«بسه تعالی»
«اسعد الله ایامکم سعیدا»
عید الله الاکبر و یوم فرحة الزهراء (سلام الله علیها) را به محضر قلب عالم امکان حضرت بقیة الله (ارواحنا لتراب مقدمه الفداء) و همچنین تمامی شیعیان جهان تبریک و تهنیت عرض می نماییم.
همراهان همیشگی! امروز مطلبی منحصر به فرد را برای شما عزیزان قرار خواهیم داد که تا کنون اینچنین تفصیلی این موضوع را نشنیده اید. امید است که با این کار سبب شادی روح حضرت ابولؤلؤ (رحمه الله) بشویم.
(السلام علیک ایها المسبب لفرح قلب الزهراء سلام الله علیها)

سیر مختصری در زندگی جناب ابولؤلؤ (رحمة الله علیه)
قبل از بیان مختصری از زندگی جناب ابولؤلؤ لازم است به بیان نکتهای بپردازیم و آن اینکه: آنچه که در مورد روز به درک واصل شدن دومی (لعنة الله علیه) و مکان کشته شدن او در بین پیروان سقیفه مشهور است چنین است که در سحرگاه روز چهارشنبه 26 ذیالحجه سال 23 هجری(1) در حالیکه عمر بن خطاب (لعنة الله علیه) تازیانه به دست در حال امر کردن نمازگزاران بود که صفوف خود را منظم نمایند، جناب ابولؤلؤ خود را به آن ملعون رسانده و با سه ضربه کاری شکم خلیفه را شکافت و در حالیکه عدّهای از اطرافیان دومی (لعنة الله علیه) قصد دستگیری و حمله به او را داشتند، با زخمی کردن حدود 12 نفر (که برخی از آنان کشته شدند) از محل حادثه گریخت.(2) و حال آنکه این مطلب مبنی بر کشته شدن دومی در مسجد علی رغم اینکه تمامی منابع پیروان سقیفه و بسیاری از منابع شیعه آن را نقل کردهاند، یک کذب محض است و دلیل اینکه منابع تاریخی شیعه هم به آن استناد کردهاند، شهرت آن است نه صحّت آن و این نقل هم از جعلیّات و اکاذیب دست ساخته پیروان سقیفه است که میخواستهاند به این وسیله دومی (لعنة الله علیه) را در کنار امیرالمؤمنین (علیه السلام) قرار بدهند که در وقت نماز و در مسجد به شهادت رسیدند و همچنین هدفشان زیر سؤال بردن اسلام جناب ابولؤلؤ بوده که در خانه خدا دست به قتل دومی زده است و حال آنکه حتّی اگر این مطلب صحّت هم داشت، بازهم اشکالی بر عمل مبارک جناب ابولؤلؤ وارد نبود به دلایلی که اینجا مجال بیانش نیست و اگر علمای شیعه به این قول برای پاسخ دادن به شبهه مجوسی بودن جناب ابولؤلؤ (رحمة الله علیه) استناد میکنند، که اگر او مجوسی بود چگونه او را به مسجد و صف اول نماز جماعت راه داده بودند و حال آنکه در آن زمان مسلمین حتّی از راه دادن کفّار اهل کتاب به مدینه خودداری میکردند، چه برسد به راه دادنشان به مسجد، به دلیل اعتبار داشتن این قول برای پیروان سقیفه است، نه اعتبارش برای شیعه و قول صحیح و مشهور در نزد شیعه چنین است که دومی (لعنة الله علیه) در آسیابی در کنار شهر مدینه، توسط ابولؤلؤ (رحمة الله علیه) در روز نهم ربیع الاول به درک واصل گردید.
اکنون به بیان زندگینامه جناب ابولؤلؤ (رحمة الله علیه) میپردازیم و از آنجا که آنچه از زندگی جناب ابولؤلؤ در کتب مختلفه منقول است، مربوط به بعد از آمدن او به شهر مدینه میباشد، لذا با توجّه به اینکه جریانی که ما آن را در اینجا نقل میکنیم همانند یک رمان تنظیم شده است و نباید ناقص باشد، ناگذیر آنچه را که مربوط به قبل از آمدن فیروز به شهر مدینه است، بر اساس سماعیّات و استنباطاتی که از اخبار مختلفه صورت گرفته است، داستان زندگی ابولؤلؤ را شروع میکنیم و چه بسا اکثر آنچه که از قسمت «اسارت فیروز به دست رومیان» تا «ورود فیروز به شهر مدینه» نقل میگردد واقعیّت نداشته باشد، ولیکن از قسمت «زندگی جدید فیروز در مدینه» اکثریت مطالب مستند هستند ولو آنکه برای برخی از آنها سندی ذکر نشده باشد. و علی کل حال سعی ما بر این خواهد بود که مطالبی که نقل میشوند تا حدّ امکان مستند باشند(3):
اصالت فیروز :
گویند: فیروز مردی عجم و از سرزمین نهاوند بود، او مردی قوی هیکل، خوش سیما، روشن بین و صاحب دانش و هنر بود و من جمله هنر هایش که آنها را به خوبی میدانست نقّاشی، آهنگری و نجّاری بودند و او در ساخت آسیاب بادی نیز از مهارت خاصّی برخوردار بود و به اصطلاح مهندس آن زمان بود.
اسارت فیروز به دست رومیان :

فیروز در یکی از جنگهایی که میان ایران و روم در گرفت، به اسارت رومیان درآمد(4)، حضورش در میان رومیان به خاطر هنر های متفاوتی که داشت، باعث ارتباطات اجتماعی بسیار شد، او با انسان های متفاوتی که از کشور های مختلف به روم سفر میکردند، آشنا میشد و با اندیشهها و دین اسلام از زبان آنان آشنا میگردید و حس میکرد به این دین تازه که از آن میشنود، نزدیکی بیشتری دارد. همیشه در میان رفت آمد هایش با مردم بلاد مختلف، بیشتر درباره دین اسلام صحبت میکرد و همواره با نامی که حس میکرد، این نام را سالهاست که میشناسد، اخوّت عجیبی داشت، آن نام، نام امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) بود که همیشه از آن با احترام یاد میکرد و دوست داشت که هرچه زودتر با این بزرگوار از نزدیک آشنا شود و همیشه منتظر فرصتی بود که از دست رومیان نجات پیدا کند، تا بتواند هرچه زودتر خود را به علی (علیه السلام) برساند و محضر آن کسی را که عشقش بیآنکه بخواهد در دلش غوغا کرده است درک نماید. لیکن چون در جنگ اسیر شده بود و به عنوان برده درخدمت رومیان بود، نمیتوانست خود را رها نماید.
خبر رسید که اعراب به روم شرقی حمله کردهاند و با لشگری بزرگ به روم غربی در حرکت هستند، با شنیدن این خبر فیروز موقعیّت را مناسب دید که خود را به اعراب برساند و خود را تسلیم آنها کند، تا بتواند به این وسیله خود را به مولایی که فقط نامش را و خصوصیّاتش را شنیده بود برساند، لذا هنگامی که صاحب او به جنگ میرفت، از او درخواست کرد که او را نیز با خود ببرد، با توجّه به هنر هایی که آشنا است، در جنگ بسیار مؤثر است و مسلّماً به کارش خواهد آمد، صاحب فیروز پذیرفت و او را با خود به جنگ با اعراب برد.
اسارت فیروز به دست اعراب :
جنگ در گرفت و خون های بسیار ریخته شده و عدّهای گریختند و عدّهای اسیر شدند و از آنجایی که فیروز میخواست خود را به مولایش که بارها و بارها از او شنیده بود برساند، خود را اسیر اعراب کرد.

در این میان مغیره (لعنة الله علیه) که یکی از سرداران سپاه اعراب بود، در میان اسیران به دنبال غلامانی میگشت که بتواند از آنها سود بیشتری ببرد، پس با فیروز آشنا شد و فیروز میدانست که اگر هنر های خود را بازگو کند، حتماً به سوی علی (علیه السلام) خواهد رفت.

پس اعلام کرد که چه هنر هایی دارد، و همواره میپرسید چگونه میتواند مولای خویش علی (علیه السلام) را ببیند؟ و کسی به او چیزی نمیگفت، از همان ابتدا شکّی در وجودش خانه کرد و صحبتها و نقل هایی که درباره امیرالمؤمنین (علیه السلام) شنیده بود را، با رفتار مغیره و اطرافیان مغیره که میدید، بسیار تعجّب میکرد.
در این میان غلامی از غلامان مغیره چون دید او آشفته شده، به او وعده داد که در آینده نه چندان دور میتواند امام علی (علیه السلام) را ببیند و به او گفت که: امیرالمؤمنین (علیه السلام) در این جنگها شرکت نمیکند و او در مدینه است، فیروز کمی آرام شد، ولی باز غمگین شد که باز هم باید صبر کند تا به مولای ندیدهاش برسد.
روزها میگذشت و فیروز همواره به امید دیدار امیرالمؤمنین (علیه السلام) صبح را به شب و شب را به صبح میرساند و همواره از غلامی که کمی او را آرام کرده بود خصوصیّات علی (علیه السلام) را میپرسید، آن غلام هم صحبتها و نقل هایی که فیروز شنیده بود را تصدیق میکرد.
در میان راه مغیره (لعنة الله علیه) بسیاری از کارها را به فیروز محوّل میکرد و میدید که فیروز با چه ظرافت و هنری آن کار را به انجام میرساند.
فیروز را به کوفه بردند و پس از گذشتن مدّتی چون مغیره دید که فیروز غلامی سودمند است به این فکر افتاد که فیروز را با خود به شهر مدینه ببرد تا فیروز با کار کردن در آنجا سود دندانگیری را نصیبش کند.

در آن زمان به دستور عمر (لعنة الله علیه) ورود ایرانیان به شهر مدینه ممنوع بود(5) و مغیره میدانست که باید از عمر (لعنة الله علیه) برای بردن فیروز به شهر مدینه اجازه بگیرد، پس نامهای مکتوب داشت و برای او از خصوصیّات فیروز نوشت که هنرمندی است که فایدهاش برای مردم مدینه بسیار زیاد است، او آهنگری و نجّاری و نقّاشی را به خوبی میداند و میتواند کارهای بسیاری را انجام بدهد و خلاصه آنکه عدو شود سبب خیر، اگر خدا خواهد، و عمر (لعنة الله علیه) به خاطر آنکه با مغیره رفاقتی از سرِ فسق و فجور داشت، اجازه ورود فیروز را به شهر مدینه داد.(6)
فیروز به همراه صاحبش مغیره (لعنة الله علیه) به سمت مدینه به راه افتادند و مغیره (لعنة الله علیه) با ظلم تمام فیروز را ملزم نمود که ماهیانه صد درهم مالیات به خاطر بردگیاش بپردازد.(7)
فیروز هرچه به مدینه نزدیکتر میشد، در درونش غوغایی جان میگرفت که این غوغا را دوست میداشت.
ورود فیروز به شهر مدینه :
فیروز از آنجایی که بیقرار دیدن مدینه و مولای نادیدهاش بود، لحظه شماری میکرد تا به مدینه برسد، در بَدو ورود به مدینه کسی را دید که خیلی شبیه به هموطنان او بود و احساس صمیمیّت با او میکرد، همچنان که او را میدید و به او نزدیک میشد در دل میگفت: آیا او علی (علیه السلام) است یا کس دیگری است؟

امّا آن شخص آمد جلو و خود را به فیروز رساند و به آرامی در پس گوش او گفت: من هرمزانم! فرزند یزدگرد سوم و مولایم علی (علیه السلام) مرا به استقبال تو فرستاده است، فیروز تعجّب کرد و هیچ نمیگفت، انگار وجودش با شنیدن این سخنان یخ زده بود، هرمزان در پس گوش او گفت: نگران نباش! به زودی آقایم را ملاقات خواهی کرد و رفت. فیروز یخ زده و متعجّب بدون آنکه بداند به کجا میرود، درمیان جمعیّت گم شد و خود را به گوشهای رساند و عرق از پیشانی پاک کرد و هنوز در فکر صحبت های هرمزان بود که چگونه امیرالمؤمنین (علیه السلام) میدانست که فیروز به مدینه رسیده است و اصلاً فیروز را از کجا میشناسد که هرمزان را به استقبال او فرستاده است و از این بابت سخت متعجّب بود و خوشحال، خوشحال بود که تمام سخنانی که در خصوص امام علی (علیه السلام) شنیده است، کاملاً صحیح است.
شب هنگام هرمزان به دیدار فیروز آمد و او را در آغوش کشید و به او گفت: آمادهای که آقایم را ملاقات کنی؟
فیروز گفت: بیصبرانه منتظر این لحظه بودهام!
به سمت نخلستان حرکت کردند، وقتی به آنجا رسیدند، فیروز از دور مردی با هیبت و عظمت را دید که هنوز چهره مبارکشان را ندیده بود، قلبش به شدّت میتپید، تا اینکه امیرالمؤمنین (علیه السلام) به نزد فیروز آمد و او را در آغوش کشید و فرمود: خوش آمدی فیروز! چند روزی است که منتظر تو هستیم، فیروز هیچ نمیگفت، حضرت او را دعوت به صبر کردند و به او فرمودند: فیروز تو بیهوده به اینجا نیامدهای.

فیروز در مقابل حضرت زانو زد، حضرت او را بلند کردند و به او فرمودند: مُسلَّم تو انتخاب شدهای، حال برو تا به لطف پروردگار باز همدیگر را ببینیم، فیروز گفت: یا امیرالمؤمنین! من میخواهم اینجا نزد شما بمانم، حضرت فرمودند: خواهی ماند فیروز! حال برو! فیروز به امر حضرت به همراه هرمزان به سمت خوابگاهش رفت، در میان راه هیچ نمیگفت و هنوز مبهوط امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود و هرمزان چون با این حال آشنا بود، او را راحت گذاشت که با درونش آسوده باشد و لذّت ببرد.
زندگی جدید فیروز در مدینه :
بعد از آن شب اول که خدا میداند فیروز چه حالی داشت، شب را به صبح رساند. از صبح آن روز کار و فعّالیتش را شروع کرد و از چند هنری که داشت به بهترین نحو استفاده کرد تا آنکه در دل اعراب جای گرفت و هر روز ارتباطش را با خانه امیرالمؤمنین و مولا علی (علیه السلام) بیشتر کرد و با کلام و نور حقانیّت علی (علیه السلام) بیشتر و بیشتر آشنا شد و مدّت زیادی نگذشته بود که به دست امیرالمؤمنین (علیه السلام) به دین اسلام تشرّف یافت.(8)

او همواره از اطرافیان حضرت از شرافت و بزرگواری امام میشنید و به طور مفصّل از زبان سلمان فارسی و ابوذر و مقداد و هرمزان و دیگران ظلم و ستم هایی که به ایشان و همسر بزرگوارشان حضرت فاطمه زهراء (علیها السلام) و پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) وارد آمده بود را شنیده بود.

از غصب خلافت، از پاره کردن سند فدک توسط دومی ملعون و این جمله معروف حضرت زهراء (علیها السلام) خطاب به دومی (لعنة الله علیه) هنگامی که سند فدک را پاره کرده بود را برای فیروز نقل کردند که: خدا شکمت را پاره کند همچنان که این سند را پاره کردی(9) و سقط فرزند شش ماههاش را که در شکم داشت، از سیلی که توسط همین مغیره نامرد به صورت مبارکشان زده بودند، طنابکش کردن امیرالمؤمنین (علیه السلام) تا مسجد برای گرفتن بیعت اجباری و دهها مطلب دیگر که فیروز را نسبت به مغیره که صاحب او بود و عمر (لعنة الله علیه) که دوست گرمابه و گلستان مغیره بود، کینهای تر و بغض آنان را در دلش بیشتر میکرد و همواره به آنان با نگاه تحقیر و نامردی مینگریست.

مغیره و عمر (لعنة الله علیهِما) از این رفت و آمد فیروز به خانه امیرالمؤمنین (علیه السلام) مطّلع شدند و از او خواستند که به آنجا نرود، ولی فیروز نپذیرفت، مالیات را بر او زیاد کردند و او را مجبور کردند که روزی چند درهم مالیات بپردازد و به او گفتند که اگر از این رفت آمد به خانه امیرالمؤمنین (علیه السلام) صرفنظر کنی، این فشار را از تو برخواهیم داشت(10)، ولی او از اینکار ناراحت نبود، از آن میرنجید که اینان چه موجوداتی هستند و چگونه باعث میشوند که اسلام ناب محمدی، اینگونه توسّط این انسان های بیمقدار دستخوش مسائلی بشود که دیگران را نسبت به اسلام بدبین کند و هرگز متوجّه نشوند که دین اسلام مولایی دارد که تمام هستی به داشتن چنین مولائی میبالد!

فیروز هر روز از کوچه بنیهاشم عبور میکرد و به درب نیم سوخته خانه امام علی (علیه السلام) میآمد و عرض ارادت خود را نسبت به ایشان عرضه میداشت و با بغض از کوچه بنیهاشم خارج میشد.
چگونگی آشنایی هرمزان با امیرالمؤمنین (علیه السلام) :
روزی فیروز از هرمزان پرسید که چگونه شد که با امیرالمؤمنین (علیه السلام) آشنا شدی؟ (با این سؤال میخواست بداند که آیا هرمزان نیز مانند خود او در بیخبری که نمیدانست چگونه است، در این سرنوشت راه پیدا کرده است، یا اینکه نه، به نحو دیگری بوده است) فیروز بارها به هرمزان گفته بود که من از روز نخست که به دنیا آمده بودم، میدانستم به کسی عشق میورزم که نمیدانم کیست، امّا موجی مرا به سوی او میکشاند و من همواره از روز نخست شیعه امیرالمؤمنین (علیه السلام) بودم.(11)
امّا هرمزان اینگونه آغاز کرد: بعد از آنکه در جنگ تاب مقاومت را در مقابل اعراب از دست دادیم، ناچار خود را اسیر کردیم و آنان خواستند که مرا در آن مکان به قتل برسانند و من به آنان گفتم که چون من فرزند پادشاه هستم، باید توسط پادشاه شما یا حداقل فرزند پادشاه شما کشته شوم و آنان پذیرفتند، مرا به نزد عمر (لعنة الله علیه) آوردند و او دستور قتل مرا داد، من نیز به او گفتم، آیا شما قبل از کشتن کسی به او آب نمیدهید؟ او قبول کرد، کاسهای آب آوردند و به او گفتم: تا خوردن این آب به من مهلت بده!
عمر (لعنة الله علیه) پذیرفت و قول داد که به من تا خوردن آن آب امان دهد و من آب را نخوردم، کاسه آب را بر زمین کوفتم تا خورد شد. تا عمر (لعنة الله علیه) این صحنه را دید، عصبانی شد و مقصود مرا فهمید و دستور داد که مرا (علی رغم تشنگی) بکشند.

من گفتم: شما امان دادید، من گفتم: «تا زمانی که این آب را نخوردهام به من امان دهید»، او گفت: تو مکر کردی و باید کشته شوی، در این میان مولایمان علی (علیه السلام) که شاهد ماجرا بود، پا پیش نهاد و فرمود: ای عمر تو عهد کردی و نباید او را بکشی! عمر (لعنة الله علیه) دید که ناچار است، گفت که: پس با او چه کنیم؟ حضرت فرمودند: با مبلغی عادلانه او را به شخصی از مسلمانان واگذار نمائید، عمر (لعنة الله علیه) گفت: آخر چه کسی رغبت میکند بهای او را بپردازد؟
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند: من این بها را میپردازم، سپس حضرت ظرف آب را که خورد شده بود از روی زمین برداشتند و با اشاره حضرت تمام آب به درون ظرف برگشت، من با دیدن این معجزه از حضرت، نور ایمان در قلبم تابیدن گرفت و مسلمان شدم و حضرت نیز مرا با سخاوت تمام آزاد کردند و از آن روز من مرید و شیعه ایشان شدم(12) و بعد از آن ماجرا کینه این ملعون را به دل دارم و به خاطر جسارت هایی که به مولایم علی و خانوادهاش روا داشته است، سخت از او بیزارم و منتظر فرصتی هستم تا او را به سزای اعمالش برسانم به لطف خدا.
پس از مدّتی فیروز همسری اختیار نمود(13) و در مدینه ازدواج کرد، صاحب فرزندی شد، دختری زیبا همچون مروارید و نام او را مروارید نهاد و چون در عرب مروارید به معنای «لؤلؤ»(14) است، از آن پس فیروز به ابولؤلؤ (پدر مروارید) معروف شد و همچنان عمر و مغیره (لعنة الله علیهِما) که از رفت و آمد او با امیرالمؤمنین (علیه السلام) مطّلع بودند، به او فشار مالیاتی میآوردند.
در خواست ساخت آسیاب بادی از سوی دومی (لعنة الله علیه) :
تا اینکه روزی ابولؤلؤ به عمر (لعنة الله علیه) از فشار مالیاتی که مغیره به او میآورد شکایت کرد. عمر (لعنة الله علیه) به او گفت: تو هنر های زیادی داری و کارهای متعدّدی بلدی! پس این مقدار مالیات برای تو زیاد نیست.(15) ابولؤلؤ که از او نا امید شده بود، خواست که از نزد او خارج شود، ولی عمر (لعنة الله علیه) ابولؤلؤ را مجدداً به نزد خود خواند و به او گفت: من شنیدهام تو میتوانی آسیابی بسازی که با باد حرکت کند؟! ابولؤلؤ گفت: بله!
پس عمر (لعنة الله علیه) از ابولؤلؤ خواست تا برای او آسیابی بادی بسازد.
ابولؤلؤ که مدّتها بود انتظار فرصتی را میکشید تا بتواند از عمر (لعنة الله علیه) به خاطر ظلم هایش در حقّ اهل بیت (علیهم السلام) (16) و فساد انگیزی های آن ملعون در همه جا انتقام بگیرد(17) به او گفت: آسیابی برای تو بسازم که آوازهاش در شرق و غرب عالم طنین انداز شود(18) و رفت.
دومی (لعنة الله علیه) این حرف برایش گران آمد و از ابولؤلؤ به شدّت ترسید(19) و گفت: اگر بخواهم کسی را با حیله و تهمت بکشم، آن شخص ابولؤلؤ خواهد بود.(20)
ابولؤلؤ که هر روز با کینه دومی و مغیره ملعون زندگی میکرد، شروع کرد به ساختن آسیابی در کنار شهر در محلی که باد مناسبی میوزید و هر روز خود را در مقابل خانه فاطمه زهراء (علیها السلام) میدید و حالش دگرگون میشد، با دیدن درب نیم سوخته و صدای آن سیلی که هرگاه وارد کوچه بنیهاشم میشد، آن را به وضوح میشنید و خون در رگهایش به جوش میآمد.(21)
ساختن آسیاب رو به پایان بود و ابولؤلؤ همزمان با ساختن آسیاب هنر آهنگریاش را به کار گرفته و چاقویی دو سر نیز میساخت که قبضهاش در وسطش قرار داشت و چه بسا کمتر کسی جز خودش میتوانست از آن استفاده کند.
روزهای پایانی ساخت آسیاب بود که ابولؤلؤ نامهای به عمر (لعنة الله علیه) نوشت و در آن نامه این سؤال را مطرح نمود که: جزای کسی که عصیان مولایش را نماید و مُلک مولایش را غصب کند و همسر مولایش را مورد اذیّت و ضرب و شتم قرار دهد (با اینکه آن مولا به او مهربانی های بسیاری کرده) چیست؟ عمر (لعنة الله علیه) نیز در پاسخ مکتوب داشت: به درستی که قتل چنین کسی واجب است.(22)
ابولؤلؤ به نزد هرمزان رفت و جفینه مسیحی نیز که با او و هرمزان دوستی و الفت داشت، آنجا حضور داشت، ابولؤلؤ به آنها چاقوی دو سر را نشان داد و به آنها ماجرا را گفت، هرمزان سخت بر آشفت و گفت کسی که عمر را میکشد من هستم، نه تو و چاقو را به من بده، در این گیر و دار بودند که عبید الله پسر عمر، آنها را در این حالت جرّ و بحث دید(23) و چاقوی دو سر را نیز که از دست ابولؤلؤ رها شده بود دید، هرمزان آن را سریع برداشت، عبید الله چیزی نفهمید و راه خود را رفت.

ابولؤلؤ چاقو را از هرمزان گرفت و گفت: من انتخاب شدهام برای چنین روزی و باید دعای بانویم فاطمه زهراء (علیها السلام) را که از خدا خواست که شکم عمر (لعنة الله علیه) پاره شود، این افتخار نصیب من گردد، هرمزان گفت: فکر فرزند و همسرت را کردهای؟ ابولؤلؤ گفت: پدر و مادرم فدای امیرالمؤمنین، فرزند و همسرم که جای خود را دارند. این ماجرا گذشت.

ساخت آسیاب به اتمام رسید، ابولؤلؤ برای دعوت کردن عمر (لعنة الله علیه) به نزد او رفت و به او گفت: آسیاب شما آماده است، فردا بیایید و آن را ببینید.(24) عمر (لعنة الله علیه) گفت: فردا میآیم.
روز واقعه:
فردای آن روز شد، ابولؤلؤ صبح زود برای رفـتن به آسیاب آماده شد و پس از خداحافظـی با خانـوادهاش از خانـه بیـرون آمـد و قبل از رفـتن به آسیاب به نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام) رفت و آن حضرت را از مقصود خود آگاه نمود، حضرت به او آرامش خاطر دادند و فرمودند که: اگر چنین کردی، (در آینده) به «شجاع الدین» ملَقّب خواهی گشت، سپس ابولؤلؤ راهش را به سمت آسیاب پیش گرفت و رفت تا آنکه به آسیـاب رسیـد، وارد آسیاب شد و قسمت متحرک سنگ آسیاب را با اهرم مخصوصی که قبلاً آماده کرده بود به اندازه معین بالا آورد. سپس از آسیاب خارج شد و در کـنار آسـیاب انـتـظار دومـی (لعنة الله علیه) را میکشید. مدّتی گذشت و او با همراهانش به آسیاب آمدند(25)، ابولؤلؤ به نزد او رفت و از او استقبال گرمی به عمل آورد، سپس عمر (لعنة الله علیه) برای بازدید به همراه ابولؤلؤ وارد آسیاب شد(26)و ابولؤلؤ درب آسیاب را به آرامی از پشت بست که کسی نتواند وارد شود و او بتواند با خیال آسوده از خلیفه پذیرایی کند. ابولؤلؤ به نزد دومی ملعون رفت و او را دعوت نمود که با دستانش سنگ آسیاب را متبرک کند و از آنجا که آن ملعون از استقبال به ظاهر گرم ابولؤلؤ به وجد آمده بود، دستانش را جهت متبرک کردن سنگ آسیاب بر آن نهاد. آنگاه ابولؤلؤ با جستی ناگهانی اهرم را کشید و سنگ آسیاب بر روی دستان آن ملعون افتاد(27)، همان دستان نحسی که با آنها سیلی بر صورت فاطمه زهراء (علیها السلام) زده بود و صدها جنایت و فساد دیگر را با آنها انجام داده بود. تا دومی خـواست به خودش بـیاید، ابولؤلؤ او را به سرعت و ماهرانه بست، آنگاه نامهای را که در قبل برای او نوشته بود، از لباسش بیرون آورد و حکمی که دومی ملعون بر علیه خودش صادر کرده بود را به او نشان داد. ابولؤلؤ به او گفت: چرا عصیان مولایت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را نمودی؟ چرا به همسر او حضرت فاطمه (علیها السلام) سیلی زدی و فرزندش را سقط نمودی؟ و بعضی از ظلمهای او در حقّ اهل بیت (علیهم السلام) را متذکّر شد. آنگاه خنجرش را از مکانی که در آن مخفیاش کرده بود، بیرون آورد.

دومی ملعون که فکرش را هم نمیکرد اینقدر راحت گیر بیافتد شروع کرد به فریاد کشیدن امّــا، درب آسیاب از پشت بسته شده بود و عربده های او فایدهای به حالش نداشت، ابولؤلؤ که مدّتها در انتظار این روز و دست یافتن به این توفیق عظمای الهی بود، وقت را تلف نکرد، به طرف عمر آمده و درحالیکه او را لعنت میکرد ضربات پی در پی و جانانه چاقو به او میزد(28)، تا آنکه شش ضربه چاقو به او زد و یقین کرد که آن خبیث ملعون زنده نخواهد ماند(29) و آخرینش را به زیر شکم او فرو برد و چنان چاقو را فرو کرد و کشید که شکم آن ملعون را به سختی پاره کرد و آب و گلش را قاطی نمود(30) به نحوی که اگر چیزی میخورد از محل جراحت بیرون میریخت(31)، آنگاه ابولؤلؤ به او نگاهی کرد و گفت: این به خاطر بانویم خانم فاطمه زهراء (علیها السلام) بود و سپس از آسیاب خارج شد.

نیرو های عمر (لعنة الله علیه) که تاکنون از آنچه درون آسیاب اتّفاق افتاده بود مطّلع شده بودند، میخواستند ابولؤلؤ را دستگیر کرده و یا بکشند، پس به ابولؤلؤ حملهور شدند، او از آنان فرار کرد ولی آنها به او رسیدند، ابولؤلؤ دید که ناچار است با آنها درگیر بشود(32)، پس چاقوی دو سر را به دست گرفت و از آنان استقبال نمود.

هرکس که به طرف او حمله میکرد با ضربتی یا ضرباتی به درک واصل میشد و یا زمینگیر میگردید، تا آنکه ابولؤلؤ با اجرای حرکات ماهرانه تمامی اطرافیان عمر (لعنة الله علیه) را از میدان به در نمود(33) و چاقوی دو سر را همانجا رها نمود و از آن مکان گریخت و خود را به درب خانه امام رساند، امیرالمؤمنین (علیه السلام) منتظر او بود، ابولؤلؤ به نزد امام آمد و دستان حضرت را بوسید، آنگاه به حضرت عرض کرد: فدایت شوم مولای من! شکم آن ملعون را پاره کردم.
حضرت با شنیدن این خبر اشک از چشمان مبارکشان جاری شد و ضمن گریه شدیدی فرمودند: ای کاش امروز دختر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) زنده بود و این خبر را میشنید.(34)

آنگاه حضرت نامهای را که در شب قبل نوشته بودند بیرون آوردند و آن را به ابولؤلؤ دادند و فرمودند: این نامه برای قاضی شهر کاشان است، با اسب من به زودی به آنجا خواهی رسید، به خارج شهر برو و هفت مرتبه سوره حمد را بخوان، آنگاه به طرف آنجایی که میخواهی بروی حرکت کن، برو که خداوند همیشه همراه توست.

ابولؤلؤ سوار بر اسب(35) امیرالمؤمنین شد که روزی متعلّق به پیامبر (صلی الله علیه وآله) بود، سپس به طرف خارج مدینه حرکت کرد و آنچه را که حضرت فرموده بودند انجام داد و از مدینه دور شد، زمان زیادی نگذشته بود، ولی گویی روز هاست که ابولؤلؤ از مدینه دور شده بود، ابولؤلؤ چه خود را خوشبخت میدید، انگار سالهاست منتظر این لحظه بوده است، همین که از مدینه کمی دور شد خود را در مقابل دروازه شهری دید، پس به او گفتند: اینجا کاشان است. او به نزد قاضی شهر کاشان رفت و نامه امیرالمؤمنین (علیه السلام) را به او داد. قاضی شهر کاشان که عبد الکریم بن نوفل نام داشت(36) نامه را از ابولؤلؤ گرفت و خواند، پس از خواندن نامه آن را بر روی چشمها و گوش هایش مالید و آنچه را که امیرالمؤمنین (علیه السلام) به او امر فرموده بودند، با کمال میل عملی کرد، یعنی تزویج دخترش صفیّه(37) با ابولؤلؤ و پس از ده ماه(38) ابولؤلؤ از آن زن صاحب فرزندی شد.(39)

امّا امیرالمؤمنین (علیه السلام) از جـایی که در قـبل نـشـسـته بودند برخواستند و بر سـکوی دیگری نشستند، سربازان عـمر (لعنة الله علیه) که به دنبال ابولؤلؤ تـا درب خـانه امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمده بودند، از ایشان پرسیدند که: آیا ابولؤلؤ را ندیدهاید؟ حضرت فرمودند: از زمانی که بر این سکوی نشستهام، نه، او را ندیدهام.(40)
ابولؤلؤ تمام تلاشش را کرد که کار عمر (لعنة الله علیه) را تمام کند، ولی از آنجا که آن ملعون بد ترکیب فردی هیکلی و شکمدار و بسیار سخت جان بود، علی رغم اینکه ابولؤلؤ به او شش ضربه چاقو زده بود و آخرین ضربه را با اوج قدرت بر زیر شکمش وارد کرده بود، که موجب قاطی شدن آب و گل او گردیده بود، باز هم او چندین ساعت زنده ماند و در همان فرصت کم زهر خود را ریخت و دوباره شورایی شیـطانی به راه انــداخـت که مبادا خـلافـت به امیرالمؤمنین (علیه السلام) برســد و سر انجام عمر در آخر شب نـهم ربیع الاول به سقر واصل گشت(41) و بدین سبب شادی زائد الوصفی وارد دلهای مؤمنین گشت و از آن پس این روز را به سبب این مناسبت مبارک، عید گرفتند.(42)

به درک واصل شدن عمر (لعنة الله علیه) در تمام دنیا صدا کرد، همان آسیابی که ابولؤلؤ به آن ملعون قول داده بود. عبید الله بن عمر وقتی چاقوی دو سر را که در محل حادثه جا مانده بود دید، آن ماجرای هرمزان و جفینه و ابولؤلؤ را به خاطر آورد، پس گمان به سوی هرمزان برد و با یورش به خانه هرمزان، او را به شهادت رساند و جفینه مسیحی بیگناه را نیز کشت(43) و بعد به خانه ابولؤلؤ رفت و مروارید خردسال که فریاد میزد: ای نامسلمان من مسلمانم را به شهادت رساند(44)، همسر ابولؤلؤ نیز به همین ترتیب به شهادت رسید(45) و آن ملعون میخواست در آن روز تمام بردگان ایرانی را بکشد که مانعش شدند.(46)
از آنجا که عبید الله آنها را بیگناه به شهادت رسانده بود، خلیفه سوم یعنی عثمان (لعنة الله علیه) باید راجع به او قضاوت میکرد، ولی با نیرنگی از سوی عمرو عاص او نجات پیدا کرد و عثمان ملعون نیز از قصاص او صرفنظر کرد و امیرالمؤمنین (علیه السلام) که از خون خواهان آنها بودند، به عبید الله بن عمر فرمودند: اگر روزی بر تو تسلّط بیابم، تو را قصاص خواهم نمود(47) و در جنگ صفّین هنگامی عبید الله بن عمر در سپاه معاویه (لعنة الله علیه) بود، توسط امیرالمؤمنین (علیه السلام) به درک واصل شد.(48)
سر انجام ابولؤلؤ:
ابولؤلؤ پس از آن صاحب فرزندانی شد و نام بعضی از آنها در برخی کتب قدماء ثبت گردیده است.
او تا پایان عمر در کاشان ماند و مشغول عبادت پروردگار یکتا بود، تا آنکه پس از سالیانی وفات یافت و پس از وفاتش در نزدیکی مکانی به نام فین مدفون گردید.(49)

او قهرمانی از قهرمانان شیعه است و نام او در بین شیعیان همواره به نیکی یاد میشده و میشود. خداوند او را در دریای رحمتش غرق فرماید و او را از أقرب المقربین، در نزد مولایش آقا امیرالمؤمنین (علیه السلام) قرار بدهد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1) - طعن عمر بن الخطاب یوم الأربعاء لأربع لیال بقین من ذی الحجة سنة ثلاث وعشرین.(الطبقات الکبری، جلد 3، صفحه 365 و المعارف، صفحه 183 و تاریخ الاسلام، جلد 3، صفحه 283)
2) - طبقات الکبری، جلد 3، صفحات 340 و 341 و فتح الباری، جلد 7، صفحات 49 و 50 و تاریخ المدینة، جلد 3، صفحات 896 و 897 و غیرهم.
3) - لازم به ذکر است: برخی از مطالبی که در این کتاب متفرداً نقل میشوند، سماعی هستند و ما درباره صحّت و کذب سماعیّات اظهار نظری نمیکنیم و دلیل بیان آن این است که آنچه که درباره زندگی جناب ابولؤلؤ (رحمة الله علیه) از لسان شیعیان نقل شده است، در کتب تاریخ بسیار کم ثبت و ضبط شده است، ولیکن از قرنها قبل اینگونه اخبار از پدران به پسران خبر داده شده است تا به امروز، ما نیز آنها را از باب «خذ بما إشتهر بین أصحابک» نقل میکنیم.(البتّه توجّه به این نکته لازم است که ا کثریّت مطالبی که در این کتاب منقول هستند، مستند میباشند و اگر گاهی در حاشیهها از عبارت «بنابر قولی» استفاده میگردد، منظور عدم مستند بودن مطالب نیست و این کتاب جزء معدود کتبی است که تا کنون اینچنین تفصیلی و یکپارچه این قضیه را مستندا و بنابر أصح القول بیان کرده است)
4) - وعن بعض الكتب، أن أبا لؤلؤة كان غلام المغیرة بن شعبة، اسمه الفیروز الفارسی، أصله من نهاوند، فأسرته الروم وأسره المسلمون من الروم.(مستدرك سفینة البحار، جلد 9، صفحه 214)
- أبو لؤلؤة: فیروز الملقب ببابا شجاع الدین النهاوندی الاصل والمولد المدنی اخو ذكوان وهو ابوابى الزناد عبدالله بن ذكوان عالم اهل المدینة الذی تقدم ذكره. رأیت فی بعض الكتب ان ابا لؤلوة كان غلام المغیرة بن شعبة اسمه الفیروز الفارسی اصله من نهاوند فأسرته الروم واسره المسلمون من الروم، ولذلك لما قدم سبى نهاوند إلى المدینة سنة 21، كان أبو لؤلؤة لا یلقى منهم صغیرا إلا مسح رأسه وبكی وقال له: « ا كل رمع كبدی».(الكنى والالقاب (للشیخ عباس القمی)، جلد 1، صفحه 147)
5) - ...وإخراجه من المدینة كل أعجمی.(کتاب سلیم بن قیس، صفحه 232)
6) - عن الزهری، قال: كان عمر بن الخطاب لا یترك أحدا من العجم یدخل المدینة، فكتب المغیرة بن شعبة إلى عمر: أن عندی غلاما نجارا نقاشا حدادا، فیه منافع لاهل المدینة، فإن رأیت أن تأذن لی أن أرسل به فعلت، فأذن له، وكان قد جعل علیه كل یوم درهمین، وكان یدعى أبا لؤلؤة، وكان مجوسیا فی أصله، فلبث ما شاء الله، ثم إنه أتى عمر یشكو إلیه كثرة خراجه، فقال له عمر: ما تحسن من الاعمال؟ قال: نجار، نقاش، حداد، فقال عمر : ما خراجك بكبیر فی كنه.(المصنف (لعبد الرزاق الصنعانی)، جلد 5، صفحات 474 و 475 و با اندکی اختلاف، مروج الذهب (للمسعودی)، جلد 2، صفحه 252)
7) - روی الثقات فی الأخبار: انه لما قدم المغیرة بن شعبة من الکوفة إلی المدینة النبی، معه غلام مجوسی اسمه ابو لؤلؤة فیروز، فأقبل علی عمر یشتکی إلیه من مولاه المغیرة، و قال: یا خلیفة أبی بکر، إن مولای المغیرة قد وظف علی فی کل شهر مائة درهم و لست بقادر علی ذلک، و قد جئتک أن تأمره أن یخفف عنی شیئا من ذلک الدراهم، فقال عمر: انی وصیته بک، و هو کاذب علیه، قال له: یا غلام فاتق الله و أطع مولا ک و لاتخاله شیئا و إن آذا ک و أد إلیه وظیفته.(عقد الدرر فی بیان بقر بطن عمر، صفحه 69) خواندن فیروز به عنوان مجوسی مربوط به زمان قبل از ورود او به مدینه میشود. و اینکه اسم او «أبو لؤلؤة» دانسته شده نیز اشتباه لفظی است زیرا «أبو لؤلؤة» لقب است.
8) - فی البحار: ان ابا لؤلؤة كان یهودیا وفیه ایضا نصرانیا وفی خبر ثالث كان مجوسیا كما فی البحار ثم استسلم بید أمیرالمؤمنین (علیه السلام).(مجمع النورین، صفحه 224)
9) - در فصل اول این مطلب مفصّلاً بیان گردید.
10) - کامل بهائی (یک جلدی)، صفحه 456 با اندکی اختلاف.
11) - برای این کلام جناب ابولؤلؤ سندی در میان کتبی که در دسترس ما بود، یافت نگردید، ولیکن این کلام تا حدّی موافق روایات است. امام هادی (علیه السلام) فرمودند: شیعیان عدّهای معدودند و معلوم است چه کسانی هستند، نه یک نفر به آنها اضافه میشود و نه یک نفر از آنها کم میشود.
قال أبو الحسن (علیه السلام): هو كذلك هم معدودون معلومون، لا یزید رجل ولا ینقص. بیان: «هم معدودون» أی الشیعة وأنت كنت منهم.(بحارالانوار، جلد 50، صفحه 157 و مدینة المعاجز، جلد 7، صفحه 488 و الخرائج والجرائح، جلد 1، صفحه 417)
12) - وفی كتاب العقد عن المغربی أن فلانا أراد قتل هرمزان فاستسقى فجئ بقدح من ماء فارتعدت یده به فقیل له فی ذلك، فقال: خفت أن تقتلنی قبل شربه. فقال: لك الأمان حتى تشربه فرمى به فكسره، فقال: ما كنت لأشربه أبدا وقد آمنتنی حتى أشربه، فقال: قاتلك الله، أخذت أمانا منا ولم نشعر. وفی روایاتنا: شكى ذلك إلى علی (علیه السلام) فدعا فصار القدح صحیحا مملوءا ماء فأسلم الهرمزان من المعجز.(الصراط المستقیم، جلد 1، صفحه 104)
- روی أنه (علیه السلام) اتی بأسیر فی عهد عمر فعرض علیه الاسلام فأبى، فأمر بقتله، قال: لا تقتلونی وأنا عطشان، فجاؤوا بقدح ملان، فقال: لی الامان إلى أن أشرب؟ قال عمر: نعم، فأراق الماء على الارض فنشفته، قال عمر: اقتلوه فإنه احتال، فقال علی بن أبی طالب (علیه السلام): لا یجوز قتله فقد آمنته، فقال: ما أفعل به؟ قال: تجعله لرجل من المسلمین بقیمة عبد، قال: ومن یرغب فیه؟ قال: أنا، قال: هو لك، فأخذه أمیر المؤمنین (علیه السلام) والقدح بكفه، فدعا فإذا ذلك الماء اجتمع فی القدح، فأسلم لذلك، فأعتقه أمیر المؤمنین (علیه السلام) فلزم المسجد والتعبد.(بحارالانوار، جلد 41، صفحه 250 و الخرائج والجرائح، جلد 1، صفحه 212)
13) - و بنابر قولی امیرالمؤمنین (علیه السلام) برای فیروز زنی اختیار کردند.
14) - و مؤنث آن میشود: «لؤلؤة»، به همین دلیل اعراب او را «ابو لؤلؤة» میخواندند.
15) - أبو لؤلؤة: فیروز الملقب ببابا شجاع الدین النهاوندی الاصل والمولد المدنی اخو ذكوان وهو ابوابى الزناد عبدالله بن ذكوان عالم اهل المدینة الذی تقدم ذكره. رأیت فی بعض الكتب ان ابا لؤلوة كان غلام المغیرة بن شعبة اسمه الفیروز الفارسی اصله من نهاوند فأسرته الروم واسره المسلمون من الروم، ولذلك لما قدم سبى نهاوند إلى المدینة سنة 21 كان أبو لؤلؤة لا یلقى منهم صغیرا إلا مسح رأسه وبكی وقال له: «ا كل رمع كبدی» وذلك لان الرجل وضع علیه من الخراج كل یوم درهمین فثقل علیه الامر فاتى إلیه فقال له الرجل لیس بكثیر فی حقك فانى سمعت عنك انك لو اردت ان تدبر الرحى بالریح لقدرت على ذلك، فقال له أبو لؤلؤة: لادیرن لك رحى لا تسكن إلى یوم القیامة، فقال: ان العبد قد اوعد ولو كنت اقتل احدا بالتهمة لقتلته، وفی خبر آخر قال له أبو لؤلؤة: لاعملن لك رحى یتحدث بها من بالمشرق والمغرب ثم انه قتله بعد ذلك والتفصیل یطلب من غیر هذا الكتاب والله العاصم.(الكنى والالقاب، جلد 1، صفحات 147 و 148)
16) - قال امیرالمؤمنین (علیه السلام) للثانی (لعنة الله علیه) : ...ولما ظلمت عترة النبی (صلى الله علیه وآله) بقبیح الفعال غیر انی اراك فی الدنیا قتیلا بجراحة ابن عبد أم معمر تحكم علیه جورا، فیقتلك توفیقا، یدخل والله الجنان على رغم منك.(إرشاد القلوب (لحسن بن محمد الدیلمی)، صفحه 129) این کلام امیرالمؤمنین (علیه السلام) دلالت بالکنایة دارد که مهمترین انگیزه حضرت ابولؤلؤ برای کشتن عمر (لعنة الله علیه)، دشمنی او با اهل بیت (علیهم السلام) بوده است، خصوصاً عبارت « لما ظلمت عترة النبی (صلی الله علیه وآله) بقبیح الفعال» یعنی به خواطر ظلم هایی که به بدترین وجه در حقّ عترت پیامبر (علیهم السلام) روا داشتی ابولؤلؤ تو را میکشد والکنایة أبلغ من التصریح.
17) - قال الراوی: وان «أبو لؤلؤه فیروز» لما أطلع علی فساد عمر و بغضه لأهل بیت (علیهم السلام) مضی إلی حداد، و إتخذ منقارا طویلا له رأسان وله مبقض فی وسطه.(عقدالدرر فی بیان بقر بطن عمر، صفحه 74)
18) - قال عبد الله بن زبیر غدوت مع عمر بن الخطاب الى السوق وهو متكئ على یدی فلقیه أبو لؤلؤة غلام المغیرة بن شعبه فقال له: الا تكلم مولای یضع عنی من خراجی؟ قال: كم خراجك؟ قال: دینار، فقال عمر: ما ارى ان افعل انك لعامل محسن وما هذا بكثیر. ثم قال له عمر: الا تعمل لی رحا؟ قال: بلى، فلما ولى، قال أبو لؤلؤة: لاعملن لك رحا حتى یتحدث بها ما بین المشرق والمغرب.(مجمع النورین، صفحه 232)
- ...فسکت أبو لؤلؤة عنه و صبر علی ما لابد منه، فقال له عمر: یا غلام؛ وأی الأعمال تحسن، فقال له: إنی أحسن نقر الأرحیة، فقال له عمر: لو إتخذت لنا رحی جیدا لأحسنت إلینا، فقال له: والله لأتخذن لک رحی یتسامع بها أهل المشرق والمغرب إلی یوم القیامة، فغضب عمر من کلامه و قال لأصحابه: إن هذا الغلام یهددنی بکلامه وإنی قد رأیت الشر فی وجهه.(عقد الدرر فی بیان بقر بطن عمر، صفحه 70)
19) - وفی خبر ان عمر احضر ابا لؤلؤة وساله عن شغله وقال له كم لك من الصنایع؟ واجاب بان لی اربع صنایع ومنها الرحى وامره ان یصنع له رحى، قال: نعم، اصنع لك رحى اشتهرت بین المشرق والمغرب وقد التفت عمر وتنبه وقال لاصحابه: حددنی هذا العلج بالقتل واجابه الاصحاب بانك (نعوذ بالله) أمیرالمؤمنین وهو عبد لایقدر على شئ، وقال لهم: لا بد من ذلك لانی سمعته من رسول الله، ثم اجتنب عمر من ابی لؤلؤة وخاف منه.(مجمع النورین، صفحه 224)
20) - وذلك لأن الرجل وضع علیه من الخراج كل یوم درهمین، فثقل علیه الأمر، فأتى إلیه، فقال له الرجل: لیس بكثیر فی حقك، فإنی سمعت عنك أنك لو أردت أن تدیر الرحى بالریح، لقدرت على ذلك. فقال له أبو لؤلؤة: لأدیرن لك رحى لا تسكن إلى یوم القیامة. فقال: إن العبد قد أوعد ولو كنت أقتل أحدا بالتهمة لقتلته. وفی خبر آخر، قال له أبو لؤلؤة: لأعملن لك رحى یتحدث بها من بالمشرق والمغرب.(مستدرك سفینة البحار، جلد 9، صفحه 214)
21) - واضح است که ممکن است بعضی از مغرضین با چنین مطالبی که به اعتقاد برخی غلوّ است (و البتّه ما نیز درباره آن اظهار نظری نمیکنیم) با تمسخر روبرو شوند، امّا چنین اتّفاقاتی بعید هم نیست، زیرا : در بعضی مکانها که مصیبتی بر اهل بیت (علیهم السلام) وارد شده است، تنها حضور در آن مکانها شیعیان و محبّین اهل بیت (علیهم السلام) را میسوزاند و فرد احساس میکند که در زمان وقوع مصیبت در آنجا حضور داشته است و بهترین شاهدِ مثال این حقایق، کربلا و مکانهای مختلفی که در آنجا وجود دارند است و کسانی که به آنجا رفتهاند این مطالب را در حدّ خودشان درک میکنند.
22) - أن أبا لؤلؤ استفتا عمر: ما جزاء من عصی مولاه و غصب ملکه و ضرب امرأته؟ فکتب: أنه یجب علیه القتل، فلما استقبله قال: لم عصیت علیا (علیه السلام) و هو مولا ک...، فضربه ضربات، فی کل ضربة یلعنه، استجیبت فیه دعوة الزهراء (علیها السلام) لما دعت وقت خرق کتاب فدک.(طریق الارشاد، صفحه ۴۵۶)
23) - و بنابر قولی عبد الرحمن بن أبی بکر این صحنه را دید و بعد از قتل دومی (لعنة الله علیه) آن را برای عبید الله بازگو کرد که موجب کشته شدن عدّهای بیگناه شد.(الغدیر (للعلامة الأمینی)، جلد 8، صفحه 132)
24) - و بنابر قول دیگری ابولؤلؤ (رحمة الله علیه) آسیابی ساخت و دومی ملعون را خواست که بیایید و از باب تبرک به آن آسیاب دستی بکشد و آنگاه با خنجر ضربهای به شکم او زد و او را به درک واصل کرد.(مرد غیرتمند ایرانی، صفحه 23)
25) - البتّه بنابر قولی دومی ملعون خودش تنها به آسیاب میرود، ولی از آنجا که او از ابولؤلؤ (رحمة الله علیه) احساس ترس میکرده است، بسیار بعید به نظر میرسد.
26) - به این قول مبنی بر به درک واصل شدن دومی (لعنة الله علیه) در آسیاب که ما آن را در اینجا نقل نمودیم منابع متعدّدی اشاره کردهاند، من جمله میرزا عبدالرحیم ضرابی در «مرآة القاسان» نقل میکند که : چون (ابولؤلؤ) خلیفه دوم را در آسیاب مقتول ساخت از حضرت (امیرالمؤمنین علیه السلام) رخصت و اجازه انصراف بنواحی عراق عجم (ایران) یافت و بطی الارض در چهل حصاران کاشان ایمن و سا کن گردید و زمان دراز بعبادت معبود بینیاز همی گذاشت تا بعالم قدس و غرفه انس شتافت (و) در آن مکان شریف تن در نقاب تراب کشید.(مرآة القاسان، صفحه 438)
- و نیز شمس الدین محمد آملی که از علمای قرن هفتم و هشتم هجری بوده است در یکی از کتبش روایت میکند که : (ابولؤلؤ) در آسیابی که از برای او ساخته بود به خلوت دریافت و کاربزد و بگریخت و سنه اربع و عشرین (24) هجری وفات یافت.
- همچنین در کتاب «تحفه فیروزیه» (تألیف: میرزا عبد الله افندی) این جریان تفصیلا با اندک اختلافی نقل گردیده (تحفه فیروزیه، صفحه 130). البتّه ناگفته نماند که برخی هم این جریان را نقل کرده و سپس آن را مردود دانستهاند ولیکن به رأی ما این مطلب کاملا صحیح و قابل پذیرش است و اخبار گوناگون به صورت مستقیم و غیر مستقیم بر آن دلالت دارند. من جمله این خبر که حضرت ابولؤلؤ (رحمة الله علیه) خطاب به دومی ملعون گفت: برایت چنان آسیابی بسازم که آوازهاش در شرق و غرب عالم طنین انداز شود. که کمتر کتابی از کتب شیعه است که قضیّه به درک واصل شدن دومی (لعنة الله علیه) توسط جناب ابولؤلؤ را نقل کرده باشد و به این قضیّه اشاره ننموده باشد و خبر فوق بالکنایة که أبلغ من التصریح است دلالت بر آن دارد که آن آسیاب نقش تامّ و مأثری در به درک واصل کردن دومی (لعنة الله علیه) داشته است، و الا اگر آن ملعون در آسیاب به درک واصل نگردیده باشد، علّتی وجود نداشته که بخواهد آوازه آن آسیاب در شرق و غرب عالم طنین انداز شود.
27) - این قول از اقوال بسیار مشهور است.
28) - طریق الارشاد، صفحه ۴۵۶، و فرحة الزهراء (للشیخ أبو علی الإصفهانی)، صفحه 124.
29) - ...ولم یكن طعنه أبو لؤلؤة حتى یعلم أنه سیموت.(بحارالانوار، جلد 30، صفحه 467)
30) - ...فضربه بالسكین ستة طعنات، احداهن من تحت سرته وهی قتلته، وجاءه بسكین لها طرفان.(العدد القویة، صفحه 329)
31) - ...ودخل الناس علیه، فقال (الثانی لعنة الله علیه): یا عبد الله بن عباس! أخرج فناد فی الناس: أعن ملا منكم هذا، فخرج ابن عباس فقال: أیها الناس! عمر یقول: أعن ملا منكم هذا، فقالوا: معاذ الله، والله ما علمنا ولا اطلعنا. فقال: ادعوا لی الطبیب، فدعی الطبیب، فقال: أی الشراب أحب إلیك؟ قال: النبیذ! فسقی نبیذا فخرج من بعض طعناته، فقال بعض الناس: هذا دم، هذا صدید. فقال: اسقونی لبنا، فسقی لبنا، فخرج من الطعنة. فقال له الطبیب: ما أرى أن تمشی، فما كنت فاعلا فافعل. الخبر.(بحارالانوار، جلد 31، صفحه 114)
32) - و ولی (أبو لؤلؤة رحمة الله علیه) هاربا، فوثب الناس خلفه و هم یقولون: خذوه، خذوه فلم یقدروا علیه.(عقد الدرر فی بیان بقر بطن عمر، صفحه 74)
33) - ...وکان أبو لؤلؤة رجل شجاع، سریع الرکض، وکان من لحقه الناس (أی أصحاب الثانی لعنة الله علیه) ضربه بذلک المنقار حتی قتل ثلاثة عشر رجلا، ونجی هاربا.(عقد الدرر فی بیان بقر بطن عمر، صفحه 75)
34) - لما ضرب أبو لؤلؤ (رضی الله عنه) عمر بن الخطاب وشق بطنه ورجع الى أمیر المؤمنین وقال: یا مولای شققت بطنه فلما سمع أمیر المؤمنین بكى بكاءا شدیدا ثم قال یالیت أن بنت رسول الله كانت حیة فسمعته.(مجمع النورین، صفحه 124، و این جریان در کتاب تحفه فیروزیه (تألیف: میرزا عبد الله افندی)، صفحات 129 تا 131 نیز با اندکی اختلاف نقل گردیده است)
35) - گفتنی است که نام آن اسب «دُلدُل» بود.(کامل بهائی (تألیف: عماد الدین طبری) (یک جلدی)، صفحه 457، و همچنین جناب نصرت علوی رازی (نصر بن محمد) از شعرای شیعه قرن هشتم هجری در ضمن دو مصراع بیتی از ابیات یکی از اشعارش این نام را برای آن اسب نقل نموده است.(مجموعه کمینه، صفحه 176)، و برخی نام «شَه پا» را نیز برای آن ذکر کردهاند که یا صحیح نیست زیرا نامی فارسی میباشد و یا بعداً توسط مردم عجم این نام بر روی آن اسب گذاشته شده است.
36) - تحفه فیروزیه، نسخه خطی، صفحه 130.
37) - تحفه فیروزیه، صفحه 130.
38) - و بنا بر قولی پس از یک سال.
39) - ...ومشى أبو لؤلؤة راسا الى منزل أمیر المؤمنین (علیه السلام) وكان خارج المنزل ینتظر قدومه و وصل إلیه وقبل یدیه وقص علیه القصة وقال: یا أمیر المؤمنین، ضربت الرجل وشققت بطنه، فإذا سمع علی ذلك بكى بكاء شدیدا وتمنى ان فاطمة كانت حیة وتسمع ذلك. ثم اخرج أمیر المؤمنین (علیه السلام) من جیبه كتابا كتبه فی اللیل واتاه وقال له: خذ هذا واخرج خارج المدینة واقرأ فاتحة الكتاب سبع مرات، اذهب الى ای مكان ترید وتصل إلیه اخر الخطاء السبعة، ففعل كما أمره أمیرالمؤمنین وإذا وصل بباب البلد یقال له الكاشان ومشى الى قاضی البلد واتاه كتاب أمیر المؤمنین فاخذه القاضی وقراه وقبله ووضعه على عینیه واذنیه، امره أمیر المؤمنین (علیه السلام) بتزویج ابنته من ابی لؤلؤة یوم وصوله، ففعل القاضی وامتثل امره كما امره علی وولدت ابنته منه غلاما بعد عشرة اشهر.(مجمع النورین، صفحه 225)
40) - کامل بهائی (یک جلدی)، صفحه 457.
41) - قال سلیم: رأیت ابن عمر فی ذلك المحل قد خنقته العبرة ودمعت عیناه، ثم ان عمر تأوه ساعة ومات آخر لیلة التاسع من شهر ربیع الاول سنة ثلاث وعشرین من الهجرة، وقیل لاربع بقین من ذی الحجة من السنة المذكورة والاول أصح، وله یومئذ ثلاث وسبعون سنة.(مدینة المعاجز، جلد 2، صفحه 97)
42) - روی عن إحمد بن إسحاق فی حدیث طویل: ...قال حذیفة (بن یمان): فلما قتل عدو الله دخلت علی سیدی امیرالمؤمنین (علیه السلام) لأهنیه بقتله...الی ان قال: فقمت من عند امیرالمؤمنین (علیه السلام) و أنا مسرور، و قلت فی نفسی: لو لم أدرک شیئا فی أفعال الخیر لکفانی ثواب هذا الیوم. فقمت واغتسلت وصلیت صلاة الشکر لله لإدرا ک هذا الیوم، و عملته عیدا مع إخوانی المسلمین، و جعلته سنة مدی عمری.(عقد الدرر فی بیان بقر بطن عمر، صفحات 35 تا 37)
43) - جفینه مسیحی غلام سعد بن ابیوقاص (لعنة الله علیه) بود.
44) - انطلق عبید الله فقتل ابنة أبی لؤلؤة وكانت تدعی الاسلام.(الغدیر (للعلامة الأمینی)، جلد 8، صفحه 133)
45) - و بنابر قولی همسر ابولؤلؤ را به دلیل عرب بودنش نکشت.
46) - ...و أراد (عبید الله بن عمر لعنة الله علیهما) قتل کل سبی بالمدینة فمنعوه.(الغدیر، جلد 8، صفحه 132)
47) - عن غیاث بن إبراهیم: إن عثمان صعد المنبر فقال: أیها الناس إنا لم نكن خطباء وإن نعش تأتكم الخطبة على وجهها إن شاء الله، وقد كان من قضاء الله إن عبید الله بن عمر أصاب الهرمزان وكان الهرمزان من المسلمین ولا وارث له إلا المسلمون عامة وأنا إمامكم وقد عفوت أفتعفون؟ قالوا: نعم. فقال علی: أقد الفاسق فإنه أتى عظیما قتل مسلما بلا ذنب. وقال لعبید الله: یا فاسق! لئن ظفرت بك یوما لأقتلنك بالهرمزان.(الغدیر، جلد 8 ، صفحه 132)
48) - ... فلما رجع الامر الى علی هرب منه عبید الله بن عمر الى الشام فصار مع معاویة وحضر یوم صفین مع معاویة محاربا لامیرالمؤمنین (علیه السلام) فقتل فی معركة الحرب.(مجمع النورین، صفحه 227)
- عن المطلب بن عبد الله قال: قال علی (علیه السلام) لعبید الله بن عمر: ما ذنب بنت أبی لؤلؤة حین قتلتها؟ قال: فكان رأی علی حین استشاره عثمان ورأی الأ كابر من أصحاب رسول الله على قتله، لكن عمرو بن العاص كلم عثمان حتى تركه، فكان علی یقول: لو قدرت على عبید الله بن عمر ولی سلطان لاقتصصت منه.(الغدیر، جلد 8، صفحه 134)
- وکان أمیرالمؤمنین علی (علیه السلام) وهو سید الأمة وأعلمها بالحدود والأحكام یكاشف عبید الله ویهدده بالقتل على جریمته متى ظفر به، ولما ولی الأمر تطلبه لیقتله فهرب منه إلى معاویة بالشام، وقتل بصفین.(الغدیر، جلد 8، صفحه 136)
49) - صاحب ناسخ تواریخ با اندکی اختلاف در این باره گوید: ...(ابولؤلؤ) به کاشان آمد و مردی شیعی بود و در کاشان ببود تا وفات یافت، پس شیعیان او را از دروازه شهر بیرون برده، در کنار راهی که به قریه فین رود، به خا ک سپردند و لقب او را شجاع الدین دانند و هم ا کنون قبر او در کاشان معروف است و بر فراز قبر او گنبدی عظیم و مقصورهای بزرگ است.(ناسخ التواریخ عمر بن خطاب، صفحه 439 و با اندکی اختلاف در نقل، مجالس المؤمنین (تألیف: سید نور الله شوشتری)، جلد 1، صفحات 87 و 88 و همچنین، شاخه طوبی (لمحدث النوری)، صفحه 107 و أیضا، مرآة القاسان، صفحه 438)
کپی برداری تنها در صورت عدم تغییر و تصرّف در مطالب جایز می باشد.
منبع: کتاب نهم ربیع، فضیلتها، شرافتها / صفحه 182. لازم به ذکر است که تغییر ناچیزی در برخی الفاظ به دلایلی انجام شده است.
تهیه و تنظیم: www.khodadost.blogfa.com
برچسبها:
زندگینامه ابولؤلؤ
,
ابولولو کیست
,
فیروز نهاوندی کیست
,
داستان قتل عمر