خدادوست

خدادوست

مذهبی

                         
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم عجل لوليك الفرج
باسلام ورود شما به پایگاه مذهبی خدادوست را خوش آمد میگوییم و امیدواریم ازمطالب این وبلاگ مذهبی بهره معنوی کافی را ببرید. لازم به ذکر است که این پایگاه به هیچ وجه جزء آن دسته از وبلاگها نیست که فقط مناسبت ها را تبریک و یا تسلیت میگویند و هیچ مطلب مفیدی درآنها پیدا نمیشود، بلکه این پایگاه علاوه بر تبریک و تسلیت مناسبتها، مطالب مفید و ارزنده ای را در اختیار بازدید کنندگان قرار میدهد که بسیار در فضای مجازی کمیاب اند و برای استخراج آنها از آیات و روایات زحمات زیادی توسط علماء کشیده شده است. (توجه: کپی برداری از مطالب این پایگاه در صورت عدم تغییر در محتوای آن مطالب جایز است و از طرف ما الزامی به ذکر منبع (لینک) برای انتشار مطالب و تصاویر پایگاه وجود ندارد).

(توجّه: تبادل لینک در این پایگاه با تمامی وبلاگها و سایتهای پیرو قوانین جمهوری اسلامی باشند انجام میشود. در صورت تمایل به تبادل لینک ابتدا مارا بانام "خدادوست" یا "پایگاه خدادوست" لینک کنید، سپس از طریق نظرات یا از طریق ایمیل به ما اطّلاع دهید تا شما را لینک کنیم.)
باتشّکر از شما عزیزان.
پیامبراکرم صلی الله علیه و آله
امیرالمؤمنین صلوات الله علیه
حضرت فاطمه زهراء صلوات الله علیها
امام حسن مجتبی صلوات الله علیه
حضرت سیدالشهداء صلوات الله علیه
امام سجاد صلوات الله علیه
امام باقر صلوات الله علیه
امام صادق صلوات الله علیه
امام کاظم صلوات الله علیه
حضرت علی بن موسی الرضا صلوات الله علیه
امام جواد صلوات الله علیه
امام هادی صلوات الله علیه
امام حسن عسکری صلوات الله علیه
حضرت بقیة الله ارواحنا لتراب مقدمه الفداء
حضرت زینب سلام الله علیها
حضرت رقیه سلام الله علیها
حضرت علی اکبر علیه السلام
حضرت معصومه سلام الله علیها
حضرت اباالفضل علیه السلام
عید غدیر
عید جمعه(روز جمعه)
عید قربان
عید فطر
اعیاد
شهادتها
قالبهای مذهبی بلاگفا
سَداَن سبیل الله به چه معناست؟
تصاویری زیبابمناسبت فرارسیدن عیدغدیر
آیا ما برای ظهور آماده هستیم؟
وقوع یک جریان درتثبیت امامت و ولایت حضرت علی(ع)
چه دلیلی وجود دارد که نمازمان را اول وقت بخوانیم؟
مدایح علی بن ابیطالب(ع)از زبان رسول اکرم(ص)
قضای الهی بخاطر کنار گذاشتن علی بن ابیطالب ع
چندتصویرازمسجدجمکران
حوادث اتّفاق افتاده ازروزدوّم محرم تاروزعاشورا
یک شعربسیارزیبابرای حضرت زهرا(س)
ملاقات حاج محمدعلی با امام زمان(عج)
تصاویری زیبابمناسبت فرارسیدن ماه محرم
ملاقات علامه حلی با امام زمان(عج)
پخش زنده حرم هادروبلاگ خدادوست
رازسعادت مندی وموفّقیّت انسان چیست؟
آیاملاقات با امام زمان(ع)درزمان غیبت امکان دارد؟
مطالبی درباره ی حضرت محمّد(ص)وامام جعفرصادق(ع)
بهترین سرمایه آخرت
قالب آیة الله سیدحسن ابطحی برای وبلاگ بلاگفا
تصاویر مذهبی
پرسش و پاسخ
پرسش و پاسخ سوالات عمومی
روایاتی که یک مسلمان نیاز به دانستن آنها دارد.
نوروز بی اهمیت و بی ارزش است
وبلاگهای دیگر ما
معنی «سیّدة نساء العالمین»
معرفت
ماه محرم الحرام
تشرفات به محضر حضرت بقیة الله ارواحنافداه
انجام واجبات و ترک محرمات
استقامت و صبر در مقابل گناه
صراط مستقيم چيست؟
آيا آيه‏ اى درشناخت صراط مستقيم در قرآن وجود دارد؟
در محضر استاد
درمان صفات رذیله
مراحل تزکیه نفس
تاريكيهاى روح و صفات رذيله‏ ى آن
آیا کسی که مادرش سیّده است جزء سادات محسوب می شود؟
بررسی زمان آغاز امامت امام زمان (ارواحنافداه)
بررسی مفهوم رفع القلم (روایت احمد بن اسحاق)
عید نهم ربیع الاول
تابش انوار رسالت
17 ربیع الاول
بحث های علمی
بررسی مفاهیم روایت نهم ربیع الاول
زندگینامه حضرت ابولؤلؤ (رحمه الله)
متن کامل روایت احمد بن اسحاق (نهم ربیع)

پایگاه خدادوست

«بسم الله الرحمن الرحیم»

«الـلـهـم عـجـل لـولـیـک الـفـرج»

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

«راه های ارتباط با ما»

جیمیل ما:

http://s2.picofile.com/file/7776986769/%D8%A7%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%84.gif

«ملاحظات»

1- پایگاه خدادوست هیچگونه مسؤلیتی در قبال محتوای لینکهای موجود در فهرست پیوندها نخواهد داشت و مسؤلیت آن برعهده مدیریت آن سایتها و وبلاگها می باشد.

2- کسانی که تمایل تبادل لینک با ما را دارند، ابتدا پایگاه خدادوست را لینک کرده، سپس از طریق نظرات اطلاع دهند تا لینک آنها در پایگاه خدادوست درج گردد.

3- اگر هر یک از وبلاگها و سایت هایی که در فهرست پیوندهای این پایگاه می باشند اقدام به درج محتوای خلاف شئونات اسلامی و شرع نمایند، در صورت اطلاع، لینکشان بدون تذکر از فهرست پیوندهای پایگاه حذف خواهد شد.

4- کسانی که باما تبادل لینک کرده اند به این مسئله توجه داشته باشند که اگر لینک پایگاه را از وبلاگها و سایتهایی که متعلق به آنها است به هر دلیلی حذف گردد، بدون تذکر لینک وب های مذکور از فهرست پیوندهای این پایگاه حذف خواهد شد.

باتشکر مدیریت پایگاه مذهبی خدادوست.

پایگاه خدادوست

+  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۴ساعت 15:6  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام) 

«بسم الله الرحمن الرحیم»

«آجرک یا بقیة الله»

با عرض سلام شهادت جانگداز پیغمبر اعظم (صلی الله علیه وآله) و همچنین امام مجتبی علیه السلام را به محضر امام زمان عزیزمان حضرت بقیة الله (ارواحنا لتراب مقدمه الفداء) و همچنین یکایک پیروان آن حضرت تسلیت عرض مینماییم.


چرا قول شهادت امام مجتبی (علیه السلام) در هفتم صفر دارای اعتبار قابل پذیرش نیست؟

چندین قرن از مطرح شدن هفتم ماه صفر به عنوان شهادت امام مجتبی (علیه السلام) می‌گذرد و خصوصاً در چند دهه اخیر عدّه قابل توجّهی از مؤمنین و حتی علماء بر این باورند که هفتم صفر روز شهادت امام مجتبی (علیه السلام) می‌باشد. مورخی که تنها روز معین شده در خصوص ولادت امام کاظم (علیه السلام) می‌باشد و بسبب این باور روز ولادت مبارک حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) در پرده‌ای از ابهام قرار می‌گیرد و امام مظلوم ما روز ولادتش با عزا و حزن بر محبینش می‌گذرد.

اما با یک تحقیق نه چندان پیچیده نکات غیر قابل اقماضی از قول به شهادت امام مجتبی (علیه السلام) در هفتم ماه صفر بدست می‌آید که بیانش برای اطلاع محققین و حتی سایرین مفید و قابل استفاده  است.

پیش از ورود به اصل بحث باید به این نکته اشاره کرد که افتراق بین شادی و غم و جشن و عزا یک مسئله مسلّم است و با حکمت الهی سازش ندارد که هم ولادت و هم شهادت معصومین (علیهم السلام) که بر هر پیرو راه حقّی لازم است در فرح و حزن آنان ترتیب اثر داده و شاد یا محزون باشد (که البته بر خود این مطلب ادله متعدده‌ای دلالت دارد؛ «یفرحون لفرحنا و یحزنون لحزننا») در یک روز واقع گردد.

در خصوص روز ولادت امام کاظم (علیه السلام) تنها روز معین هفتم صفر است؛ ولی درباره شهادت امام مجتبی (علیه السلام) قول اول، بیست و هشتم صفر بوده و بعدها بر مبنای نااستواری روز هفتم صفر تحت این عنوان قرار داده شده است.
پس پایبندی به حکمت ایجاب می‌کند که به مقتضای روز ولادت امام کاظم (علیه السلام) قول به شهادت امام مجتبی (علیه السلام) در بیست و هشتم صفر اخذ گردد.
و نکته دیگری که باید به آن توجه گردد این است که برخی گمان برده‌اند که ماههای محرم و صفر ماه گریه و عزاست و انگار در مخیّله‌شان نمی‌گنجد که غیر از عزا، کار دیگری در این ماهها انجام بدهند؛ البته این مطلب در خصوص ماه محرم به مقتضای حوادثی که در آن اتفاق افتاده و ادلّه‌ای که وجود دارد تاحدّی صحیح است؛ ولی در خصوص ماه صفر هیچ مبنایی ندارد. درست است که در ماه صفر نیز مصائب بسیاری بر آل الله واقع گردیده است؛ ولی پیرو واقعی آن است که در هر روز و هر لحظه از خود انعطاف نشان دهد و پشت سر مولا و آقای خود حرکت کند. اگر امروز شهادت بود و فردا ولادت، بتواند امروز همانگونه که مولا محزون است، او هم محزون باشد و فردا همانگونه که مولا صاحب فرح است، او هم شاد باشد. پس این تفکر را نیز باید از ذهن پاک نمود که ماه صفر مطلقا صفر الأحزان است.

اما اساس قول شهادت امام مجتبی (علیه السلام) در هفتم ماه صفر:

قدیمی ترین منبعی که در این زمینه تا به حال یافت شده کتاب «تثبیت الامامة»، تألیف: «سید قاسم بن ابراهیم الرسی» است که در سال 246 هجری وفات یافته است. وی که خود از نوادگان حضرت امام حسن مجتبی (علیه السلام) است، از علمای زمان خویش بوده که دارای تألیفات فراوانی است. گفتنی است وی از روات احادیث هم بوده است و بدون واسطه از حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) روایت نقل می‌کرده است. در پایان کتاب مذکور چنین آمده است:
«الامام الحسن (علیه السلام) ابوه الامام امیرالمؤمنین علی (علیه السلام)، أمه فاطمة الزهراء (سلام الله علیها)، ولادته: ولد فی المدینه لیلة النصف من شهر رمضان فی السنة الثالثة للهجره، القابه: التقی، الزکی، السبط، وفاته: توفی فی السابع من شهر صفر سنة خمسین من الهجرة»

مهمترین سند قابل توجه در خصوص شهادت امام مجتبی (علیه السلام) در هفتم صفر همین کتاب است و اما پس از او شهید اول این مطلب را در کتاب «دروس» ذکر کرده است و همچنین پس از او مرحوم کفعمی در «المصباح» و مرحوم علامه شیخ حسین پدر مرحوم شیخ بهایی در کتاب «وصول الاخبار الی اصول الاخبار» این مطلب را نقل نموده‌اند.

در حالی که پیش از شهید اول، در کتب تاریخی شیعی همچون «فرق ‌الشیعة» اسماعیل نوبختی، «المقالات و الفرق» سعد بن عبدالله اشعری، «اصول کافی» شیخ کلینی، «مسار الشیعة» شیخ مفید، «مصباح‌ المتجهد» شیخ طوسی، «اعلام‌ الوراء» و «تاج‌ الموالید» مرحوم طبرسی، «روضة الواعظین» فتال نیشابوری و «کشف ‌الغمة» اربلی، تاریخ وفات امام حسن مجتبی (علیه السلام) را آخر صفر یا ۲۸ صفر ذکر ‌کرده‌اند، اما از زمان شهید اول به بعد، هفتم صفر نیز در کنار ۲۸ صفر به عنوان روز شهادت آن حضرت (علیه السلام) مطرح شده است و عالمانی از شیعه همچون شیخ بهائی، جبل عاملی و پدرش شیخ حسین عاملی، کاشف الغطاء و صاحب جواهر به بیان این تاریخ می‌پردازند؛ اما با بررسی اسناد مرتبط با این دیدگاه، مشاهده می‌شود که اینان سخن شهید اول را در این ارتباط پذیرفته‌اند؛ ولی در اینکه مستند سخن شهید چیست، مطلبی در دست نیست و اساسی برای سخن او یافت نمی‌گردد. یک احتمال وجود دارد که سخن وی به کتاب قاسم الرسی (متوفی ۲۴۶ ق) مستند باشد که در قسمت پایانی آن کتاب (همانطور که ذکر شد) تاریخ شهادت امام مجتبی (علیه السلام) در هفتم صفر ثبت شده است؛ ولی در این گزارش چند نکته غیر قابل اغماض وجود دارد که صحّت آن را مورد تردید قرار می‌دهد:
1- کتاب «تثبیت الامامة» جناب «قاسم الرسی» درباره امامت امیرالمؤمنین (علیه السلام) است، نه تاریخ ولادت و شهادت امامان (علیهم السلام).
2- مطلبی که در پایان کتابش آمده، تاریخ شهادت امام هادی و امام عسکری (علیهما السلام) را هم ثبت کرده است؛ در حالی که «قاسم الرسی» پیش از امام هادی (علیه السلام) از دنیا رفت، بنابراین این مطلب پایانی کتابش از او نیست و معلوم نیست چه کسی آن را اضافه کرده است.
3- چون روز شهادت امام مجتبی (علیه السلام) به لحاظ تاریخ شمسی، مطابق نهم حَمَل (فروردین) بوده است و در خط کوفی به گونهٔ شکسته آن، سابع و تاسع همانند یکدیگر نوشته می‌شود، احتمالا سابع صفر به جای تاسع حَمَل، ثبت شده و این اشتباه در نسخه‌ای ثبت شده و آن نسخه به دوران شهید راه یافته و مستند گزارش او قرار گرفته است. (برخی از مطالب از مقاله‌ای منسوب به حجت‌ الاسلام یدالله مقدسی برگرفته شده بود)

با جمع فیما بین آنچه در ابتدا بیان شد و آنچه در انتها ذکر گردید؛ قول شهادت امام مجتبی (علیه السلام) در بیست و هشتم صفر قابل اطمینان‌تر و مستدل‌تر می‌باشد و قول هفتم صفر (با توجه به عدم بیان و پذیرش آن در منابع متقدم و سایر دلایلی که بیان شد) از ارزش کمتری در مقابل آن برخوردار است.

امیدواریم پروردگار متعال ما را از لغزش‌ها و انحرافات آخر الزمان در این لحظات آخر غیبت امام زمان (ارواحنا فداه) محفوظ و مصون بدارد.

«اللهم عجل لولیک الفرج»

 

تهیه و تنظیم:    www.khodadost.blogfa.com


برچسب‌ها: بیست و هشتم صفر , شهادت امام مجتبی , علیه السلام , هفتم صفر
+  نوشته شده در  یکشنبه هفتم آذر ۱۳۹۵ساعت 20:59  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

«بسمه تعالی»

شهادت مظلومانه حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را به محضر مولایمان حضرت بقیة الله (ارواحنا فداه) و تمامی شیعیان آن حضرت تسلیت عرض می نماییم.


برچسب‌ها: تهدمت والله ارکان الهدی , شهادت امیرالرمؤمنین علیه السلام , 21 رمضان
+  نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر ۱۳۹۵ساعت 21:24  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

«بسمه تعالی»

ارتحال محبوب و استاد عزیز و بزرگوارمان، افتخار عالم تشیع، محبوب حضرت ولی عصر (ارواحنا فداه)، حضرت آیة الله استاد سید حسن ابطحی خراسانی (اعلی الله مقامه الشریف) را به پیشگاه مولای عزیزمان حضرت بقیة الله (ارواحنا فداه) و تمامی پیروان و محبین خاندان عصمت و طهارت (علیهم السلام) که با نورانیت علم و عقل و نه با ظلمانیت جهل و تعصب و حسادت ایشان را میشناختند تسلیت عرض مینماییم. پروردگارا اگر مارا از حضور آن وجود نورانی در دنیا و در نزد ما بندگان قدرنشناس محروم فرمودی، حقمان همین بوده است. ولیکن تو را به حق فاطمه زهراء (علیها السلام) قسمت می دهیم، ما را هرگز به فراق روحی او و عدم مساعدت های معنوی آن روح معین عالی مقام مبتلا نفرما. آمین یا رحمن و یا رحیم، یا رب العالمین.

 


برچسب‌ها: وفات , آیة الله سید حسن ابطحی , ۲۸ اسفند ۱۳۹۴ , ۸ جمادی الثانی ۱۴۳۷
+  نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۴ساعت 20:14  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

«بسه تعالی»

«اسعد الله ایامکم سعیدا»

عید الله الاکبر و یوم فرحة الزهراء (سلام الله علیها) را به محضر قلب عالم امکان حضرت بقیة الله (ارواحنا لتراب مقدمه الفداء) و همچنین تمامی شیعیان جهان تبریک و تهنیت عرض می نماییم.

همراهان همیشگی! امروز مطلبی منحصر به فرد را برای شما عزیزان قرار خواهیم داد که تا کنون اینچنین تفصیلی این موضوع را نشنیده اید. امید است که با این کار سبب شادی روح حضرت ابولؤلؤ (رحمه الله) بشویم.

(السلام علیک ایها المسبب لفرح قلب الزهراء سلام الله علیها)

سیر مختصری در زندگی جناب ابولؤلؤ (رحمة الله علیه)

قبل از بیان مختصری از زندگی جناب ابولؤلؤ لازم است به بیان نکته‌ای بپردازیم و آن اینکه: آنچه که در مورد روز به درک واصل شدن دومی (لعنة الله  علیه) و مکان کشته شدن او در بین پیروان سقیفه مشهور است چنین است که در سحرگاه روز چهارشنبه 26 ذی‌الحجه سال 23 هجری(1) در حالیکه عمر بن خطاب (لعنة الله  علیه) تازیانه به دست در حال امر کردن نمازگزاران بود که صفوف خود را منظم نمایند، جناب ابولؤلؤ خود را به آن ملعون رسانده و با سه ضربه کاری شکم خلیفه را شکافت و در حالیکه عدّه‌ای از اطرافیان دومی (لعنة الله  علیه) قصد دستگیری و حمله به او را داشتند، با زخمی کردن حدود 12 نفر (که برخی از آنان کشته شدند) از محل حادثه گریخت.(2) و حال آنکه این مطلب مبنی بر کشته شدن دومی در مسجد علی رغم اینکه تمامی منابع پیروان سقیفه و بسیاری از منابع شیعه آن را نقل کرده‌اند، یک کذب محض است و دلیل اینکه منابع تاریخی شیعه هم به آن استناد کرده‌اند، شهرت آن است نه صحّت آن و این نقل هم از جعلیّات و اکاذیب دست ساخته پیروان سقیفه است که می‌خواسته‌اند به این وسیله دومی (لعنة الله علیه) را در کنار امیرالمؤمنین (علیه السلام) قرار بدهند که در وقت نماز و در مسجد به شهادت رسیدند و همچنین هدفشان زیر سؤال بردن اسلام جناب ابولؤلؤ بوده که در خانه خدا دست به قتل دومی زده است و حال آنکه حتّی اگر این مطلب صحّت هم داشت، بازهم اشکالی بر عمل مبارک جناب ابولؤلؤ وارد نبود به دلایلی که اینجا مجال بیانش نیست و اگر علمای شیعه به این قول برای پاسخ دادن به شبهه مجوسی بودن جناب ابولؤلؤ (رحمة الله علیه) استناد می‌کنند، که اگر او مجوسی بود چگونه او را به مسجد و صف اول نماز جماعت راه داده بودند و حال آنکه در آن زمان مسلمین حتّی از راه دادن کفّار اهل کتاب به مدینه خودداری می‌کردند، چه برسد به راه دادنشان به مسجد، به دلیل اعتبار داشتن این قول برای پیروان سقیفه است، نه اعتبارش برای شیعه و قول صحیح و مشهور در نزد شیعه چنین است که دومی (لعنة الله علیه) در آسیابی در کنار شهر مدینه، توسط ابولؤلؤ (رحمة الله علیه) در روز نهم ربیع الاول به درک واصل گردید.

اکنون به بیان زندگینامه جناب ابولؤلؤ (رحمة الله علیه) می‌پردازیم و از آنجا که آنچه از زندگی جناب ابولؤلؤ در کتب مختلفه منقول است، مربوط به بعد از آمدن او به شهر مدینه می‌باشد، لذا با توجّه به اینکه جریانی که ما آن را در اینجا نقل می‌کنیم همانند یک رمان تنظیم شده است و نباید ناقص باشد، ناگذیر آنچه را که مربوط به قبل از آمدن فیروز به شهر مدینه است، بر اساس سماعیّات و استنباطاتی که از اخبار مختلفه صورت گرفته است، داستان زندگی ابولؤلؤ را شروع می‌کنیم و چه بسا اکثر آنچه که از قسمت «اسارت فیروز به دست رومیان» تا «ورود فیروز به شهر مدینه» نقل می‌گردد واقعیّت نداشته باشد، ولیکن از قسمت «زندگی جدید فیروز در مدینه» اکثریت مطالب مستند هستند ولو آنکه برای برخی از آنها سندی ذکر نشده باشد. و علی کل حال سعی ما بر این خواهد بود که مطالبی که نقل می‌شوند تا حدّ امکان مستند باشند(3):

اصالت فیروز :

گویند: فیروز مردی عجم و از سرزمین نهاوند بود، او مردی قوی هیکل، خوش سیما، روشن بین و صاحب دانش و هنر بود و من جمله هنر هایش که آنها را به خوبی می‌دانست نقّاشی، آهنگری و نجّاری بودند و او در ساخت آسیاب بادی نیز از مهارت خاصّی برخوردار بود و به اصطلاح مهندس آن زمان بود.

اسارت فیروز به دست رومیان :

فیروز در یکی از جنگهایی که میان ایران و روم در گرفت، به اسارت رومیان درآمد(4)، حضورش در میان رومیان به خاطر هنر های متفاوتی که داشت، باعث ارتباطات اجتماعی بسیار شد، او با انسان های متفاوتی که از کشور های مختلف به روم سفر می‌کردند، آشنا می‌شد و با اندیشه‌ها و دین اسلام از زبان آنان آشنا می‌گردید و حس می‌کرد به این دین تازه که از آن می‌شنود، نزدیکی بیشتری دارد. همیشه در میان رفت آمد هایش با مردم بلاد مختلف، بیشتر درباره دین اسلام صحبت  می‌کرد و همواره با نامی که حس می‌کرد، این نام را سالهاست که می‌شناسد، اخوّت عجیبی داشت، آن نام، نام امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) بود که همیشه از آن با احترام یاد می‌کرد و دوست داشت که هرچه زودتر با این بزرگوار از نزدیک آشنا شود و همیشه منتظر فرصتی بود که از دست رومیان نجات پیدا کند، تا بتواند هرچه زودتر خود را به علی (علیه السلام) برساند و محضر آن کسی را که عشقش بی‌آنکه بخواهد در دلش غوغا کرده است درک نماید. لیکن چون در جنگ اسیر شده بود و به عنوان برده درخدمت رومیان بود، نمی‌توانست خود را رها نماید.

خبر رسید که اعراب به روم شرقی حمله کرده‌اند و با لشگری بزرگ به روم غربی در حرکت هستند، با شنیدن این خبر فیروز موقعیّت را مناسب دید که خود را به اعراب برساند و خود را تسلیم آنها کند، تا بتواند به این وسیله خود را به مولایی که فقط نامش را و خصوصیّاتش را شنیده بود برساند، لذا هنگامی که صاحب او به جنگ می‌رفت، از او درخواست کرد که او را نیز با خود ببرد، با توجّه به هنر هایی که آشنا است، در جنگ بسیار مؤثر است و مسلّماً به کارش خواهد آمد، صاحب فیروز پذیرفت و او را با خود به جنگ با اعراب برد.

اسارت فیروز به دست اعراب :

جنگ در گرفت و خون های بسیار ریخته شده و عدّه‌ای گریختند و عدّه‌ای اسیر شدند و از آنجایی که فیروز می‌خواست خود را به مولایش که بارها و بارها از او شنیده بود برساند، خود را اسیر اعراب کرد.

در این میان مغیره (لعنة الله علیه) که یکی از سرداران سپاه اعراب بود، در میان اسیران به دنبال غلامانی می‌گشت که بتواند از آنها سود بیشتری ببرد، پس با فیروز آشنا شد و فیروز می‌دانست که اگر هنر های خود را بازگو کند، حتماً به سوی علی (علیه السلام) خواهد رفت.

پس اعلام کرد که چه هنر هایی دارد، و همواره می‌پرسید چگونه می‌تواند مولای خویش علی (علیه السلام) را ببیند؟ و کسی به او چیزی نمی‌گفت، از همان ابتدا شکّی در وجودش خانه کرد و صحبتها و نقل هایی که درباره امیرالمؤمنین (علیه السلام) شنیده بود را، با رفتار مغیره و اطرافیان مغیره که می‌دید، بسیار تعجّب می‌کرد.

در این میان غلامی از غلامان مغیره چون دید او آشفته شده، به او وعده داد که در آینده نه چندان دور می‌تواند امام علی (علیه السلام) را ببیند و به او گفت که: امیرالمؤمنین (علیه السلام) در این جنگ‌ها شرکت نمی‌کند و او در مدینه است، فیروز کمی آرام شد، ولی باز غمگین شد که باز هم باید صبر کند تا به مولای ندیده‌اش برسد.

روزها می‌گذشت و فیروز همواره به امید دیدار امیرالمؤمنین (علیه السلام) صبح را به شب و شب را به صبح می‌رساند و همواره از غلامی که کمی او را آرام کرده بود خصوصیّات علی (علیه السلام) را می‌پرسید، آن غلام هم صحبتها و نقل هایی که فیروز شنیده بود را تصدیق می‌کرد.

در میان راه مغیره (لعنة الله علیه) بسیاری از کارها را به فیروز محوّل می‌کرد و می‌دید که فیروز با چه ظرافت و هنری آن کار را به انجام می‌رساند.

فیروز را به کوفه بردند و پس از گذشتن مدّتی چون مغیره دید که فیروز غلامی سودمند است به این فکر افتاد که فیروز را با خود به شهر مدینه ببرد تا فیروز با کار کردن در آنجا سود دندانگیری را نصیبش کند.

در آن زمان به دستور عمر (لعنة الله علیه) ورود ایرانیان به شهر مدینه ممنوع بود(5) و مغیره می‌دانست که باید از عمر (لعنة الله علیه) برای بردن فیروز به شهر مدینه اجازه بگیرد، پس نامه‌ای مکتوب داشت و برای او از خصوصیّات فیروز نوشت که هنرمندی است که فایده‌اش برای مردم مدینه بسیار زیاد است، او آهنگری و نجّاری و نقّاشی را به خوبی می‌داند و می‌تواند کارهای بسیاری را انجام بدهد و خلاصه آنکه عدو شود سبب خیر، اگر خدا خواهد، و عمر (لعنة الله علیه) به خاطر آنکه با مغیره رفاقتی از سرِ فسق و فجور داشت، اجازه ورود فیروز را به شهر مدینه داد.(6)

فیروز به همراه صاحبش مغیره (لعنة الله علیه) به سمت مدینه به راه افتادند و مغیره (لعنة الله علیه) با ظلم تمام فیروز را ملزم نمود که ماهیانه صد درهم مالیات به خاطر بردگی‌اش بپردازد.(7)

فیروز هرچه به مدینه نزدیکتر می‌شد، در درونش غوغایی جان می‌گرفت که این غوغا را دوست می‌داشت.

ورود فیروز به شهر مدینه :

فیروز از آنجایی که بی‌قرار دیدن مدینه و مولای نادیده‌اش بود، لحظه شماری می‌کرد تا به مدینه برسد، در بَدو ورود به مدینه کسی را دید که خیلی شبیه به هموطنان او بود و احساس صمیمیّت با او می‌کرد، همچنان که او را می‌دید و به او نزدیک می‌شد در دل می‌گفت: آیا او علی (علیه السلام) است یا کس دیگری است؟

امّا آن شخص آمد جلو و خود را به فیروز رساند و به آرامی در پس گوش او گفت: من هرمزانم! فرزند یزدگرد سوم و مولایم علی (علیه السلام) مرا به استقبال تو فرستاده است، فیروز تعجّب کرد و هیچ نمی‌گفت، انگار وجودش با شنیدن این سخنان یخ زده بود، هرمزان در پس گوش او گفت: نگران نباش! به زودی آقایم را ملاقات خواهی کرد و رفت. فیروز یخ زده و متعجّب بدون آنکه بداند به کجا می‌رود، درمیان جمعیّت گم شد و خود را به گوشه‌ای رساند و عرق از پیشانی پاک کرد و هنوز در فکر صحبت های هرمزان بود که چگونه امیرالمؤمنین (علیه السلام) می‌دانست که فیروز به مدینه رسیده است و اصلاً فیروز را از کجا میشناسد که هرمزان را به استقبال او فرستاده است و از این بابت سخت متعجّب بود و خوشحال، خوشحال بود که تمام سخنانی که در خصوص امام علی (علیه السلام) شنیده است، کاملاً صحیح است.

شب هنگام هرمزان به دیدار فیروز آمد و او را در آغوش کشید و به او گفت: آماده‌ای که آقایم را ملاقات کنی؟

فیروز گفت: بی‌صبرانه منتظر این لحظه بوده‌ام!

به سمت نخلستان حرکت کردند، وقتی به آنجا رسیدند، فیروز از دور مردی با هیبت و عظمت را دید که هنوز چهره مبارکشان را ندیده بود، قلبش به شدّت می‌تپید، تا اینکه امیرالمؤمنین (علیه السلام) به نزد فیروز آمد و او را در آغوش کشید و فرمود: خوش آمدی فیروز! چند روزی است که منتظر تو هستیم، فیروز هیچ نمی‌گفت، حضرت او را دعوت به صبر کردند و به او فرمودند: فیروز تو بیهوده به اینجا نیامده‌ای.

فیروز در مقابل حضرت زانو زد، حضرت او را بلند کردند و به او فرمودند: مُسلَّم تو انتخاب شده‌ای، حال برو تا به لطف پروردگار باز همدیگر را ببینیم، فیروز گفت: یا امیرالمؤمنین! من می‌خواهم اینجا نزد شما بمانم، حضرت فرمودند: خواهی ماند فیروز! حال برو! فیروز به امر حضرت به همراه هرمزان به سمت خوابگاهش رفت، در میان راه هیچ نمی‌گفت و هنوز مبهوط امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود و هرمزان چون با این حال آشنا بود، او را راحت گذاشت که با درونش آسوده باشد و لذّت ببرد.

زندگی جدید فیروز در مدینه :

بعد از آن شب اول که خدا می‌داند فیروز چه حالی داشت، شب را به صبح رساند. از صبح آن روز کار و فعّالیتش را شروع کرد و از چند هنری که داشت به بهترین نحو استفاده کرد تا آنکه در دل اعراب جای گرفت و هر روز ارتباطش را با خانه امیرالمؤمنین و مولا علی (علیه السلام) بیشتر کرد و با کلام و نور حقانیّت علی (علیه السلام) بیشتر و بیشتر آشنا شد و مدّت زیادی نگذشته بود که به دست امیرالمؤمنین (علیه السلام) به دین اسلام تشرّف یافت.(8)

او همواره از اطرافیان حضرت از شرافت و بزرگواری امام می‌شنید و به طور مفصّل از زبان سلمان فارسی و ابوذر و مقداد و هرمزان و دیگران ظلم و ستم هایی که به ایشان و همسر بزرگوارشان حضرت فاطمه زهراء (علیها السلام) و پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) وارد آمده بود را شنیده بود.

از غصب خلافت، از پاره کردن سند فدک توسط دومی ملعون و این جمله معروف حضرت زهراء (علیها السلام) خطاب به دومی (لعنة الله علیه) هنگامی که سند فدک را پاره کرده بود را برای فیروز نقل کردند که: خدا شکمت را پاره کند همچنان که این سند را پاره کردی(9) و سقط فرزند شش ماهه‌اش را که در شکم داشت، از سیلی که توسط همین مغیره نامرد به صورت مبارکشان زده بودند، طنابکش کردن امیرالمؤمنین (علیه السلام) تا مسجد برای گرفتن بیعت اجباری و ده‌ها مطلب دیگر که فیروز را نسبت به مغیره که صاحب او بود و عمر (لعنة الله علیه) که دوست گرمابه و گلستان مغیره بود، کینه‌ای تر و بغض آنان را در دلش بیشتر می‌کرد و همواره به آنان با نگاه تحقیر و نامردی می‌نگریست.

مغیره و عمر (لعنة الله علیهِما) از این رفت و آمد فیروز به خانه امیرالمؤمنین (علیه السلام) مطّلع شدند و از او خواستند که به آنجا نرود، ولی فیروز نپذیرفت، مالیات را بر او زیاد کردند و او را مجبور کردند که روزی چند درهم مالیات بپردازد و به او گفتند که اگر از این رفت آمد به خانه امیرالمؤمنین (علیه السلام) صرفنظر کنی، این فشار را از تو برخواهیم داشت(10)، ولی او از اینکار ناراحت نبود، از آن می‌رنجید که اینان چه موجوداتی هستند و چگونه باعث می‌شوند که اسلام ناب محمدی، اینگونه توسّط این انسان های بی‌مقدار دستخوش مسائلی بشود که دیگران را نسبت به اسلام بدبین کند و هرگز متوجّه نشوند که دین اسلام مولایی دارد که تمام هستی به داشتن چنین مولائی می‌بالد!

فیروز هر روز از کوچه بنی‌هاشم عبور می‌کرد و به درب نیم سوخته خانه امام علی (علیه السلام) می‌آمد و عرض ارادت خود را نسبت به ایشان عرضه می‌داشت و با بغض از کوچه بنی‌هاشم خارج می‌شد.

چگونگی آشنایی هرمزان با امیرالمؤمنین (علیه السلام) :

روزی فیروز از هرمزان پرسید که چگونه شد که با امیرالمؤمنین (علیه السلام) آشنا شدی؟ (با این سؤال می‌خواست بداند که آیا هرمزان نیز مانند خود او در بی‌خبری که نمی‌دانست چگونه است، در این سرنوشت راه پیدا کرده است، یا اینکه نه، به نحو دیگری بوده است) فیروز بارها به هرمزان گفته بود که من از روز نخست که به دنیا آمده بودم، می‌دانستم به کسی عشق می‌ورزم که نمی‌دانم کیست، امّا موجی مرا به سوی او می‌کشاند و من همواره از روز نخست شیعه امیرالمؤمنین (علیه السلام) بودم.(11)

امّا هرمزان اینگونه آغاز کرد: بعد از آنکه در جنگ تاب مقاومت را در مقابل اعراب از دست دادیم، ناچار خود را اسیر کردیم و آنان خواستند که مرا در آن مکان به قتل برسانند و من به آنان گفتم که چون من فرزند پادشاه هستم، باید توسط پادشاه شما یا حداقل فرزند پادشاه شما کشته شوم و آنان پذیرفتند، مرا به نزد عمر (لعنة الله علیه) آوردند و او دستور قتل مرا داد، من نیز به او گفتم، آیا شما قبل از کشتن کسی به او آب نمی‌دهید؟ او قبول کرد، کاسه‌ای آب آوردند و به او گفتم: تا خوردن این آب به من مهلت بده!

عمر (لعنة الله علیه) پذیرفت و قول داد که به من تا خوردن آن آب امان دهد و من آب را نخوردم، کاسه آب را بر زمین کوفتم تا خورد شد. تا عمر (لعنة الله علیه) این صحنه را دید، عصبانی شد و مقصود مرا فهمید و دستور داد که مرا (علی رغم تشنگی) بکشند.

من گفتم: شما امان دادید، من گفتم: «تا زمانی که این آب را نخورده‌ام به من امان دهید»، او گفت: تو مکر کردی و باید کشته شوی، در این میان مولایمان علی (علیه السلام) که شاهد ماجرا بود، پا پیش نهاد و فرمود: ای عمر تو عهد کردی و نباید او را بکشی! عمر (لعنة الله علیه) دید که ناچار است، گفت که: پس با او چه کنیم؟ حضرت فرمودند: با مبلغی عادلانه او را به شخصی از مسلمانان واگذار نمائید، عمر (لعنة الله علیه) گفت: آخر چه کسی رغبت می‌کند بهای او را بپردازد؟

امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند: من این بها را می‌پردازم، سپس حضرت ظرف آب را که خورد شده بود از روی زمین برداشتند و با اشاره حضرت تمام آب به درون ظرف برگشت، من با دیدن این معجزه از حضرت، نور ایمان در قلبم تابیدن گرفت و مسلمان شدم و حضرت نیز مرا با سخاوت تمام آزاد کردند و از آن روز من مرید و شیعه ایشان شدم(12) و بعد از آن ماجرا کینه این ملعون را به دل دارم و به خاطر جسارت هایی که به مولایم علی و خانواده‌اش روا داشته است، سخت از او بیزارم و منتظر فرصتی هستم تا او را به سزای اعمالش برسانم به لطف خدا.

پس از مدّتی فیروز همسری اختیار نمود(13) و در مدینه ازدواج کرد، صاحب فرزندی شد، دختری زیبا همچون مروارید و نام او را مروارید نهاد و چون در عرب مروارید به معنای «لؤلؤ»(14) است، از آن پس فیروز به ابولؤلؤ (پدر مروارید) معروف شد و همچنان عمر و مغیره (لعنة الله علیهِما) که از رفت و آمد او با امیرالمؤمنین (علیه السلام) مطّلع بودند، به او فشار مالیاتی می‌آوردند.

در خواست ساخت آسیاب بادی از سوی دومی (لعنة الله علیه) :

تا اینکه روزی ابولؤلؤ به عمر (لعنة الله علیه) از فشار مالیاتی که مغیره به او می‌آورد شکایت کرد. عمر (لعنة الله علیه) به او گفت: تو هنر های زیادی داری و کارهای متعدّدی بلدی! پس این مقدار مالیات برای تو زیاد نیست.(15) ابولؤلؤ که از او نا امید شده بود، خواست که از نزد او خارج شود، ولی عمر (لعنة الله علیه) ابولؤلؤ را مجدداً به نزد خود خواند و به او گفت: من شنیده‌ام تو می‌توانی آسیابی بسازی که با باد حرکت کند؟! ابولؤلؤ گفت: بله!

پس عمر (لعنة الله علیه) از ابولؤلؤ خواست تا برای او آسیابی بادی بسازد.

ابولؤلؤ که مدّتها بود انتظار فرصتی را می‌کشید تا بتواند از عمر (لعنة الله علیه) به خاطر ظلم هایش در حقّ اهل بیت (علیهم السلام) (16) و فساد انگیزی های آن ملعون در همه جا انتقام بگیرد(17) به او گفت: آسیابی برای تو بسازم که آوازه‌اش در شرق و غرب عالم طنین انداز شود(18) و رفت.

دومی (لعنة الله علیه) این حرف برایش گران آمد و از ابولؤلؤ به شدّت ترسید(19) و گفت: اگر بخواهم کسی را با حیله و تهمت بکشم، آن شخص ابولؤلؤ خواهد بود.(20)

ابولؤلؤ که هر روز با کینه دومی و مغیره ملعون زندگی می‌کرد، شروع کرد به ساختن آسیابی در کنار شهر در محلی که باد مناسبی می‌وزید و هر روز خود را در مقابل خانه فاطمه زهراء (علیها السلام) می‌دید و حالش دگرگون می‌شد، با دیدن درب نیم سوخته و صدای آن سیلی که هرگاه وارد کوچه بنی‌هاشم می‌شد، آن را به وضوح می‌شنید و خون در رگهایش به جوش می‌آمد.(21)

ساختن آسیاب رو به پایان بود و ابولؤلؤ همزمان با ساختن آسیاب هنر آهنگری‌اش را به کار گرفته و چاقویی دو سر نیز می‌ساخت که قبضه‌اش در وسطش قرار داشت و چه بسا کمتر کسی جز خودش می‌توانست از آن استفاده کند.

روزهای پایانی ساخت آسیاب بود که ابولؤلؤ نامه‌ای به عمر (لعنة الله علیه) نوشت و در آن نامه این سؤال را مطرح نمود که: جزای کسی که عصیان مولایش را نماید و مُلک مولایش را غصب کند و همسر مولایش را مورد اذیّت و ضرب و شتم قرار دهد (با اینکه آن مولا به او مهربانی های بسیاری کرده) چیست؟ عمر (لعنة الله علیه) نیز در پاسخ مکتوب داشت: به درستی که قتل چنین کسی واجب است.(22)

ابولؤلؤ به نزد هرمزان رفت و جفینه مسیحی نیز که با او و هرمزان دوستی و الفت داشت، آنجا حضور داشت، ابولؤلؤ به آنها چاقوی دو سر را نشان داد و به آنها ماجرا را گفت، هرمزان سخت بر آشفت و گفت کسی که عمر را می‌کشد من هستم، نه تو و چاقو را به من بده، در این گیر و دار بودند که عبید الله پسر عمر، آنها را در این حالت جرّ و بحث دید(23) و چاقوی دو سر را نیز که از دست ابولؤلؤ رها شده بود دید، هرمزان آن را سریع برداشت، عبید الله چیزی نفهمید و راه خود را رفت.

ابولؤلؤ چاقو را از هرمزان گرفت و گفت: من انتخاب شده‌ام برای چنین روزی و باید دعای بانویم فاطمه زهراء (علیها السلام) را که از خدا خواست که شکم عمر (لعنة الله علیه) پاره شود، این افتخار نصیب من گردد، هرمزان گفت: فکر فرزند و همسرت را کرده‌ای؟ ابولؤلؤ گفت: پدر و مادرم فدای امیرالمؤمنین، فرزند و همسرم که جای خود را دارند. این ماجرا گذشت.

ساخت آسیاب به اتمام رسید، ابولؤلؤ برای دعوت کردن عمر (لعنة الله علیه) به نزد او رفت و به او گفت: آسیاب شما آماده است، فردا بیایید و آن را ببینید.(24) عمر (لعنة الله علیه) گفت: فردا می‌آیم.

روز واقعه:

فردای آن روز شد، ابولؤلؤ صبح زود برای رفـتن به آسیاب آماده شد و پس از خداحافظـی با خانـواده‌اش از خانـه بیـرون آمـد و قبل از رفـتن به آسیاب به نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام) رفت و آن حضرت را از مقصود خود آگاه نمود، حضرت به او آرامش خاطر دادند و فرمودند که: اگر چنین کردی، (در آینده) به «شجاع الدین» ملَقّب خواهی گشت، سپس ابولؤلؤ راهش را به سمت آسیاب پیش گرفت و رفت تا آنکه به آسیـاب رسیـد، وارد آسیاب شد و قسمت متحرک سنگ آسیاب را با اهرم مخصوصی که قبلاً آماده کرده بود به اندازه معین بالا آورد. سپس از آسیاب خارج شد و در کـنار آسـیاب انـتـظار دومـی (لعنة الله علیه) را می‌کشید. مدّتی گذشت و او با همراهانش به آسیاب آمدند(25)، ابولؤلؤ به نزد او رفت و از او استقبال گرمی به عمل آورد، سپس عمر (لعنة الله علیه) برای بازدید به همراه ابولؤلؤ وارد آسیاب شد(26)و ابولؤلؤ درب آسیاب را به آرامی از پشت بست که کسی نتواند وارد شود و او بتواند با خیال آسوده از خلیفه پذیرایی کند. ابولؤلؤ به نزد دومی ملعون رفت و او را دعوت نمود که با دستانش سنگ آسیاب را متبرک کند و از آنجا که آن ملعون از استقبال به ظاهر گرم ابولؤلؤ به وجد آمده بود، دستانش را جهت متبرک کردن سنگ آسیاب بر آن نهاد. آنگاه ابولؤلؤ با جستی ناگهانی اهرم را کشید و سنگ آسیاب بر روی دستان آن ملعون افتاد(27)، همان دستان نحسی که با آنها سیلی بر صورت فاطمه زهراء (علیها السلام) زده بود و صدها جنایت و فساد دیگر را با آنها انجام داده بود. تا دومی خـواست به خودش بـیاید، ابولؤلؤ او را به سرعت و ماهرانه بست، آنگاه نامه‌ای را که در قبل برای او نوشته بود، از لباسش بیرون آورد و حکمی که دومی ملعون بر علیه خودش صادر کرده بود را به او نشان داد. ابولؤلؤ به او گفت: چرا عصیان مولایت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را نمودی؟ چرا به همسر او حضرت فاطمه (علیها السلام) سیلی زدی و فرزندش را سقط نمودی؟ و بعضی از ظلمهای او در حقّ اهل بیت (علیهم السلام) را متذکّر شد. آنگاه خنجرش را از مکانی که در آن مخفی‌اش کرده بود، بیرون آورد.

دومی ملعون که فکرش را هم نمی‌کرد اینقدر راحت گیر بیافتد شروع کرد به فریاد کشیدن امّــا، درب آسیاب از پشت بسته شده بود و عربده های او فایده‌ای به حالش نداشت، ابولؤلؤ که مدّتها در انتظار این روز و دست یافتن به این توفیق عظمای الهی بود، وقت را تلف نکرد، به طرف عمر آمده و درحالیکه او را لعنت می‌کرد ضربات پی در پی و جانانه چاقو به او می‌زد(28)، تا آنکه شش ضربه چاقو به او زد و یقین کرد که آن خبیث ملعون زنده نخواهد ماند(29) و آخرینش را به زیر شکم او فرو برد و چنان چاقو را فرو کرد و کشید که شکم آن ملعون را به سختی پاره کرد و آب و گلش را قاطی نمود(30) به نحوی که اگر چیزی می‌خورد از محل جراحت بیرون می‌ریخت(31)، آنگاه ابولؤلؤ به او نگاهی کرد و گفت: این به خاطر بانویم خانم فاطمه زهراء (علیها السلام) بود و سپس از آسیاب خارج شد.

نیرو های عمر (لعنة الله علیه) که تاکنون از آنچه درون آسیاب اتّفاق افتاده بود مطّلع شده بودند، می‌خواستند ابولؤلؤ را دستگیر کرده و یا بکشند، پس به ابولؤلؤ حمله‌ور شدند، او از آنان فرار کرد ولی آنها به او رسیدند، ابولؤلؤ دید که ناچار است با آنها درگیر بشود(32)،  پس چاقوی دو سر را به دست گرفت و از آنان استقبال نمود.

هرکس که به طرف او حمله می‌کرد با ضربتی یا ضرباتی به درک واصل می‌شد و یا زمینگیر می‌گردید، تا آنکه ابولؤلؤ با اجرای حرکات ماهرانه تمامی اطرافیان عمر (لعنة الله علیه) را از میدان به در نمود(33) و چاقوی دو سر را همانجا رها نمود و از آن مکان گریخت و خود را به درب خانه امام رساند، امیرالمؤمنین (علیه السلام) منتظر او بود، ابولؤلؤ به نزد امام آمد و دستان حضرت را بوسید، آنگاه به حضرت عرض کرد: فدایت شوم مولای من! شکم آن ملعون را پاره کردم.

حضرت با شنیدن این خبر اشک از چشمان مبارکشان جاری شد و ضمن گریه شدیدی فرمودند: ای کاش امروز دختر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) زنده بود و این خبر را می‌شنید.(34)

آنگاه حضرت نامه‌ای را که در شب قبل نوشته بودند بیرون آوردند و آن را به ابولؤلؤ دادند و فرمودند: این نامه برای قاضی شهر کاشان است، با اسب من به زودی به آنجا خواهی رسید، به خارج شهر برو و هفت مرتبه سوره حمد را بخوان، آنگاه به طرف آنجایی که می‌خواهی بروی حرکت کن، برو که خداوند همیشه همراه توست.

ابولؤلؤ سوار بر اسب(35) امیرالمؤمنین شد که روزی متعلّق به پیامبر (صلی الله علیه وآله) بود، سپس به طرف خارج مدینه حرکت کرد و آنچه را که حضرت فرموده بودند انجام داد و از مدینه دور شد، زمان زیادی نگذشته بود، ولی گویی روز هاست که ابولؤلؤ از مدینه دور شده بود، ابولؤلؤ چه خود را خوشبخت می‌دید، انگار سالهاست منتظر این لحظه بوده است، همین که از مدینه کمی دور شد خود را در مقابل دروازه شهری دید، پس به او گفتند: اینجا کاشان است. او به نزد قاضی شهر کاشان رفت و نامه امیرالمؤمنین (علیه السلام) را به او داد. قاضی شهر کاشان که عبد الکریم بن نوفل نام داشت(36) نامه را از ابولؤلؤ گرفت و خواند، پس از خواندن نامه آن را بر روی چشمها و گوش هایش مالید و آنچه را که امیرالمؤمنین (علیه السلام) به او امر فرموده بودند، با کمال میل عملی کرد، یعنی تزویج دخترش صفیّه(37) با ابولؤلؤ و پس از ده ماه(38) ابولؤلؤ از آن زن صاحب فرزندی شد.(39)

امّا امیرالمؤمنین (علیه السلام) از جـایی که در قـبل نـشـسـته بودند برخواستند و بر سـکوی دیگری نشستند، سربازان عـمر (لعنة الله علیه) که به دنبال ابولؤلؤ تـا درب خـانه امیرالمؤمنین (علیه السلام) آمده بودند، از ایشان پرسیدند که: آیا ابولؤلؤ را ندیده‌اید؟ حضرت فرمودند: از زمانی که بر این سکوی نشسته‌ام، نه، او را ندیده‌ام.(40)

ابولؤلؤ تمام تلاشش را کرد که کار عمر (لعنة الله علیه) را تمام کند، ولی از آنجا که آن ملعون بد ترکیب فردی هیکلی و شکمدار و بسیار سخت جان بود، علی رغم اینکه ابولؤلؤ به او شش ضربه چاقو زده بود و آخرین ضربه را با اوج قدرت بر زیر شکمش وارد کرده بود، که موجب قاطی شدن آب و گل او گردیده بود، باز هم او چندین ساعت زنده ماند و در همان فرصت کم زهر خود را ریخت و دوباره شورایی شیـطانی به راه انــداخـت که مبادا خـلافـت به امیرالمؤمنین (علیه السلام) برســد و سر انجام عمر در آخر شب نـهم ربیع الاول به سقر واصل گشت(41) و بدین سبب شادی زائد الوصفی وارد دلهای مؤمنین گشت و از آن پس این روز را به سبب این مناسبت مبارک، عید گرفتند.(42)

به درک واصل شدن عمر (لعنة الله علیه) در تمام دنیا صدا کرد، همان آسیابی که ابولؤلؤ به آن ملعون قول داده بود. عبید الله بن عمر وقتی چاقوی دو سر را که در محل حادثه جا مانده بود دید، آن ماجرای هرمزان و جفینه و ابولؤلؤ را به خاطر آورد، پس گمان به سوی هرمزان برد و با یورش به خانه هرمزان، او را به شهادت رساند و جفینه مسیحی بی‌گناه را نیز کشت(43) و بعد به خانه ابولؤلؤ رفت و مروارید خردسال که فریاد می‌زد: ای نامسلمان من مسلمانم را به شهادت رساند(44)، همسر ابولؤلؤ نیز به همین ترتیب به شهادت رسید(45) و آن ملعون می‌خواست در آن روز تمام بردگان ایرانی را بکشد که مانعش شدند.(46)

از آنجا که عبید الله آنها را بی‌گناه به شهادت رسانده بود، خلیفه سوم یعنی عثمان (لعنة الله علیه) باید راجع به او قضاوت می‌کرد، ولی با نیرنگی از سوی عمرو عاص او نجات پیدا کرد و عثمان ملعون نیز از قصاص او صرفنظر کرد و امیرالمؤمنین (علیه السلام) که از خون خواهان آنها بودند، به عبید الله بن عمر فرمودند: اگر روزی بر تو تسلّط بیابم، تو را قصاص خواهم نمود(47) و در جنگ صفّین هنگامی عبید الله بن عمر در سپاه معاویه (لعنة الله علیه) بود، توسط امیرالمؤمنین (علیه السلام) به درک واصل شد.(48)

سر انجام ابولؤلؤ:

ابولؤلؤ پس از آن صاحب فرزندانی شد و نام بعضی از آنها در برخی کتب قدماء ثبت گردیده است.

او تا پایان عمر در کاشان ماند و مشغول عبادت پروردگار یکتا بود، تا آنکه پس از سالیانی وفات یافت و پس از وفاتش در نزدیکی مکانی به نام فین مدفون گردید.(49)

او قهرمانی از قهرمانان شیعه است و نام او در بین شیعیان همواره به نیکی یاد می‌شده و می‌شود. خداوند او را در دریای رحمتش غرق فرماید و او را از أقرب المقربین، در نزد مولایش آقا امیرالمؤمنین (علیه السلام) قرار بدهد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1) - طعن عمر بن الخطاب یوم الأربعاء لأربع لیال بقین من ذی الحجة سنة ثلاث وعشرین.(الطبقات الکبری، جلد 3، صفحه 365 و المعارف، صفحه 183 و تاریخ الاسلام، جلد 3، صفحه 283)

2) - طبقات الکبری، جلد 3، صفحات 340 و 341 و فتح الباری، جلد 7، صفحات 49 و 50 و تاریخ المدینة، جلد 3، صفحات 896 و 897 و غیرهم.

3) - لازم به ذکر است: برخی از مطالبی که در این کتاب متفرداً نقل می‌شوند، سماعی هستند و ما درباره صحّت و کذب سماعیّات اظهار نظری نمی‌کنیم و دلیل بیان آن این است که آنچه که درباره زندگی جناب ابولؤلؤ (رحمة الله علیه) از لسان شیعیان نقل شده است، در کتب تاریخ بسیار کم ثبت و ضبط شده است، ولیکن از قرن‌ها قبل اینگونه اخبار از پدران به پسران خبر داده شده است تا به امروز، ما نیز آنها را از باب «خذ بما إشتهر بین أصحابک» نقل می‌کنیم.(البتّه توجّه به این نکته لازم است که ا کثریّت مطالبی که در این کتاب منقول هستند، مستند می‌باشند و اگر گاهی در حاشیه‌ها از عبارت «بنابر قولی» استفاده می‌گردد، منظور عدم مستند بودن مطالب نیست و این کتاب جزء معدود کتبی است که تا کنون اینچنین تفصیلی و یکپارچه این قضیه را مستندا و بنابر أصح القول بیان کرده است)

4) - وعن بعض الكتب، أن أبا لؤلؤة كان غلام المغیرة بن شعبة، اسمه الفیروز الفارسی، أصله من نهاوند، فأسرته الروم وأسره المسلمون من الروم.(مستدرك سفینة البحار، جلد 9، صفحه 214)

- أبو لؤلؤة: فیروز الملقب ببابا شجاع الدین النهاوندی الاصل والمولد المدنی اخو ذكوان وهو ابوابى الزناد عبدالله بن ذكوان عالم اهل المدینة الذی تقدم ذكره. رأیت فی بعض الكتب ان ابا لؤلوة كان غلام المغیرة بن شعبة اسمه الفیروز الفارسی اصله من نهاوند فأسرته الروم واسره المسلمون من الروم، ولذلك لما قدم سبى نهاوند إلى المدینة سنة 21، كان أبو لؤلؤة لا یلقى منهم صغیرا إلا مسح رأسه وبكی وقال له: « ا كل رمع كبدی».(الكنى والالقاب (للشیخ عباس القمی)، جلد 1، صفحه 147)

5) - ...وإخراجه من المدینة كل أعجمی.(کتاب سلیم بن قیس، صفحه 232)

6) - عن الزهری، قال: كان عمر بن الخطاب لا یترك أحدا من العجم یدخل المدینة، فكتب المغیرة بن شعبة إلى عمر: أن عندی غلاما نجارا نقاشا حدادا، فیه منافع لاهل المدینة، فإن رأیت أن تأذن لی أن أرسل به فعلت، فأذن له، وكان قد جعل علیه كل یوم درهمین، وكان یدعى أبا لؤلؤة، وكان مجوسیا فی أصله، فلبث ما شاء الله، ثم إنه أتى عمر یشكو إلیه كثرة خراجه، فقال له عمر: ما تحسن من الاعمال؟ قال: نجار، نقاش، حداد، فقال عمر : ما خراجك بكبیر فی كنه.(المصنف (لعبد الرزاق الصنعانی)، جلد 5، صفحات 474 و 475 و با اندکی اختلاف، مروج الذهب (للمسعودی)، جلد 2، صفحه 252)

7) - روی الثقات فی الأخبار: انه لما قدم المغیرة بن شعبة من الکوفة إلی المدینة النبی، معه غلام مجوسی اسمه ابو لؤلؤة فیروز، فأقبل علی عمر یشتکی إلیه من مولاه المغیرة، و قال: یا خلیفة أبی بکر، إن مولای المغیرة قد وظف علی فی کل شهر مائة درهم و لست بقادر علی ذلک، و قد جئتک أن تأمره أن یخفف عنی شیئا من ذلک الدراهم، فقال عمر: انی وصیته بک، و هو کاذب علیه، قال له: یا غلام فاتق الله و أطع مولا ک و لاتخاله شیئا و إن آذا ک و أد إلیه وظیفته.(عقد الدرر فی بیان بقر بطن عمر، صفحه 69) خواندن فیروز به عنوان مجوسی مربوط به زمان قبل از ورود او به مدینه می‌شود. و اینکه اسم او «أبو لؤلؤة» دانسته شده نیز اشتباه لفظی است زیرا «أبو لؤلؤة» لقب است.

8) - فی البحار: ان ابا لؤلؤة كان یهودیا وفیه ایضا نصرانیا وفی خبر ثالث كان مجوسیا كما فی البحار ثم استسلم بید أمیرالمؤمنین (علیه السلام).(مجمع النورین، صفحه 224)

9) - در فصل اول این مطلب مفصّلاً بیان گردید.

10) - کامل بهائی (یک جلدی)، صفحه 456 با اندکی اختلاف.

11) - برای این کلام جناب ابولؤلؤ سندی در میان کتبی که در دسترس ما بود، یافت نگردید، ولیکن این کلام تا حدّی موافق روایات است. امام هادی (علیه السلام) فرمودند: شیعیان عدّه‌ای معدودند و معلوم است چه کسانی هستند، نه یک نفر به آنها اضافه می‌شود و نه یک نفر از آنها کم می‌شود.

قال أبو الحسن (علیه السلام): هو كذلك هم معدودون معلومون، لا یزید رجل ولا ینقص. بیان: «هم معدودون» أی الشیعة وأنت كنت منهم.(بحارالانوار، جلد 50، صفحه 157 و مدینة المعاجز، جلد 7، صفحه 488 و الخرائج والجرائح، جلد 1، صفحه 417)

12) - وفی كتاب العقد عن المغربی أن فلانا أراد قتل هرمزان فاستسقى فجئ بقدح من ماء فارتعدت یده به فقیل له فی ذلك، فقال: خفت أن تقتلنی قبل شربه. فقال: لك الأمان حتى تشربه فرمى به فكسره، فقال: ما كنت لأشربه أبدا وقد آمنتنی حتى أشربه، فقال: قاتلك الله، أخذت أمانا منا ولم نشعر. وفی روایاتنا: شكى ذلك إلى علی (علیه السلام) فدعا فصار القدح صحیحا مملوءا ماء فأسلم الهرمزان من المعجز.(الصراط المستقیم، جلد 1، صفحه 104)

- روی أنه (علیه السلام) اتی بأسیر فی عهد عمر فعرض علیه الاسلام فأبى، فأمر بقتله، قال: لا تقتلونی وأنا عطشان، فجاؤوا بقدح ملان، فقال: لی الامان إلى أن أشرب؟ قال عمر: نعم، فأراق الماء على الارض فنشفته، قال عمر: اقتلوه فإنه احتال، فقال علی بن أبی طالب (علیه السلام): لا یجوز قتله فقد آمنته، فقال: ما أفعل به؟ قال: تجعله لرجل من المسلمین بقیمة عبد، قال: ومن یرغب فیه؟ قال: أنا، قال: هو لك، فأخذه أمیر المؤمنین (علیه السلام) والقدح بكفه، فدعا فإذا ذلك الماء اجتمع فی القدح، فأسلم لذلك، فأعتقه أمیر المؤمنین (علیه السلام) فلزم المسجد والتعبد.(بحارالانوار، جلد 41، صفحه 250 و الخرائج والجرائح، جلد 1، صفحه 212)

13) - و بنابر قولی امیرالمؤمنین (علیه السلام) برای فیروز زنی اختیار کردند.

14) - و مؤنث آن می‌شود: «لؤلؤة»، به همین دلیل اعراب او را «ابو لؤلؤة» می‌خواندند.

15) - أبو لؤلؤة: فیروز الملقب ببابا شجاع الدین النهاوندی الاصل والمولد المدنی اخو ذكوان وهو ابوابى الزناد عبدالله بن ذكوان عالم اهل المدینة الذی تقدم ذكره. رأیت فی بعض الكتب ان ابا لؤلوة كان غلام المغیرة بن شعبة اسمه الفیروز الفارسی اصله من نهاوند فأسرته الروم واسره المسلمون من الروم، ولذلك لما قدم سبى نهاوند إلى المدینة سنة 21 كان أبو لؤلؤة لا یلقى منهم صغیرا إلا مسح رأسه وبكی وقال له: «ا كل رمع كبدی» وذلك لان الرجل وضع علیه من الخراج كل یوم درهمین فثقل علیه الامر فاتى إلیه فقال له الرجل لیس بكثیر فی حقك فانى سمعت عنك انك لو اردت ان تدبر الرحى بالریح لقدرت على ذلك، فقال له أبو لؤلؤة: لادیرن لك رحى لا تسكن إلى یوم القیامة، فقال: ان العبد قد اوعد ولو كنت اقتل احدا بالتهمة لقتلته، وفی خبر آخر قال له أبو لؤلؤة: لاعملن لك رحى یتحدث بها من بالمشرق والمغرب ثم انه قتله بعد ذلك والتفصیل یطلب من غیر هذا الكتاب والله العاصم.(الكنى والالقاب، جلد 1، صفحات 147 و 148)

16) - قال امیرالمؤمنین (علیه السلام) للثانی (لعنة الله علیه) : ...ولما ظلمت عترة النبی (صلى الله علیه وآله) بقبیح الفعال غیر انی اراك فی الدنیا قتیلا بجراحة ابن عبد أم معمر تحكم علیه جورا، فیقتلك توفیقا، یدخل والله الجنان على رغم منك.(إرشاد القلوب (لحسن بن محمد الدیلمی)، صفحه 129) این کلام امیرالمؤمنین (علیه السلام) دلالت بالکنایة دارد که مهمترین انگیزه حضرت ابولؤلؤ برای کشتن عمر (لعنة الله علیه)، دشمنی او با اهل بیت (علیهم السلام) بوده است، خصوصاً عبارت « لما ظلمت عترة النبی (صلی الله علیه وآله) بقبیح الفعال» یعنی به خواطر ظلم هایی که به بدترین وجه در حقّ عترت پیامبر (علیهم السلام) روا داشتی ابولؤلؤ تو را می‌کشد والکنایة أبلغ من التصریح.

17) - قال الراوی: وان «أبو لؤلؤه فیروز» لما أطلع علی فساد عمر و بغضه لأهل بیت (علیهم السلام) مضی إلی حداد، و إتخذ منقارا طویلا له رأسان وله مبقض فی وسطه.(عقدالدرر فی بیان بقر بطن عمر، صفحه 74)

18) - قال عبد الله بن زبیر غدوت مع عمر بن الخطاب الى السوق وهو متكئ على یدی فلقیه أبو لؤلؤة غلام المغیرة بن شعبه فقال له: الا تكلم مولای یضع عنی من خراجی؟ قال: كم خراجك؟ قال: دینار، فقال عمر: ما ارى ان افعل انك لعامل محسن وما هذا بكثیر. ثم قال له عمر: الا تعمل لی رحا؟ قال: بلى، فلما ولى، قال أبو لؤلؤة: لاعملن لك رحا حتى یتحدث بها ما بین المشرق والمغرب.(مجمع النورین، صفحه 232)

- ...فسکت أبو لؤلؤة عنه و صبر علی ما لابد منه، فقال له عمر: یا غلام؛ وأی الأعمال تحسن، فقال له: إنی أحسن نقر الأرحیة، فقال له عمر: لو إتخذت لنا رحی جیدا لأحسنت إلینا، فقال له: والله لأتخذن لک رحی یتسامع بها أهل المشرق والمغرب إلی یوم القیامة، فغضب عمر من کلامه و قال لأصحابه: إن هذا الغلام یهددنی بکلامه وإنی قد رأیت الشر فی وجهه.(عقد الدرر فی بیان بقر بطن عمر، صفحه 70)

19) - وفی خبر ان عمر احضر ابا لؤلؤة وساله عن شغله وقال له كم لك من الصنایع؟ واجاب بان لی اربع صنایع ومنها الرحى وامره ان یصنع له رحى، قال: نعم، اصنع لك رحى اشتهرت بین المشرق والمغرب وقد التفت عمر وتنبه وقال لاصحابه: حددنی هذا العلج بالقتل واجابه الاصحاب بانك (نعوذ بالله) أمیرالمؤمنین وهو عبد لایقدر على شئ، وقال لهم: لا بد من ذلك لانی سمعته من رسول الله، ثم اجتنب عمر من ابی لؤلؤة وخاف منه.(مجمع النورین، صفحه 224)

20) - وذلك لأن الرجل وضع علیه من الخراج كل یوم درهمین، فثقل علیه الأمر، فأتى إلیه، فقال له الرجل: لیس بكثیر فی حقك، فإنی سمعت عنك أنك لو أردت أن تدیر الرحى بالریح، لقدرت على ذلك. فقال له أبو لؤلؤة: لأدیرن لك رحى لا تسكن إلى یوم القیامة. فقال: إن العبد قد أوعد ولو كنت أقتل أحدا بالتهمة لقتلته. وفی خبر آخر، قال له أبو لؤلؤة: لأعملن لك رحى یتحدث بها من بالمشرق والمغرب.(مستدرك سفینة البحار، جلد 9، صفحه 214)

21) - واضح است که ممکن است بعضی از مغرضین با چنین مطالبی که به اعتقاد برخی غلوّ است (و البتّه ما نیز درباره آن اظهار نظری نمی‌کنیم) با تمسخر روبرو شوند، امّا چنین اتّفاقاتی بعید هم نیست، زیرا : در بعضی مکانها که مصیبتی بر اهل بیت (علیهم السلام) وارد شده است، تنها حضور در آن مکانها شیعیان و محبّین اهل بیت (علیهم السلام) را می‌سوزاند و فرد احساس می‌کند که در زمان وقوع مصیبت در آنجا حضور داشته است و بهترین شاهدِ مثال این حقایق، کربلا و مکانهای مختلفی که در آنجا وجود دارند است و کسانی که به آنجا رفته‌اند این مطالب را در حدّ خودشان درک می‌کنند.

22) - أن أبا لؤلؤ استفتا عمر: ما جزاء من عصی مولاه و غصب ملکه و ضرب امرأته؟ فکتب: أنه یجب علیه القتل، فلما استقبله قال: لم عصیت علیا (علیه السلام) و هو مولا ک...، فضربه ضربات، فی کل ضربة یلعنه، استجیبت فیه دعوة الزهراء (علیها السلام) لما دعت وقت خرق کتاب فدک.(طریق الارشاد، صفحه ۴۵۶)

23) - و بنابر قولی عبد الرحمن بن أبی بکر این صحنه را دید و بعد از قتل دومی (لعنة الله علیه) آن را برای عبید الله بازگو کرد که موجب کشته شدن عدّه‌ای بی‌گناه شد.(الغدیر (للعلامة الأمینی)، جلد 8، صفحه 132)

24) - و بنابر قول دیگری ابولؤلؤ (رحمة الله علیه) آسیابی ساخت و دومی ملعون را خواست که بیایید و از باب تبرک به آن آسیاب دستی بکشد و آنگاه با خنجر ضربه‌ای به شکم او زد و او را به درک واصل کرد.(مرد غیرتمند ایرانی، صفحه 23)

25) - البتّه بنابر قولی دومی ملعون خودش تنها به آسیاب می‌رود، ولی از آنجا که او از ابولؤلؤ (رحمة الله علیه) احساس ترس می‌کرده است، بسیار بعید به نظر می‌رسد.

26) - به این قول مبنی بر به درک واصل شدن دومی (لعنة الله علیه) در آسیاب که ما آن را در اینجا نقل نمودیم منابع متعدّدی اشاره کرده‌اند، من جمله میرزا عبدالرحیم ضرابی در «مرآة القاسان» نقل می‌کند که : چون (ابولؤلؤ) خلیفه دوم را در آسیاب مقتول ساخت از حضرت (امیرالمؤمنین علیه السلام) رخصت و اجازه انصراف بنواحی عراق عجم (ایران) یافت و بطی الارض در چهل حصاران کاشان ایمن و سا کن گردید و زمان دراز بعبادت معبود بی‌نیاز همی گذاشت تا بعالم قدس و غرفه انس شتافت (و) در آن مکان شریف تن در نقاب تراب کشید.(مرآة القاسان، صفحه 438)

- و نیز شمس الدین محمد آملی که از علمای قرن هفتم و هشتم هجری بوده است در یکی از کتبش روایت می‌کند که : (ابولؤلؤ) در آسیابی که از برای او ساخته بود به خلوت دریافت و کاربزد و بگریخت و سنه اربع و عشرین (24) هجری وفات یافت.

- همچنین در کتاب «تحفه فیروزیه» (تألیف: میرزا عبد الله افندی) این جریان تفصیلا با اندک اختلافی نقل گردیده (تحفه فیروزیه، صفحه 130). البتّه ناگفته نماند که برخی هم این جریان را نقل کرده و سپس آن را مردود دانسته‌اند ولیکن به رأی ما این مطلب کاملا صحیح و قابل پذیرش است و اخبار گوناگون به صورت مستقیم و غیر مستقیم بر آن دلالت دارند. من جمله این خبر که حضرت ابولؤلؤ (رحمة الله علیه) خطاب به دومی ملعون گفت: برایت چنان آسیابی بسازم که آوازه‌اش در شرق و غرب عالم طنین انداز شود. که کمتر کتابی از کتب شیعه است که قضیّه به درک واصل شدن دومی (لعنة الله علیه) توسط جناب ابولؤلؤ را نقل کرده باشد و به این قضیّه اشاره ننموده باشد و خبر فوق بالکنایة که أبلغ من التصریح است دلالت بر آن دارد که آن آسیاب نقش تامّ و مأثری در به درک واصل کردن دومی (لعنة الله علیه) داشته است، و الا اگر آن ملعون در آسیاب به درک واصل نگردیده باشد، علّتی وجود نداشته که بخواهد آوازه آن آسیاب در شرق و غرب عالم طنین انداز شود.

27) - این قول از اقوال بسیار مشهور است.

28) - طریق الارشاد، صفحه ۴۵۶، و فرحة الزهراء (للشیخ أبو علی الإصفهانی)، صفحه 124.

29) - ...ولم یكن طعنه أبو لؤلؤة حتى یعلم أنه سیموت.(بحارالانوار، جلد 30، صفحه 467)

30) - ...فضربه بالسكین ستة طعنات، احداهن من تحت سرته وهی قتلته، وجاءه بسكین لها طرفان.(العدد القویة، صفحه 329)

31) - ...ودخل الناس علیه، فقال (الثانی لعنة الله علیه): یا عبد الله بن عباس! أخرج فناد فی الناس: أعن ملا منكم هذا، فخرج ابن عباس فقال: أیها الناس! عمر یقول: أعن ملا منكم هذا، فقالوا: معاذ الله، والله ما علمنا ولا اطلعنا. فقال: ادعوا لی الطبیب، فدعی الطبیب، فقال: أی الشراب أحب إلیك؟ قال: النبیذ! فسقی نبیذا فخرج من بعض طعناته، فقال بعض الناس: هذا دم، هذا صدید. فقال: اسقونی لبنا، فسقی لبنا، فخرج من الطعنة. فقال له الطبیب: ما أرى أن تمشی، فما كنت فاعلا فافعل. الخبر.(بحارالانوار، جلد 31، صفحه 114)

32) - و ولی (أبو لؤلؤة رحمة الله علیه) هاربا، فوثب الناس خلفه و هم یقولون: خذوه، خذوه فلم یقدروا علیه.(عقد الدرر فی بیان بقر بطن عمر، صفحه 74)

33) - ...وکان أبو لؤلؤة رجل شجاع، سریع الرکض، وکان من لحقه الناس (أی أصحاب الثانی لعنة الله علیه) ضربه بذلک المنقار حتی قتل ثلاثة عشر رجلا، ونجی هاربا.(عقد الدرر فی بیان بقر بطن عمر، صفحه 75)

34) - لما ضرب أبو لؤلؤ (رضی الله عنه) عمر بن الخطاب وشق بطنه ورجع الى أمیر المؤمنین وقال: یا مولای شققت بطنه فلما سمع أمیر المؤمنین بكى بكاءا شدیدا ثم قال یالیت أن بنت رسول الله كانت حیة فسمعته.(مجمع النورین، صفحه 124، و این جریان در کتاب تحفه فیروزیه (تألیف: میرزا عبد الله افندی)، صفحات 129 تا 131 نیز با اندکی اختلاف نقل گردیده است)

35) - گفتنی است که نام آن اسب «دُلدُل» بود.(کامل بهائی (تألیف: عماد الدین طبری) (یک جلدی)، صفحه 457، و همچنین جناب نصرت علوی رازی (نصر بن محمد) از شعرای شیعه قرن هشتم هجری در ضمن دو مصراع بیتی از ابیات یکی از اشعارش این نام را برای آن اسب نقل نموده است.(مجموعه کمینه، صفحه 176)، و برخی نام «شَه پا» را نیز برای آن ذکر کرده‌اند که یا صحیح نیست زیرا نامی فارسی می‌باشد و یا بعداً توسط مردم عجم این نام بر روی آن اسب گذاشته شده است.

36) - تحفه فیروزیه، نسخه خطی، صفحه 130.

37) - تحفه فیروزیه، صفحه 130.

38) - و بنا بر قولی پس از یک سال.

39) - ...ومشى أبو لؤلؤة راسا الى منزل أمیر المؤمنین (علیه السلام) وكان خارج المنزل ینتظر قدومه و وصل إلیه وقبل یدیه وقص علیه القصة وقال: یا أمیر المؤمنین، ضربت الرجل وشققت بطنه، فإذا سمع علی ذلك بكى بكاء شدیدا وتمنى ان فاطمة كانت حیة وتسمع ذلك. ثم اخرج أمیر المؤمنین (علیه السلام) من جیبه كتابا كتبه فی اللیل واتاه وقال له: خذ هذا واخرج خارج المدینة واقرأ فاتحة الكتاب سبع مرات، اذهب الى ای مكان ترید وتصل إلیه اخر الخطاء السبعة، ففعل كما أمره أمیرالمؤمنین وإذا وصل بباب البلد یقال له الكاشان ومشى الى قاضی البلد واتاه كتاب أمیر المؤمنین فاخذه القاضی وقراه وقبله ووضعه على عینیه واذنیه، امره أمیر المؤمنین (علیه السلام) بتزویج ابنته من ابی لؤلؤة یوم وصوله، ففعل القاضی وامتثل امره كما امره علی وولدت ابنته منه غلاما بعد عشرة اشهر.(مجمع النورین، صفحه 225)

40) - کامل بهائی (یک جلدی)، صفحه 457.

41) - قال سلیم: رأیت ابن عمر فی ذلك المحل قد خنقته العبرة ودمعت عیناه، ثم ان عمر تأوه ساعة ومات آخر لیلة التاسع من شهر ربیع الاول سنة ثلاث وعشرین من الهجرة، وقیل لاربع بقین من ذی الحجة من السنة المذكورة والاول أصح، وله یومئذ ثلاث وسبعون سنة.(مدینة المعاجز، جلد 2، صفحه 97)

42) - روی عن إحمد بن إسحاق فی حدیث طویل: ...قال حذیفة (بن یمان): فلما قتل عدو الله دخلت علی سیدی امیرالمؤمنین (علیه السلام) لأهنیه بقتله...الی ان قال: فقمت من عند امیرالمؤمنین (علیه السلام) و أنا مسرور، و قلت فی نفسی: لو لم أدرک شیئا فی أفعال الخیر لکفانی ثواب هذا الیوم. فقمت واغتسلت وصلیت صلاة الشکر لله لإدرا ک هذا الیوم، و عملته عیدا مع إخوانی المسلمین، و جعلته سنة مدی عمری.(عقد الدرر فی بیان بقر بطن عمر، صفحات 35 تا 37)

43) - جفینه مسیحی غلام سعد بن ابی‌وقاص (لعنة الله علیه) بود.

44) - انطلق عبید الله فقتل ابنة أبی لؤلؤة وكانت تدعی الاسلام.(الغدیر (للعلامة الأمینی)، جلد 8، صفحه 133)

45) - و بنابر قولی همسر ابولؤلؤ را به دلیل عرب بودنش نکشت.

46) - ...و أراد (عبید الله بن عمر لعنة الله علیهما) قتل کل سبی بالمدینة فمنعوه.(الغدیر، جلد 8، صفحه 132)

47) - عن غیاث بن إبراهیم: إن عثمان صعد المنبر فقال: أیها الناس إنا لم نكن خطباء وإن نعش تأتكم الخطبة على وجهها إن شاء الله، وقد كان من قضاء الله إن عبید الله بن عمر أصاب الهرمزان وكان الهرمزان من المسلمین ولا وارث له إلا المسلمون عامة وأنا إمامكم وقد عفوت أفتعفون؟ قالوا: نعم. فقال علی: أقد الفاسق فإنه أتى عظیما قتل مسلما بلا ذنب. وقال لعبید الله: یا فاسق! لئن ظفرت بك یوما لأقتلنك بالهرمزان.(الغدیر، جلد 8 ، صفحه 132)

48) - ... فلما رجع الامر الى علی هرب منه عبید الله بن عمر الى الشام فصار مع معاویة وحضر یوم صفین مع معاویة محاربا لامیرالمؤمنین (علیه السلام) فقتل فی معركة الحرب.(مجمع النورین، صفحه 227)

- عن المطلب بن عبد الله قال: قال علی (علیه السلام) لعبید الله بن عمر: ما ذنب بنت أبی لؤلؤة حین قتلتها؟ قال: فكان رأی علی حین استشاره عثمان ورأی الأ كابر من أصحاب رسول الله على قتله، لكن عمرو بن العاص كلم عثمان حتى تركه، فكان علی یقول: لو قدرت على عبید الله بن عمر ولی سلطان لاقتصصت منه.(الغدیر، جلد 8، صفحه 134)

- وکان أمیرالمؤمنین علی (علیه السلام) وهو سید الأمة وأعلمها بالحدود والأحكام یكاشف عبید الله ویهدده بالقتل على جریمته متى ظفر به، ولما ولی الأمر تطلبه لیقتله فهرب منه إلى معاویة بالشام، وقتل بصفین.(الغدیر، جلد 8، صفحه 136)

49) - صاحب ناسخ تواریخ با اندکی اختلاف در این باره گوید: ...(ابولؤلؤ) به کاشان آمد و مردی شیعی بود و در کاشان ببود تا وفات یافت، پس شیعیان او را از دروازه شهر بیرون برده، در کنار راهی که به قریه فین رود، به خا ک سپردند و لقب او را شجاع الدین دانند و هم ا کنون قبر او در کاشان معروف است و بر فراز قبر او گنبدی عظیم و مقصوره‌ای بزرگ است.(ناسخ التواریخ عمر بن خطاب، صفحه 439 و با اندکی اختلاف در نقل، مجالس المؤمنین (تألیف: سید نور الله شوشتری)، جلد 1، صفحات 87 و 88 و همچنین، شاخه طوبی (لمحدث النوری)، صفحه 107 و أیضا، مرآة القاسان، صفحه 438)

کپی برداری تنها در صورت عدم تغییر و تصرّف در مطالب جایز می باشد.

منبع: کتاب نهم ربیع، فضیلتها، شرافتها / صفحه 182. لازم به ذکر است که تغییر ناچیزی در برخی الفاظ به دلایلی انجام شده است.

تهیه و تنظیم: www.khodadost.blogfa.com


برچسب‌ها: زندگینامه ابولؤلؤ , ابولولو کیست , فیروز نهاوندی کیست , داستان قتل عمر
+  نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۴ساعت 19:1  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

««بسم الله الرحمن الرحیم»»

در روز های گذشته مطالب مختلفی درباره روایت احمد بن اسحاق قمی در خصوص نهم ربیع الاول بیان گردید و اینک با نزدیک شدن به نهم ربیع وقت آن فرا رسیده به بیان اصل روایت شریفه بپردازیم. (متن روایت از کتاب نهم ربیع، فضیلتها، شرافتها، می باشد.)

اما روایت عظیم الشّأنی که درباره این روز آمده است از این قرار است(1):

روایت شده از(2) محمد بن ابی‌علاء همدانی و یحیی بن محمد بن جریح بغدادی که گفتند: ما (در روز نهم ربیع الاول)(3) در مورد (روز به درک واصل شدن) پسر خطاب (دومی (لعنة الله علیه)) نزاع کردیم، ولی به جواب صحیح نرسیدیم، لذا (برای رسیدن به جواب صحیح) تصمیم گرفتیم که در شهر قم(4) به نزد احمد بن اسحاق قمی برویم که از خواص اصحاب امام هادی (و امام حسن عسکری (علیهما السلام)بود و به خدمت امام زمان (علیه السلام) نیز رسیده) بود. وقتی درب خانه وی را کوبیدیم، دختر عراقیه‌ای بیرون آمد، سراغ احمد بن اسحاق را از او گرفتیم.

گفت: او مشغول اعمال عید است و همانا که امروز، روز عید است.

گفتیم: سبحان الله، اعیاد نزد شیعه چهار روز باشند: عید فطر، عید قربان، عید غدیر و روز جمعه.

دختر گفت: احمد بن اسحاق از امام هادی (علیه السلام) روایت می‌کند امروز، روز عید است و بهترین عیدها نزد اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام)و نزد شیعیانشان می‌باشد.(5)

گفتیم: اجازه بگیر تا به نزد احمد بن اسحاق بیاییم، چون که دختر او را خبر کرد، بیرون آمد درحالی که لُنگی بسته و عبائی بر خود پیچیده بود و بوی مُشک از او ساطع بود.

گفتیم: این چه حالت است که در تو مشاهده می‌کنیم؟

گفت: الآن از غسل عید فارغ شدم.

گفتیم: مگر امروز عید است؟ و آن روز نهم ربیع الاول بود.

گفت: بله و ما را به داخل خانه خود برد و بر روی کرسی نشانید و چنین گفت:

در مثل این روز (نهم ربیع الاول) که شما به نزد من آمده‌اید با جمعی از برادران خود تصمیم گرفتیم به حضور مولایم امام هادی (علیه السلام) در سامراء مشرّف شویم. چون اجازه گرفتیم و به خدمت آن حضرت رسیدیم، دیدیم آن حضرت مجلس خود را آراسته و مجمره در پیش خود گذاشته است و به دست مبارک خود عود در آن مجمره می‌اندازد و مجلس خود را مزیّن گردانیده است و بر غلامان و خدمتگزاران خود جامه های فاخر پوشانیده است.

عرض کردیم: یابن رسول الله! پدران و مادران ما فدای شما باد. آیا امروز شادمانی تازه‌ای برای اهل بیت (علیهم السلام) رخ داده است؟

حضرت فرمودند: به راستی کدام روز حرمتش از این روز نزد اهل بیت عظیم‌تر است؟(6) به درستی که خبر داد مرا پدرم (امام جواد (علیه السلام)) که «حذیفة بن یمان» در روز نهم ربیع الاول به محضر جدّم رسول خدا (صلی الله علیه وآله) مشرّف گردید.

حذیفه گوید: حضرت امیرالمؤمنین و امام حسن و امام حسین (علیهم السلام) را دیدم که با رسول خدا (صلی الله علیه وآله) غذا میل می‌فرمودند و آن حضرت به روی آنها تبسّم می‌نمود و به امام حسن و امام حسین (علیهما السلام) می‌فرمود:

بخورید! گوارا باد از برای شما برکت و سعادت این روز، به درستی که این روز، روزی است که حق تعالی در این روز دشمن خود و دشمن جدّ شما را هلاک می‌گرداند و در این روز دعای مادر شما(7) را مستجاب می‌فرماید.

بخورید (و شاد باشید) که قطعاً این روز، روزی است که خداوند متعال در آن اعمال محبّان و شیعیان شما را قبول می‌فرماید.

بخورید! که در این روز صدق گفته خداوند که می‌فرماید: (فَتِلْكَ بُيُوتُهُمْ خَاوِيَةً بِمَا ظَلَمُوا)(8) ظاهر می‌گردد.

بخورید (و مسرور باشید) که قطعاً این روز، روزی است که در آن شوکت دشمن جدّ شما شکسته می‌شود.

بخورید که این روز، روزی است که در آن فرعون زمان اهل بیت من و ستم کننده بر آنها و غصب کننده حقّشان هلاک می‌شود.

بخورید که این روز، روزی است که خدای تعالی اعمال دشمنان شما را همانند ذرّات در هوا نابود می‌گرداند.

حذیفه گوید که: من عرض کردم: یا رسول الله! آیا در میان امّت شما کسی هست که (جرأت کند) این حرمتها را بشکند؟

رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) فرمودند: ای‌حذیفه! بتی از مُنافقان بر آنها سر کرده خواهد شد و در میان امّتم ادعای ریاست خواهد کرد و مردم را به سوی خود دعوت خواهد کرد و تازیانه ظلم و ستم را بر دوش خود کشیده و مردم را از راه خدا منع خواهد کرد، کتاب خدا را تحریف خواهد نمود(9) و سنّت مرا تغییر خواهد داد و میراث فرزند مرا متصرّف خواهد شد،(10) خود را پیشوای مردم خواهد خواند و بر امام زمانش پس از من (علی بن ابی‌طالب (علیه السلام)) گردن کشی خواهد کرد و اموال خدا را به ناحقّ و حرام به چنگ خواهد گرفت در غیر طاعت خدا صرف خواهد کردو من و برادر من و وزیر من علی(علیه السلام)را به دروغ گویی متّهم خواهد کرد و دختر مرا از حقّش محروم خواهد ساخت، پسدخترم او را نفرین خواهد کرد وحقّ تعالی نفرین او را در این روز مستجاب خواهد نمود.

حذیفه عرض کرد: یا رسول الله! چرا دعا نمی‌کنید که خدای تعالی او را در زمان حیات شما هلاک گرداند؟

رسول خدا (صلی الله علیه وآله) فرمود: ای‌حذیفه! دوست ندارم جرأت کنم بر قضای الهی و از خدا تغییر امری را طلب نمایم که در علم او گذشته است، ولیکن از خدای عزوجل درخواست نمودم که برای آن روزی که خدا او (دومی (لعنة الله علیه)) را در آن روز هلاک می‌گرداند، فضیلت (بزرگی) بر سائر روزها قرار دهد تا آنکه احترام آن روز در میان دوستان و شیعیان اهل بیت من (علیهم السلام) سنّت گردد، پس خدای تعالی به من وحی فرمود که:

ای محمد! در علم من گذشته است که بر تو و اهل بیتت محنت های دنیا و بلاها و ستمهای منافقان و غصب کنندگان از بندگان من وارد می‌شود. آن کسانی که تو برای آنها خیرخواهی کردی، ولی آنها به تو خیانت کردند، تو آنها را مورد عنایت و توجّه قرار دادی و آنها با تو مکر کردند و از خودشان رذالت و پستی نشان دادند، تو با آنها راست و درست بودی و آنها با تو دشمنی کردند و تو آنها را خشنود ساختی، ولی آنها تو را تکذیب کردند و تو آنها را نجات دادی، ولی آنها تو را در گرفتاری‌ها تنها گذاشتند و من سوگند یاد می‌کنم به حول و قـوّه و سلطنت خود که باز می‌کنم به روی کسی که غصب کند حق علی (علیه السلام) را که وصی توست بعد از تو، هزار درب از پست ترین مکانهای فیلوق(11) را و او و اصحاب او را در قعر جهنّم جای دهم که شیطان بر او برتری و اشراف پیدا کند و او را لعنت کند و همانا من آن منافق را در قیامت برای فرعونهایی که در زمان پیغمبران دیگر بودند و نیز برای سایر دشمنان دین در محشر عبرت گردانم و قطعاً منافقان و دوستان آنها و جمیع ظالمین را به سوی جهنّم محشور می‌کنم با دیده های کبود و چهره‌های ترش و بانهایت ذلّت و خواری و پشیمانی و ایشان را تا ابد در عذاب خود نگه دارم.

ای محمد! وصی تو (امیرالمؤمنین (علیه السلام)) به منزلت تو نمی‌رسد مگر به آنچه که از بلاها بر او وارد می‌شود توسط فرعون آن عصر و غضب کننده حقّ او، همان کسی که جرأت می‌کند که با من در بیافتد و کلام مرا تغییر دهد و به من شرک آورد و مردم را از راه رضای من منع کند و (او) گوساله‌ای از برای امّت تو برپا می‌کند (یعنی ابوبکر (لعنة الله علیه)) و به من در تخت سلطنتی که مال (حجّت) من است (و او آن را غصب کرده) کفر می‌ورزد.

(آگاه باشید که) همانا من امر کرده‌ام ملائکه‌ام را در هفت آسمانم که برای شیعیان و محبّان شما عید بگردانند روزی را که آن (منافق) در آن قبض می‌شود و امر کرده‌ام ایشان را که کرسی کرامت مرا در برابر بیت المعمور نصب کنند و ثنا گویند بر من و استغفار نمایند برای شیعیان و محبّان شما از فرزندان آدم و (همچنین) امر کرده‌ام ملائکه نویسندگان اعمال را که تا سه روز قلم را از جرائم مردم بردارند و ننویسند خطاهایشان را، این کرامتی است از برای تو و وصی تو (علی (علیه السلام)).

ای محمد! همانا که من این روز را عید گردانیدم برای تو و اهل بیت تو و برای هرکسی که تبعیّت آنها را بکند از مؤمنان و شیعیانشان و قسم می‌خورم به عزّت و جلال و مقام و منزلتم که قطعاً من دوست می‌دارم هرکسی را که به خاطر من این روز را عید بگیرد، به او ثواب آنها که دور عرش را احاطه کرده‌اند داده می‌شود و قبول نمایم شفاعت او را نسبت به نزدیکان و محارمش و زیاد کنم مال او را اگر گشادگی دهد بر خود و عیال خود در این روز و هر سال در این روز صدها هزار نفر از موالیان و شیعیان شما را از آتش جهنّم آزاد گردانم و اعمالشان را قبول نمایم و گناهانشان را بیامرزم.

حذیفه گوید: پس رسول خدا (صلی الله علیه وآله) برخواست و به خانه ام السّلمه رفت و من برگشتم در حالیکه به کفر دومی (لعنة الله علیه) یقین کرده بودم. تا آنکه بعد از (شهادت) رسول خدا (صلی الله علیه وآله) (دیدم که) ریاست طلبی کرد و کفرش را ظاهر ساخت و از دین مرتدّ گشت و به سرعت مُلکی (که حق او نبود را) غصب کرد و قرآن را تحریف کرد و خانه وحی را آتش زد و سنت هایی را ابداع کرد (بدعت ساخت) و ملّت را تغییر داد(12) و سنت ها را (به بدعت) مبدّل ساخت و شهادت امیرالمؤمنین (علیه السلام) را ردّ کرد و حضرت فاطمه (علیها السلام) را تکذیب کرد و فدک را غصب نمود و مجوس و یهود و نصاری را (از خودش) راضی کرد و نور چشم پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله) را به غضب در آورد و او را راضی ننمود و تمامی سنّت های (پیامبر (صلی الله علیه وآله)) را متغیّر ساخت و نقشه کشید که امیرالمؤمنین (علیه السلام) را به شهادت برساند و ستمگری را پدیدار کرد و آنچه را که خدا حلال کرده بود، حرام کرد و آنچه را که خدا حرام کرده بود، حلال کرد و مردم را وادار ساخت که از پوست شتران سکه زر بسازند(13) و سیلی زد به صورت کسی که پاک و بی‌گناه بود و غاصبانه و ظالمانه بر منبر رسول خدا (صلی الله علیه وآله) بالا رفت و بر امیرالمؤمنین (علیه السلام) افترا زد و با او دشمنی کرد و پایبند و تابع فکر احمقانه‌اش بود. پس پروردگار متعال دعای سرورم (حضرت زهراء) (علیها السلام) را در حقّ آن منافق مستجاب گردانید و قتل او را به دست کشنده او (حضرت ابولؤلؤ) که رحمت خدا بر او باد مُحقّق ساخت. پس من به خدمت حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) رسیدم تا آن حضرت را تهنیت و مبارک باد گویم که آن منافق کشته شد و به منزلگاه انتقام و عذاب واصل گردید.

(پس چون) امیرالمؤمنین (علیه السلام) (مرا دیدند) فرمودند: ای‌حذیفه! آیا به یاد داری آن روزی را که آمدی به نزد سرور من رسول خدا(صلی الله علیه وآله) و من و دو سبط اونزد او بودیم و با او غذا می‌خوردیم، پس ایشان تو را بر فضیلت این روز آگاه ساخت؟

(حذیفه گوید:) عرض کردم: بله، ای برادر رسول خدا.

امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند: به خدا سوگند که این روز، روزی است که خدای تعالی در آن دیده آل پیامبر را روشن گردانید و همانا که من برای این روز هفتاد و دو نام می‌دانم.

 

««اسامی روز نهم ربيع الاول»»

حذیفه گوید: پس عرض کردم: یا امیرالمؤمنین! دوست دارم که اسماء این روز را از شما بشنوم.

پس حضرت (علیه السلام) فرمودند:

1) «هذا يوم الاستراحة»، این روز، روز استراحت است.

2) «ويوم تنفيس الكربة»، روز زائل شدن كرب و غم است.

3) «ويوم الغدير الثاني»، روز غدير دوم است.(14)

4) «ويوم تحطيط الاوزار»، روز ریختن گناهان است.

5) «ويوم الخيرة»، روز خیر و برتری بسیار زیاد است.

6) «ويوم رفع القلم»، روز برداشته شدن قلم است.(15)

7) «ويوم الهدی»، روز هدایت است.

8) «ويوم العافية»، روز عافيت است.

9) «ويوم البركة»، روز بركت است.

10) «ويوم الثارات»، روز طلب خونهای (به ناحقّ ریخته شده) است.

11) «ويوم عيد الله الاكبر»، روز عيد بزرگ خدا است.

12) «ويوم اجابة الدعاء»، روز مستجاب شدن دعا است.(16)

13) «ويوم الموقف الاعظم»، روز موقف اعظم است.

14) «ويوم التوافي»، روز وفاي به عهد است.

15) «ويوم الشرط»، روز شرط است.

16) «ويوم نزع السواد»، روز كندن جامه سياه است.(17)

17) «ويوم ندامة الظالم»، روز ندامت ظالم است.

18) «ويوم انكسار الشوكة»، روز شكسته شدن شوكت (دشمنان دین) است.

19) «ويوم نفي الهموم»، روز از بین رفتن غم ‌هاست.

20) «ويوم القنوع»، روز فتح و پیروزی است.

21) «ويوم العرض»، روز آشکار شدن حقیقت است.

22) «ویوم القدرة»، روز (تجلّی) قدرت است.

23) «ويوم التصفح»، روز تأمّل و دقّت است.

24) «ويوم فرح الشيعة»، روز شادی شيعه است.

25) «ويوم التوبة»، روز توبه است.

26) «ويوم الانابة»، روز بازگشت (به سوي خدا) است.

27) «ويوم الزكاة العظمى»، روز زكات بزرگ است.

28) «ويوم الفطر الثاني»، روز فطر دوم است.(18)

29) «ويوم سيل النغاب»، روز اندوه ياغيان است.

30) «ويوم تجرع الريق»، روز فرو بردن آب دهان (با خیال آسوده) است.

31) «ويوم الرضا»، روز خشنودي (مؤمنان) است.(19)

32) «ويوم عيد اهل البيت»، روز عيد اهل بيت (علیهم السلام) است.

33) «ويوم ظفر بني اسرائيل»، روز پیروزی بني اسرائيل (بر فرعونیان) است.

34) «ويوم قبول الاعمال»، روز مقبول شدن اعمال (شيعيان) است.(20)

35) «ويوم تقديم الصدقة»، روز پيش فرستادن صدقات است.

36) «ويوم الزيارة»، روز زیارت کردن است.

37) «ويوم قتل المنافق»، روز قتل منافق است.

38) «ويوم الوقت المعلوم»، روز وقت معلوم است.

39) «ويوم سرور اهل البيت»، روز سرور اهل بيت (علیهم السلام) است.

40) «ويوم الشهود»، روز حضور یافتن و گواهی دادن است.

41) «ويوم القهر للعدو»، روز چیره گشتن بر دشمنان است.

42) «ويوم هدم الضلالة»، روز نابود شدن (بنيان) ضلالت است.

43) «ويوم التنبية»، روز آگاه شدن است.

44) «ويوم التصريد»، روز خنك شدن (دلهاي مؤمنان) است.

45) «ويوم الشهادة»، روز شهادت دادن است.

46) «ويوم التجاوز عن المؤمنين»، روز درگذشتن از (گناهان) مؤمنین است.

47) «ويوم الزهرة»، روز شکوفایی (بوستان اهل ايمان) است.

48) «ويوم التعريف»، روز شناساندن حقّ است.

49) «ويوم الاستطابة»، روز لذّت بردن حلال و نیکو است.

50) «ويوم الذهاب» روز نابود شدن (بنیان کفر و شرک و ضلالت) است.

51) «ويوم التسديد»، روز پرداخت غرامت است.

52) «ويوم ابتهاج المؤمن»، روز خوشحالی مؤمنان است.(21)

53) «ويوم المباهلة»، روز نفرین و لعنت کردن (بر دشمنان دین) است.(22)

54) «ويوم المفاخرة»، روز سر افرازی و برتری و بر خورد بالیدن است.

55) «ويوم قبول الاعمال»، روز قبولی اعمال است.

56) «ويوم التبجيل»، روز احترام و تکریم کردن است.

57) «ويوم اذاعة السر»، روز فاش كردن رازها (مطاعن دشمنان) است.

58) «ويوم النصرة»، روز ياري (مظلومان)(23) است.

59) «ويوم زيادة الفتح»، روز زیاد شدن گشادگی (در روزی و رحمت) است.

60) «ويوم التودد»، روز محبّت كردن (مؤمنان به یکدیگر) است.

61) «ويوم المفاكهة»، روز مزاح و شوخی است.(24)

62) «ويوم الوصول»، روز رسيدن (به رحمتهاي الهي) است.

63) «ويوم التزكية»، روز پاك شدن است.

64) «ويوم كشف البدع»، روز آشکار شدن بدعتها است.

65) «ويوم الزهد»، روز ترك وابستگی‌ها است.

66) «ويوم الورع»، روز پرهیزگاری و اجتناب از گناه است.

67) «ويوم الموعظة»، روز موعظه و نصيحت است.

68) «ويوم العبادة»، روز عبادت است.

69) «ويوم الاستسلام»، روز مطیع شدن است.

70) «ويوم السلم»، روز سلامتی (دين) است.

71)«ويوم النحر»، روز قربانی است.(25)

72)«ويوم البقر»، روز دریده شدن است.(26)

حذیفه گوید: سپس از نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام) برخواستم و با خود گفتم: اگر از افعال خیر و آنچه که امید ثواب از آن را دارم، چیزی را درک نکنم، مگر (کسب) فضیلت این روز، این نهایت آرزوی من است.

پس محمد و یحیی راویان این حدیث گفتند: چون این حدیث را از احمد بن اسحاق شنیدیم، هر یک برخواستیم و سر او را بوسیدیم و گفتیم: حمد و شکر می‌کنیم خداوندی را که برانگیخت تو را از برای ما تا فضیلت این روز را به ما برسانی پس به خانه های خود برگشتیم و این روز را عید گرفتیم.(27)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1) - لازم به ذکر است که این روایت را حتّی کتبی که آن را ردّ کرده‌اند هم به طور کامل متذکّر نشده‌اند، از بیم آنکه مبادا مضمون جذّاب و قابل تأمّل و تبیینگر حقایق آن روی خوانندگان تأثیر مثبتی خلاف خواست آنها بگذارد و آنان به اهدافشان نرسند.

2) -  لازم به ذکر است ترجمه فوق که با دقّت فروان انجام شده است از متن عربی جلد 31 کتاب «بحارالانوار» علامه مجلسی (رحمة الله علیه) بر گرفته شده که ایشان نیز روایت مذکوره را از کتاب «المحتضر» (تألیف: حسن بن سلیمان حلّی رحمة الله علیه) نقل کرده‌اند.

3) - در انتهای روایت تصریح می‌شود که روز منازعه دو راوی این روایت، روز نهم ربیع الاول بوده است و احتمالاً دلیل منازعه آنان هم این بوده که یکی معتقد به درک واصل شدن دومی (لعنة الله علیه) در نهم ربیع الاول و دیگری معتقد به رخ دادن این واقعه مبارک در ماه ذی الحجه بوده است.

4) - از دلالت اقتضاء روایت دانسته می‌شود که روایان این حدیث در « قم » حضور داشته‌اند.

5) - برخی می‌گویند: هر شیعه‌ای می‌داند که با فضیلت ترین اعیاد نزد اهل بیت (علیهم السلام)، عید غدیر خم است و عبارت «أفضل الاعیاد» در روایات در مورد عید غدیر خم وارد شده است. در پاسخ می‌گوییم: هیچ اشکالی بر این تعبیر برای روز نهم ربیع الاول وارد نیست، زیرا : از این روز تعبیر به «غدیر ثانی» شده است ( که خواهد آمد) و همین تعبیر پاسخگوی هر تعبیری که برای این روز بشود و برای عید غدیر خم هم همان تعبیر در روایات دیگر استعمال بشود، خواهد بود و با توجّه به ارتباط تنگاتنگی که بین این دو روز (هجدهم ذی‌الحجه و نهم ربیع الاول) وجود دارد، تعجّبی حاصل نمی‌شود اگر هر دوی آنها به یک اندازه در نزد اهل بیت (علیهم السلام) دارای اهمیّت باشند.

6) - اگر گفته شود چگونه ممکن این روز حرمتش از دیگر روزها در نزد اهل بیت (علیهم السلام) بیشتر باشد و حال آنکه اعیاد بسیار بزرگ دیگری در نزد شیعه وجود دارند؟! گفته می‌شود که حرمت داشتن این روز در نزد اهل بیت (علیهم السلام) نشانه ارزش این روز در نزد خاندان عصمت و طهارت (علیهم السلام) است و ضرری بر عظمت دیگر اعیاد بزرگ اسلام وارد نمی‌آورد.

و اگر گفته شود اعیاد بزرگی در اسلام هستند که مسلماً حرمتشان از این روز بیشتر است، گفته می‌شود: شما شارع دین نیستید که بخواهید تعیین بکنید چه روزی حرمتش بیشتر است و اگر دلیل و مدرکی بر این مدعی وجود دارد، آن را ارائه کنید.

7) - منظور نفرین حضرت زهراء (سلام الله علیها) درباره دومی (لعنة الله علیه) است که بعداً نقل خواهد شد.

8) - این خانه های آنها است که خالی گردیده به سبب ظلمهایشان.(سوره نمل، آیه 52)

9) - در روایت عبارت «یحرف کتابه» آمده است و منظور از تحریف که در ترجمه آمده است، منحرف کردن مطالب و احکام قرآن و به اصطلاح تحریف معنوی قرآن است، نه تحریف الفاظ قرآن، کما اینکه در روایات متعدّدی به آن اشاره شده است.

10) - منظور از میراث فدک نیست، بلکه منظور آن چیزهایی که پس از شهادت پیامبر ا کرم (صلی الله علیه وآله) به حضرت زهراء (سلام الله علیها) رسیده بوده است و آن دو ملعون در صدد گرفتن همه آنها بوده‌اند و بسیاری از آنها را هم گرفتند و بحث آن مفصّل است و در اینجا مجال بیان آن نیست.

11) - «فیلوق» از «فلق» گرفته شده است و گفته شده که مکانی است در اعماق جهنّم که اهل آتش از شدّت حرارتش پناه می‌جویند.

12) - منظور این است که امّت را متغیّر ساخت و باعث شد که همگی به جز عدّه‌ای اندک مرتدّ گردند.

13) - منظور این است که مردم به حلیه گری و حرام خواری کشاند.

14) - درباره تعبیر «الغدیر الثانی» که در این روایت آمده است، بعداً مفصلاً بحث خواهد شد.

15) - «رفع القلم» به معنای جواز گناه و یا دعوت به گناه نمی‌باشد، بلکه منظور فرصت بیشتر برای توبه است و شرح این مسئله خواهد آمد.

16) - «روز اجابت شدن دعا» را به دو صورت می‌توان تعبیر کرد و هر دو صورتش هم صحیح است. اوّل اینکه: چون دعای حضرت فاطمه (سلام الله علیها) در این روز مستجاب گردیده است، این روز اینگونه نامگزاری شده است. و دوم اینکه: به خاطر اینکه این روز از حرمت بسیار بالایی در نزد خاندان عصمت و طهارت (علیهم السلام) برخوردار است، می‌توان گفت که یکی از ایّامی است که دعا سریعتر اجابت می‌شود و فرصت بسیار مناسبی است برای شیعیان که حاجات خود از اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) و به خصوص حضرت زهراء (سلام الله علیها) تقاضا نمایند.

17) - بدون شک ماه های محرم و صفر (غیر آن دو روزی که ایّام ولادت هستند)، ماه های بسیار پر مصیبتی هستند و در این دو ماه (با احتساب یکم ربیع الاول) هفت نفر از ائمه (علیهم السلام) به شهادت رسیده‌اند و شیعیان به مصیبتی بعد از مصیبتی گرفتار گشته‌اند ولی با آغاز ماه ربیع الاول (بهار ماه های قمری) و گذشت چند روز انتقام الهی از دشمنان اهل بیت آغاز می‌گردد و از نهم ربیع الاول تا پایان این ماه همگی سرور و خوشی است برای اهل بیت (علیهم السلام) و مؤمنین و عذاب و پستی و خواری است برای دشمنان خاندان عصمت و طهارت و بسیاری از دشمنان اهل بیت، به خصوص آن ملعون هایی که در واقعه کربلا نقش مؤثری داشته‌اند، در این ماه به لطف خدا به جهنّم واصل گشته‌اند. لذا بر شیعیان لازم است که در این ماه که ماه شادی اهل بیت (علیهم السلام) است شاد بوده و لباس غمی را که دوماه بر تن داشته‌اند با لباس شادی و مسرت تعویض نمایند. مولایمان امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند: شیعیان ما در زمان هایی که ما خوشال و مسروریم، آنها هم خوشحال و مسروراند و در زمان های غم و ناراحتی ما، آنها هم ناراحت و اندوهگین‌اند.(بحارالانوار، جلد 10، صفحه 114)

18) - شاید منظور این باشد که روزه گرفتن در این روز صحیح نیست، کما اینکه برخی از علماء به آن اشاره کرده‌اند و در قبل بیان کردیم.

19) - کلمه مرکّب «یوم الرضا» که در روایات درمورد عید غدیر خم نیز آمده است، مربوط به آیه شریفه‌ای است که در روز عید غدیر خم (18 ذی‌الحجه) نازل شد که خدای تعالی می‌فرماید: «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَ رَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا»(سوره مائده، آیه 3)، امروز دینتان را برای شما کامل کردم و نعمتم را بر شما تمام ساختم و راضی گشتم که اسلام دین شما باشد. البتّه این در مورد عید غدیر خم است، ولیکن از آنجا که در این روز دشمن بزرگ خدا و اهل بیت به جهنّم و عذاب ابدی واصل گشته است، قطعاً پروردگار متعال هم خشنود است و می‌توان گفت منظور از «یوم الرضا» روز خوشنودی خدای تعالی است و اگر اینگونه تعبیر کنیم که منظور خوشنودی و راضی گشتن اهل بیت (علیهم السلام) و شیعیانشان است، از آنجا که خوشنودی اهل بیت (علیهم السلام) غیر از خوشنودی خدای تعالی نیست، معنای ذکر شده صدق می‌کند.

20) - پیامبر ا کرم (صلی الله علیه وآله) خطاب به امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند: «إن ولايتك لاتقبل إلا بالبراءة من أعدائك وأعداء الائمة من ولدك» ولایت تو پذیرفته نمی‌شود مگر با بیزاری جستن از دشمنانت و دشمنان ائمه از فرزندانت.( كنزالفوائد، صفحه 185) با توجّه به اینکه شرط قبولی تمام اعمال ولایت اهل بیت (علیهم السلام) است و در این باب روایات بسیاری نیز وارد شده است (بحارالانوار، جلد 27، صفحه 166، باب «أنه لاتقبل الأعمال إلا بالولایة»)، وقتی ولایت پذیرفته نشد، تمامی اعمال نابود می‌شوند و ذرّه‌ای از آنها باقی نمی‌ماند و شرط قبولی ولایت نیز برائت است و به عبارت دیگر مهر قبولی تمام اعمال ولایت و مهر قبولی ولایت برائت است. فلذا وقتی که شیعیان در این روز بزرگ از دشمنان اهل بیت بیزاری می‌جویند، پذیرش ولایتشان مقبول درگاه الهی شده و در نتیجه اعمالشان نیز پذیرفته می‌شوند.

21) - از امیرالمؤمنین (علیه السلام) روایت شده است که درباره شیعیانشان فرمودند: «یفرحون لفرحنا و یحزنون لحزننا»(بحارالانوار، جلد 44، صفحه 287)، با خوشحالی ما آنها هم خوشحال می‌شوند و با حزن و ناراحتی ما آنها هم نارحت و محزون می‌شوند. لذا بر هر شیعه‌ای که خود را پیرو اهل بیت (علیهم السلام) می‌داند، لازم است به هر نحوی که در توانش هست، در ایّام شادی اهل بیت (علیهم السلام) اظهار شادی و سرور نماید و در ایّام حزن اهل بیت (علیهم السلام)، خود را محزون جلوه دهد.

22) - به یقین می‌توان گفت که این روز یکی از بهترین زمانها برای بیزاری جستن از دشمنان خاندان عصمت و طهارت است و اینکار، عملی است بسیار مورد رضایت خدای تعالی و اهل بیت (علیهم السلام)، البتّه به شرط آنکه در مکان مناسبی انجام شود و خلاف تقیّه نباشد.

23) - در بعضی از نقل های این روایت عبارت «یوم النصرة المظلوم» آمده است.

24) - البتّه مزاح و شوخی باید در آن حدّی که در شرع مقدّس اسلام اجازه داده شده است باشد، نه بیشتر! و قطعاً انجام اعمال زشت و شنیع و محرّمات و لاابالی گری، حتّی در این روز هم قبیح و موجب غضب پروردگار مهربان است و بعضی از افراد نافهم که در این روز مرتکب اعمال زشتی می‌شوند و سوژه به دست دشمنان می‌دهند، باید در محکمه الهی به خاطر اینکه شیعه را بدنام کرده‌اند پاسخگو باشند.

25) - «یوم النحر» یکی از اسامی عید قربان است و شاید دلیل ذکر آن به عنوان یکی از اسامی روز عید نهم ربیع الاول استحباب قربانی و بهره مند کردن مؤمنین از آن در این روز باشد، کما اینکه استحباب اطعام مؤمنین در این روز نقل شده است.

26) - کلمه «بَقر» به معنای دریده شدن و پاره شدن می‌باشد و دلیل ذکر آن به عنوان یکی از اسامی روز نهم ربیع الاول این است که هنگامی که دومی (لعنة الله علیه) سند فدک را پاره کرد، حضرت فاطمه (سلام الله علیها) او را چنین نفرین فرمود که: «بقر الله بطنک کما بقرت کتابی»(الأنوار العلوية، صفحه 293)، خداوند شکمت را پاره کند آنچنان که نامه مرا پاره کردی و سر انجام به دست یکی از بندگان برگزیده خداوند این اتّفاق مبارک در روز نهم ربیع الاول رخ داد و دومی (لعنة الله علیه) همانگونه که حضرت زهراء (سلام الله علیها) او نفرین فرموده بودند شکمش به سختی پاره گشت و همان سبب وصولش به سقر شد و به همین سبب یکی از اسامی این روز «یوم البقر» یعنی روز دریده شدن می‌باشد.(تفصیل این جریان خواهد آمد)

27) - قال الشيخ حسن: نقلته من خط الشيخ الفيه علي بن مظاهر الواسطي، بإسناد متصل، عن محمد بن العلاء الهمداني الواسطي ويحيى بن محمد بن جريح البغدادي، قالا: تنازعنا في ابن الخطاب واشتبه علينا أمره، فقصدنا جميعا أحمد بن إسحاق القمي صاحب أبي الحسن العسكري (عليه السلام) بمدينة قم، فقرعنا عليه الباب فخرجت علينا صبية عرا قية، فسئلناها عنه، فقالت: هو مشغول بعيده، فانه يوم عيد، فقلنا: سبحان الله إنما الأعياد أربعة للشيعة: الفطر، والأضحى، والغدير، والجمعة، قالت: فان أحمد ابن إسحاق يروي عن سيده أبي الحسن علي بن محمد العسكري (عليه السلام) أن هذا اليوم يوم عيد، وهو أفضل الأعياد عند أهل البيت (عليهم السلام) وعند مواليهم، قلنا: فاستأذني عليه وعرفيه مكاننا، قالا: فدخلت عليه فعرفته، فخرج علينا وهو مستور بمئزر يفوح مسكا، وهو يمسح وجهه، فأنكرنا ذلك عليه. فقال: لا عليكما فاني اغتسلت للعيد قلنا أولا: هذا يوم عيد؟ قال: نعم وكان يوم التاسع من شهر ربيع الأول، قالا: فأدخلنا داره وأجلسنا. ثم قال... الخبر.(بحارالانوار، جلد 31، صفحات120 تا 129) و این روایت حدوداً به هشت طریق نقل شده است. (فصل الخطاب فی تاریخ قتل ابن الخطاب (لأبو الحسین الخوئینی)، صفحات 55 تا 59)

کپی برداری از این مطلب بدون تغییر و تصرف در مطلب جایز می باشد.

منبع: کتاب نهم ربیع، فضیلتها، شرافتها، صفحه 29.

تهیه و تنظیم:   www.khodadost.blogfa.com


برچسب‌ها: متن کامل روایت رفع القلم , نهم ربیع , غدیر ثانی , یوم البقر
+  نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۴ساعت 13:47  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

شبهات پيرامون حضرت ابولؤلؤ (رحمة الله علیه)

تعدادی از شبهات از سوی جماعت پیروان سقیفه درباره شخصیّت جناب ابولؤلؤ مطرح گردیده که توسط علماء شیعه پاسخ آنها بارها داده شده است و دیگر در اینجا لزومی بر تکرار آنها وجود ندارد و امّا آن کتبی که در عصر حاضر نوشته شده‌اند و منسوب به شیعه هستند و در آنها با بی‌حیایی تمام گفته‌اند که جناب ابولؤلؤ (رحمة الله علیه) خود کشی نموده‌اند و یا اینکه عمل مبارکی که انجام داده‌اند ترور بوده است(1) و امثال این شبهات مغرضانه و احمقانه را مطرح نموده‌اند، باید گفت: تألیف اینگونه کتب یا از سوی افراد غیر شیعه است و یا از سوی کاسه های داغ‌تر از آتش اصحاب وحدت که به دنبال ایجاد تفرقه در بین شیعیان هستند می‌باشد و دلیلی وجود ندارد که ما بخواهیم چیزی که مسلّم است را به اثبات برسانیم و این شبهات در کتب و مقالات مختلف، پاسخ داده شده‌اند، فلذا در اینجا از تکرار آن جواب‌ها خودداری می‌کنیم.(2)

لیکن دو نکته باقی می‌ماند که بیان آنها لازم است، زیرا در کتبی که به امثال این شبهات پاسخ داده شده کمتر به آنها توجّه شده است:

1) در پاسخ به اینکه برخی می‌گویند در پشت پرده قتل دومی (لعنة الله علیه) برخی از سیاستمداران دولت عمر (لعنة الله علیه) بوده‌اند که ابولؤلؤ را تحریک نمودند تا چـنـین کـاری را به انجام برساند، می‌گوییم: هـمیشه در هر خـیـانـتی که از سـوی سیاستمداران انجام می‌گیرد، اولاً: منافع بزرگی برای آن سیاستمداران وجود دارند که دست به چنین کاری می‌زنند، درحالی که در قضیّه قتل دومی (لعنة الله علیه) هیچ منفعت قابل توجّهی برای سیاستمداران دولت عمری به چشم نمی‌خورد که روی کار آمدن دولت عثمان (لعنة الله علیه) بخواهد به آنان برساند، و ثانیاً: حتّی بر فرض وجود منفعت، این طبیعت کار است که از سوی سیاستمداران به شخص مجری که کار اصلی را او انجام می‌دهد، وعده هایی داده می‌شود که کمترین آن محفوظ بودن جان او و اطرافیانش و پس از آن پُست و مقام و یا مال و ثروت هنگفتی می‌باشد که ارزش به خطر انداختن جانش را داشته باشد، در حالی هیچکدام از موارد فوق در قضیّه کشته شدن دومی (لعنة الله علیه) توسّط حضرت ابولؤلؤ (رحمة الله علیه) وجود ندارند و حتّی آنها به دختر بچّه خردسال ابولؤلؤ که هیچ ارتباطی به کشته شدن دومی ملعون نداشت رحم نکردند و غیر از اعضای خانواده، حتّی برخی از دوستان ابولؤلؤ را هم کشتند. پس این مطلب نیز شبهه‌ای عاطل و کاملاً بی‌اساس است.

2) اینکه بعضی گویند: تمدیح ابولؤلؤ (رحمة الله علیه) از سوی شیعیان از قرن ششم به بعد به وجود آمده و پیش از آن چنین چیزی وجود نداشته است، سخنی کاملاً پوچ و بی‌دلیل است و تنها دلیل آنها این است که اخبار مربوطه به تشیّع جناب ابولؤلؤ (رحمة الله علیه) و آمدن او به کاشان و همچنین قضیّه به درک واصل نمودن دومی ملعون در آسیاب، از قرن ششم به بعد در کتب تاریخی شیعه دیده می‌شوند.

در پاسخ می‌گوییم: درست است که اینگونه اخبار اغلب از قرن ششم به بعد در کتب معتبره شیعه به چشم می‌خورند، ولیکن ای صاحبان عقل آیا غیر از این است که باید کسانی بوده باشند که اینگونه اخبار و روایات را تا قرن ششم حفظ کرده باشند تا علمای شیعه بتوانند آنها را از قرن ششم به بعد در کتبشان ذکر کنند؟!

در ثانی اینگونه مطالب قطعاً در کتب قدماء موجود بوده است ولیکن یا آن کتب به دست ما نرسیده‌اند و یا چه بسا که جزء صدها نسخ خطّی موجود در کتابخانه های مربوطه هستند که به چاپ نرسیده‌اند و علی کل حال اینکه اینگونه مطالب در کتبی که قبل از قرن ششم تألیف گردیده‌اند، کمتر به چشم می‌‌خورند، دلیل عقلایی بر عدم اعتقاد شیعیان به اسلام حضرت ابولؤلؤ (رحمة الله علیه) و مطالب امثال آن در قبل از قرن ششم نمی‌باشد و هیچ دلیل موجّهی بر متّهم کردن شیعیان به جعل نمودن اخبار در مدح ابولؤلؤ (رحمة الله علیه) و همچنین جعل اخبار مربوطه به کیفیّت به درک واصل شدن دومی (لعنة الله علیه) وجود ندارد. و این عقیده شیعیان مبنی بر مسلمان بودن و بلکه تشیّع جناب ابولؤلؤ (رحمة الله علیه) چنان دارای اصالت است که «ابن قتیبه» که از علمای متعصّب پیروان سقیفه است به اسنادش از «شبابة بن سوار» روایت می‌کند که گفت: از مردی رافضی (شیعه) شنیدم که می‌گفت: خدا ابولؤلؤ را رحمت کند، گفتم: آیا بر یک مرد مجوسی (زرتشتی) که عمر بن خطاب را به قتل رساند ترحّم می‌کنی؟ گفت: «کانَت طعنتُه لِعُمَر إسلامَه» همان ضربه‌‌ای که او به عمر زد، دلیل بر مسلمان بودن اوست.(3)

از این روایت که حدوداً زمان استماع آن مربوط به اواخر قرن دوم هجری و عصر ائمه اطهار (علیهم السلام) می‌شود، می‌توان فهمید که ابولؤلؤ (رحمة الله علیه) تا زمان متّصل به حضورش در مدینه مورد تمجید و تمدیح شیعیان امیرالمؤمنین (علیه السلام) بوده است و از کلام این شیعه تیز بین خطاب به راوی حدیث مذکور می‌توان فهمید که جناب ابولؤلؤ (رحمة الله علیه) در حقیقت مسلمان و از شیعیان امیرالمؤمنین (علیه السلام) بوده است و اساس تمام تهمت هایی که پیروان سقیفه به او زده‌اند همان طعن (ضربه‌اش) بر دومی (لعنة الله علیه) که موجب هلاکتش گردید، می‌باشد.

پس امثال این شبهات که قبل از قرن ششم تمدیحی از سوی شیعیان بر ابولؤلؤ (رحمة الله علیه) وجود نداشته است نیز از اساس باطل‌اند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1) - خدای تعالی در قرآن کریم می‌فرماید: « الَّذِينَ آمَنُواْ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَالَّذِينَ كَفَرُواْ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ الطَّاغُوتِ فَقَاتِلُواْ أَوْلِيَاء الشَّيْطَانِ إِنَّ كَيْدَ الشَّيْطَانِ كَانَ ضَعِيفًا» كساني‌ كه‌ ايمان‌ آورده‌اند، در راه‌ خدا جنگ‌ مي‌كنند و كساني‌ كه‌ كافر شده‌اند، در راه‌ طاغوت‌ جنگ‌ مي‌نمايند. پس‌ بكشيد پيروان‌ و محبّين‌ شيطان‌ را، قطعاً حیله شيطان‌ ضعيف‌ است‌.(سوره نساء، آیه 76) با توجّه به آیات اینچنینی حتّی یک درصد هم شکّی باقی نخواهد ماند که عمل مبارک حضرت ابولؤلؤ، توفیقی الهی بوده است، نه چیز دیگر.

2) - برای مطالعه پاسخ‌ها می‌توانید به کتاب مرد غیرتمند ایرانی (تألیف: مهدی آقابابایی) و کتاب فصل الخطاب فی تاریخ قتل ابن الخطاب (تألیف: أبو الحسین الخوئینی) و دیگر کتب مربوطه مراجعه نمایید.

3) - (قال ابن قتیبة:) حدثني خالد بن محمد الأزدي، قال: حدثنا شبابة بن سوار، قال: سمعت رجلا من الرافضة يقول: رحم الله أبا لؤلؤة! فقلت: تترحم على رجل مجوسي قتل عمر بن الخطاب! فقال: كانت طعنته لعمر إسلامه.(عیون الأخبار (لإبن القتیبة)، جلد 2، صفحات 158 و 159)

کپی برداری بدون تصرّف در مطالب جایز می باشد.

منبع: کتاب نهم ربیع، فضیلتها، شرافتها، صفحه 221.

تهیه و تنظیم:    www.khodadost.blogfa.com


برچسب‌ها: شبهات پیرامون ابولؤلؤ , توطئه ترور دومی ملعون , تمجید از ابولؤلؤ از قرن ششم به بعد
+  نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۴ساعت 12:43  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

«داستانی جذّاب از مناظره يک شيعه با ابوحنيفه»

نقل شده: دو نفر از شيعيان در گذرگاهي از بغداد به مجلس بزرگي رسيدند.

پرسيدند: اين مجلس متعلّق به كيست؟

گفتند: مجلس درس امام اعظم ابوحنيفه است.

راوي حكايت مي‌گويد: رفيق من كه اسمش فضل بن حسن بود و مردي متعصّب در مذهب شيعه و در عين حال آدمي بحّاث و با اطّلاع از مباني مذهب بود گفت: من مي‌روم و با اين مرد مباحثه مي‌كنم و تا او را ملزم و مجاب نكنم از اين مكان نمي‌روم.

گفتم: اين عالم بزرگي است و تو از عهده بحث با او بر نمي‌آيي.

گفت: من معتقد به مذهب حقّم و حقّ مغلوب نمي‌شود.

وارد مجلس شديم و نشستيم و در يك فرصت مناسب، فضل از جا برخواست و گفت: ايها العالم، من برادري دارم كه رافضي است (يعني شيعه است) و من هرچه می‌خواهم به او بفهمانم كه ابوبكر بعد از پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله) افضل امّت و خليفه به حقّ بوده قبول نمي‌كند و مي‌گويد: علي بن ابي‌طالب (علیه السلام) افضل و خليفه به حقّ است.

 شما يك دليل قاطعي به من ياد بدهيد كه به او بفهمانم و او را به راه راست بیاورم.

ابوحنيفه گفت: به برادرت بگو بهترين و روشن ترين دليل اين است كه پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله) همواره در ميدان هاي جنگ، آن دو بزرگوار (یعنی اولی و دومی ملعون) را كنارخود مي‌نشاند و علي را مقابل نيزه و شمشير دشمن مي‌فرستاد!

 و اين نشان مي‌دهد كه آن دو نفر، محبوب پيامبر بوده‌اند و چون آن حضرت مي‌خواسته كه آنها بعد از خودش جانشين باشند آنها را حفظ مي‌كرد! و چون علي (علیه السلام) را دوست نمي‌داشت طردش مي‌كرد و او را به ميدان مي‌فرستاد تا كشته شود و اين بهترين دليل بر افضليت ابوبكر و عمر است!

فضل گفت: بله! من اين را به برادرم مي‌گويم، ولي او از قرآن به من جواب مي‌دهد كه خداوند فرموده است: «خداوند مجاهدين را بر قاعدين ونشستگان برتري داده و اجري بزرگ براي آنان آماده فرموده است»(1) و به حكم اين آيه، علي (علیه السلام) چون مجاهد بوده، افضل از ابوبكر و عمر است كه قاعد بوده‌اند.

ابوحنيفه گفت: به او بگو از اين بهتر مي‌خواهي كه ابوبكر و عمر قبرشان كنار قبر پيامبر و چسبيده به قبر آن حضرت است، در حالي كه قبر علي (علیه السلام) از قبر پيامبر (صلی الله علیه وآله) دور افتاده و در عراق است؟!

فضل گفت: بله! اين را هم به برادرم مي‌گويم، امّا او مي‌گويد: آنها غاصبانه در كنار پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله) دفن شده‌اند، براي اينكه خداوند فرموده است: «اي مؤمنان بدون اذن و اجازه پيامبر، داخل خانه‌اش نشويد...»(2) و مي‌دانيم كه رسول اكرم (صلی الله علیه وآله) در خانه خودش دفن شده و آن دو نفر بدون اذن در خانه آن حضرت دفن شده‌اند و محل دفن آنها غصبي است.

ابوحنيفه كه از اين گفتگو سخت ناراحت شده بود تأمّلي كرد و سپس با لحني تند گفت: به اين برادر خبيثت بگو آنها غاصبانه در خانه پيامبر (صلی الله علیه وآله) دفن نشده‌اند! بلكه عايشه و حفصه كه دختران آن دو بزرگوار و همسران پيامبر بودند و از پيامبر (صلی الله علیه وآله) مهريّه طلبكار بودند، پدرانشان را در مهريّه خودشان دفن كردند!

فضل گفت: بله! من اين مطلب را هم به برادرم گفته‌ام، ولي او باز آيه‌اي براي من مي‌خواند و مي‌گويد : پيامبر (صلی الله علیه وآله) به همسرانش بدهكار نبوده است! براي اينكه خداوند فرموده است: «اي پيامبر! ما همسران تو را كه مهرشان را پرداخته‌اي براي تو حلال كرديم»(3)

طبق اين آيه، پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله) مهریّه زن هايش را داده بود و وقتي كه از دنيا رفت به زن هايش بدهكار نبوده است.

ابوحنيفه اندكي تأمّل كرد و گفت: به اين برادرت بگو درست است كه همسران پيامبر (صلی الله علیه وآله) مهريّه طلبكار نبوده‌اند، امّا سهم الارث كه از ماتَرَك پيامبر داشته‌اند و ماتَرَك (يعني آنچه پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله) بعد از وفاتش از خود باقي گذاشته است) نيز همين خانه‌اش بوده و شرعاً سهمي هم از آن خانه به همسرانش مي‌رسد و چون عايشه و حفصه وارث پيامبر (صلی الله علیه وآله) بوده‌اند، پدرانشان را در سهم الارث خودشان دفن كرده‌اند و بنابراين غصبي در كار نبوده است!

فضل گفت: بله! من اين را هم به برادرم گفته‌ام، ولي او مي‌گويد: شما آقايان سنّي‌ها مگر نمي‌گوييد: پيامبر (صلی الله علیه وآله) ارث نمي‌گذارد و خودتان حديث نقل مي‌كنيد كه پيامبر اكرم (صلی الله علیه وآله) فرموده است: «ما پيامبران اصلاً ارث نمي‌گذاريم و هر چه از ما باقي مانده صدقه است».(4)

 پس طبق گفته خودتان عايشه و حفصه سهم الارث نداشته‌اند، به همان دليلي كه شما حضرت فاطمه (علیها السلام) را از حقوقش محروم كرديد و گفتيد: پيامبر (صلی الله علیه وآله) ارث نمي‌گذارد، آن دو همسر نيز نبايد ارث ببرند، آيا دختر از پدر ارث نمي‌برد امّا همسر از شوهر ارث مي‌برد؟!

حالا بر فرض بپذيريم كه آنها سهم الارث داشته‌اند، مگر نه اين است كه ميّت اگر فرزند داشته باشد، سهم الارث زوجه‌اش يك هشتم ماتَرَك مي‌شود؟ در اين جا تمام ماتَرَك پيامبراكرم (صلی الله علیه وآله)، يك حجره (اتاق) بوده كه وقتي آن تقسيم بر هشت شود، يك قسمت از آن هشت قسمت تقسيم مي‌شود ميان همسران پيامبر كه نُه نفر بوده‌اند و در نتيجه سهم هر يك از عايشه و حفصه به قدر يك وجب هم نمي‌شود، پس چگونه آن دو هيكل بزرگ در يك وجب زمين جا شده‌اند؟!

سخن كه به اينجا رسيد،  ابوحنيفه حسابي از كوره در رفت و با لحني خشم آلود فرياد كشيد: اين مرد را بيرون كنيد!  اين خودش رافضي است و اصلاً برادر هم ندارد!(5)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1) - ...وَفَضَّلَ اللّهُ الْمُجَاهِدِينَ عَلَى الْقَاعِدِينَ أَجْرًا عَظِيمًا.(سوره نساء، آیه 95)

2) - يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَدْخُلُوا بُيُوتَ النَّبِيِّ إِلَّا أَن يُؤْذَنَ لَكُمْ...(سوره احزاب، آیه 53)

3) - يَا أَيُّهَا النَّبِيُّ إِنَّا أَحْلَلْنَا لَكَ أَزْوَاجَكَ اللَّاتِي آتَيْتَ أُجُورَهُنَّ وَمَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ مِمَّا أَفَاء اللَّهُ عَلَيْكَ...(سوره احزاب، آیه 50)

4) - قال أبو بكر ان رسول الله (ص) قال: لا نورث، ما تركنا فهو صدقة.(صحیح البخاری، جلد 4، صفحه 210 و صحیح مسلم، جلد 5، صفحه 153 و سنن أبی داوود، جلد 2، صفحه 21 و سنن الترمذی، جلد 3، صفحه 82 و غیرهم)

5) - کنز الفوائد، صفحات 135 و 136 و الاحتجاج، جلد 2، صفحات 149 و 150.

کپی برداری بدون تصرف در مطالب جایز می باشد.

منبع: کتاب نهم ربیع، فضیلتها، شرافتها، صفحه 266. 

 تهیه و تنظیم:    www.khodadost.blogfa.com


برچسب‌ها: مناظره , ابوحنیفه و شیعه متعصب , داستان جذاب
+  نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۴ساعت 11:10  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

قرائن پيرامون روايت احمد بن اسحاق (عید نهم ربیع الاول)

روایت احمد بن اسحاق همانطور که بر اهل تحقیق واضح است به تنهایی از اعتباری برخوردار نیست، چون اولاً: ظاهراً سند روایت مذکور در بعضی نقلها مرسل(1) است و ثانیاً: افراد مجهول در میان راویان این حدیث دیده می‌شوند، افراد تضعیف شده از قبیل: کذّاب، جعّال، فاسد المذهب و غیرهم در سند این روایت وجود ندارند، بلکه افراد ناشناخته در سلسله اسنادش می‌باشند، اما قرائنی وجود دارند که دلالت بر اعتبار حدیث دارند و از این جهت می‌توان گفت که این روایت محفوف به قرائن است و اطمینان نوعی یا شخصی(2) به همراه دارد.  امّا قرائنی که حول این روایت موجودند:

قرينه اوّل:

یکی از قواعد فقهی شیعه می‌باشد که از مهم ترین قرائن حول این روایت محسوب می‌شود و آن قاعده «مخالفة العامّة» می‌باشد، یعنی اگر دو خبر مختلف به ما رسید برای انتخاب خبر صحیح از آنها لازم است، چند مسئله را معیار قرار بدهیم که عبارتند از: موافق بودنش با کتاب (قرآن) و سنّت، مخالفتش با عامّه (پیروان سقیفه)(3) و شهرت. البتّه در حقیقت شهرت که در بعضی کتب برای احادیث اعتبار دانسته شده به تنهایی برای هیچ روایتی اعتبار محسوب نمی‌شود، ولی اگر روایتی موافق قرآن و سنّت بود و همچنین مخالف قول و اجماع پیروان سقیفه بود، شهرت آن را نیز می‌توان اعتباری و امتیازی برای روایت دانست، ولی اگر روایتی مشهور بود ولی آن دو خصوصیّت دیگر را نداشت، شهرت هیچ اعتباری برای روایت به وجود نخواهد آورد و چه بسا روایت و یا خبری شهرت یافته باشد ولی ناصحیح و غلط باشد و مهمترین ملاک ما در انتخاب روایت صحیح همان موارد اول و دوم که ذکر کردیم می‌باشند و در روایات بسیار زیادی به آنها اشاره شده است که در اینجا به چند مورد از آنها اشاره می‌کنیم:

1) امام صادق (علیه السلام) فرمودند: زمانی که به شما دو حدیث مختلف رسید، پس آنچه که مخالفت با (عمل و سیره) این قوم (پیروان سقیفه) دارد را انتخاب کنید.(4)

2) شخصی به امام رضا (علیه السلام) عرض کرد: چگونه به دو خبر مختلف تظاهر کنیم؟ حضرت فرمودند: زمانی که به شما دو خبر متفاوت رسید، پس بنگرید که کدام یک از آنها مخالفت با عامّه دارد، پس آن را بر گزینید، و ببینید چه چیزی با اخبار آنها موافقت دارد. پس ردّش کنید.(5)

3) امام صادق (علیه السلام) فرمودند: زمانی که بر شما دو خبر مختلف رسید، پس آنها را به کتاب خدا (قرآن) عرضه کنید، پس آنچه که موافق کتاب خدا بود بگیرید و آنچه که مخالف کتاب خدا بود از آن بر حذر باشید، پس اگر آن دو خبر را در کتاب خدا نیافتید، آنها را به اخبار عامّه عرضه کنید، پس آنچه که موافقت با اخبار آنها داشت، از آن بر حذر باشید و آنچه که مخالف اخبار آنها بود، آن را برگزینید.(6)

4) امام صادق (علیه السلام) فرمودند: به خدا قسم که خداوند برای احدی خیری در تبعیّت از غیر ما قرار نداده است و قطعاً کسی موافق ماست که مخالف دشمنان ما باشد، و کسی که با دشمنان ما در قول یا عمل موافقت نماید، پس نه او از ماست و نه ما از او هستیم.(7)

با توجّه به احادیث فوق ما موظّف هستیم آنچه که مخالفت با پیروان سقیفه دارد را برگزینیم و در اینکه اجماع پیروان سقیفه بر به درک واصل شدن دوّمی (لعنة الله علیه)در روز 26 ذی الحجه است هیچ شکّی نیست و برخی از جهّال که سعی دارند این روایت را به هر نحوی ردّ کنند، بیش از 20 منبع از اخبار پیروان سقیفه را مبنی بر به درک واصل شدن آن ملعون در 26 ذی الحجه ارائه می‌دهند بدون آنکه توجّهی به اصول و قواعد فقهی شیعه داشته باشند و قول به درک واصل شدن آن ملعون در نهم ربیع الاول تنها قول علماء شیعه است و حتّی یک نفر از علماء و مورّخین پیروان سقیفه آن را نپذیرفته‌اند، لذا بر ما به عنوان یک شیعه و پیرو اهل بیت (علیهم السلام) لازم است آنچه که موافق با پیروان سقیفه است را ترک کرده و آنچه که مخالف با آنها است را برگزینیم و به آن معتقد باشیم.

قرينه دوّم:

این است که سید بن طاووس می‌فرمایند:

«لم أجد فيما تصفحت من الكتب إلى الان موافقة، أعتمد عليها للرواية التي رويناها عن ابن بابويه تغمده الله بالرضوان» بنا بر تفحّصی که در کتب مختلف تاکنون داشته‌ام، روایتی را موافق با عید بودن نهم ربیع الاول نیافتم، ولی به این مطلب به خاطر روایتی که آن را از ابن بابویه روایت کرده‌ایم اعتماد می‌کنم.

و از روایت فوق به «عظیمة الشأن»(8) تعبیر می‌فرمایند.

از آنجایی که سید بن طاووس تنها به خاطر یک روایت از ابن بابویه به این مطلب اعتماد فرموده است، می‌توان فهمید که به احتمال قوی روایت نقل شده از جانب ابن بابویه صحیح السند و موثق بوده است.

البتّه لازم به ذکر است: در کتاب هایی که از مرحوم ابن بابویه (رحمة الله علیه) در این زمان در دسترس است، چنین روایتی یافت نشده است و احتمال می‌رود که ابن بابویه به جهت ملاحظات سیاسی خودش آن روایت را در کتبش نقل نکرده باشد و یا اینکه این روایت در آن دسته از کتابهای ایشان که از بین رفته‌اند بوده است، کتابهایی که طعمه آتش شده‌اند و یا به دلیل دیگری از بین رفته‌اند.

مسلّم این است که سید ابن طاووس (رحمة الله علیه) ثقه بوده و او فرموده است: آن روایت را از ابن بابویه (صدوق) روایت کرده‌ایم.

بنابراین روایت مذکور از ابن بابویه نقل شده است، اما به ما نرسیده است و نقل سید بن طاووس کفایت می‌کند و این روایت نیز علی رغم اینکه به دست ما نرسیده است مؤیّد روایت احمد بن اسحاق است و قرینه دیگری به شمار می‌رود.(9)

قرينه سوّم:

شهرت نزد فقهاست، نه به این معنا که بسیاری از فقها به این روایت استناد کرده‌اند، بلکه به این معنا که فقهائی چون مرحوم صاحب عروه و صاحب جواهر و غیر آنها در باب اغسال، غسل روز نهم ماه ربیع الاول را از اغسال مستحبّه خوانده‌اند و کسانی که قاعده «تسامح در ادلّه سنن»(10) را قبول دارند و زیاد نیز هستند، استحباب غسل این روز را از این روایت استفاده نموده‌اند که تعدادی از آنها را نام می‌بریم.

مرحوم امام خمینی در کتاب «تحریر الوسیلة».(11)

مرحوم شیخ انصاری در کتاب «الطهارة».(12)

مرحوم حضرت آیت الله خوئی در کتاب «الطهارة».(13)

آیت الله سید محمد رضا گلپایگانی در کتاب «هدایة العباد».(14)

آیت الله شیخ لطف الله صافی در کتاب «هدایة العباد».(15)

آیت الله سید محمد کاظم طباطبایی یزدی در کتاب «العروة الوثقی».(16)

و غیرهم از علماء که غسل این روز را مستحب دانسته‌اند. با توجّه به آنچه که بیان شد روایت احمد بن اسحاق مورد عمل بوده و در فقه نیز به آن استناد شده است.

قرينه چهارم:

این است که سید هاشم بحرانی (از علمای قرن دهم و یازدهم هجری) در کتابش از کتاب سلیم بن قیس هلالی جریان مفصّل قبل از مرگ دومی (لعنة الله علیه) را نقل می‌کند و تمام آنچه را که ایشان نقل می‌کنند اکنون در کتاب سلیم بن قیس موجود است به جز جمله آخر که در کتاب فعلی دیده نمی‌شود و آن این است که سلیم گفت: عمر (لعنة الله علیه) در آخر شب روز نهم ربیع الاول مرد.(17) و ظاهر آن است که سید هاشم بحرانی این مطلب را از نسخه منحصر به فردی از کتاب سلیم بن قیس هلالی نقل کرده‌اند و این خود قرینه‌ای بسیار مهم به شمار می‌رود.(18)

قرينه پنجم:

این است که مرحوم محدث نوری در کتاب «مستدرک الوسائل» به نقل از نسخه منحصر به فرد و نایابی از کتاب «مسار الشعیة» از قول شیخ مفید می‌فرمایند:

«وفي اليوم التاسع منه، يعني: الربيع الاول، يوم العيد الكبير وله شرح كبير في غير هذا الموضع وعيد فيه النبي (صلی الله علیه وآله) وأمر الناس أن يعيدوا فيه ويتخذ فيه المريس، انتهى. وفيه اشارة إلى اعتبار الخبر المذكور.».(19)

روز نهم اين ماه (ربيع الاول) روز عيد بزرگی است و شرح مفصّلی دارد كه اينجا مجال بيان آن نيست. پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله) اين روز را عيد گرفتند و به مردم نيز دستور دادند آن را عيد بگيرند، و در این کلام اشاره‌ای است به اعتبار روایت مذکور.

این سخن مرحوم شیخ مفید که مرحوم میرزا حسین طبرسی آن را بیان می‌کنند، نشان می‌دهد که روایتی همچون روایت احمد بن اسحاق از طرق معتبره به دست ایشان رسیده بوده که وی نسبت به متن آن اینچنین صریح بحث عید بودن نهم ربیع الاول را بیان می‌دارد، زیرا اهل علم می‌دانند که مرحوم شیخ مفید خبر واحد را حجّت نمی‌دانسته و تا خبری به صورت علمی به ایشان نمی‌رسید، آن را قبول نمی‌کردند.(20)

فلذا این مطلب نیز قرینه‌ای می‌باشد بر صحّت روایت احمد بن اسحاق و دلالت بر این دارد که امثال این روایت به اسناد موثق نقل گردیده بوده که حتّی شیخ مفید آنها را پذیرفته‌اند.

قرينه ششم:

این است که مرحوم صاحب جواهر (شیخ محمد حسن نجفی) در کتاب «جواهر الکلام» در مورد فضل روز نهم ربیع الاول می‌فرمایند: «قد عثرت على خبر مسندا إلى النبي (صلی الله علیه وآله) في فضل هذا اليوم وشرفه وبركته وأنه يوم سرور لهم (علیهم السلام) ما يحير فيه الذهن، وهو طويل... وسيما مع كونه عيدا لنا وأئمتنا(علیهم السلام)» به خبر مسندی تا پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) دست یافتم در فضل این روز (نهم ربیع الاول) و شرافت و برکت این روز و اینکه این روز، چنان روز شادی اهل بیت (علیهم السلام) است که ذهن متحیّر می‌ماند، و متن آن طولانی است... و این روز علی الخصوص برای ما و ائمه ما (علیهم السلام) عید است.(21)

در اینجا جناب صاحب جواهر تصریح می‌فرمایند که به خبر «مسندی» دست یافته‌اند در مورد عید بودن روز نهم ربیع الاول که ممکن است این خبر «مسند» روایت احمد بن اسحاق یا روایتی غیر از آن باشد که علی کل حال مؤید روایت  احمد بن اسحاق که سندش در برخی مصادر «مرسل» است، می‌باشد.

و علماء شیعه در کتبشان به وجود روایات متعدّده در باب «عید بودن روز نهم ربیع الاول» در زمانهای گذشته تصریح کرده‌اند که در قبل اقوال برخی از آنها من جمله فرزند ارجمند جناب سید بن طاووس را از قول مرحوم علامه مجلسی بیان نمودیم.

همچنین به استثناء قرائنی که بیان شد ده‌ها روایت موثق در کتب معتبره موجود است که تأیید کننده مضامین مختلف این روایت شریفه است.

حال اگر این قرائن را در کنار یکدیگر قرار دهیم، اطمینان نوعی به صدور این روایت از امام معصوم (علیه السلام) به وجود می‌آید. این از جهت سند روایت.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1) - البتّه باید گفت: ایراد فوق بر تمامی اسناد این روایت وارد نیست و امّا در مورد اسناد به ظاهر مرسل این روایت می‌گوییم: چه بسا که این روایت توسط راویان اولیّه‌اش به صورت کتابتی درآمده باشد و بعدها این کتابت به دست آن کسانی که این روایت را نقل کرده‌اند، رسیده باشد، همانطور که جناب سید علی بن علی بن طاووس و یاسین بن أحمد (مؤلف کتاب عقد الدرر فی بیان بقر بطن عمر) این روایت را از خط آخرین راوی نقل کرده‌اند.

2) - یکی از مصادیق حجّت در باب روایات آن روایاتی هستند که محفوف به قرائنی باشند که آن قرائن مورث اطمینان چه بصورت نوعی و چه بصورت شخصی باشند، شخصی برای شخص اعتبار دارد و نوعی برای همه اعتبار دارد، فلذا با توجه به قرائنی که حول این روایت وجود دارند و نقل خواهند شد، ضعفی که از جهت مرسل بودن سند و مجهول بودن برخی از راویان متوجه این روایت شریفه است، نادیده گرفته می‌شود و اعتبار مورد نیاز برای اطمینان به روایت مذکور به وجود خواهد آمد که در سطرهای بعدی مفصلاً در این باره بحث خواهد شد.

3) - أصول الفقه، جلد 2، صفحه 223.

4) - قال أبو عبد الله (عليه السلام) إذا ورد عليكم حديثان مختلفان فخذوا بما خالف القوم.(وسائل الشيعة (آل البيت)، جلد 27، صفحه 118 و بحارالانوار، جلد 2، صفحه 235 و فرائد الأصول، جلد 4، صفحه 64)

5) - عن محمد بن عبد الله، قال: قلت للرضا (عليه السلام) كيف نصنع بالخبرين المختلفين؟ فقال: إذا ورد عليكم خبران مختلفان، فانظروا إلى ما يخالف منهما العامة فخذوه، وانظروا إلى ما يوافق أخبارهم فدعوه.(وسائل الشيعة (آل البيت)، جلد 27، صفحه 119 و بحارالانوار، جلد 2، صفحه 235)

6) - عن أبي عبد الله (عليه السلام) قال: إذا ورد عليكم حديثان مختلفان فاعرضوهما على كتاب الله فما وافق كتاب الله فخذوه وما خالف كتاب الله فذروه، فإن لم تجدوهما في كتاب الله فاعرضوهما على أخبار العامة فما وافق أخبارهم فذروه وما خالف أخبارهم فخذوه.(بحار الانوار، جلد 2، صفحه 235 و فرائد الأصول، جلد 4، صفحه 64)

7) - عن أبي عبد الله (عليه السلام) قال: والله ما جعل الله لأحد خيرة في اتباع غيرنا، وأن من وافقنا خالف عدونا، ومن وافق عدونا في قول، أو عمل فليس منا ولا نحن منهم.(وسائل الشيعة (آل البيت)، جلد 27، صفحه 119 و فرائد الأصول، جلد 4، صفحه 122)

8) - فيما نذكره من حال اليوم التاسع من ربيع الاول، اعلم أن هذا اليوم وجدنا فيه رواية عظيمة الشأن.(إقبال الاعمال، جلد 3،  صفحه 113)

9) - قرینه‌ای که دلالت بر صحیح السند بودن روایت نقل شده از مرحوم ابن بابویه دارد این است که: سید بن طاووس پس از نقل آن، در مقام تأویل آن بر می‌آیند و می‌فرمایند: «ويمكن أن يسمى مجازا بالقتل، ويمكن أن يأول بتأويل آخر، وهو أن يكون توجه القاتل من بلده إلى البلد الذي وقع القتل فيه يوم تاسع ربيع الأول، أو يوم وصول القاتل إلى المدينة التي وقع فيها القتل كان يوم تاسع ربيع الأول» ممکن است که این روز مجازاً روز قتل نامیده شده باشد و تأویل دیگر این است که شاید زمان حرکت قاتل از شهر خود به سوی شهری که قتل در آن واقع شده یا زمان رسیدن قاتل به شهری که قتل در آن به وقوع پیوسته نهم ربیع الاول بوده است. فلذا اگر روایت فوق ضعیف السند یا مرسل بود سید بن طاووس (رحمة الله علیه) به جای این همه تأویلات احتمالی به مشکل سندی روایت اشاره می‌نمود و می‌فرمود: که روایت فوق سندش دچار مشکل است و از اعتباری برخوردار نیست که بتوان با تکیه بر آن عید بودن نهم ربیع الاول را به اثبات رساند.

لازم به ذکر است که به رأی ما سید بن طاووس نیز به درک واصل شدن دومی (لعنة الله علیه) را در نهم ربیع الاول می‌دانسته‌اند و این تأویلات احتمالی که اساسی ندارند نیز تنها از باب تقیّه بوده است و بیان چنین تأویلات غیر قابل قبولی از جانب شخصیّت بزرگ سید بن طاووس (رحمة الله علیه)، اصلاً خارج از تصوّر است و خود سیّد بن طاووس پس از بیان این تأویلات می‌فرمایند: «وأما تأويل من تأول أن الخبر بالقتل وصل إلى بلد أبي جعفر ابن بابويه يوم تاسع ربيع الأول، فلأنه لا يصح، لأن الحديث الذي رواه ابن بابويه عن الصادق (عليه السلام) ضمن أن القتل كان في يوم تاسع ربيع الأول، فكيف يصح تأويل أنه يوم بلغ الخبر إليهم» و اما تأویل دیگری در میان تأویلات وجود دارد که خبر کشته شدن (آن ملعون) (یعنی همان روایت نقل شده از جانب ابن بابویه) در روز نهم ربیع الاول به محل زندگی ابن بابویه رسیده است، پس همانا که این تأویل صحیح نمی‌باشد، زیرا آن حدیثی که ابن بابویه از امام صادق (علیه السلام) نقل فرموده، با اطمینان و تضمین گفته است که قطعاً قتل در روز نهم ربیع الاول بوده است، پس چگونه این تأویل صحیح است که منظور از نهم ربیع الاول در روایت، روز رسیدن این خبر (روایت) به محل زندگی ابن بابویه است؟

سید بن طاووس در حقیقت در اینجا یک تا کتیک جالب را اجرا می‌کنند و با ردّ این تأویل، تأویلات قبلی خودشان را هم برای توجیه این روایت ردّ می‌کنند، زیرا می‌فرمایند: «لأن الحديث الذي رواه ابن بابويه عن الصادق (عليه السلام) ضمن أن القتل كان في يوم تاسع ربيع الأول»، سید بن طاووس در اینجا تصریح می‌کند که در روایت مذکور تضمین کرده است که روز به درک واصل شدن دومی (لعنة الله علیه)، روز نهم ربیع الاول بوده و واضح است که ایرادی که سید بن طاووس به آخرین تأویل گرفته‌اند بر تأویلات قبلی نیز وارد است و بلکه در آنها قوی‌تر است. فلذا سید بن طاووس (رحمة الله علیه) در اینجا هم تقیّه کرده‌اند، و هم نظر اصلیشان را به علمای شیعه که در جریان تقیّه هستند، رسانده‌اند.

10) - به حاشیه صفحه 47 کتاب نهم ربیع، فضیلتها، شرافتها، مراجعه شود.

11) - تحرير الوسيلة، جلد 1، صفحه 99.

12) - كتاب الطهارة، جلد 2، صفحه 326.

13) - كتاب الطهارة، جلد 9، صفحه 330.

14) - هداية العباد، جلد 1، صفحه 93.

15) - هداية العباد، جلد 1، صفحه 79.

16) - العروة الوثقى، جلد 2، صفحه 151.

17) - قال سليم: رأيت ابن عمر في ذلك المحل قد خنقته العبرة ودمعت عيناه، ثم ان عمر تأوه ساعة ومات آخر ليلة التاسع من شهر ربيع الاول سنة ثلاث وعشرين من الهجرة، وقيل لاربع بقين من ذي الحجة من السنة المذكورة والاول أصح، وله يومئذ ثلاث وسبعون سنة.(مدينة المعاجز، جلد 2، صفحه 97)

18) - توضیح کلام مرحوم سید هاشم بحرانی در کتاب «فصل الخطاب فی تاریخ قتل ابن الخطاب»، صفحات 88 تا 91 آمده است.

19) - مستدرک الوسائل، جلد 2، صفحه 522.

20) - التذکرة بأصول الفقه (للشیخ المفید)، صفحه 44.

21) - جواهر الکلام، جلد 5، صفحات 43 و 44.

کپی برداری از این مطلب بدون تغییر و تصرف در متن آن جایز می باشد.

منبع: کتاب نهم رییع، فضیلتها، شرافتها، صفحه 45.

تهیه و تنظیم:   www.khodadost.blogfa.com


برچسب‌ها: اعتبار روایت احمد بن اسحاق , نهم ربیع الاول , روایت رفع القلم , عید الزهراء
+  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر ۱۳۹۴ساعت 12:7  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

«بسمه تعالی»

تحقیقی جامع پیرامون روز قطعی به درک واصل شدن بزرگترین دشمن اهل بیت (دومی لعنه الله)

(مأخوذ از کتاب نهم ربیع، فضیلتها، شرافتها)

 

روز به درک رفتن دومی (لعنة الله علیه) در منابع پيروان سقيفه و شيعه:

مورخین پیروان سقیفه و برخی از شیعیان مدعی هستند که روز به درک واصل شدن دومی (لعنة الله علیه) توسط جناب ابولؤلؤ (رحمة الله علیه) در تاریخ 26 ذی الحجه بوده است.

ابن سعد در «الطبقات الکبری» چنین می‌گوید: «عمر بن خطاب (لعنة الله علیه) در روز 4 شنبه، 4 شب مانده از ذی الحجة سال 23 با چاقو ضربه خورد».(1)

ابن قتیبه در «المعارف» در مورد روز به قتل رسیدن دومی (لعنة الله علیه) چنین می‌گوید: «4 روز مانده است از ذی الحجه، وفات یافت».(2)

 ذهبی در «تاریخ الاسلام» چنین می‌گوید: «معدان بن ابی‌طلحه گوید: عمر بن خطاب (لعنة الله علیه) در روز 4 شنبه، 4 روز مانده از ذی الحجه، مورد حمله قرار گرفت. این سخن را زید بن اسلم و دیگران نیز بیان کرده‌اند».(3)

پس مشخّص است که قول مشهور در میان پیروان سقیفه، به درک واصل شدن دومی (لعنة الله علیه) در روز 26 ذی الحجه می‌باشد، کما اینکه کتب بسیار دیگری هم به آن اشاره نموده‌اند.(4)

حتّی در میان شیعه نیز برخی این قول را بیان کرده و بر آن ادعای اجماع کرده‌اند.

علامة مجلسی (رحمة الله علیه) در «بحارالانوار» به نقل از جناب کفعمی (رحمة الله علیه) چنین می‌گویند: «اجماع شیعه و سنی (پیروان سقیفه) بر این امر وجود دارد (به درک واصل شدن دومی (لعنة الله علیه) در 26 ذی الحجه)».(5)

ولی قول دیگری در میان شیعیان وجود دارد مبنی بر به درک واصل شدن دومی (لعنة الله علیه) در روز نهم ماه ربیع الاول که علمای سلف به آن اشاره کرده‌اند.

ابن ادریس (رحمة الله علیه) در «السرائر» چنین می‌گوید:

«بر بعضی از علمای اصحاب ما (شیعیان) این امر مشتبه شده است و گمان کرده‌اند که روز قتل عمر بن خطاب (لعنة الله علیه)همانا نهم ربیع الاول می‌باشد و هرکس این سخن را بگوید به اجماع اهل تاریخ و سیره(6) اشتباه کرده است و این مطلب را شیخ مفید در کتاب تاریخش بیان کرده(7) و همان سخن ما را گفته است».(8)

این سخن ابن ادریس نشان می‌دهد که قول مشهور میان شیعیان حتّی میان علمای سلف شیعه تا زمان ابن ادریس (متوفی سال 598 هجری)، یعنی قرن ششم هجری، بر این بوده است که روز به درک واصل شدن دومی (لعنة الله علیه) در نهم ربیع الاول بوده است.

این همان مطلبی است که مرحوم کفعمی در «المصباح» اینگونه بیان می‌فرمایند: «جمهور شیعیان فکر می‌کنند که در این روز (نهم ربیع الاول) عمر بن خطاب (لعنة الله علیه)به قتل رسیده است».(9)

علامه مجلسی (رحمة الله علیه) نیز در «بحارالانوار» چنین می‌گویند: «در میان شیعیان این چنین مشهور است که او (دومی (لعنة الله علیه)) در روز نهم ربیع الاول به قتل رسیده است».(10)

و در جای دیگر اینچنین می‌گویند: «مشهور بین شیعیان مناطق مختلف در زمان ما این است که روز قتل او (دومی (لعنة الله علیه)) در نهم ربیع الاول می‌باشد».(11)

البتّه مرحوم ابن ادریس بر عدم صحّت قتل دومی (لعنة الله علیه) در نهم ربیع الاول ادعای اجماع دارند و به تبع ایشان مرحوم کفعمی نیز این اجماع را بیان کرده و قبول می‌کنند.

مرحوم کفعمی در «المصباح» چنین می‌گویند: «بلکه اجماع حاصل در میان شیعه و سنی بر این است (به درک واصل شدن دومی (لعنة الله علیه)در 26 ذی الحجه)».(12)

ما ضمن احترام به مرحوم ابن ادریس و به تبع ایشان مرحوم کفعمی در قبول قول ایشان، ادعای اجماع ابن ادریس را قبول نکرده و بنابر ادلّه زیر، آن را منتفی می‌دانیم:

دليل اوّل:

سیوطی در «تاریخ الخلفاء» چنین می‌گوید: «عمر بن خطاب (لعنة الله علیه)خلافت را از ابی‌بکر (لعنة الله علیه)در جمادی الآخر سال 13 هجری گرفت. زهری گوید: عمر(لعنة الله علیه)به خلافت انتخاب شد وقتی که ابوبکر (لعنة الله علیه)از دنیا رفت و آن روز، 3 شنبه، 8 روز مانده است به آخر جمادی الآخر بود. این حدیث را حاکم نیشابوری نیز روایت کرده است».(13)

از طرف دیگر، یعقوبی در کتاب تاریخش در مورد مدّت زمان خلافت دومی (لعنة الله علیه) چنین می‌گوید: «مدت زمان خلافت او 10 سال و 8 ماه بود».(14)

پس از طرفی گفتند که دومی (لعنة الله علیه) در 8 روز مانده به آخر جمادی الثانی، به خلافت رسید و از سوی دیگر بیان کردند که مدت خلافت او 10 سال و 8 ماه بوده است و لذا با توجّه به اینکه بنابر قول صحیح و طبق تحقیقات صورت گرفته ماههای قمری به ترتیب از ابتدا به انتها عبارتند از: «محرم الحرام، صفر المظفر، ربیع الاول، ربیع الثانی، جمادی الاول، جمادی الثانی، رجب المرجب، شعبان المعظم، رمضان المبارک، شوال المکرم، ذی‌القعدة الحرام و ذی‌الحجة الحرام» بایک حساب ریاضی آسان می‌توان فهمید که انتهای زمان خلافت دومی (لعنة الله علیه) (یعنی زمان به درک واصل شدن او) از ماه ذی الحجه حداقل تا 2 ماه تفاوت پیدا می‌کند، یعنی تقریباً روز به جهنّم واصل شدنش می‌شود در حدود اواخر ماه صفر و قطعاً در ذی الحجه نبوده است.(22 جمادی الثانی + 10 سال = 22 جمادی الثانی + 8 ماه= 22 صفر)

البتّه یعقوبی در همان موضع کتابش بیان کرده است که روز به درک واصل شدن دومی (لعنة الله علیه) در ذی الحجه بوده است (یعنی سخن وی با ادعای 10 سال و 8 ماه خلافت دومی (لعنة الله علیه) در تعارض است) و دلیل این امر نیز به خاطر پیروی وی از سخنان مورّخین و محدّثین پیروان سقیفه که اصرار بر به درک واصل شدن دومی (لعنة الله علیه) در ذی الحجه دارند، می‌باشد.

دليل دوّم:

مطلب دیگری که ما را در نپذیرفتن قول به درک واصل شدن دومی (لعنة الله علیه) در ذی الحجه بیشتر تأیید می‌کند این است که دو تن از علمای پیروان سقیفه یعنی ابن عماد(15) و یافعی(16) در مورد مدّت خلافت دومی (لعنة الله علیه)، این چنین بیان می‌کنند که: «مدّت خلافت عمر (لعنة الله علیه) همانا 10 سال و 7 ماه و 5  شب بوده است».

که با این وجود باز هم زمان به جهنّم واصل شدن او در ماه ذی الحجه نخواهد بود.

(بدون احتساب 10 سال، 22 جمادی الثانی + 7 ماه = 22 محرم + 7 شب = 29 محرم)

دليل سوّم:

در منابع تاریخی پیروان سقیفه چنین آمده است که ابوبکر (لعنة الله علیه) پس از پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله)، تقریبا 2 سال و نیم بعد از دنیا رفت.

طبرانی در «المعجم الکبیر» چنین می‌گوید: «ابوبکر (لعنة الله علیه) از دنیا رفت در حالیکه 63 سال داشت و دو سال و نیم بعد از پیامبر زندگی کرد».(17)

هیثمی در «مجمع الزوائد» در مورد سند این روایت می‌گوید: «آن را طبرانی روایت کرده و اسنادش نیکو است».(18)

طبرانی در «المعجم الکبیر» از قول هیثم بن عمران می‌گوید: «ابوبکر (لعنة الله علیه)از دنیا رفت در حالیکه به سِل مبتلا شده بود و 2 سال و نیم خلافت کرد».(19)

هیثمی در «مجمع الزوائد» در مورد سند این روایت چنین می‌گوید: «آن را طبرانی روایت کرده و رجالش مورد اعتماد هستند».(20)

حال با دانستن این مطلب به این نتیجه می‌رسیم که:

وقتی پیامبر (صلی الله علیه وآله) در اواخر ماه صفر به شهادت رسیده‌اند و خلافت اولی (لعنة الله علیه) از همان زمان آغاز شده است، و بنابر سخنان علمای مذکور مدّت خلافت او 2 سال و نیم طول کشیده است، پس تبعاً اولی (لعنة الله علیه) در اواخر ماه شعبان به درک واصل شده است.

(بدون احتساب 2 سال، 28 صفر + 6 ماه = 28 شعبان)

و اگر خلافت دومی (لعنة الله علیه) نیز از همان زمان آغاز شده باشد و به مدت 10 سال و 6 ماه و چند روز طول کشیده باشد(21)، پس باید زمان به درک واصل شدن دومی (لعنة الله علیه) در اوائل ماه ربیع الاول باشد.

(بدون احتساب 10 سال، 28 شعبان + 6 ماه = 28 صفر + چند روز = اوائل ربیع الاول)

با در نظر گرفتن مطالب بالا، اگر مدّت خلافت اولی (لعنة الله علیه) را (2 سال و 6 ماه) به مدت خلافت دومی (لعنة الله علیه) (یعنی 10 سال و 6 ماه یا 7 ماه و 6 روز یا 7 روز یا 8 روز بنابر روایت های مختلف) اضافه کنیم، می شود 13 سال و چند روز، حال اگر این 13 سال و چند روز را نیز به زمان شهادت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله)، یعنی روز 28 صفر اضافه کنیم، نتیجه آن می‌شود که روز به درک واصل شدن دومی (لعنة الله علیه) باید در اوائل ماه ربیع الاول بوده باشد.

دليل چهارم:

اگر ما این روایت سیوطی که از قول ابن عمر بیان می‌کند که: «مدّت خلافت ابی‌بکر همانا 2 سال و 7 ماه بود»(22) را قبول کنیم، با ملاحظه اینکه پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) در 28 صفر به شهادت رسیده‌اند، پس خلافت  دومی (لعنة الله علیه) از اواخر ماه رمضان شروع شده است (28 صفر + 7 ماه = 28 رمضان)، فلذا با اضافه کردن 10 سال و 6 ماه (قول پیروان سقیفه در مورد مدّت خلافت دومی (لعنة الله علیه)) زمان قتل آن ملعون می‌شود در اواخر ماه ربیع الاول و باز هم در ذی الحجه نخواهد بود.

دليل پنجم:

طبری (مورّخ مشهور پیروان سقیفه) در «تاریخ الامم و الملوک» چنین می‌گوید: «خلافت عمر (لعنة الله علیه) 10 سال و 5 ماه و 21 روز بود كه از هنگام در گذشت ابوبكر (لعنة الله علیه) گذشته بود. هنگام در گذشت عمر (لعنة الله علیه)، 22 سال و  9 ماه و 13 روز از هجرت گذشته بود».(23)

حال اگر این سخن طبری را به سخن سیوطی (به نقل از ابن عمر) مبنی بر اینکه مدّت خلافت اولی (لعنة الله علیه) 2 سال و 7 ماه یا سخن دیگر علمای پیروان سقیفه مبنی بر مدت 2 سال و 6 ماه اضافه نماییم، باز هم زمان به درک واصل شدن دومی (لعنة الله علیه) در ذی الحجه نخواهد بود، بلکه رجحان بر این قول است که وی در ربیع الاول به درک واصل شده باشد. 

پس به این نتیجه می‌توان رسید که با در کنار هم گذاشتن اقوال مختلف علمای پیروان سقیفه (در عین اصرار آنها بر اینکه زمان به درک واصل شدن دومی (لعنة الله علیه) در ذی الحجه بوده است)، زمان به جهنّم واصل شدن آن ملعون در ذی الحجه نبوده است و بلکه در ربیع الاول می‌باشد و دلیل اینکه پیروان سقیفه اینقدر بر این سخن کذبشان پافشاری کرده‌اند، به احتمال بسیار قوی همان دلیلی است که علامه مجلسی (رحمة الله علیه) در بحارالانوار نقل کرده‌اند و در صفحات بعدی آن را نقل می‌کنیم.

با در کنار هم قرار دادن مطالب بالا در کنار سخنان علمای شیعه در مورد به درک واصل شدن دومی (لعنة الله علیه) در نهم ربیع الاول (بنابر کلام اهل بیت (علیهم السلام)) اثبات می‌شود که روز به جهنم واصل شدن آن ملعون در نهم ربیع الاول بوده است و امّا آن دسته از علماء شیعه که روز به درک واصل شدن دومی (لعنة الله علیه) را در ذی الحجه دانسته‌اند، قطعاً به نکاتی که ما در اینجا بیان کردیم توجّه ننموده‌اند و یا در مقام تقیّه بوده‌اند والا آنان نیز مطمئناً قول نهم ربیع الاول را به عنوان قول صحیح انتخاب می‌نمودند.

 سيری در کلام علمای شيعه:

مرحوم صاحب جواهر (شیخ محمد حسن نجفی) در کتاب «جواهر الکلام» در مورد فضل روز نهم ربیع الاول می‌فرمایند: «به خبر مسندی تا پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) دست یافتم در فضل این روز (نهم ربیع الاول) و شرافت و برکت این روز و اینکه این روز، چنان روز شادی اهل بیت (علیهم السلام) است که ذهن متحیّر می‌ماند، و متن آن طولانی است... این روز برای ما و ائمه ما (علیهم السلام) عید است».(24)

روایت مذکور را مرحوم علامه مجلسی در «بحارالانوار» به نقل از کتاب «زوائد الفوائد» (تألیف: سید علی بن علی بن طاووس (رحمة الله علیه)) بیان می‌کنند و در انتها این نقل و قول را بیان می‌فرمایند: «سید می‌فرمایند: روایت مذکور را از دستخط محمد بن علی بن محمد بن طی (رحمة الله علیه) نقل کرده‌ام و بر اساس تفحّصی که در کتب داشته‌ام، گروهی از روایات را موافق روایت مذکور یافتم و لذا بر این روایت اعتماد نمودم. پس سزاوار است که روز مذکور در این روایت را بزرگ شمرده و در آن اظهار شادی و سرور نماییم».(25)

از این نقل علامه مجلسی از قول فرزند سید بن طاووس مشخّص می‌شود روایاتی که درباره این روز و فضایل آن وجود داشته است، تنها به روایت احمد بن اسحاق که آن را نقل خواهیم کرد، محدود نبوده است، ولی در زمان ما آن روایات به هر دلیلی مفقود شده‌اند.

مرحوم محدث نوری در «مستدرک الوسائل» چنین می‌گوید: «شیخ مفید در «مسار الشیعة» می‌گوید:(26) روز نهم اين ماه (ربيع الاول) روز عيد بزرگی است و شرح مفصّلی دارد كه اينجا مجال بيان آن نيست. پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله) اين روز را عيد گرفتند و به مردم نيز دستور دادند آن را عيد بگيرند... و در این کلام اشاره‌ای است به اعتبار روایت مذکور».(27)

علامه مجلسی در «بحارالانوار» چنین می‌گویند: «از سخنان سید بن طاووس اینگونه ظاهر است که روایتی دیگر با همین مضمون را شیخ صدوق از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده است. و از کلام فرزند ارجمند ایشان نیز ظاهر است که گروهی از روایات وجود دارد که نشان می‌دهند روز به قتل رسیدن دومی (لعنة الله علیه) در این روز (نهم ربیع الاول) بوده است. پس استبعاد ابن ادریس و دیگران (رحمة الله علیهم) صحیح نمی‌باشد. زیرا اعتبار این دسته از روایات با شهرتی که درمیان علمای خلف و سلف شیعه دارند، به خاطر گفته های مورخان مخالفین زیر سؤال نمی‌رود. و چه بسا پیروان سقیفه تاریخ این روز را تغییر داده‌اند تا امر بر شیعیان مشتبه شده و این روز را به عنوان عید و سرور نگیرند.

پس اگر گفته شود: چگونه می‌شود این امر عظیم و مهم با وجود سعی در ضبط و نقل آن، مورد اشتباه قرار گیرد؟!

می‌گوییم: روی این سؤال بر شما می‌باشد. زیرا این واقعه از واقعة وفات(28) پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله) بالاتر نیست، ولی با این حال و با وجود اهمیّت این مصیبت عظمی، در تاریخ آن بین شیعه و پیروان سقیفه اختلاف است.

ایشان سپس می‌فرمایند: و هرکس در اختلافات میان شیعه و پیروان سقیفه نگاه کند، می‌فهمد که در اکثر مسائلی که مردم به آنها نیاز دارند (و در عین حال نقل آنها زیاد است بین شیعه و پیروان سقیفه) اختلاف وجود دارد، همانند: اذان، وضو، نماز، حج و غیرهم و تأمل در این امور سبب می‌شود که این اختلاف (درمورد روز به درک واصل شدن دومی (لعنة الله علیه)) اصلا دور از ذهن نباشد».(29)

سید هاشم بحرانی در کتاب «مدینة المعاجز» از کتاب سلیم بن قیس هلالی روایت می‌فرمایند: «عمر (لعنة الله علیه) در آخر شب نهم ربیع الاول سال 23 هجری مرد. (سپس از قول خودش میفرماید:) و همچنین گفته می‌شود که او در 26 ذی‌الحجه سال 23 هجری مرده است. ولیکن قول صحیح همان قول اول (نهم ربیع الاول) است».(30)

همچنین علامه مجلسی (رحمة الله علیه) در کتاب «زاد المعاد» چنین می‌گویند: «و امّا روز نهم ربیع الاول، پس بدان که بین علمای شیعه و پیروان سقیفه در مورد تاریخ وفات پسر خطاب (لعنة الله علیه) اختلاف است و تاریخ مشهورتر بین فریقین این است که قتل او در روز 26 ذی الحجه می‌باشد، آنچنان که قبلاً به آن اشاره کردیم و برخی نیز روز 27 ذی الحجه را بیان کرده‌اند. مستند این اقوال به خاطر نقل مورّخین می‌باشد، ولی آنچه از کتب معتبره بدست می‌آید و در میان عوام شیعه نیز مشهور است این است که روز قتل او (لعنة الله علیه) در روز نهم ربیع الاول می‌باشد و این مطلب بین گروهی از محدثان سابق شیعه نیز مشهور می‌باشد و سید اجل علی بن طاووس در کتاب «الإقبال» بیان می‌کند که ابن بابویه به نقل از امام صادق (علیه السلام) بیان می‌دارد که روز قتل او (عمر (لعنة الله علیه)) در روز نهم ربیع الاول بوده و از نقل او چنین پیدا است که صدوق نیز به این مطلب اعتقاد داشته است ولو اینکه خود سید این روایت را تأویل کرده است.

و همچنین سید بیان می‌دارد که گروهی از شیعیان فارس این روز را به خاطر سبب آن (به درک واصل شدن دومی (لعنة الله علیه)) بزرگ می‌دارند و این مذهب و نظر را خلف اعظم سیّد، علی بن طاووس در کتاب «زوائد الفوائد» خود تقویت کرده و در این باب روایت معتبری را بیان داشته که می‌گوید...»(31)

ایشان سپس به نقل روایت معروفه احمد بن اسحاق پرداخته(32) و بعد از آن می‌گوید:

«صاحب کتاب «زوائد الفوائد» گوید: این روایت را از دستخط علی بن محمد بن طی (رحمة الله علیه) نوشتم و در کتب دیگر نیز گروهی از روایات را یافتم که با این روایت موافق بودند، پس بر آنها اعتماد نمودم، پس بهتر است که شیعیان این روز را بزرگ داشته و در آن اظهار شادی و سرور نمایند.

شیخ ابراهیم بن علی کفعمی در کتاب «المصباح» گوید: صاحب کتاب «مسار الشیعه» روایت کرده که هر کس در روز نهم ربیع الاول انفاق نماید، خداوند گناهان او را می‌بخشد.

همچنین مستحب است در این روز مردان مؤمن اطعام شده و سرور و شادی در دل ایشان وارد شود و گشایش بر زندگی خود و دیگران و پوشیدن لباسهای نو و شکر خداوند انجام شود.

این روز، روز از بین رفتن غم‌ها بوده و روز روزه گرفتن نیست. مؤلف (علامه مجلسی) می‌گوید: از سخن این شیخ جلیل، فضل و بزرگی این روز بر می‌آید و وقوع این قضیه مبارک (به جهنم واصل شدن دومی (لعنة الله علیه)) همچنان که در مورد آن روایات زیادی وارد شده و (بزرگداشت این روز) در نزد شیعیان در زمان های گذشته مشهور بوده و تا جایی که این قاصر دیده، هیچ روایتی بر خلاف آن وارد نشده است.

سپس علامه مجلسی می‌افزایند: اجماع مورّخان پیروان سقیفه هیچ صلاحیتی در مقابله با احادیث معتبره شیعه را ندارد. پس اگر کسی استبعاد نماید که چگونه است که یک چنین واقعه بزرگی که سبب ناراحتی یک گروه و شادمانی گروه دیگر شده است، در تاریخ ضبط نشده باشد و مختلفٌ فیه باشد، در جواب او گفته می‌شود: این واقعه قطعاً از وفات پیامبر خدا (صلی الله علیه وآله) و شهادت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بزرگتر نیست (و این در حالی است که) در مورد هر دو واقعه (یعنی) وفات پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) و شهادت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بین شیعه و پیروان سقیفه اختلاف است و پیروان سقیفه (در مورد زمان این دو واقعه مهم) با نظریه مختار شیعه به اختلاف پرداخته‌اند.

و اگر گفته شود که دلیلی بر افترای ایشان موجود نیست! در جواب می‌گوییم: این شبهه در هر دو موضع جاری است و بلکه در این مورد قوی‌تر است و چه بسا پیروان سقیفه این مطلب را بهخاطر شماتت نشدن از جانب شیعه مخفی کرده باشند.

و در هر صورت، آنچنان که مدار علمای شیعه و پیروان سقیفه در تمسّک و قبول احادیث ضعیف در مستحبات می‌باشد (قاعده تسامح در ادلّه سنن)(33) بنا بر احادیث صحیح منقول از اهل بیت (علیهم السلام) که: هرکس به او خبر ثواب داشتن عملی از جانب خداوند برسد و او رجائاً آن عمل را برای رسیدن به آن ثواب انجام دهد، پس آن ثواب به او داده می‌شود ولو اینکه آن امر آنچنانی که به او رسیده نبوده باشد. پس اگر فردی اعمال این روز را آنچنان که از جانب شارع مقدّس رسیده انجام دهد و به نحوی که مخالف آیات و اخبار نباشد، اشکالی در این کار نیست و او مستحقّ ثواب است.

برخی دیگر نیز گفته‌اند که: در این روز، عمر بن سعد (لعنة الله علیه) به جهنّم رفته است، پس اگر (بالفرض) چنین باشد، این مطلب نیز برای شرافت و بزرگی این روز کفایت می‌کند».(34)

پس با وجود ادلّه فوق جای هیچگونه شکّی در عید بودن روز نهم ربیع الاول نیست و آن نادان هایی که سعی در اثبات جعلی بودن روایتی که درباره فضایل این روز وارد شده است دارند، هدفشان جز محروم کردن شیعیان از رحماتی که در این روز به سبب تبرّی از دشمنان اهل بیت عصمت و طهارت بر آنها نازل می‌شود و عدم عمل به دستورات خاندان عصمت و طهارت (علیهم السلام) برای اینکه بتوانند وحدت دروغین خودشان را استوارتر کنند، نمی‌باشد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1) - طعن عمر بن الخطاب، يوم الأربعاء لأربع ليال بقين من ذي الحجة، سنة ثلاث وعشرين.(الطبقات الکبری، جلد 3، صفحه 365)

2) - توفی لاربع بقین من ذی الحجه.(المعارف، صفحه 183)

3) - قال معدان بن أبي طلحة: أصيب عمر، يوم الأربعاء لأربع بقين من ذي الحجة، وكذا قال زيد بن أسلم وغير واحد.(تاریخ الاسلام، جلد 3، صفحه 283)

4) - البته ناگفته نماند که اسنادی که برای این دروغ شاخدار تاریخی در کتب پیروان سقیفه موجود است، همگی ضعیف اند و اهل علم می‌توانند به کتاب «فصل الخطاب فی تاریخ قتل ابن الخطاب» (تألیف: الشیخ أبو الحسین الخوئینی)، صفحات 125 تا 173، مراجعه نمایند.

5) - بل الاجماع حاصل من الشیعة و اهل السنة علی ذلک.( بحارالانوار، جلد 31، صفحه 119)

6) - از این سخن ابن ادریس که به صورت عام گفته‌اند، دانسته می‌شود که منظورشان از «اهل تاریخ و سیره» بیشتر تاریخ نویسان و مورّخین پیروان سقیفه بوده است.

7) - ما اگر بخواهیم این کلام شیخ مفید (رحمة ا لله علیه) را حمل بر تقیّه مناسب زمان زندگی ایشان بنماییم، هیچ مانعی وجود نخواهد داشت، چرا که جناب شیخ مفید خودشان عید بودن روز نهم ربیع الاول را پذیرفته‌اند ولیکن درباره مناسبت آن اظهار نظری نکرده‌اند و این مطلب را در صفحات بعد بیان نموده‌ایم.

8) - وقد يلتبس على بعض أصحابنا يوم قبض عمر بن الخطاب، فيظن أنه يوم التاسع من ربيع الأول، وهذا خطأ من قائله، بإجماع أهل التاريخ والسير، وقد حقق ذلك شيخنا المفيد، في كتابه كتاب التواريخ، وذهب إلى ما قلناه.(السرائر، جلد 1، صفحه 419)

9) - و جمهور الشيعة يزعمون أن فيه قتل عمر بن الخطاب.(المصباح، صفحه 510)

10) - و اشتهر بین الشیعة انه قتل فی التاسع من ربیع الاول.(بحارالانوار، جلد 29، صفحه 530)

11) - والمشهور بين الشيعة في الامصار والاقطار في زماننا هذا هو أنه اليوم التاسع من ربیع الاول.(بحارالانوار، جلد 31، صفحات 119 و 120)

12) - بل الإجماع حاصل من الشيعة و السنة على ذلك.(المصباح، صفحه 511)

13) - ولي الخلافة بعهد من أبي بكر في جمادى الآخرة سنة ثلاث عشرة، قال الزهري: استخلف عمر يوم توفي أبو بكر وهو يوم الثلاثاء لثمان بقين من جمادى الآخرة، أخرجه الحاكم.(تاریخ الخلفاء، صفحه 131)

14) - وكانت ولايته عشر سنين وثمانية أشهر.( تاریخ الیعقوبی، جلد 2، صفحه 159)

15) - ومدة خلافته عشر سنين وسبعة أشهر وخمس ليال وقيل غير ذلک.(شذرات الذهب، جلد 1، صفحه 33)

16) - وخلافته عشر سنين وسبعة أشهر وخمس ليال وقيل غير ذلك.(مرآة الجنان، جلد 1، صفحه 80)

17) - وتوفي أبو بكر وهو ابن ثلاث وستين لسنتين ونصف التي عاش بعد رسول الله (ص).(المعجم الکبیر، جلد 1، صفحه 58، حدیث 28)

18) - رواه الطبرانی و اسناده حسن.(مجمع الزوائد، جلد 9، صفحه 60)

19) - توفي أبو بكر وبه طرف من السل و ولي سنتين ونصفا.(المعجم الکبیر، جلد 1، صفحه 61، حدیث 41)

20) - رواه الطبرانی و رجاله ثقات.(مجمع الزوائد، جلد 9، صفحه 60)

21) - الاستیعاب، جلد 3، صفحه 1152 و البدء و التاریخ، جلد 5، صفحه 167.

22) - تاریخ الخلفاء، صفحه 86 .

23) - فكانت ولايته عشر سنين وخمسة أشهر وإحدى وعشرين ليلة من متوفى أبي بكر على رأس اثنتين وعشرين سنة وتسعة أشهر وثلاثة عشر يوما من الهجرة.( تاریخ الامم و الملوک، جلد3، صفحه266)

24) - قد عثرت على خبر مسندا إلى النبي (صلى الله عليه وآله) في فضل هذا اليوم وشرفه وبركته وأنه يوم سرور لهم (عليهم السلام) ما يحير فيه الذهن، وهو طويل ... وسيما مع كونه عيدا لنا وأئمتنا(عليهم السلام).(جواهر الکلام، جلد 5، صفحات 43 و 44)

25) - قال السيد: نقلته من خط محمد بن علي بن محمد بن طي رحمه الله، ووجدنا فيما تصفحنا من الكتب عدة روايات موافقة لها فاعتمدنا عليها، فينبغي تعظيم هذا اليوم المشار إليه وإظهار السرور فيه.(بحارالانوار، جلد 31، صفحات 120 تا 129)

26) - در کتاب «مسار الشعیه» موجود که در حال حاضر در دسترس ما می‌باشد، مطلبی در این مورد یافت نشد، ولی قطعاً مرحوم محدث نوری به نسخه خطی و نایابی از این کتاب دسترسی داشته‌اند و این مطلب را از آن نقل کرده‌اند و معلوم نیست که این کتاب مورد تحریف قرار گرفته است و یا به دلیل دیگری این مطالب در این کتاب موجود نمی‌باشد و به هرحال موجود نبودن این مطلب در کتاب کنونی دلالت بر ناصحیح بودن سخن محدث نوری (رحمة الله علیه) ندارد و غیر از ایشان بعضی دیگر از علمای شیعه مانند مرحوم کفعمی نیز به وجود امثال چنین مطلبی در کتاب مسارالشیعه اشاره نموده‌اند که در صفحات بعدی بیان خوا هد گردید.

27) - قال الشيخ المفيد في كتاب مسار الشيعة: وفي اليوم التاسع منه، يعني: الربيع الاول يوم العيد الكبير وله شرح كبير في غير هذا الموضع وعيد فيه النبي (صلى الله عليه وآله) وأمر الناس أن يعيدوا فيه ويتخذ فيه المريس، انتهى. وفيه اشارة إلى اعتبار الخبر المذكور.(مستدرک الوسائل، جلد 2، صفحه 522)

28) - وفات تنها به معنای مرگ طبیعی نمی‌باشد و بلکه معنای شهادت و دیگر انواع مرگ را نیز دربر می‌گیرد.

29) - ويظهر منه ورود رواية أخرى عن الصادق (عليه السلام) بهذا المضمون رواها الصدوق (رحمه الله)، ويظهر من كلام خلفه الجليل ورود عدة روايات دالة على كون قتله في ذلك اليوم، فاستبعاد ابن إدريس وغيره (رحمة الله عليهم) ليس في محله، إذ اعتبار تلك الروايات مع الشهرة بين أكثر الشيعة سلفا وخلفا لا يقصر عما ذكره المؤرخون من المخالفين. ويحتمل أن يكونوا غيروا هذا اليوم ليشتبه الامر على الشيعة فلا يتخذوه يوم عيد وسرور. فإن قيل: كيف اشتبه هذا الامر العظيم بين الفريقين مع كثرة الدواعي علي ضبطه ونقله؟ قلنا: نقلب الكلام عليكم، مع أن هذا الامر ليس بأعظم من وفاة الرسول (صلى الله عليه وآله)، مع أنه وقع الخلاف فيه بين الفريقين، بل بين كل منهما مع شدة تلك المصيبة العظمى، وما استتبعته من الدواهي الأخرى، مع أنهم اختلفوا في يوم القتل كما عرفت وإن اتفقوا في كونه في ذي الحجة، ومن نظر في اختلاف الشيعة وأهل الخلاف في أكثر الأمور التي توفرت الدواعي على نقلها مع كثرة حاجة الناس إليها كالاذان والوضوء والصلاة والحج وتأمل فيها لا يستبعد أمثال ذلك، والله تعالى أعلم بحقائق الأمور.(بحارالانوار، جلد 31، صفحه 132)

30) - قال سليم: رأيت ابن عمر في ذلك المحل قد خنقته العبرة ودمعت عيناه، ثم ان عمر تأوه ساعة ومات آخر ليلة التاسع من شهر ربيع الاول سنة ثلاث وعشرين من الهجرة، وقيل لاربع بقين من ذي الحجة من السنة المذكورة والاول أصح، وله يومئذ ثلاث وسبعون سنة.(مدينة المعاجز، جلد 2، صفحه 97)

31) - أما اليوم التاسع من ربيع الأول، فاعلم أن بين علماء العامة و الخاصة خلافا في تاريخ وفاة ابن الخطاب، و الأشهر بين الفريقين أن قتله كان في اليوم السادس و العشرين من شهر ذي الحجة كما أشرنا إلى ذلك سابقا، و قال بعض في اليوم السابع و العشرين أيضا. و مستند هذين القولين نقل المورخين، و يظهر من الكتب المعتبرة و كما هو مشهور الآن بين عوام الشيعة أن قتله كان في اليوم التاسع من ربيع الأول، و كان ذلك مشهورا أيضا في السابق بين جمع من محدثي الشيعة، و قد أشار السيد الأجل علي بن طاووس في كتاب «الإقبال» إلى أن ابن بابويه نقل رواية عن الإمام الصادق (عليه السلام) في أن مقتله كان في التاسع من ربيع الأول و يفهم من نقله أن الشيخ الصدوق كان يعتقد بذلك، و إن كان السيد نفسه قد أول هذا الحديث إلى تأويلات.

و ذكر السيد أيضا أن جماعة من شيعة العجم ما برحوا يعظّمون هذا اليوم لهذا السبب، و قد قوّى هذا المذهب الخلف الأعظم السيد علي بن طاووس في كتابه «زوائد الفوائد» و أورد رواية معتبرة في هذا الباب، كما قال: ...(زاد المعاد، صفحه 253)

32) - ترجمه کامل روایت در صفحات بعدی خواهد آمد.

33) - مسئله‌ای اصولی به معنای سهل گیری نسبت به مستندات احکام مستحب می‌باشد. از آنجا که مجتهد برای استنباط هرگونه حکم شرعی، از جمله مستحبات و مکروهات نیاز به مستند محکمی از جهت سند و دلالت دارد، این مسئله در میان اصولیین مطرح شده است که آیا در باب مستحبات می‌توان به احادیث ضعیف استناد کرد و به اصطلاح در ادلّه احکام غیرالزامی (مستحب و مکروه) تسامح ورزید؟ از این موضوع در کتابهای فقهی و اصولی شیعه با عنوان «قاعده تسامح در ادلّه سنن» یاد می‌شود. در نظر موافقانِ این قاعده، بررسی دقیق سند روایات مشتمل بر احکام مستحب و مکروه لازم نیست و ادلّه ضعیف نیز برای اثبات آن کفایت می‌کند. استحباب وضو برای همراه داشتن قرآن و استحباب تلقین میّت را می‌توان از مصادیق این قاعده برشمرد. (البتّه روایت احمد بن اسحاق آنچنان که مخالفینش علیه آن شبهه پرا کنی می‌کنند، سندش ضعیف نیست و در همین کتاب اعتبار آن به اثبات خواهد رسید.)

34) - و قال صاحب كتاب «زوائد الفوائد» : كتبت هذا الحديث عن خط علي بن محمد بن طي رحمه اللّه، و وجدت في الكتب الأخرى التي تتبعت فيها هذا الحديث عدة أحاديث و روايات أخرى موافقة، فاعتمدت عليها، و حري بالشيعة أن يعظّموا هذا اليوم و يظهروا فيه السرور و الفرح.

و قال الشيخ إبراهيم بن علي الكفعمي في كتاب «المصباح» : إن صاحب كتاب «مسار الشيعة» روى أَن من أَنفق في يوم التاسع من ربيع الأول شيئا غفر الله تعالى ذنوبه، و يستحب في هذا اليوم إطعام الإخوة المؤمنين و إدخال السرور عليهم، و التوسعة على العيال و الآخرين و لبس الملابس الجديدة و شكر اللّه تعالى و عبادته، و هذا يوم زوال الهموم و ليس يوم الصيام.

يقول المؤلف: اتضح من نقل هذا الشيخ الجليل فضل هذا اليوم و وقوع هذه القضية المباركة فيه حيث وردت في ذلك أحاديث كثيرة، و كان ذلك مشهورا لدى‏ الشيعة في الأعصار السابقة، و لم ترد (بنظر هذا القاصر) رواية بخلاف ذلك، و إن اتفاق مؤرخي العامة لا يصلح معارضا للأحاديث المعتبرة، و لو أن أحدا استبعد أن تكون مثل هذه الواقعة العظيمة التي صارت سببا لحزن فريق و سرور فريق آخر من الناس غير مضبوطة و مختلف فيها، لقيل في جوابه: إن هذه الواقعة ليست بأعظم من وفاة الرسول (صلى الله عليه و آله و سلم) و استشهاد علي (عليه السلام) و في كل من واقعتي وفاة الرسول و استشهاد الإمام خلاف بين الخاصة و العامة، و اتفق العامة في الأولى على خلاف مختار الشيعة. و إذا قيل إن الباعث على افترائهم ليس موجودا هنا، نقول في الجواب: إن الشبهة جارية في كلا الموضعين، و هي هنا أقوى، إذ ربما أخفى العامة ذلك من أجل رفع شماتة الشيعة.

و على أي حال، فحيث إن مدار علماء العامة و الخاصة على التمسك بالأحاديث الضعيفة في المستحبات (قاعدة التسامح في أدلة السنن) بناء على الأحاديث الصحيحة المنقولة عن أئمة أهل البيت (عليهم السلام) من أن من بلغه ثواب من الله على عمل و أدى ذلك العمل رجاء لنيل ذلك الثواب، فإن ذلك الثواب يعطاه، و إن لم يكن الأمر كما بلغه. إذن فلو أن أحدا قام بأعمال هذا اليوم مما ورد نوعها من الشارع و لم تكن مخالفة للآيات و الأخبار، فلا بأس بذلك و سوف يكون مستحقا للثواب. و قال بعض: إن في هذا اليوم انتقل عمر بن سعد عليه اللعنة إلى سقر، فإذا كان الأمر كذلك فذلك أيضا كاف لشرافته.(زاد المعاد، صفحه 253)

کپی برداری از این مطلب درصورت عدم تصرف در آن جایز می باشد.

منبع: کتاب نهم ربیع، فضیلتها، شرافتها، فصل اول.

تهیه و تنظیم:    www.khodadost.blogfa.com


برچسب‌ها: تحقیقی پیرامون مناسبت نهم ربیع , عید الزهراء , ربیع الاول یا ذی الحجه , روز به جهنم واصل شدن بزرگترین دشمن اهل بیت
+  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۴ساعت 7:58  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

«بسمه تعالی»

دوستان گرامی! همانطور که مستحضرید ما در این ایام اغلب مطالبی که نقل می نماییم از کتاب بسیار پر محتوای نهم ربیع، فضیلتها، شرافتها می باشد.

البته شاید بعضی معتقد باشند که در این کتاب تندروی هایی صورت گرفته است است، ما نیز اظهار نظری در این باره نمی نماییم ولیکن بار علمی این کتاب بسیار عالیست و مطالبی که در آن نقل گردیده خصوصاً در ابوابی که غریب هستند همچون زندگینامه حضرت ابولؤلؤ (رحمه الله) اگر نگوییم بی نظیر هستند، واقعا کم نظیرند. لذا امروز این کتاب را در اینجا برای دانلود قرار میدهیم که محققین گرامی بتوانند علاوه بر آنچه ما از این کتاب نقل کردیم از سایر مطالب ارزشمند این کتاب نیز بهره مند گردند. التماس دعا.

همانگونه که در منبع اینترنتی این کتاب (کتابخانه تخصصی برائت) ذکر گردیده دانلود این کتاب برای اهل تسنن شرعا حرام می باشد.

التماس دعا.

رمز دانلود:

اللهم العن عمر

دانلود نسخه رنگی

دانلود نسخه غیر رنگی جهت پرینت


برچسب‌ها: کتاب نهم ربیع , کتابی درباره ابولؤلؤ , کتاب جامع برائت , شبهات برائت و تبری
+  نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آذر ۱۳۹۴ساعت 13:10  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

فرعون زمان اهل بيت کيست؟

گاهاً برخی برای ایجاد شبهه می‌گویند ظلم هایی که ابوبکر (لعنة الله علیه) در حقّ اهل بیت (علیهم السلام) روا داشت، از ظلم های دومی (لعنة الله علیه) کمتر نبود و از آنجا که ابوبکر اولین غصب کننده خلافت بود، لذا او فرعون زمان اهل بیت است. (منظور همان فرعونی است که در روایت «رفع القلم» بیان شده است) پس چرا نباید روز به درک واصل شدن او را جشن بگیریم؟

در پاسخ این شبهه می‌گوییم: آنچه که در برّرسی گذر زمان بعد از شهادت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) دانسته می‌شود، یک نکته بسیار مهم دربر دارد و آن اینکه: هم اولی و هم دومی (لعنة الله علیهما) ظلمهای بسیار زیادی را در حقّ خاندان عصمت و طهارت (علیهم السلام) روا داشتند، ولی آنچه که مُسلَّم است و در منابع معتبره نیز به آن اشاره شده است، این است که کارگردان اِعمال چنین ظلمهای بزرگی و مجری همه آنها، عمر (لعنة الله علیه) بوده است و ابوبکر فقط مجری بعضی از آنها بوده است و آن ملعون هم که یک پیرمرد خرف نادان بیشتر نبود و قدم به قدم بوسیله دومی (لعنة الله علیه) هُل داده می‌شد و اولی ملعون بارها می‌خواست خلافت را به امیرالمؤمنین (علیه السلام) تسلیم نماید، ولی عمر (لعنة الله علیه) در هربار مانعش می‌شد.

اولی (لعنة الله علیه) در زمان مرگش شاید علی الظاهر (و نه در باطن)(1) به خاطر ظلم هایی که به فاطمه زهراء (علیها السلام) روا داشته بود پشیمان گشت ولی بنابر اخبار صحیح آنقدر در پستی و رذالت فرو رفته بود که توبه ننمود و به اعتراف خود پیروان سقیفه گفت که: نباید خلافت را در روز سقیفه قبول می‌کردم و جالب است که نمی‌گوید باید آن را به امیرالمؤمنین (علیه السلام) واگذار می‌نمودم، بلکه می‌گوید: ای کاش آن را به عمر یا ابو عبیده جرّاح (لعنة الله علیهما) واگذار می‌کردم و من وزیر آنها می‌شدم.(2)

گفتنی است که: خلافت اولی (لعنة الله علیه) هم به خواست دومی (لعنة الله علیه) بود و آخر هم به وسیله دومی مسموم شده و به درک واصل گشت و اگر این سامری ملعون نبود، تبعاً این گوساله هم به تنهایی عرضه‌ای نداشت که بتواند چنین غلطهایی بکند. امیرالمؤمنین (علیه السلام) نیز در پاسخ دومی ملعون زمانی که با جسارت و بی‌حیایی تمام به حضرت گفت: «إنّك لست متروكا حتّى تبايع طوعا أو كرها»(3)، هرگز رهایت نخواهیم ساخت تا همچون دیگران یا با میل و رغبت و یا از سرِ زور و اجبار بیعت کنی! چنین فرمودند: «أحلب حلباً لك شَطرُهُ، اشدد لَهُ اليَوم لِيردَّ عليك غَداً»(4) از این پستان تا می‌توانی شیر بدوش که سهم تو از آن محفوظ است و کار حکومت ابوبکر (لعنة الله علیه) را محکم ساز که فردا به تو خواهد رسید. و این اشاره‌ای است به اینکه همه آتش‌ها از گور عمر (لعنة الله علیه) بر می‌خیزد و آن ملعون ابتدا ابوبکر پخمه را روی کار آورد که تمام دشنامها و نارضایتی‌های ابتدای غصب خلافت به او اصابت کند و پس از آنکه به اصطلاح آبها از آسیاب افتاد و مردم به ظلم و جور عادت کردند، خودش مسند حکومت را تصرّف کند و از آن بهره‌مند گردد.

دومی (لعنة الله علیه) بر خلاف اولی ملعون حتّی در زمان مرگش هم ذرّه‌ای اظهار پشیمانی نکرد، عبد الله بن عمر گوید: زمانی که مرگ پدرم نزدیک شد گاهی بیهوش می‌شد و گاهی به هوش می‌آمد، زمانی که به هوش آمد گفت: ای پسرم! علی بن ابی‌طالب (علیه السلام) را به نزد من بیاور، عبد الله بن عمر به خانه علی بن ابی‌طالب (علیه السلام) می‌رود و به حضرت می‌گوید: ای پسر عموی رسول الله پدرم برای امری شما را می‌خواهد، سپس علی بن ابی‌طالب (علیه السلام) بلند می‌شوند و با او به خانه عمر (لعنة الله علیه) می‌روند، وقتی که حضرت بر دومی وارد شدند، دومی (لعنة الله علیه) با پُررویی تمام و بدون توجّه به بزرگی ظلمهایی که تا کنون در حقّ اهل بیت (علیهم السلام) روا داشته است خطاب به حضرت گفت: ای پسر عموی رسول خدا! آیا نمی‌خواهی مرا ببخشی و من از شما و از همسرت فاطمه (علیها السلام) حلالیّت می‌طلبم و خلافت را تسلیم شما می‌کنم! امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند: بله! به شرط اینکه تو مهاجرین و انصار را جمع کنی و هرچه از حقوقمان را از ملکیت ما خارج کرده‌ای و بین تو و اصحابت می‌باشد به ما برگردانی و در بین همه اقرار به حقّ (امامت و ولایت) ما بکنی که در این صورت تو را عفو و حلال می‌کنم و ضمانت تو را پیش فاطمه (علیها السلام) می‌نمایم. عبد الله بن عمر گوید: وقتی پدرم این سخنان را از علی بن ابی‌طالب (علیه السلام) شنید، چهره‌اش (در اثر تکبّر) دگرگون شد و روی خود را به طرف دیوار کرد و گفت: «النار ولا العار» ای امیرالمؤمنین! آتش جهنّم را می‌پذیرم ولی عار گفتن این جملات و اقرار به حقّ شما را نخواهم پذیرفت. امیرالمؤمنین (علیه السلام) بلند شدند و از نزد او رفتند(5)، لذا واضح است که فرعون زمان اهل بیت، دومی (لعنة الله علیه) بوده است نه اولی و در واقع اولی هم وسیله‌ای (گوساله) بود برای اینکه دومی (سامری) بتواند به اهدافش برسد و این مطلبی است که در روایات هم به آن تصریح شده است(6) و در قرآن کریم هم خدای تعالی با صراحت می‌فرماید: «وَأَضَلَّهُمُ السَّامِرِيُّ»(7) و آنها را سامری گمراه کرد، و به عبارت دیگر، گمراه کننده اصلی «سامری» است، نه «عِجل» (گوساله)، و واضح است که هیچ کس به اندازه دومی (لعنة الله علیه) نسبت به اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) دشمنی نورزید و آنها را اذیّت نکرد، امیرالمؤمنین (علیه السلام) می‌فرمایند: «ما عادی أحدُ قوماً أشدّ من معادات عُمَر لأهل بيت الرسول»(8) هيچ كس با هيچ قومی به شدّت عمر (لعنة الله علیه) با اهل بيت پيامبر (صلی الله علیه وآله) دشمنی نورزيد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1) - وَلَوْ تَرَىَ إِذْ وُقِفُواْ عَلَى النَّارِ فَقَالُواْ يَا لَيْتَنَا نُرَدُّ وَلاَ نُكَذِّبَ بِآيَاتِ رَبِّنَا وَنَكُونَ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ * بَلْ بَدَا لَهُم مَّا كَانُواْ يُخْفُونَ مِن قَبْلُ وَلَوْ رُدُّواْ لَعَادُواْ لِمَا نُهُواْ عَنْهُ وَإِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ.(سوره انعام، آیات 27 و 28)

2) - تاریخ الطبری، جلد 2، صفحات 619 و 620.

3) - الاحتجاج، جلد 1، صفحه 96.

4) - الاحتجاج، جلد 1، صفحه 96.

5) - روی عن ابن عباس و کعب الاحبار فی حدیث وفاة عمر بن خطاب، قال عبد الله ولما دنت وفاة ابي كان يغمى عليه تارة ويفيق عليه اخرى فلما افاق قال: يا بني ادركني بعلي بن ابي طالب (علیه السلام) وقد جعلتها شورى واشركت عنده غيره، قال اني سمعت رسول الله يقول: ان في النار تابوتا يحشر فيها اثنى عشر رجلا من اصحابي ثم التفت الى ابي بكر وقال احذر ان تكون اولهم ثم التفت الى معاذ بن جبل وقال ايا ك يا معاذ ان تكون الثاني ثم التفت الي قال ايا ك يا عمر ان تكون الثالث وقد اغمى عليه يا بني   »»»

«««  ورأيت التابوت وليس فيه الا أبا بكر ومعاذ بن جبل وانا الثالث لا شك فيه، قال عبد الله: فمضيت الى علي بن ابي طالب (علیه السلام) وقلت يا ابن عم رسول الله ان ابي يدعوك لامر قد اخرته، فقام علي معه، فلما دخل قال له: يابن عم رسول الله، الا تعفو عني وتحللني عنك وعن زوجتك فاطمة واسلم اليك الخلافة، فقال له: نعم، غير انك تجمع المهاجرين والانصار واعط الحق الذي خرجت عليه من ملكه وما كان بينك وبين صاحبك من معاهدتنا واقر لنا بحقنا واعفو عنك واحلك واضمن لك عن ابنة عمي فاطمة، قال عبد الله: فلما سمع ذلك ابي حول وجهه الى الحائط، قال: النار يا أمير المؤمنين ولا العار، فقام علي (صلوات الله عليه) و خرج من عنده فقال له ابنه: لقد انصفك الرجل يا ابه، فقال له: يا بني انه اراد والله ان ينشر ابا بكر من قبره ويصرم له ولابيك النار وتصبح قريش موالين لعلي بن أبي طالب والله لا كان ذلك ابدا.( مدينة المعاجز، جلد 2، صفحه 95 و مجمع النورين، صفحات 235 و 236 و با اندکی اختلاف، عقد الدرر فی بیان بقر بطن عمر (لعنة الله علیه)، صفحات 79 و 80)

6) - عن إسحاق بن عمار، عن موسى بن جعفر (عليهما السلام)، قال: قلت: جعلت فداك، حدثني فيهما (لعنة الله علیهما) بحديث، فقد سمعت من أبيك فيهما بأحاديث عدة. قال: فقال لي: يا إسحاق! الاول بمنزلة العجل، والثاني بمنزلة السامري. الخبر.(ثواب الأعمال، صفحه 215 و بحارالانوار، جلد 30، صفحه 407 و المحتضر، صفحه 68 و تفسیر نور الثقلین، جلد 3، صفحه 392)

7) - سوره طه، آیه 85.

8) - كامل بهائی (یک جلدی)، صفحه 353.

کپی برداری بدون تغییر در مطالب جایز می باشد.

منبع: کتاب نهم ربیع، فضیلتها، شرافتها، صفحه 71.

 تهیه و تنظیم:    www.khodadost.blogfa.com


برچسب‌ها: فرعون زمان اهل بیت , کاگردان سقیفه اولی یا دومی , سقیفه ملعونه دسترنج چه کسی بود , سامری امت
+  نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۴ساعت 7:40  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

«بسم الله الرحمن الرحیم»

با عرض سلام، امروز با یک بحث بسیار مهم که در این ایام بر سر السنه خصوصاً اهل علم بسیار جریان دارد در خدمت شما عزیزان هستیم. مراد بحث مشهور رفع القلم است که در خصوص روز نهم ربیع الاول که یگانه عید عالم تشیع که در آن اظهار برائت از دشمنان اهل بیت به اوج می رسد و روز بسیار با فضیلتی است می باشد.

بحث را با یک سؤال شروع میکنیم:

عبارت «رفع القلم» در روايت احمد بن اسحاق چه مفهومی دارد؟

یکی از مهم ترین اشکالاتی که بر محتوای روایت احمد بن اسحاق وارد می‌کنند این است که می‌گویند: در این روایت آمده است: «وأمرت الكرام الكاتبين أن يرفعوا القلم عن الخلق كلهم ثلاثة أيام من ذلك اليوم ولا أكتب عليهم شيئا من خطاياهم كرامة لك ولوصيك»(1) (خدای تعالی می‌فرماید:) به فرشتگان نویسنده اعمال دستور دادم که از روز نهم ربیع الاول به مدّت سه روز قلم را از همه مخلوقات بردارند و چیزی از گناهان آنان را ننویسند (و این) کرامتی است برای تو و برای وصی تو. (علی(علیه السلام))

برخی در مقابل این روایت آیات و روایاتی را می‌آورند که دلالت بر نوشته شدن همه گناهان در نامه اعمال دارد و بعضاً هم روایاتی را که هیچ ربطی به این موضوع ندارد را برای اینکه به اصطلاح پاسخ مستند به این روایت داده باشند می‌آورند.

متأسفانه گاهی دیده می‌شود که به خاطر عدم فهم صحیح روایت بعضی از علماء مشهور هم این اشکال را به این روایت وارد می‌کنند و می‌گویند «رفع القلم» مترادف عبارت «رفع تکلیف» است!

در پاسخ می‌گوییم:

از «رفع القلم» تعبیرات مختلفی شده است که باید مورد برّرسی قرار گیرد ولیکن به هیچ وجه «رفع القلم» به معنای جواز گناه دانسته نشده است، مگر توسّط آنهایی که قصد ردّ نمودن این روایت شریفه را دارند و با توجّه به عباراتی همچون: «یوم التوبة»، «یوم الإنابة»، «یوم التزکیة»، «یوم الورع» و امثال آن در روایت مذکوره تردیدی باقی نمی‌ماند که به هیچ وجه معصیت کردن در این روز جایز نیست.

 و امّا تعبیراتی که از «رفع القلم» شده‌اند مختلف‌اند و ما در اینجا دو تعبیر أصح را بیان می‌نماییم:

آنچه که بعضی به آن معتقدند و به نظر ناصحیح هم نیست این است که می‌گویند: در رفع القلم بحث این امر نیست که شیعیان اجازه گناه داشته باشند، بلکه بحث در باب بخشش گناهان است، یعنی اگر شیعه‌ای مرتکب گناهی شد (نه اینکه اذن به گناه داشته باشد) گناه او به کرامت اهل بیت (علیهم السلام) بخشیده می‌شود.

توضیحاتی پیرامون این قول:

البتّه باید توجّه کرد که این تکرّم در رفع القلم برای بندگان مؤمن از طرف خدای تعالی می‌باشد که دارای عقل و درک و محبّت به خدای تعالی و ائمه اطهار (علیهم السلام) هستند و به خود اجازه نمی‌دهند که گناه کنند، زیرا همانطور که اگر یک فرد عاقل را تنها با یک کاسه سمّ در اتاقی گذاشتند و به او گفتند: اگر این سمّ را خوردی علی رغم اینکه باید مؤاخذه شوی تورا می‌بخشیم، او هرگز حتّی فکر خوردن این کاسه سمّ را نمی‌کند، ولی کسانی که ایمانشان به خدای تعالی ضعیف است، برایشان فرقی نمی‌کند که نهم ربیع الاول باشد یا دهم محرم و یا دیگر ایّام، آنها مشغول فسق و فجور خود هستند و حتّی اگر گناهانشان در این سه روز هم بخشیده شود، دردی از آنها دوا نمی‌کند، زیرا می‌خواهند با بقیّه ایّام چه کنند؟ بنابراین مراد از «رفع القلم» تنها بخشش گناهان است(2) و گناه همچنان سمّیت خود را داراست و انسان را از قرب به خدای تعالی محروم می‌کند و روح او را سیاه می‌کند و علی رغم مؤاخذه نشدنش، با وجود تاریکی های گناه و رذائل اخلاقی که به سبب گناهان در او به وجود آمده است، مسلماً قبل از اینکه پاک شود وارد بهشت نخواهد شد و با توجّه به مطالب گفته شده، ایرادی بر رفع القلم وارد نیست و مغایرتی با عقاید شیعه ندارد.

اما آنچه که در نزد ما صحیح است:

رفع القلم تنها منحصر به روز نهم ربیع الاول و تا دو روز پس از آن نمی‌باشد، بلکه طبق روایات صحیحه و معتبره رفع القلم برای مؤمنان در تمامی ایّام وجود دارد، به این صورت که اگر بنده مؤمنی مرتکب گناهی شد، خدای تعالی تا هفت ساعت به او مهلت می‌دهد و ملائکه نویسنده اعمال را امر می‌فرماید که گناهش را ننویسند و اگر تا پایان هفت ساعت توبه نکرد، آنگاه گناهش نوشته می‌شود.(3) لیکن این رفع القلم در روز نهم ربیع الاول به خاطر ارزش خاصّی که در نزد اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) دارد از هفت ساعت به سه روز افزایش می‌یابد.

و محل نزاع اینجاست که آیا پس از سه روز گناهان در نامه اعمال نوشته می‌شوند یا نه؟

در پاسخ گفته می‌شود: اگر گناهان پس از سه روز در نامه اعمال نوشته شوند که بحثی باقی نمی‌ماند.

اما اگر معتقد شدیم که نوشته نمی‌شوند، این سؤال به وجود می‌آید که چگونه چنین امری ممکن است و حال آنکه آیات قرآن و روایات خلاف این را بیان کرده‌اند؟!

در پاسخ باید گفت: آنچه که با اعتقادات ما و آیات و روایات مغایرت دارد، حکم به جواز گناه است، نه بخشش گناهان توسط خدای ارحم الراحمین، چرا که دست پروردگار متعال در تمامی کارها باز است و اگر تمامی گناهان بنده‌اش را هم ببخشد تعجبّی ندارد و با استناد به آیاتی همچون: «فَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ*وَمَن يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ شَرًّا يَرَهُ»(4) نمی‌توان گفت که دست خدا در بخشش گناهان بسته است.

در هرحال حتّی اگر پروردگار متعال گناهان بنده‌اش را در این سه روز هم ببخشد، همچنان گناه، گناه است و موجب شقاوت و خسران.

گفتنی است که رفع القلم تنها به غدیر ثانی (نهم ربیع الاول) اختصاص ندارد و مثل همین تعبیر برای عید غدیر خم هم وجود دارد.

 از امام رضا (علیه السلام) روایت شده است که درباره روز عید غدیر خم فرمودند: «وهو اليوم الذى يأمر الله فيه الكرام الكاتبين أن يرفعوا القلم عن محبي أهل البيت وشيعتهم، ثلثة أيام من يوم الغدير ولا يكتبون عليهم شيئا من خطايا هم كرامة لمحمد وعلي والائمة (علیهم السلام)».(5)

(عید غدیر) آن روزی است که خدای تعالی در آن ملائکه نویسنده اعمال را امر می‌فرماید که قلم را از محبّین و شیعیان اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) بردارند تا سه روز از روز عید غدیر خم و بر آنها چیزی از خطاهایشان را ننویسند (و این) کرامتی است برای پیامبر (صلی الله علیه وآله) و امیرالمؤمنین (علیه السلام) و ائمه اطهار (علیهم السلام).

لذا می‌توان گفت که هجدهم ذی‌الحجه (غدیر اول) و نهم ربیع الاول (غدیر ثانی) در این فضیلت باهم مشترکند.

بنابر تعابیر بیان شده از رفع القلم، هیچ ایرادی بر این لطف خدای تعالی به شیعیان در این روز بزرگ به خاطر کرامت اهل بیت (علیهم السلام) وارد نخواهد بود.

و امّا اگر گفته شود که در روایت احمد بن اسحاق عبارت «عن الخلق كلهم» آمده است که بنابر «أصالة العموم»(6) دانسته می‌شود که منظور همه مردم اعم از کافر و مشرک و غیره هستند نه فقط مؤمنین، در پاسخ گفته می‌شود: اجرای «أصالة العموم» در صورتی صحیح است که هیچ قرینه‌ای در کلام معصوم وجود نداشته باشد و حال آنکه یافتن قرینه دالّ بر تخصیص «رفع القلم» برای شیعیان امر دشواری نیست.

از جمله قرائنی که در روایت احمد بن اسحاق می‌توان به آن اشاره نمود این است که تمامی محتوای این روایت که موبوط به بیان فضائل روز نهم ربیع الاول است در مورد شیعیان و محبّین اهل بیت (علیهم السلام) ‌است، پس چگونه ممکن است که تمامی فضائل ذکر شده در این روایت، خاصّ برای شیعیان باشد و در بینشان ناگهان فضیلتی برای تمامی مخلوقات من جمله کفّار و مشرکین و پیروان دیگر فرق ضالّه اعمّیت پیدا کند؟(7)

در ثانی دلیلی وجود ندارد که حتماً قرینه در خود روایت وجود داشته باشد، بلکه با تفحّص در روایات دیگر قرائن منفصله‌ای به دست می‌آید که دانسته می‌شود که این فضیلت و امثال آن مخصوص به شیعیان و محبّین اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) است نه هیچ صنف دیگری(8)، کما اینکه درباره «رفع القلم» در روز عید غدیر خم این تخصیص زده شده است و از آنجا که غدیر ثانی در این فضیلت مثل غدیر اول است، می‌توان این تخصیص را از باب «تقدیم الأظهر علی الظاهر» قرینه‌ای منفصله که دلالت بر تخصیص «رفع القلم» در روایت احمد بن اسحاق برای شیعیان و محبّین اهل بیت (علیهم السلام) دارد دانست.

بنابر مطالبی که بیان شد هیچ ایرادی بر رفع القلم وارد نبوده و این عبارت مغایرتی با اصول و عقاید شیعه ندارد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1) - بحارالانوار، جلد 31، صفحه 125.

2) - البتّه صاحبان عقل می‌دانند که بخشش گناهان شامل حقّ الناس، و حقوقی که از خلق خدا بر گردن انسان است نمی‌شود.

3) - عن أبي عبد الله (عليه السلام) قال: العبد المؤمن إذا أذنب ذنبا أجله الله سبع ساعات، فإن استغفر الله لم يكتب عليه شئ وإن مضت الساعات ولم يستغفر كتبت عليه سيئة وإن المؤمن ليذكر ذنبه بعد عشرين سنة حتى يستغفر ربه فيغفر له و إن الكافر لينساه من ساعته.(الكافي، جلد 2، صفحه 437 و وسائل الشیعة (الإسلامیة)، جلد 11، صفحه 352 و بحارالانوار، جلد 6 ، صفحه 41 و مشکاة الأنوار، صفحه 201 و تفسیر نور الثقلین، جلد 5، صفحه 525)

4) - پس‌ هركس كه‌ به‌ وزن‌ ذرّه‌اي‌ عمل‌ خوبی انجام‌ داده‌ باشد، آن‌ را مي‌بيند. و هركس‌ كه‌ به‌ وزن‌ ذرّه‌اي‌ كار بدی انجام‌ داده‌ باشد، آن‌ را مي‌بيند.(سوره زلزله، آیات 7 و 8)

5) - إقبال الأعمال، جلد 2، صفحه 261 و مسند الامام الرضا (علیه السلام)، جلد 2، صفحه 17.

6) - «أصالة العموم» یکی از اصول فقهی می‌باشد و خلاصه مفهوم آن این است که: وقتی در روایت کلامی عام بیاید و شک حاصل شود که آیا این کلام تخصیص خورده است یا نه؟ و هیچ قرینه‌ای که تخصیص خوردن آن را بیان کند وجود نداشته باشد، در اینجا اصل عدم تخصیص است.

7) - البتّه شاید در روایت احمد بن اسحاق هم تخصیص رفع القلم برای شیعیان وجود داشته است ولیکن در نقل های مختلف به دلیل تشبّه برای راویان تغییر یافته باشد و یا مورد تصحیف قرار گرفته باشد.

8) - جهت تحقیق از تخصیص این فضیلت به شیعه می‌توانید به این منبع مراجعه نمایید: الکافی، جلد 2، صفحه 437، باب «الاستغفار من الذنب» و همین باب در دیگر کتب معتبره.

کپی برداری از این مطلب بدون تغییر و تصرف در مطلب جایز می باشد.

منبع: کتاب نهم ربیع، فضیلتها، شرافتها، صفحه 60.

ان شاء الله روایت احمد بن اسحاق در روز های آینده به صورت کامل نقل می گردد.

تهیه و تنظیم:   www.khodadost.blogfa.com


برچسب‌ها: مفهوم رفع القلم , تعابیر در خصوص رفع القلم , عید نهم ربیع الاول , برداشته شدن قلم
+  نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر ۱۳۹۴ساعت 20:15  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

«بسمه تعالی»

اعظم الله اجورکم

با عرض سلام، شهادت مظلومانه امام حسن عسکری (علیه السلام) را به محضر حضرت بقیة الله (ارواحنا لتراب مقدمه الفداء) و همچنین تمامی شیعیان جهان تسلیت عرض مینماییم.

بحث درباره روز شهادت امام حسن عسکری (علیه السلام) در حدود یک هفته قبل در همین وبلاگ مطرح گردید که علاقهمندان میتوانند مراجعه نمایند.


برچسب‌ها: شهادت امام حسن عسکری علیه السلام , یکم ربیع الاول
+  نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۴ساعت 15:41  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

آیاشهادت امام حسن عسکری (علیه السلام) در روز هشتم ربیع الاول

و آغاز امامت امام زمان (ارواحنافداه) در روز نهم ربیع الاول بوده است؟

اینکه گفته می‌شود: امامت امام زمان (ارواحنافداه) در روز نهم ربیع الاول آغاز شده و این روز، نخستین روز امامت آن حضرت است، سخن تامّی نیست، زیرا : به مجرد شهادت یک امام، امامت به امام بعدی می‌رسد و لذا با توجّه به این که امام حسن عسکری (علیه السلام) بنا بر قول مشهور در صبح روز هشتم ماه ربیع الاول (هنگام نماز صبح) از دنیا رفته‌اند(1)، باید به مقتضای«أنّ الأرض لا تخلوا من حجة»(2)، همان لحظه را آغاز امامت حضرت ولی عصر (علیه السلام) دانست و لذا نهم ربیع الاول، روز دوم امامت آن حضرت است نه روز اوّل.(3)

در ضمن لازم به تذکّر است: مشهور بودن قول شهادت امام حسن عسکری (علیه السلام) در روز هشتم ربیع الاول، دلیل قابل قبولی بر بی‌اعتبار بودن دیگر اقوال نمی‌باشد و چه بسا قولی مشهور باشد ولی صحیح نباشد، همانند اینکه امروزه بیش از 90 درصد علماء ساداتی که از طرف مادر سیّد هستند را یا سیّد نمی‌دانند و یا اینکه احکام سیادت من جمله تعلّق خمس و تحریم زکات را بر آنها جاری نمی‌دانند و حال آنکه برای این قول تنها یک روایت مرسله وجود دارد که هم با قرآن مخالفت دارد و هم موافق قول عامّه است و روایات معتبرة بسیاری هم خلاف این روایت وجود دارند و امثال این قول کم نیستند، قول شهادت امام حسن عسکری (علیه السلام) در روز هشتم ربیع الاول نیز تنها به خاطر شهرتش است که مورد استقبال قرار گرفته است و مشهور بودن این قول هم دلیل موجّهی بر عدم صحّت دیگر اقوال نمی‌باشد. برای شهادت امام حسن عسکری (علیه السلام) اقوال مختلفی وجود دارد، بعضی شهادت ایشان را چهارم ربیع الاول ذکر کرده‌اند(4) و همچنین برخی نیز شهادت ایشان را روز ششم ربیع الاول دانسته‌اند(5) و بعضی دیگر قول ماه ربیع الثانی و همچنین جمادی الاول را هم بیان کرده‌اند(6)، با توجّه به این اقوال و قول های دیگری که وجود دارد(7) نمی‌توان بهطور قطعی گفت که: شهادت امام حسن عسکری (علیه السلام) در روز هشتم ربیع الاول بوده است، از میان تمامی اقوال، ابتدا قول هشتم ربیع الاول و پس از آن قول یکم ربیع الاول طبق تفحّصی که در بعضی کتب گردیده است، مشهورتر از بقیّه هستند و صحیح در نزد ما قول یکم ربیع الاول است، چرا  که: اولاً: قول یکم ربیع الاول را بعضی از بزرگان من جمله شیخ طوسی که یکی از بزرگترین علماء شیعه بوده‌اند و صاحب دو کتاب از کتب اربعة شیعه هستند و با زمان امام حسن عسکری (علیه السلام) کمتر از 140 سال فاصله داشته‌اند و مسلّماً اخبار و روایات موثّقی را در این باره در اختیار داشته‌اند، اجتهاد کرده‌اند(8) و ثانیاً: بعضی از علمای پیروان سقیفه هم شهادت آن حضرت را در هشتم ربیع الاول نقل کرده‌اند و همچنین با توجّه به تحقیقات صورت گرفته در کتب معتبرة شیعه، دانسته شد که قول أصحّ روز یکم ربیع الاول است(9) که منابع بسیاری به آن اشاره کرده‌اند.(10)

و امّا درباره عنوان «عید گرفتن روز پس از شهادت امامی به خاطر به امامت رسیدن امام بعدی» که اصحاب وحدت فوق العاده آن را پر رنگ کرده‌اند و هر ساله رسانه‌ها و همچنین عوام شیعیان روز نهم ربیع الاول را تحت این عنوان عید می‌گیرند، باید گفت: حتّی یک روایت ضعیف السند در این باره در کتب معتبره یافت نمی‌گردد.

و به عقیدة ما اگر کسی چنین عید بی‌اساسی را به دین اسلام و مذهب تشیّع نسبت بدهد، همانا که در دین بدعت نهاده است و حتّی اگر بدون نسبت دادن آن به دین بخواهیم چنین ایامی را عید بگیریم، چرا فقط روز به امامت رسیدن امام زمان (علیه السلام) عید گرفته می‌شود و روز به امامت رسیدن بقیة ائمه (علیهم السلام) جشن گرفته نمی‌شود؟

چرا روز یازدهم محرم را تحت این عنوان جشن نگیریم؟ چرا روز بیست و دوم ماه رمضان را تحت این عنوان، روز جشن و سرور قرار ندهیم؟

و همچنین روز بعد از شهادت دیگر ائمه (علیهم السلام) را ؟

تمامی این سؤالات پرده از این بر می‌دارد که چنین عیدی نه تنها مورد رضایت اهل بیت (علیهم السلام) نیست، بلکه چه بسا موجب رنجش و ناراحتی آن بزرگواران از شیعیانشان بشود که به خاطر گفتار عدّه‌ای بی‌خرد که فقط به اهداف خود می‌اندیشند و پشیزی به فکر دین و آخرت شیعیان نیستند اینچنین خود را از رحمات خاصّة الهی دور می‌سازند! آیا وقت آن نرسیده است که شیعیان از خواب غفلت برخیزند و خود را از این گودی آتش که به آن تا این حدّ نزدیک شده‌اند نجات بدهند؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1) - عن محمد بن الحسين بن عباد أنه قال: مات أبو محمد (عليه السلام) يوم الجمعة مع صلاة الغداة وكان في تلك الليلة قد كتب بيده كتبا كثيرة إلى المدينة وذلك في شهر ربيع الاول لثمان خلون سنة ستين ومائتين للهجرة، ولم يحضره في ذلك الوقت إلا صقيل الجارية، وعقيد الخادم، ومن علم الله غيرهما.(بحارالانوار، جلد 50، صفحه 331)

2) - زمین بدون حجّت نمی‌ماند.(الکافی، جلد 1، صفحه 178، باب «أن الارض لا تخلوا من حجة»).

4) - وفي اليوم الرابع منه (أی من ربیع الأول) سنة (260) ستين وماتين كانت وفاة سيدنا أبي محمد الحسن بن علي بن محمد بن علي الرضا (عليهم السلام)، ومصير الخلافة إلى القائم بالحق (عليه السلام).(مسار الشيعة، صفحه 49)

5) - مرآة الجنان، جلد 2، صفحه 172.

6) - وفى اثبات الوصية صفحة 216: ...مضى في شهر ربيع الاخر وفى تاريخ ابن خلكان قيل في ثامن جمادى الاول ومع هذا الاختلاف كيف يحصل الجزم بوفاة العسكري في الثامن لتكون التهنئة للحجة المنتظر (علیه السلام) في التاسع.(المحتضر، حاشیه صفحه 49)

7) - گفته می‌شود که حدود ده قول درباره این مسئله وجود دارند.

8) - وفي أول يوم منه كانت وفاة أبي محمد الحسن بن علي العسكري (علیهما السلام) ومصير الأمر إلى القائم بالحق (عليه السلام).(مصباح المتهجد،  صفحه 791)

9) - بنابر مطالب بیان شده و با توجّه به أصحّ بودن قول یکم ربیع الاول و با فرض صرفنظر از تمامی شبهات و ایراداتی که حول عید گرفتن اولین روز امامت ائمه (علیهم السلام) وجود دارد و پذیرش عید بودن اولین روز امامت حضرت ولی عصر (ارواحنافداه)، حتّی اگر بخواهیم این مناسبت را یک روز دیرتر عید بگیریم، پس باید روز دوم ربیع الاول عید گرفته شود و تأخیر انداختن آن تا نهم ربیع الاول به هیچ وجه امر عقلائی و صحیحی به نظر نمی‌آید.

10) - قلائدالنحور، جلد ربیع الاول، صفحه 2 و بحارالانوار، جلد 50 ، صفحه 335 و مصباح المجتهد، صفحه 791 و فیض العلام ، صفحه 201 و مفاتیح الجنان، صفحه 525 در اعمال ماه ربیع الاول و مصباح الکفعمی، جلد 2، صفحه 596 و غیرهم.

کپی برداری بدون تصرف در مطالب جایز است.

منبع: کتاب نهم ربیع، فضیلتها، شرافتها، صفحه 54.


برچسب‌ها: آغاز امامت , یکم ربیع , هشتم ربیع , نهم ربیع
+  نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۴ساعت 19:50  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

«بسمه تعالی»

«اعظم الله اجورکم»

+  نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آذر ۱۳۹۴ساعت 20:32  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

«بسمه تعالی»

«اعظم الله اجورکم»

شهادت مظلومانه حضرت ابا عبد الله الحسین (علیه السلام) و یاران با وفایشان را به پیشگاه مقدّس حضرت بقیة الله (ارواحنا لتراب مقدمه الفداء) و همچنین تمامی شیعیان جهان تسلیت عرض میکنیم.

پروردگارا تو را به حق مظلومیت امام حسین (علیه السلام) قسمت می دهیم قلوب پر از حزن اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) و ما محبین شان را با ظهور امام زمان عزیزمان شفاء عنایت بفرما و ظالمین در حق آل محمد را به جزای ظلمهایی که در حق ما و موالینمان روا داشتند برسان.

+  نوشته شده در  جمعه یکم آبان ۱۳۹۴ساعت 23:11  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

«بسمه تعالی»

با عرض سلام، فرا رسیدن ماه سراسر غم و اندوه محرم الحرام را به تمامی شیعیان جهان تسلیت عرض می نمائیم.

التماس دعا.

 

+  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۴ساعت 22:22  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

«اسعد الله ایامکم سعیدا»

با سلام، عید بزرگ اسلام، عید امامت و ولایت، عید سعید غدیر خم را به محضر آقا و سرور و امام زمان عزیزمان حضرت بقیة الله (ارواحنا لتراب مقدمه الفداء) و همچنین تمامی شیعیان امیرالمؤمنین (علیه السلام) تبریک و تهنیت عرض می نماییم.

  يكى از بزرگترين حوادث تاريخ زندگى حضرت اميرالمؤمنين (علیه السلام) و بلكه از حوادث بزرگ تاريخ اسلام مسأله‏ نصب خلافت و يا تعيين جانشين براى رسول اكرم (صلی الله علیه وآله) بوده است.
 زيرا همه‏ كارهاى اسلام بخصوص در دراز مدّت و بلكه تا روز قيامت مربوط به خلافت و امامت و ولايت بعد از رسول اكرم (صلی الله علیه وآله) می باشد.
 دين مقدّس اسلام و بلكه اديان گذشته به اين مسأله فوق العاده اهميّت می داده‏ اند.
 حضرت موسى بن عمران (آنچنان كه در قرآن به كرّات آمده) در همان لحظه‏ اى كه خداى تعالى او را به نبوّت و رسالت مبعوث می كند، درخواست جانشين و خليفه براى خود كرده و «هارون» برادرش را به اين عنوان تعيين و او را از خداى تعالى درخواست می نمايد.
 رسول معظّم اسلام (صلی الله علیه وآله) نيز در همان روزهاى اوّل بعثت، در آن ميهمانى فاميلى، على بن ابی‌طالب (علیه السلام) را كه اوّل مؤمن به او است به عنوان جانشين خود معرّفى فرموده و او را براى خود مانند «هارون» براى موسى می داند. و از آن روز به بعد به هر مناسبتى كه پيش می آمد به اين مسأله‏ پر اهميّت، تلويحا و يا تصريحا اشاره می فرموده و بلكه در اذهان مردم مسلمان خلافت على بن ابی‌طالب (علیه السلام) را تثبيت می نمود.
 و بالاخره در آخر كار در روز هيجدهم ذی الحجّه در «غدير خم» در آن وقتى كه رسول اكرم (صلی الله علیه وآله) از حجّة الوداع بر می گشت جبرئيل نازل شد و مهار ناقه‏ رسول اكرم (صلی الله علیه وآله) را گرفت و به او از طرف پروردگار خطاب كرد كه:
 «يآ اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مآ اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَاللهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ».
 اى رسول، از آزار مردم نترس، دستور مهمّى كه به تو داده‏ ام به مردم ابلاغ كن كه اگر آن را تبليغ نكنى وظيفه‏ ات را در تبليغ رسالت انجام نداده‏ اى و رسالتت را كامل نكرده‏ اى.
 لذا پيغمبر اكرم (صلی الله علیه وآله) در آنجا با آنكه منزلگاه خوبى نبود حتّى آب پيدا نمی شد و علوفه‏ اى براى حيوانات نبود توقّف كرد و امر الهى را اجرا نمود كه توضيح اين جريان اين است:
 خداى تعالى به رسول اكرم (صلی الله علیه وآله) پس از حجّة الوداع دستور فرمود كه بايد فوراً على بن ابی‌طالب (علیه السلام) را به جاى خود در ولايت و امامت و جانشينى منصوب كند.
 رسول اكرم (صلی الله علیه وآله) هم در «غدير خم» كه از آنجا مردم متفرّق می شدند همه را نگه داشت و اين امر الهى را به آنها ابلاغ فرمود.
 پيغمبر اكرم (صلی الله علیه وآله) فرمود:
 پر اهميّت‏ترين و با فضيلت‏ ترين اعياد امّت من روز غدير خم است، آن روز روزى بود كه خداى تعالى به من امر فرمود: برادرم على بن ابی‌طالب (علیه السلام) را براى رهبرى و هدايت امّتم بعد از خودم نصب كنم.
 آن روز روزى بود كه خداى تعالى دينش را در آن روز كامل فرمود و نعمتش را بر امّتم تمام نمود. و راضى شد كه اسلام براى امّت من راه و روش كاملى باشد سپس به مردم خطاب كرد و فرمود: اى مردم على از من است و من از على هستم. خداى تعالى او را از طينت من خلق فرموده است و او امام مردم است. بعد از من در اختلافاتى كه ممكن است بين آنها در خصوص سنّت من پيش بيايد على (علیه السلام) است كه آنها را براى مردم بيان می كند. او امير و فرمانده‏ى مؤمنين است. او يعسوب مؤمنين و بهترين وصيّين است. او همسر سيّده‏ زنهاى عالمين است. او پدر امامان هدايت‏كنندگان است.
 اى مردم كسى كه على (علیه السلام) را دوست داشته باشد من او را دوست دارم. و كسى كه على (علیه السلام) را دشمن داشته باشد من او را دشمن می دارم، كسى كه با على (علیه السلام) ارتباط داشته باشد من با او ارتباط خواهم داشت. و كسى كه با على (علیه السلام) قطع رابطه بكند من با او قطع رابطه خواهم كرد. و كسى كه به على (علیه السلام) جفا كند من به او جفا خواهم كرد. كسى كه على (علیه السلام) را ولىّ خود بداند من او را دوست می دارم و كسى كه دشمنى با على بن ابی‌طالب (علیه السلام) بكند من او را دشمن خواهم داشت.
 اى مردم من شهر حكمتم و على بن ابی‌طالب (علیه السلام) درب آن شهر است و هيچگاه نبايد كسى وارد شهرى بشود مگر آنكه از درب آن شهر وارد شود.
 دروغ می گويد كسى كه گمان می كند مرا دوست دارد و حال آنكه على را دشمن بدارد.
 اى مردم به خدائى كه مرا به پيغمبرى مبعوث كرده و از ميان جميع مردم مرا انتخاب فرموده قسم می خورم كه على را در روى زمين براى امّتم به اختيار خودم نصب نكرده‏ ام بلكه خداى تعالى نامش را در آسمانها ثبت كرده و بر ملائكه ولايتش را واجب نموده است.

 امام باقر (علیه السلام) فرمود: پيغمبر اكرم (صلی الله علیه وآله) جميع دستورات دينى را به مردم و به اصحابش فرموده بود غير از آنكه اعمال حج و ولايت را بيان نكرده بود. لذا پيغمبر اكرم (صلی الله علیه وآله) از مدينه به قصد حج حركت كرد جبرئيل بر آن حضرت نازل شد و عرض كرد: اى محمّد (صلی الله علیه وآله) خداى تعالى به تو سلام می رساند و می گويد كه من پيغمبرى را از دنيا نبرده‏ام مگر آنكه بعد دينم را بوسيله‏ او كامل كردم و حجّتم را تأكيد كرده‏ ام.
 براى تو دو چيز واجب، هنوز باقى مانده كه لازم است آن دو چيز را به قومت برسانى.
 اوّل: تعليم فريضه‏ حجّ است.
 دوّم فريضه‏ ولايت و خلافت بعد از تو است.
 زيرا من زمينم را از حجّت هرگز خالى نمی گذارم خداى تعالى تو را امر می كند كه دستورات حج را به مردم بگوئى و خودت اعمال حج را انجام بدهى و كسانى كه استطاعت دارند از اطراف و اكناف با تو حج كنند و دستورات حج آنها را به آنها تعليم بدهى همان طورى كه نماز و زكات و روزه‏شان را به آنها تعليم داده‏ اى. لذا آن سال به دستور پيغمبر اكرم (صلی الله علیه وآله) تمام مردم مسلمان را خبر كردند و به آنها گفتند كه امسال پيغمبر خدا (صلی الله علیه وآله) قصد حج دارد و می خواهد دستورات حج را به شما تعليم دهد، همان طورى كه ساير احكام دين را به شما تعليم داده است. لذا پيغمبر اكرم (صلی الله علیه وآله) براى حج از مدينه خارج شد و مردم مقيّد بودند در اين سفر اعمال پيغمبر اكرم (صلی الله علیه وآله) را دقيقا ببينند و آنچه می كند و می گويد عمل نمايند.
 بيشتر از هفتاد هزار نفر از مدينه و اطراف مدينه در خدمتش بودند (تا آنجا كه می فرمايد:) وقتى كه پيغمبر اكرم (صلی الله علیه وآله) به ميان راه مكّه و مدينه رسيد جبرئيل از طرف پروردگار به آن حضرت نازل شد و عرض كرد: يا محمّد خداى تعالى به تو سلام می رساند و می فرمايد كه اجلت نزديك شده به تعهّدت، متعهّد باش و وصىّ خودت را معرّفى كن و مواريث نبوّت را به وصيّت و خليفه‏ ات تحويل بده. على بن ابی‌طالب (علیه السلام) را براى مردم راهنما قرار ده و عهد و ميثاق و بيعتت را با مردم تجديد كن و آنها را متذكّر ميثاقى كه با من بسته‏ اند بنما، و بخصوص آنها را به عهدى كه من با آنها بسته‏ ام در خصوص ولايت ولىّ خود و مولاى آنها و مولاى هر مؤمن و مؤمنه‏ اى يعنى على بن ابی‌طالب (علیه السلام) متذكّر نما، زيرا من تو را قبض روح نمی كنم مگر بعد از كامل كردن دينم و تمام كردن نعمتم به ولايت اوليائم. و دشمنى با دشمنانم.
 (تا آنجا كه می فرمايد:) سپس بار ديگر جبرئيل در مسجد خيف اين دستور را از طرف پروردگار به او رساند و بالاخره وقتى پيغمبر اكرم (صلی الله علیه وآله) در مراجعت به «كراع غميم» كه در بين مكّه و مدينه واقع است رسيد، جبرئيل براى مرتبه‏ سوّم بر آن حضرت نازل شد و همان مطالب را با قاطعيّت بيشترى بيان كرد پيغمبر اكرم (صلی الله علیه وآله) فرمود: اى جبرئيل من از قومم می ترسم كه مرا تكذيب كنند و حرف مرا در خصوص على بن ابی‌طالب (علیه السلام) گوش نكنند. جبرئيل برگشت و پيغمبر به طرف مدينه حركت كرد وقتى به «غدير خم» كه سه فرسخ به «جحفه» مانده بود، رسيد و پنج ساعت از صبح گذشته بود و هوا بسيار گرم بود براى مرتبه‏ى چهارم جبرئيل نازل شد ولى اين دفعه اين آيه را هم نازل كرد و گفت: خدايت سلامت می رساند و می فرمايد:
 «يآ اَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مآ اُنْزِلَ اِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ (فى علىّ) وَ اِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النّاسِ» يعنى اى رسول آنچه كه به تو نازل شده است از طرف پروردگارت (در خصوص على بن ابی‌طالب (علیه السلام)) به مردم برسان و اگر اين كار را نكنى تبليغ رسالتت را نكرده‏ اى و خدا تو را از شرّ مردم نگه می دارد.
 آن روز جمعيّت به قدرى زياد بودند و عدّه‏ اى از آنها جلو رفته بودند كه اوائل جمعيّت نزديك «جحفه» رسيده بود. پيغمبر خدا (صلی الله علیه وآله) امر فرمود كه همه برگردند و آنهائى كه عقب مانده‏ اند برسند. و بالاخره پيغمبر اكرم (صلی الله علیه وآله) بوسيله‏ منادى اعلام فرمود كه همه جمع شوند و دستور فرمود از جهاز شترها مانند منبرى بسازند تا بر همه‏ مردم اشراف داشته باشند.
 پيغمبر اكرم (صلی الله علیه وآله) روى آن جهازهاى شتران ايستاد، حمد و ثناى الهى فرمود. (و ولايت و خلافت على بن ابی‌طالب (علیه السلام) را آن طورى كه در كتب شيعه و سنّى بلكه در تمام كتب تاريخ نوشته شده به مردم اعلام فرمود)
 مرحوم علاّمه‏ امينى در كتاب «الغدير» مشروح جريان را در يازده جلد كتاب نقل كرده است.و در كتب معتبره‏ اهل تشيّع و تسنّن اين قضيّه به نحو متواتر ذكر شده است.على (علیه السلام) فرمود:
 به خدا قسم رسول اكرم (صلی الله علیه وآله) مرا در ميان امّتش جانشين خود قرار داد من حجّت خدا بعد از او در ميان مردم بودم خداى تعالى همان گونه كه مردم زمين را به ولايت من ملزم فرموده است اهل آسمانها را هم به ولايت من ملزم نموده است و تسبيح ملائكه در نزد خداى تعالى ذكر فضائل من می باشد.

اى مردم از من پيروى كنيد تا من شما را به راه راست هدايت كنم و به طرف راست و چپ منحرف نشويد كه گمراه می گرديد. اى مردم، من وصىّ پيغمبر شما و جانشين اويم من امير و فرمانده مؤمنينم و من راهنماى شيعيان به سوى بهشتم، من دشمنانم را به طرف جهنّم می رانم و من شمشير برّان عليه دشمنان خدايم و من رحمت خدا براى اولياء خدايم.

 سيّد بن طاووس (رحمه الله) نقل می كند كه اميرالمؤمنين (علیه السلام) فرمود: (حتی) پيغمبر اكرم (صلی الله علیه وآله) نوزده روز قبل از آنكه از دنيا برود به من امرفرمود كه من از محضرش به ميان مردم بروم و صدا بزنم و به مردم بگويم:
 همه آگاه باشيد كسى كه به اجير خود ظلم كند و اجر او را نپردازد بر او لعنت خدا باد. و نيز بگويم: همه بدانيد كسى كه ولايت غير مولاى خودش را داشته باشد و به اوامر مولاى خود توجّهى نكند لعنت خدا بر او باد و نيز فرمود بگويم:
 همه آگاه باشيد كسى كه ابوين خود را فحش بدهد و سبّ كند لعنت خدا بر او باد.
 من طبق دستور آن حضرت بيرون آمدم و آنچه پيغمبر اكرم (صلی الله علیه وآله) فرموده بود در ميان مردم اعلام كردم. «عمر» به من گفت: آيا براى آنچه كه به مردم گفتى توضيحى هم دارى؟ گفتم: خدا و رسولش داناترند. «عمر» و جمعى از اصحاب پيغمبر اكرم (صلی الله علیه وآله) حركت كردند و به خدمت رسول اكرم (صلی الله علیه وآله) رسيدند و به پيغمبر اكرم (صلی الله علیه وآله) عرض كردند كه آيا براى آنچه على بن ابی‌طالب (علیه السلام) در ميان مردم اعلام فرمود تفسير و توضيحى هم هست يا خير؟
 پيغمبر اكرم (صلی الله علیه وآله) فرمود: بله، من او را به اين اعلاميه امر كرده‏ ام. من به او گفته‏ ام بگويد كسى كه مزد اجيرش را نپردازد و به او ظلم كند بر او لعنت خدا باد. توضيحش اين است كه خداى تعالى در قرآن می گويد:
 «قُلْ لا اَسْئَلُكُمْ عَلَيْهِ اَجْرًا اِلاَّ الْمَوَدَّةَ فِى الْقُرْبى» يعنى بگو اى پيامبر من در مقابل زحمات رسالتم اجرى از شما نمی خواهم مگر اظهار محبّت شما به نزديكانم.
 پس كسى كه به ما ظلم كند و اجر ما را نپردازد لعنت خدا بر او باد.
 و نيز من به على بن ابی‌طالب (علیه السلام) امر كردم كه در بين مردم ندا كند: كسى كه ولايت غير مولاى خودش را داشته باشد بر او لعنت خدا باد و خداى تعالى در قرآن می فرمايد:
 «اَلنَّبِىُّ اَوْلى بِالْمُؤْمِنينَ مِنْ اَنْفُسِهِمْ» يعنى پيغمبر ولايتش بر مؤمنين از خود مؤمنين بيشتر است. و كسى كه من مولاى اويم على مولاى او است.
 پس كسى كه ولايت غير على را داشته باشد لعنت خدا بر او باد.
 و نيز من على بن ابی‌طالب (علیه السلام) را امر كردم كه در بين مردم اعلام كند و بگويد: كسى كه ابوينش را سبّ كند بر او لعنت خدا باد. و خدا را شاهد می گيرم و شما هم شاهد هستيد و می دانيد كه من و على دو پدر مؤمنينيم. كسى كه يكى از ما دو نفر را فحش دهد و سبّ نمايد لعنت خدا بر او باد.
 وقتى كه سخن پيغمبر به اينجا رسيد. مردم از جا حركت كردند و از خدمت پيغمبر بيرون آمدند: «عمر» صدا زد اى اصحاب محمّد، اى اصحاب محمّد، هيچگاه پيغمبر اكرم (صلی الله علیه وآله) درباره‏ ولايت على بن ابی‌طالب (علیه السلام) چه در غدير خم و چه در غير غدير خم به اندازه‏ اى كه امروز تأكيد فرموده تأكيد نكرده است.
 اما اصحاب رسول اكرم (صلی الله علیه وآله) تنها به خاطر حبّ جاه و رياست و بعضى به خاطر حقد و حسد و عدّه‏ اى به خاطر كينه و دشمنى با آن حضرت نتوانستند ولايت على بن ابی‌طالب (علیه السلام) راپس از رسول اكرم (صلی الله علیه وآله) تحمّل كنند.
 اگر در تاريخ به علل انحراف مردم از اين صراط مستقيم دقّت كنیم به خوبى متوجّه می شویم كه عمده‏ علّت اين انحراف، رياست‏طلبى، ضعف ايمان و حبّ دنيا بوده است كه اگر آنها نفس خود را تزكيه می كردند و همه‏ مسائل انحرافى را كنار می گذاشتند و افكار خود را اصلاح می كردند هيچگاه دچار يك چنين انحرافى به اين واضحى نمی شدند.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

تهیه و تنظیم:    www.khodadost.blogfa.com

برگفته از کتاب گرانقدر امیرالمؤمنین (علیه السلام) / نوشته: حضرت آیة الله استاد سید حسن ابطحی خراسانی (دام عزّه).


برچسب‌ها: عید غدیر خم , عید امامت , عید ولایت
+  نوشته شده در  جمعه دهم مهر ۱۳۹۴ساعت 6:40  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

«بسم الله الرحمن الرحیم»

ضمن سلام و تبریک به مناسبت عید سعید غدیر خم، یک پوستر با کیفیت بالا که برای چاپ هم مناسب است با موضوع امام زمان (ارواحنافداه) برای شما عزیزان آماده کرده ایم. التماس دعا

دانلود تصویر با کیفیت بالا


برچسب‌ها: پوستر با کیفیت بالا , امام زمان ارواحنافداه , تصویر زمینه
+  نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر ۱۳۹۴ساعت 20:20  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

«بسم الله الرحمن الرحیم»

«صراط مستقیم در عقاید»

در مرحله صراط مستقيم مسأله عقايد از تمام چيزهاى ديگر اهميّت بيشترى دارد. اگر انسان عقايدش محكم شد اعمالش روبراه می شود، افكارش هم درست می شود.

عقايد از «عقد» گرفته می شود، يعنى گره زدن قلب به بعضى چيزها. انسان قلبش را گرهى به توحيد، گرهى به ولايت، گرهى به نبوّت و گرهى به معاد می زند و اين عقايد را محكم می كند. لذا در بحث عقايد با ظنّ و گمان نمی شود انسان خودش را قانع كند.

حتّى در راه بوجود آمدن اعتقاد از طرق ظنّى نمی شود انسان اعتقاداتش را بوجود آورد. مثلاً چون روايت دارد كه خدا هست من هم معتقد شوم كه خدائى هست، يا پدرم گفته خدائى هست من هم معتقد باشم كه خدائى هست. اين طور از ما نمی پذيرند، بايد دلائل محكم و عقلى و منطقى داشته باشم تا عقيده‏ ام را بپذيرند يا اساساً بشود اسمش را عقيده گذاشت.

بنابراين اعتقادات بسيار اهميّت دارد. ما در اعتقادات به هيچ وجه حقّ نداريم سليقه خودمان را إعمال كنيم، خداى تعالى قرآن را فرستاده و كليد معرفت را بدست ما داده، خداى تعالى در قرآن می فرمايد: «ذلك الكتاب لاريب فيه هدًى للمتّقين» كليد هدايت قرآن است، بايد حتماً از راه اعجاز قرآن، خدا، پيغمبر (صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله) و عقايدتان را تكميل كنيد. قرآن هر چه دارد حقّ است. اگر در عقايد آنچه كه حقيقت است را نفهميم منحرفيم. مثلاً اگر خدا و پيامبر و اماممان را صحيح نشناسيم منحرفيم.

اگر كسى اصول اعتقاداتش محكم شد و توانست اعتقادات قلبى‏ اش را طبق اصولى انتخاب كند وقتى به فروعى رسيد خودش می تواند اجتهاد كند. مثلاً يكى از منبري هاى بسيار محترم و پر اهميّت روايتى نقل میكرد كه اختلافى بين فاطمه زهرا (عليها السلام) و على بن ابي طالب (عليه‏ السلام) افتاد (و اين روايت هست) و پيامبر اكرم (صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله) آمدند و اختلاف آنها را حل كردند، البتّه اصول ما می گويد اينها نبايد اختلاف داشته باشند، به جهت اينكه در امامت يك اصل عصمت داريم، اگر اصل عصمت را درست بفهميم طبعاً دو نفر معصوم در هيچ چيز با هم اختلاف نخواهند داشت. يعنى اگر ما معناى عصمت را فهميديم و قبول كرديم على بن ابي طالب (عليه‏ السلام) و فاطمه زهرا (عليها السلام) هر دو معصومند، اينها در كوچكترين چيزى با هم اختلاف نخواهند داشت. اين اصلى كه در اعتقادات بايد وجود داشته باشد، اثبات عصمت على بن ابي طالب (عليه‏ السلام) و فاطمه زهرا (عليها السلام) است. فرعى كه اينجا پيدا شده اين است كه آيا ممكن است بين اين دو معصوم اختلاف بوجود آيد يا نه؟ پس بايد اين دو سه روايت را اگر توجيهى دارد توجيه كرد و اگر ندارد بگوئيم دشمنان اين روايات را جعل كرده‏ اند كه اگر خواستند بگويند در تاريخ ثبت است كه حضرت زهراء (عليها السلام) با ابى‏ بكر (لعنه الله) اختلاف داشت، آنها در جواب بگويند با على بن ابي طالب (عليه‏ السلام) هم اختلاف داشته و فاطمه زهرا (عليها السلام) يك خانم احساساتى بوده است (مثل همين كه نوشته‏ اند) و خودش را ذيحق می دانسته و چون خودش را فرزند پيامبر (صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله) می دانسته، می خواسته در تمام كارها دخالت كند و لذا خليفه وقت زياد به مسأله اهميّت نداد و همان مقدار هم كه با فاطمه زهرا (عليها السلام) بحث كرد به خاطر احترامى بود كه به فاطمه (عليها السلام) گذاشته. كه آن روايات ممكن است حمل بر اين مطلب شود و بگويند فاطمه زهرا (عليها السلام) يك بانوى احساساتى بود و احساساتش ايجاب می كرد كه با ابى‏ بكر (لعنه الله) اختلاف داشته باشد. ولى آيه مباهله و قصّه اصحاب كساء به ما می گويد فاطمه زهرا (عليها السلام) معصوم است و دلائل محكمى بر عصمت حضرت زهراء (عليها السلام) داريم، آن هم نه عصمت معمولى، بلكه همتاى پيامبر اكرم (صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله) و على بن ابي طالب (عليه‏ السلام). اگر توانستيم روايات اختلاف را توجيهش می كنيم و اگر نتوانستيم چون بر خلاف قرآن است «فاضربوه على الجدار». هر چه با قرآن مخالفت دارد به ديوار بزنيد.

 اصول اعتقادات ما بايد محكم و ميزان مسائل مختلفمان باشد.

 اعتقاد اوّل درباره خدا است. دربارۀ توحيد در اعتقاد بعضيها خيلى زياده‏ روى يا افراط كرده‏ اند، يعنى به بيشتر از يك خدا معتقدند و بعضى در اين مورد كم‏روى يا تفريط دارند و اصلاً منكر وجود خدا هستند. اين هر دو گروه از جهت اعتقادى در انحراف هستند.

 در تورات و انجيل فعلى بعضيها معتقد به تثليث يعنى سه خدا هستند: 1 ـ خداى تعالى، خداى پدر 2 ـ حضرت عيسى، خداى پسر 3 ـ روح‏ القدس كه هر سه را در آفرينش همه موجودات مؤثّر می دانند و آنها را مستقل دانسته و معتقدند كه وجود هر سه، از قديم بوده است. در حالى كه خداى سبحان منزّه است و احتياج به زن و فرزند ندارد. اراده می كند و خلق می كند. كسى كه با اراده خلق كند ديگر لازم نيست ازدواج كند و زن داشته باشد و با آن زحمات داراى فرزند گردد. زرتشتيها معتقد به ثنويّت يعنى دوگانه‏ پرستى‏ اند.

آنها معتقدند كه خداى خير اهورا مزدا و خداى شرّ اهريمن است و به هر دو استقلال می دهند. البتّه شبيه به اين اعتقاد را ما هم داريم كه می گوييم رحمان و شيطان، منتها ما شيطان را مخلوق می دانيم و مستقلّش نمی دانيم، در حالى كه آنها شيطان را مستقل و خدا می دانند. اينها شرك در اعتقاد است.

خداى تعالى وجود دارد، موجودات عالم هم وجود دارند. يك عدّه يعنى متصوّفه می گويند ما وجودمان عين وجود خدا است، در حالى كه وجود ما مخلوق خدا است و با ذات او يكى نيست. خداى تعالى در سوره توحيد میفرمايد: «لَمْ يَلِد وَلَمْ يُولَد» مثل اينكه وقتى از هندوانه آب می گيرند چيزى از آن كم می شود كه آب هندوانه توليد می گردد. ولى از خدا چيزى توليد نمی شود «لم يلد» و خدا هم از چيزى توليد نمی شود «ولم يولد».

متصوّفه معتقد به وحدت وجودند، آنها می گويند وجود ما با وجود خدا يكى است كه اعتقاد اينها با آيه شريفه «لم يلد ولم يولد» منافات دارد. از خدا چيزى توليد نمی شود او هميشه بوده و خواهد بود در حالى كه ما از عدم و نيستى بوجود آمده‏ ايم، نبوديم و بعد بود شده‏ ايم. ما وجود داريم، خدا هم وجود دارد. وجود ما ممكن است، يعنى ممكن است باشد يا نباشد، ما ممكن‏ الوجود هستيم، امّا خداى تعالى واجب‏ الوجود است، يعنى واجب است باشد، نمی شود كه نباشد. پس خداوند واجب‏ الوجود و ما ممكن‏ الوجود هستيم.

وجود ما و خدا با هم فرق می كند و اين دو با هم مخلوط نمی شوند.

خداى تعالى در قرآن می فرمايد: «لَوْ كانَ فيهِما آلِهَة اِلَّا الله لَفَسَدَتا» اگر در زمين و آسمان خدايانى غير از خداى واحد متعال وجود می داشت، زمين و آسمان فاسد می شد. يعنى يك خدا يك فرمان. و اگر خداى ديگر فرمان ديگرى می داد، مثلاً اگر خورشيد را يك خدا و زمين را خداى ديگرى می آفريد، آن وقت خورشيد به زمين نور نمی داد، در نتيجه زمين در تاريكى و سرما فرو می رفت و موجودات آن نابود می شدند. اينكه در عالم همه چيز منظّم است و با هم تطبيق می كند و فسادى هم بوجود نيامده مثل زمين، خورشيد، ستاره‏ها، كهكشانها كه همه در راه خود و مدار خودشان حركت می كنند و ضمن گردش سريع با همديگر تصادف نمی كنند و سعى دارند استقلالشان را حفظ كنند، دليل بر وجود يك فرمانده يعنى خداى واحد و احد است.

 مسأله دوّم نبوّت است. در دعاى ندبه كه جمله به جمله آن يا با آيات قرآن تطبيق می كند يا با روايات متواتر شيعه و سنّى، يكى از جملات درباره پيغمبر (صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله) است كه فرموده‏ اند: «و أودعته علم ما كان وما يكون الى انقضاء خلقك» (خدايا تو به وديعه گذاشتى، تو عنايت كردى، علم آنچه در گذشته خلق كردى و علم آنچه كه در آينده است تا انقضاء خلق را كه انقضاء ندارد در وجود پيامبر (صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله) قرار دادى) در آيات قرآن هم شواهدى دارد كه دعاى ندبه اين جمله را خيلى خلاصه كرده و خيلى عالى بيان كرده و فرموده: «و اودعته علم ما كان و ما يكون الى انقضاء خلقك». عصمت پيامبر اكرم (صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله) را عقل هم میگويد، چون اگر معصوم نبود هيچ اعتمادى به كتابش نبود و انسان نمی توانست اعتماد پيدا كند. عصمت در مرحله اعلى، علم هم در مرحله اعلى، پس عظمتش هم روشن است.

مسأله سوّم امامت على بن ابي طالب (عليه‏ السلام) است. فعلاً ما خود را نه سنّى فرض می كنيم نه شيعه، در ميان اصحاب پيامبر اكرم (صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله) می رويم و يك آيه قرآن راهنماى ما است.

 خداى تعالى می فرمايد: «أَفَمَن يَهْدى اِلى اْلَحقِّ أَحَقُّ اَنْ يَتَّبِعَ أَمَّن لايَهْدى اِلاّ أَن يُهْدى فَما لَكُم كَيْفَ تَحُكُمُون» كسى كه همه مردم را به حقّ می رساند بايد امام باشد يا كسى كه خودش احتياج به رهبرى ديگران دارد؟ شما چطور حكم می كنيد؟ برويد و تحقيق كنيد. همه می گويند: «احتياج الكلّ اليه و استغنائه عن الكلّ دليل على انّه امام الكلّ» يعنى همه می دانند كه على (علیه السلام) در هيچ چيز به كسى احتياج ندارد و همه به او در مسائل و احكام و معارف احتياج دارند و اين معنى اين است كه او امام همه است. در ميان اصحاب پيامبر (صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله) همه از على (عليه‏ السلام) سؤال كردند و على (عليه‏ السلام) از احدى سؤال نكرد، او مشكلى نداشت كه ديگرى حلّش كند. عمر هفتاد جا گفت: «لولا علىّ لهلك عمر» كه خودشان در كتابهايشان اين را نوشته‏ اند.

علاّمه امينى در كتاب «الغدير» نوشته كه هم درباره ابى‏ بكر و هم درباره عمر هست آمدند پرسيدند: «وفاكهة و أبّا» معنایش چیست؟ گفت: «فاكهة»، ميوه است، چون خودش ميوه می خورد می دانست، ولى «أبّا» را نمیدانست، يك كلمه عربى، آن هم در قرآن، خليفه پيامبر نمی داند! و می گويد: برويم از على بن ابي طالب (عليه‏ السلام) سؤال كنيم، آمدند گفتند: معناى «أب» چيست؟

حضرت فرمود: علوفه‏ اى براى حيوانات است. خود آيه هم می فرمايد: «متاعا لكم و لأنعامكم» فاكهة، متاع شما است و أب، گياه براى حيوانات است. مكرّر ابى‏ بكر مى گفت: «اقيلونى و لست بخيركم و علىّ فيكم» مرا رها كنيد من فايده‏ اى برايتان ندارم در حالى كه على (علیه السلام) در بين شما است پس به همین سادگی مسئله ولایت در صراط مستقیم قرار میگیرد.

اما دربارۀ معاد هم بايد معتقد باشيم كه با همين بدن خاكى حاضر می شويم. قرآن می فرمايد: آن عرب می آيد و از پيامبر (صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله) سؤال می كند و استخوان پوسيده‏ اى را در دستش فشار می دهد و میگويد: «مَن يُحِى الْعِظام وَ هِى رَميم» چه كسى می تواند اين استخوان خاكستر شده را زنده كند؟

اگر معاد روحانى بود و جسم انسان بر نمی گشت در جواب بايد گفته می شد تو اين استخوان را از ميان خاك برداشته‏ اى و ديگر اين زنده نمی شود. ولى خداى تعالى می فرمايد: «قُل يُحْيَها اْلَّذى اَنْشَأهَا اَوَّلَ مَرَّة» بگو زنده می كند اين را همان كسى كه اوّل خلقش كرد. پس معلوم است همين استخوان بدن من و شما زنده می شود با همين قيافه‏ ها و خصوصيّات. البتّه اگر انسان در دنيا كور بوده چشمش می دهند، اگر بد قيافه بوده آنجا قيافه‏ اش را بهتر می كنند، فرضاً معلول بوده آنجا دست و پا می دهند يك تغيير جزئى می دهند.

اينها خلاصه عقايد يك مسلمان می باشد كه در صراط مستقيم است و همه باید با اجتهاد خودمان به آنها معتقد باشیم.

 تهیه و تنظیم:    www.khodadost.blogfa.com

برگفته از کتاب گرانقدر سیر الی الله / نوشته: حضرت آیت الله استاد سید حسن ابطحی خراسانی (دام عزّه) / جلد سوم.

 


برچسب‌ها: اعتقادات در صراط مستقیم , امامت , معاد , نبوت
+  نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۴ساعت 23:14  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

«بسم الله الرحمن الرحیم»

آيا لازمه شرح صدر حرف نزدن و تذكر ندادن نعمتهاى الهى است؟

پاسخ ما:

لازمه‏ شرح صدر اين است كه انسان دهانش بسته باشد و بى‏ جهت هيچ گونه كمالاتى را از خود اظهار نكند. ولى فرقى بين بيجا و بجا گفتن است، بعضى افراد خيلى نادان، شعرى را كه شاعرى گفته از وحى منزل بالاتر مى‏ دانند كه:

                   هر كه را اسرار حقّ آموختند

                                                   مُهر كردند و دهانش دوختند

اولاً: اين شعر است. ثانياً: كى سرّى پيش شما گذارده مى‏ شود؟ وقتى كه بگويند اين مطلب را نگو آنوقت سرّ است، وقتى كه اين سفارش را نكنند، سرّ نيست، اگر خداى تعالى به حضرت علی (عليه‏ السلام) و حضرت رسول اكرم (صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله) يك مطالب بسيار عالى و معرفت جميع اشياء را به اين دو داده و فرموده بگوئيد، اينكه سرّ نيست. سرّ آن است كه خدمت حضرت مشرّف شوى و مطلبى بفرمايند و تأكيد كنند به كسى نگو، بله اگر گفتى كار بسيار بدى كردى، امّا اگر نگفتند نگو، پس سرّ نيست، سرّ يا اسرار بايد مخفى باشد. اين حرفها براى ضربه زدن به اشخاص است كه به يك حقيقتى رسيدند و اينها حسادت مى‏ كنند و مى‏ گويند:

                   هر كه را اسرار حقّ آموختند

                                                   مُهر كردند و دهانش دوختند

و افراد را زير سؤال مى ‏برند كه چرا فلان شخص گفته كه من خدمت امام زمان (عليه‏ السلام) رسيده‏ ام، حاج على بغدادى كه به اين عنوان معروف شده چرا گفته؟ لذا شرح صدر اين است كه انسان بتواند مواهبى را كه خداى تعالى به او داده كنترل كند و در جايى بگويد و در جايى كه نبايد بگويد، نگويد، گاه شرح صدر در بيانش هست و گاه در حفظش، گاه براى تربيت ديگران بايد گفته شود.

 تهیه و تنظیم:    www.khodadost.blogfa.com

منبع: کتاب گرانقدر سیر الی الله / نوشته: حضرت آیت الله استاد سید حسن ابطحی خراسانی (مد ظله العالی) / جلد دوم / صفحه 224 .

 


برچسب‌ها: حرف نزدن , شرح صدر , هرکه را اسرار حق آموختند , مهر کردند و دهانش دوختند
+  نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور ۱۳۹۴ساعت 23:13  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

«بسم الله الرحمن الرحیم»

مرحوم حاج محمد علی فشندی تهرانی تشرفاتی به طور مكرر به محضر مقدس حضرت ولی عصر (ارواحنا فداه) داشته اند و این تشرف در مسجد مقدس جمكران اتفاق افتاده است:

در حیاط مسجد مقدس جمكران مشغول دعا و مناجات و توسل به محضر حضرت بقیة الله (روحی فداه) بودم كه ناگهان سیدی با عظمت را دیدم با خود گفتم این سید از راه رسیده و شاید تشنه باشد به طرف او رفتم و لیوان آبی كه در دستم بود به ایشان دادم . . .

وقتی لیوان را به ایشان دادم از او خواستم برای فرج امام زمان (علیه السلام) دعا بفرمانید.
ایشان پس از نوشیدن آب لیوان را به من پس داده و فرمودند: شیعیان ما به اندازه آب خوردنی ما را نمیخواهند، اگر بخواهند دعا میكنند و فرج ما می رسد.

تا این را فرمودند من نگاه كردم دیدم آن حضرت در كنار ما نیستند و هر چه به اطراف نگاه كردم اثری از ایشان ندیدم كه ناگاه متوجه شدم امام زمان (ارواحنا فداه) را ملاقات نموده ام.
ای شیعیان! ای دوستداران امام زمان (علیه السلام)! ای علما و ای منتظران ظهور و ای كسانی كه خود را به حضرت نزدیكتر می دانید! آیا این ندای مظلومیت امام زمان شما نیست كه این طور مظلومانه قدر و منزلت و نیاز به وجود مقدّس خودشان را به نیازمندی یك لیوان آب تشبیه نموده اند و بار دیگر به تمام دوستان خود پیغام داده اند كه كلید فرج ما به حركت شما و به دعای شماست؟ پس اگر واقعاً چنین است و به راستی اگر ما خودمان می توانیم از همه رنجها و عقب افتادگیهای زمان تاریك غیبت خود را نجات دهیم، پس چرا كاری نمی كنیم و چرا برای ظهور آن حضرت قدمی بر نمی داریم؟!

+  نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۴ساعت 23:7  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

«بسمه تعالی»

تهمت والله ارکان الهدی

شهادت مظلومانه مولای متقیان حضرت امیرالمؤمنین (صلوات الله علیه) را به محضر مقدّس آقا و سرورمان حضرت بقیة الله الاعظم (ارواحنا فداه) و تمامی شیعیان عزیز تسلیت عرض می نماییم.

پروردگارا، تو را به حق امیرالمؤمنین (علیه السلام) قسمت می دهیم که لحظات باقی مانده از غیبت مولایمان را بر ما ببخش و ما را از ظلمت محض غیبت نجات مرحمت بفرما و چشمانمان را جمال امام زمان عزیزمان روشن بگردان و در باقی مانده عمرمان، ما را در زیر سایه اش قرارمان بده.

اللهم عجل لولیک الفرج

 

+  نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ساعت 15:36  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

«بسمه تعالی»

با سلام خدمت تمامی محبین و شیعیان خاندان عصمت و طهارت (علیهم السلام).

از یک ماه اخیر به دلیل مشکلاتی که برای سایت بلاگفا پیش آمده بوده موفق به بروز رسانی وبلاگ نگردیدیم و هدیه ای که برای نیمه شعبان نیز برای شما آماده کرده بودیم، نتوانستیم تقدیم نماییم. ولی برای جبران اکنون آن هدیه را به شما عزیزان تقدیم می نماییم.

هرچه از زمان آغاز ظهور صغرای امام عصر (ارواحنا فداه) می گذرد، انوار و تشعشعات وجود مقدّسش بیشتر و بیشتر می گردد و روز به روز نامش بیشتر از گذشته بر زبانها جاری می گردد. یکی از مسایل مهمی که در طول ظهور صغری و خصوصاً در دو سه دهه ی اخیر رخ داده است، تألیف صدها جلد کتاب دربارۀ وجود مقدّس امام زمان (اروحنا فداه) می باشد و به خاطر زیادتر شدن معرفتها سعی میشود بیشتر از «ارواحنا فداه» و یا «روحی فداه» پس از نام مقدّس آن امام عزیز استفاده شود و این عبارت در کتابها بارها تکرار می گردد. ولی تا کنون فونتی برای این عبارت ساخته نگردیده و یا اگر ساخته شده در دسترس همگان قرار نگرفته است و لذا در کتابها مکرر در مکرر عبارت «ارواحنا فداه» بصورت عادی تکرار می شود و به این سبب احتمالا مشکلاتی برای افراد تایپ کننده و یا خستگی در هنگام خواندن به دلیل طولانی بودن عبارت برای خوانندگان ایجاد می شود.

اکنون با تلاش هایی که صورت گرفت به لطف امام زمان (ارواحنا فداه) این فونت توسط محبّین امام زمان (ارواحنا فداه) ایجاد گردیده و امید است که از این پس در کتابها مورد استفاده قرار گیرد و ما و شما بیش از گذشته مورد الطاف مولایمان و ولی نعمتمان حضرت بقیة الله (ارواحنا لتراب مقدمه الفداء) قرار گیریم.

علائم فونت:

روحی فداه (جهت استفاده در متن) = کلید a

ارواحنا فداه (پر رنگ ویژه عنوانها) = کلید s

ارواحنا فداه (عادی جهت استفاده در متن) = کلید d

درضمن برای دیدن فونت قبل از آن کلید مخصوصی را برای آن تعیین کنید باید زبان فونت انگلیسی باشد.

دریافت فونت (کلیک کنید)

خب یک مطلب دیگر خدمت شما به عرض برسانیم که نقلش خالی از لطف نیست.

امسال کتابی بسیار پر محتوا و عالی با حجم کم پیش از نیمه شعبان درباره وجود مقدّس امام زمان (اروحنا فداه) تألیف گردید و در اطراف مسجد مقدّس جمکران البته در سطح محدود به محبین حضرت بقیة الله (صلوات الله علیه) که برای زیارت مسجد مقدّس جمکران از مکانهای مختلف آمده بودند هدیه داده شد.

این کتاب که عنوانش «برکات صاحب الزمان (ارواحنا فداه)» می باشد در سه بخش: 1) برکات امام زمان (ارواحنا فداه) در زمان غیبت و وظایف شیعیان-2) ارتباط با امام زمان (ارواحنا فداه)-3) صفات یاران امام زمان (ارواحنا فداه) و برکات زمان ظهور. - در 152 صفحه و بر مبنای آیات و روایات ناب تنظیم گردیده است.

ما به همه شما عزیزان توصیه می کنیم این کتاب را تهیه نموده و مطالعه نمایید، باشد معرفت و محبتتان به وجود مقدّس امام زمان (ارواحنا فداه) بیشتر گردد و زندگیتان با بردن نام او معطر گردد و نام مقدّسش لوح دلهایتان را از رذایل و ناپاکیها پاک گرداند.

اگر دوست عزیزی دارید و یا قصد انجام کار نیکی دارید می توانید این کتاب تهیه نموده و در میان اطرافیان و دوستان هدیه بدهید، این را بدانید که ثواب این کار مسلماً از ناهار و شام دادن بیشتر و باقی تر است و به عنوان یک باقیات الصالحات مهم برایتان کار سازی میکند. در ضمن این کتاب اولین کتابی است که از فونت بالا در آن استفاده شده است. این معرفی کتاب هم هدیه دیگری از ما به شما عزیزان بود و استفاده از آن بر عهده خودتان است. درضمن شماره مرکز پخش در تصویر زیر قابل مشاهده است.

(شماره مرکز پخش: 09192732254)

به امید ظهور موفور السرورش.

«اللهم عجل لولیک الفرج»


برچسب‌ها: فونت , امام زمان , ارواحنا فداه , فونت ویژه کتب مهدویت
+  نوشته شده در  دوشنبه هشتم تیر ۱۳۹۴ساعت 2:51  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

«بسمه تعالی»

«اسعد الله ایامکم»

با سلام خدمت تمامی شیعیان امیرالمؤمنین (علیه السلام) در سرتاسر جهان. ولادت با سعادت مولایمان را خدمت آقا و سرورمان حضرت بقیة الله (ارواحنا لتراب مقدمه الفداء) و همچنین شیعیان گرامی و عزیز تبریک عرض می نماییم.

+  نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 20:10  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

 «بسم الله الرحمن الرحیم»

ضمن عرض سلام خدمت یکایک شما عزیزان، پیشاپیش ولادت با سعادت امام جواد (علیه السلام) را به تمامی شیعیان متقی جهان تبریک عرض می نماییم.

«ناسپاسى»

او می‏ گفت:

شخصى مدّتها با من رفيق بود، او بسيار متعهّد و متوجّه و اهل عبادت و پاك بود، به عقيده من تمام وسائل رفع حجب ظلمانى و نورانى براى او فراهم بود، ولى در عين حال حجابهايش برطرف نمی‏ شد و هيچ چيز برايش كشف نمی ‏گرديد، قلبش به چشمه حكمت مبدّل نشده بود، من و خودش به فكر چاره‏ جوئى افتاديم، حدود چند روز من و او (بخصوص من) دقيقا اين جهت را ريشه‏ يابى كرديم.

بالأخره به اين نتيجه رسيديم كه او يكى از صفات حسنه انسانى را ندارد و بلكه در مقابل، داراى صفتى از صفات رذيله حيوانى است.

حالا قطعا تو دوست دارى اطّلاع پيدا كنى كه آن حجاب يا آن صفت رذيله چه بود كه مرد به آن خوبى را از كمالات و كشف حجب روحى بازداشته بود.

بله من هم آن را براى تو می ‏گويم، ولى قبل از آن بايد به يك موضوع مهم معنوى اشاره كنم و تو آن را بايد خوب ياد بگيرى.

و آن اين است كه سه نوع صفات روحى در انسان تصوّر می ‏شود:

اوّل: «صفات حسنه انسانى» كه هر چه آنها كاملتر و بيشتر در انسان وجود داشته باشد، انسانيّت انسان كاملتر است.

دوّم: «صفات رذيله حيوانى و شيطانى» كه نبايد سر سوزنى در انسان وجود داشته باشد و الاّ همانها حجاب او خواهند بود. مانند: حبّ دنيا، بخل، خيانت، كذب، حسد و غيره.

سوّم: «صفات حيوانى» كه مانعى ندارد در انسان وجود داشته باشد، الاّ آنكه بايد حتما تحت كنترل عقل باشد، مثل غريزه جنسى كه براى بقاء نسل و مثل شهوت خوردن و آشاميدن كه براى بقاء بدن و حيات جسمی وجودش لازم است.

حالا كه اين مطلب را براى تو گفتم، بايد بدانى كه اگر يك صفت حيوانى و شيطانى در تو وجود داشته باشد، همان حجاب تو خواهد بود، در اين صورت نمی ‏توانى به حقايق و معنويّات و كمالات روحى برسى.

حتّى اگر يكى از اين صفات ولو كوچكترينش در تو باشد، تو در حجابى.

دوست فوق‏ الذّكر ما هم همه صفات حيوانى و شيطانى را از نفس خود تزكيه كرده بود و فقط يك صفت در او وجود داشت كه حجاب او شده بود و آن صفت «ناسپاسى» بود.

از مردم در مقابل خدماتى كه براى او كرده بودند تشكّر نمی ‏كرد، او خودش را هميشه از مردم طلبكار تصوّر می ‏كرد، او نمی ‏فهميد كسى كه از مخلوق تشكّر نكند شكر خالق را هم نخواهد كرد.(1) زيرا چيزى كه در اينجا عمده است، صفت ناسپاسى و كفران است، نه عمل به آن. و لذا كسى كه داراى اين صفت باشد، (يعنى ناسپاس باشد) نعمتهاى خدا را هم ناسپاسى می ‏كند.

من يك روز براى آزمايش كه ببينم آيا اين صفت در او تا چه حدّى وجود دارد، مقدارى درباره نعمتهاى الهى با او حرف زدم. او به من گفت: بر خدائى كه ما را خلق كرده، لازم است كه اين نعمتها را به ما بدهد. كم‏ كم ديدم می ‏خواهد خدا را هم بدهكار كند. اينجا بود كه ديگر هيچ ترديدى برايم باقى نمانده بود كه شخص ناسپاس خداى تعالى را هم شكر نمی ‏كند و بلكه او را بدهكار هم می ‏داند، من ديگر می ‏دانستم كه حجاب دوست فوق‏ الذّكر ما همين صفت ناسپاسى است.

من براى او عينا آينه‏ اى بودم كه لكّه سياه ناسپاسى را در صورت او به او نشان می ‏دادم. او هم بر خلاف مردم معمولى كه وقتى عيبى را به آنها تذكّر می ‏دهند ناراحت می ‏شوند، ناراحت نشد. بلكه تشكّر كرد و از من خواست تا راه علاج اين مرض روحى را به او نشان دهم.

من هم اين كار را كردم، يعنى به او گفتم كه چگونه بايد رفع اين گونه امراض روحى را بكند. حالا اگر مايل باشى براى تو هم آن نسخه را دستور می ‏دهم تا اگر يك روز به اين مرض مبتلا شدى، خيالت راحت باشد.

من از اين پيشنهاد خيلى خوشحال شدم و به او گفتم: تشكّر می ‏كنم.

لذا او گفت: شخصى كه ناسپاسى می ‏كند و شكر خدا را نمی ‏نمايد. اگر به دستور زير عمل كند، اين صفت از او برطرف می ‏گردد.

او بايد هميشه در نعمتهاى مادّى و ظاهرى به كسى كه داراى آن نعمتها نيست، نگاه كند و به مافوقش نگاه نكند. مثلاً اگر ثروتى دارد و به كسى محتاج نيست، به آنهائى كه احتياجمند و فقيرند نظر كند و به نعمت ثروتى كه خدا به او داده است شكر نمايد و يا اگر خداى تعالى به او نعمت صحّت مزاج را عنايت فرموده، به مريضهائى كه در بيمارستانها بسترى هستند و شبها از شدّت درد به خواب نمی ‏روند، فكر كند و خدا را شكر نمايد و بالأخره به هر نعمتى كه دست يافته، اگر توجّه به آن كسى كه آن نعمت را ندارد بكند. موجب شكر او بر آن نعمت می ‏گردد.

و البتّه لازم است كه اين موضوع را جدّى بگيرد، يعنى اگر واقعاً مبتلا به مرض ناسپاسى است، همان طورى كه براى كسالت زخم معده‏ اش چند روز از تمام كارها دست می ‏كشد و در ميان مريضخانه‏ ها پى اين دكتر و آن پزشك می ‏دود و هر دواى تلخ و شورى را كه به او می ‏دهند می ‏خورد، همچنين بايد براى رفع اين كسالت روحى هم چند روزى به عيادت بيماران برود و بر سلامتى خود شكر كند و در دل به آن مريضها خطاب كند و بگويد: «الحمدلله الذى عافانى مما ابتلاك به ولو شاء فعل» يعنى حمد و سپاس خدائى را كه مرا از مرضى كه تو را به آن مبتلا كرده عافيت داده و اگر بخواهد می ‏تواند مرا هم مبتلا كند و يا پى كسانى كه فاقد نعمتهائى كه او دارد می ‏باشند، برود و با چشم خود آنها را ببيند و روحيّه شكر را در خود ايجاد كند و بالأخره در اين ارتباط چند روزى وقت خود را صرف كند تا به وسيله اين نسخه به سپاسگوئى پروردگار عادت نمايد.

من خودم به خاطر آنكه مبادا ناسپاس باشم، هر شب قبل از خواب سر به سجده می ‏گذارم و درباره نعمتهاى ظاهرى و باطنى الهى فكر می ‏كنم و در مقابل هر نعمتى كه به يادم می ‏آيد، يك مرتبه كلمه «الحمدلله ربّ العالمين» را می ‏گويم و گاهى آن قدر نعمتهاى پروردگار زياد است كه مدّتها اين سجده طول می ‏كشد و در پايان كه خود را عاجز از شكر نعمت الهى مشاهده می ‏كنم، به ياد اين آيه شريفه می ‏افتم و شايد هم خداى تعالى از وراء حجاب و از راه الهام با من حرف می ‏زند و می ‏فرمايد: «وَ اِنْ تَعُدُّوا نِعْمَتَ اللهِ لاتُحْصُوها».(2)

«از دست و زبان كه برآيد                                    كز عهده شكرش به در آيد»

و گاهى كه در لابلاى آن همه نعمت می ‏بينم فاقد يك نعمتم، آن را هم از خدا می ‏خواهم و چون او خودش فرموده: «لَئِنْ شَكَرْتُمْ لاََزيدَنَّكُمْ»(3) اگر شكر مرا بكنيد، من نعمتم را براى شما افزون می ‏كنم، فوراً آن نعمت را كه از او طلب نموده‏ ام به من می ‏دهد.

تو هم اين دستور را هميشه عملى كن و بخصوص اگر بعد از اين سجده «مناجات شاكرين» را بخوانى و با زبان معصوم، خدا را شكر كنى و حقّ ادب در كلام را هم كاملاً رعايت نمائى، بهتر است.(4)

بالأخره اين دستور را به دوستم گفتم، او هم عمل كرد و مرض ناسپاسى كه يكى از صفات حيوانى بود، از او رفع شد و از آن پس در مقابل محبّتهاى ديگران هم سپاسگزار بود و بحمدالله از آن پس حجابها از او برطرف گرديد.

او می ‏گفت:

شبى در حال مكاشفه، مرد ناسپاسى را می ‏ديدم كه به صورت حيوانى پست‏تر از سگ در مقابل من قرار گرفته، من به او می ‏گويم: اين حالت از ناسپاسى تو است كه در تو جلوه كرده است، لااقل می ‏خواست از سگ صفت وفاء و تشكّر از منعم را ياد بگيرى و خود را به اين روز سياه نياندازى و او دائماً سر تكان می ‏داد و مرا تصديق می ‏نمود.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) ـ عن الرّضا عليه السّلام قال: من لم يشكر المنعم من المخلوقين لم يشكر الله عزّوجل.(عيون اخبار الرّضا عليه السّلام، جلد 2 / صفحه 24 / حديث 2).

(2) ـ سوره ابراهيم، آيه 34.

(3) ـ سوره ابراهيم، آيه 7.

(4) ـ چون اين مناجات در «مفاتيح» در دسترس همگان می ‏باشد، از درج متن عربى و ترجمه آن خوددارى می ‏شود.

کپی برداری با ذکر منبع اصلی و بدون تغییر در مطالب جایز می باشد.


تهیه و تنظیم:    www.khodadost.blogfa.com

منبع: کتاب گرانقدر در محضر استاد / نوشته: حضرت آیت الله استاد سید حسن ابطحی خراسانی (مد ظله العالی) / جلد اول / صفحه 94 .

إن شاء الله ادامه دارد ...

+  نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 15:5  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

«سوء خُلق»

او می ‏گفت:

من در مشهد مقدّس سحرها در شبهاى زمستان قبل از آنكه درِ حرم مطهّر «على بن موسى الرّضا» (عليه السّلام) باز شود، خودم را پشت درِ صحن می ‏رساندم تا اوّل كسى باشم كه وارد حرم مطهّر می ‏شوم، ولى در همان اوّل وقت گاهى قبل از من و گاهى همراه با من مردى وارد حرم مطهّر می ‏شد و بدون صرف وقت مشغول نماز و عبادت می ‏گرديد. من در آن شبها خيلى دوست داشتم كه با او رفاقت و مصاحبت كنم، زيرا فكر می ‏كردم كه او يكى از اولياء خدا است. عجيب عبادتى می ‏كرد، عجب حالى داشت و حتّى يك لحظه از عبادت غافل نمی ‏شد و به من فرصت نمی ‏داد كه احوالش را بپرسم. يك شب در حرم مطهّر زائرى بدون توجّه پايش را روى سجّاده‏ او گذاشت و مشغول زيارت شد. او در حال نماز يكى دو بار با دست و بلند گفتن كلمات نماز می خواست آن زائر را متوجّه آن عمل كه پا روى سجّاده‏ اش گذاشته بود كند، ولى آن زائر متوجّه نمی ‏شد، لذا پس از نماز با خشونت عجيبى رو به او كرد و گفت: «ولدالزّنا» پايت را از روى سجّاده‏ من بردار! من آنجا فهميدم كه اگر انسان مبتلاء به سوء خلق باشد، چه بديهائى ببار می ‏آورد.

او می ‏گفت:

روزى بعد از خواب عصرانه، مشغول تفكّر درباره‏ افراد بداخلاق بودم، ناگهان حالت مكاشفه‏ اى دست داد و من در آن حال افراد بداخلاق را به صورت حيوانات درنده‏ اى می ‏ديدم كه گوشت و پوست ديگران را می ‏جويدند و بوى گند آنها فضا را پر كرده بود، من به يكى از آنها گفتم: چرا خود را معالجه نمی ‏كنى و چرا اين گونه به خود ظلم می ‏كنى و چرا از اين حالت زشت بيرون نمی ‏آئى؟

گفت: چگونه می ‏توانم اين عمل را انجام دهم و خود را از اين سيرت نجات دهم؟

من به او گفتم: همه روزه صبح به آينه نگاه كن و با قيافه‏ خوش خلق، خود را ببين و بعد با قيافه‏ بدخلق هم خود را ببين و به وجدانت مراجعه كن. فكر كن، از كدام قيافه بيشتر خوشت می ‏آيد. در كوچه و بازار هر كس تو را می ‏بيند اگر بدخلق باشى، آنها از تو بدشان می ‏آيد و اگر خوش خلق باشى، همه تو را دوست دارند و حتّى انسان وقتى آدمهاى بد اخلاق را می ‏بيند، در باطن مكدّر می ‏شود، ولى وقتى خوش خلقها را مشاهده می ‏كند، در باطن خوشحال می ‏گردد. چنانكه من وقتى آن مرد را در حرم مطهّر با آن اخلاق بد ديدم، با آنكه قبلاً او را زياد دوست می ‏داشتم، بسيار از او بدم آمد و در دل از او مكدّر شدم.

و ضمنا من متوجّه شدم كه اگر انسان خودش را نساخته باشد، اخلاق حسنه پيدا نكرده باشد، معرفت به خدا نداشته باشد، خود را متخلّق به اخلاق الله نكرده باشد، عبادتهاى زياد او، نمی ‏تواند به او فضيلتى ببخشد و او را به سيرت حيوانات درنده نشان می ‏دهد و نزد خدا ارزشى ندارد.

در اينجا يادم از روايتى كه از «امام باقر» (عليه السّلام) نقل شده، آمد كه آن حضرت فرمود:

روزى حضرت «موسى بن عمران» (عليه السّلام) يكى از بنى‏ اسرائيل را ديد كه سجده‏ هاى طولانى و سكوت دائمی دارد و هيچگاه او را ترك نمی ‏كند و هميشه در خدمت حضرت موسى است، در اين بين يك روز حضرت موسى با او بر زمين پر آب و علفى عبور كردند، آن مرد بنى‏ اسرائيلى آهى كشيد و تأسّف خورد، حضرت موسى به او گفت: چرا آه كشيدى؟ آن شخص عرض كرد: آرزو داشتم كه براى خدا خرى می ‏بود تا من آن را در اين چمنزار می ‏چراندم.

حضرت موسى از شنيدن اين جمله به رو، به روى زمين افتاد و ضعف كرد. سپس به او وحى رسيد كه چرا از شنيدن كلام بنده‏ ما اين گونه ناراحت شدى؟ مگر نمی ‏دانى كه من بندگانم را به مقدار عقلشان مؤاخذه می ‏كنم؟(1)

بنابر اين عقل كه همان انعكاس صفات حسنه‏ «خاندان عصمت و طهارت» (عليهم السّلام) در روح انسانى است، هر مقدار كاملتر باشد، ارزش انسان و كمال او بيشتر است.

طبق اين اصل مسلّم عقلى، هر كسى خوش خلق‏تر و بردبارتر و مدارايش با مردم بيشتر است، به «پيامبر اكرم» (صلى الله عليه و آله) و «ائمّه‏ اطهار» (عليهم السّلام) نزديكتر است. زيرا آنها بودند كه داراى خلق عظيم و بيشتر از همه در مشكلات مقاومت می ‏كردند و با دوستان مروّت و با دشمنان مدارا می ‏نمودند، پس بكوشيد كه اين حالات را در خود ايجاد كنيد.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1) ـ عن ابى جعفر عليه السّلام قال: كان يرى موسى بن عمران (عليه السّلام) رجلاً من بنى‏ اسرائيل يطوّل سجوده و يطوّل سكوته فلايكاد يذهب الى موضع الاّ و هو معه فبينا هو يوما من الايّام فى بعض حوائجه اذ مرّ على ارض معتبشة تزهو و تهتنّو قال: فتأوه الرّجل فقال له موسى: على ماذا تأوهت؟ قال: تمنّيت ان يكون لربّى حمارا ارعاه قال: فاكبّ موسى (عليه السّلام) طويلاً ببصره على الارض اغتماما بما سمع منه قال: فانحطّ عليه الوحى، فقال له: ما الّذى اكبرت من مقالة عبدى؟ انا اؤاخذ عبادى على قدر ما اعطيتهم من العقل.(عوالم، جلد 2 / صفحه‏ 16، عن محاسن البرقى، جلد 1 / صفحه‏ 193 / حديث 10 و بحارالانوار، جلد 1 / صفحه‏ 91 / حديث 21).

(2) ـ در كتاب «اتّحاد و دوستى» درباره‏ حسن خلق و مذمّت بداخلاقى مطالبى آورده‏ ام، به آنجا نيز مراجعه فرمائيد.

کپی برداری با ذکر منبع اصلی و بدون تغییر در مطالب جایز می باشد.


تهیه و تنظیم:   www.khodadost.blogfa.com

منبع: کتاب گرانقدر در محضر استاد / نوشته: حضرت آیت الله استاد سید حسن ابطحی خراسانی (مد ظله العالی) / جلد اول / صفحه 91 .

إن شاء الله ادامه دارد ...

+  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:41  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

اسعد الله ایامکم سعیدا

با عرض سلام ولادت با سعادت ملکه عالم هستی حضرت صدیقه اطهر (سلام الله علیها) را به محضر آقا و سرورمان حضرت ولی عصر ارواحنا فداه و همچنین تمامی شیعیان آن حضرت تبریک عرض می نماییم.

سؤال:

اگر بنابر آن شد كه خداى تعالى را به رأفت و محبت بشناسيم، جواب عده‏ اى كم فهم چيست كه می ‏گويند: پس حالا كه خداى تعالى مهربان است و جهنم نمی ‏برد بايد گناه كنيم؟(1)

پاسخ ما:

عده‏ اى افراد خيلى بى سواد و بى وجدان و نفهم می ‏گويند: ما گناه بكنيم خداى تعالى كه مهربان است، می بخشد.

اگر كسى به شما مهربانى كرد، بايد اذيتش كنيد و به او بدى كنيد؟ اين يك سؤال است.

به خانه كسى رفتيد و صاحبخانه خيلى به شما مهربانى كرد از دم در دائم قربان صدقه شما شده است و سفره خوبى برايتان انداخته و محبت هم كرده است، حتى به شما گفته اگر به صورت من سيلى هم بزنيد باز هم من قربان صدقه شما می ‏روم، شما هم بگوئيد حالا كه سيلى آزاد است ما چند تا سيلى بزنيم! شما چنين شخصى را چطور آدمی می ‏دانيد؟ آن كسى كه با همه محبتهاى خداى تعالى گناه بكند، اينطور است. يعنى اولياى خدا با همان چشم به او نگاه می ‏كنند، بشر به آن چشم به او نگاه می ‏كند. اين را مجسم كنيد كه ميهمانى رفته‏ ايد و صاحبخانه دم در دست به سينه قربان صدقه شما می ‏شود، حتى كفش هايتان را واكس می ‏زند. من نمی ‏خواهم اين را بگويم چون می ‏ترسم از خداى تعالى و عظمتش، و الّا خداى تعالى همه مهربانى ها را می ‏كند، همه چيز به شما داده و سفره مفصلى انداخته است. دم در هم گفته است: آقاى محترم (می ‏خواهد شما را امتحان كند) می ‏توانى سيلى هم به صورت من بزنى ولى من باز هم قربان صدقه‏ ات می ‏شوم.

آن وقت ببيند يكى از ميهمانها يك سيلى هم زد! يقينا پست‏ترين افراد اين جور فكر می ‏كنند كه هر چه انسان آب دهان دارد به صورت اين شخص سيلى زننده بريزد. چقدر انسان بايد نفهم باشد كه به خداى تعالى يقين پيدا نكند. ما غفلت داريم كه معصيت می ‏كنيم. نعمتهاى خداى تعالى را ببيند و صحبتهاى خداى تعالى را بشنود و بداند هر چه هم گناه بكند خداى تعالى حتى او را به جهنم هم نمی ‏برد و در عين حال گناه بكند! وقتى كه من كتاب انوار زهراء (عليها السلام) را می ‏نوشتم به رواياتى برخورد كردم كه مثلاً سادات از آتش جهنم آزادند، من در حال بررسى اينها بودم، كسى به من گفت: يعنى گناه آزاد است! گفتم: اين طور فرض كن، گفت: خوب شد، می ‏رويم و تند تند گناه می ‏كنيم. گفتم: فلانى من از وقتى اين روايات را ديده‏ ام (حال نمی ‏خواهم تزكيه نفس بكنم و خودم را خوب معرفى كنم، غفلت زياد هست و كارهايى هست كه با انجامش خداى نكرده انسان بدترين گناه را می ‏كند و بدترين عذاب را هم می ‏چشد) به خدا قسم سختم است كه يك كار مكروه انجام بدهم.
مكروه؛ مثلاً صاحبخانه شما را دعوت كرده است خيلى هم مفصل، كه اصلاً آن صاحبخانه با همه محبتها كجا و خداى تعالى كجا؟! همه جور محبت به شما كرده است ولى دوست ندارد شما چهار زانو بنشينيد، می ‏گوييد: او دوست دارد من دو زانو بنشينم، من هم دو زانو می ‏نشينم. ما خودمان در مجالس زيادى رفته‏ ايم؛ صاحبخانه دوست داشته است كه ما پشت ميز بنشينيم و غذا بخوريم، خورديم. صاحبخانه دوست داشته سفره بيندازد پاى سفره نشستيم. جايى من رفتم، ديدم صاحبخانه دوست دارد من دستهايم را بشويم و با دست غذا بخورم، آفتابه و لگن آورد و ما هم دستهايمان را شستيم و با دست غذا خورديم. مگر من اسير اويم، مگر من بنده اويم؟ نخير، تو اسير محبت باش، اسير انسانيّت باش، او محبت به تو كرده است.

فرض كنيد هيچ عذابى هم در كار نيست، دعوائى و كتكى هم در كار نيست، خداى تعالى اين همه به تو نعمت داده است، دوست دارد فلان كار را انجام بدهى (تازه آن كارهايى هم كه ما می ‏كنيم مال او نيست، مال خودمان است هر چه داريم مال خودمان است) تو آن را انجام نمی ‏دهى؟ روايتى است درباره خمس كه امام (عليه‏ السلام) می ‏فرمايند: تمام آنچه در زمين هست مال ائمه اطهار (عليهم‏ السلام) است، براى آنها خلق شده است و خداى تعالى آنها را به شما بخشيده است، يعنى ائمه (عليهم‏ السلام) به شما بخشيده‏ اند (از آن طرف حساب كنيد) آنها اصلاً يك پنجم آن را هم نمی ‏خواهند، آنچه كه زيادى داريد و زيادتر از زندگى شخصى شما است چهار تا مال شما، يكى را به صاحب مال بده. اين طورى است. انسان اگر می ‏خواهد گناه بكند فكر بكند كه نافرمانى چه كسى را می ‏كند. شما نافرمانى شيطان را هر چه دلت می ‏خواهد بكن.
هر چه او گفت، بگو: نه، كسى به شما حرفى نمی ‏زند. حقش هم هست. دشمن است و انسان بايد با دشمن مبارزه كند. اگر پيامی از طرف صدام به لشگرهاى اسلام می ‏رسيد كه ما خواهش می ‏كنيم امشب شما حمله نكنيد و بعد حمله كنيد، اصلاً آدم گوش بدهد خوب است؟ خير. طبيعى است كه انسان حرف دشمن را گوش نمی ‏دهد ولى با دوست هم آيا انسان بايد اين طور باشد؟ اگر شما آدم معصيت كارى را ديديد بدانيد كه خيلى آدم نفهمی است؛ مگر معتقد به خداى تعالى نباشد.
شما هر گناه كارى را ديديد بدانيد كه انسان بايد آب دهان به او بيندازد. اى بدبخت تو از خودت چه چيزى دارى؟ همه‏ اش مال خداى تعالى است. يك دست دندان براى كسى كه دندانهايش را كشيده است چقدر قيمت دارد؟ اين دندانهايى كه از اول عمرت تا به حال داشته‏ اى، اين گوش و چشم كه دارى، از سر تا پا نعمت و بعد هم وقتى از مادر متولد شدى چه داشتى؟

جناب آقاى ميلياردر و ميليونر! حالا اگر گوشه كارت گير كند با خداى تعالى دعوا می ‏كنى؟! همه‏ اش محبت است، همه‏ اش عنايت بوده است و به خودش قسم اگر كسرى هم دارى گوشه كنارها را بسنج ببين چرا كسرى دارى؟ خودت يك كارى كرده‏ اى و خودت كسر گذاشته‏ اى و الّا خداى تعالى براى كسى كسر نگذاشته است.

خداى تعالى با اين همه محبت و نعمت و عنايت، بگوئيم حالا كه گناه آزاد شد، ما هم می ‏رويم گناه می ‏كنيم! برو بكن! اگر وجدان و انسانيت داشته باشى عذابت از همين الان شروع می ‏شود و تو را می ‏خورد.

براى من اتفاق افتاده است، شما هم می ‏توانيد تصورش را بكنيد كه جايى رفته باشيد و كسى خيلى عنايت و محبت كرده باشد و شما كارى كرده باشيد كه او را رنجانده باشيد، به خدا قسم گاهى انسان می ‏گويد كاش اين زمين دهان باز می ‏كرد و من به درونش می ‏رفتم. عذاب وجدان از عذاب جهنم براى كسانى كه انسانند و وجدان دارند بدتر است.

نه براى افراد نادان و نافهم، شمر و يزيد هم وجدان نداشتند. آدم هاى نفهمی بودند، كلمه نفهم بايد به طور مطلق به اينهايى كه گناه می ‏كنند اطلاق شود، من روى حساب عقلى می ‏گويم. اگر معتقد به خداى تعالى نباشد عذرش موجه است، اگر نعمتها را از جانب خداى تعالى نداند عذرش موجه است، ولى كسى كه معتقد به خداى تعالى هست و نعمتها را هم از خداى تعالى می ‏داند اگر يك گناه بكند، بايد آنقدر توى سرش زد تا بميرد.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) ـ در صفحات 5 و 11 كتاب «حل مشكلات دينى» از همين مؤلف اين مسئله بشكل ديگر و خلاصه‏ تر آمده است.

کپی برداری با ذکر منبع اصلی و بدون تغییر در مطالب جایز می باشد.


تهیه و تنظیم:    www.khodadost.blogfa.com

منبع: کتاب گرانقدر توحید / نوشته: حضرت آیت الله استاد سید حسن ابطحی خراسانی (مد ظله العالی) / صفحه 128 / سؤال 57 .

 

+  نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ساعت 18:28  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

«نفاق و دو رویى»

او می ‏گفت:

يكى از دوستان مبتلاء به تنگى نفس و سينه درد شده بود، سالها بود اين مرض از او دست بر نمی ‏داشت، به اطبّاء و متخصّصين زيادى مراجعه كرده بود، ولى متأسّفانه همه تلاش هايش بى‏ فائده بود.

تا آنكه يكى از اولياء خدا به او گفته بود: اگر می ‏خواهى درد سينه‏ ات شفا پيدا كند، بايد قرآن بخوانى. زيرا پروردگار متعال می ‏فرمايد:

«يا اَيُّهَا النّاسُ قَدْ جائَتْكُمْ مَوْعِظَةٌ مِنْ رَبِّكُمْ وَ شَفاءٌ لِما فِى الصُّدُورِ وَ هُدًى وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ».(1)

يعنى: اى مردم براى شما از طرف پروردگار موعظه‏ اى آمده است كه شفا براى امراضى است كه در سينه‏ ها است و هدايت و رحمت براى مردمان با ايمان است.

من به او گفتم: به مضمون اين مطلب روايتى هم هست، ولى تو بايد اين را بدانى كه قرآن شفادهنده امراض روحى است و اين معنى كه آن دوست براى تو گفته تأويل آيه است.(2)

تو اگر می ‏خواهى درد سينه‏ ات خوب شود، قرآن را بخوان و ايمان به آنكه اين كلام خدا است، پيدا كن و به آن عمل بنما و بعد شفاى همه امراض را در دست خدا بدان. زيرا در همان قرآن از قول حضرت «ابراهيم» (عليه السّلام) فرموده: «وَ اِذا مَرِضْتُ فَهُوَ يَشْفينِ»(3) يعنى: وقتى مريض می ‏شوم خدا مرا شفا می ‏دهد.

ولى در جاى ديگر می ‏فرمايد:

«وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْانِ ما هُوَ شِفاءٌ وَ رَحْمَةٌ لِلْمُؤْمِنينَ وَ لايَزيدُ الظّالِمينَ اِلاّ خَسارًا».(4)

يعنى: ما نازل نموديم از قرآن چيزى را كه شفا و رحمتى است براى مردمان با ايمان و براى ظالمين جز ضرر چيزى زياد نمی ‏شود.

بنابراين اگر می ‏خواهى قرآن مرض جسمی تو را شفا دهد، بايد اوّل امراض روحى خود را به وسيله قرآن معالجه كنى و سپس شفاى جسم خود را با خواندن قرآن معالجه نمائى. و چون درد سينه و تنگى نفس به آن دوست فشار زيادى آورده بود، حاضر شد كه خود را تحت برنامه تزكيه نفس قرار دهد و صفات رذيله را از خود برطرف نمايد.

اوّلين صفتى كه در او خيلى ظاهر بود، نفاق و دوروئى بود. لذا لازم بود كه ابتداء آياتى از قرآن در اين خصوص براى او تلاوت شود.

من در اينجا آيات زير را براى او تلاوت كردم.

«آيات سوره توبه»

1 ـ «اَلْمُنافِقُونَ وَ الْمُنافِقاتُ بَعْضُهُمْ مِنْ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمُنْكَرِ وَ يَنْهَوْنَ عَنِ الْمَعْرُوفِ وَ يَقْبِضُونَ اَيْدِيَهُمْ نَسُواللهَ فَنَسِيَهُمْ اِنَّ الْمُنافِقينَ هُمُ الْفاسِقُونَ * وَعَدَاللهُ الْمُنافِقينَ وَ الْمُنافِقاتِ وَ الْكُفّارَ نارَ جَهَنَّمَ خالِدينَ فيها هِىَ حَسْبُهُمْ وَ لَعَنَهُمُ اللهُ وَ لَهُمْ عَذابٌ مُقيمٌ».(5)

2 ـ «بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ (1) اِذا جاءَكَ الْمُنافِقُونَ قالُوا نَشْهَدُ اِنَّكَ لَرَسُولُ اللهِ وَ اللهُ يَعْلَمُ اِنَّكَ لَرَسُولُهُ وَ اللهُ يَشْهَدُ اِنَّ الْمُنافِقينَ لَكاذِبُونَ (2)

اِتَّخَذُوا اَيْمانَهُمْ جُنَّةً فَصَدُّوا عَنْ سَبيلِ اللهِ اِنَّهُمْ ساءَ ما كانُوا يَعْلَمُونَ (3)

ذلِكَ بِاَنَّهُمْ امَنُوا ثُمَّ كَفَرُوا فَطُبِعَ عَلى قُلُوبِهِمْ فَهُمْ لايَفْقَهُونَ (4)

وَ اِذا رَأَيْتَهُمْ تُعْجِبُكَ اَجْسامُهُمْ وَ اِنْ يَقُولُوا تَسْمَعْ لِقَوْلِهِمْ كَاَنَّهُمْ خُشُبٌ مُسَنَّدَةٌ يَحْسَبُونَ كُلَّ صَيْحَةٍ عَلَيْهِمْ هُمُ الْعَدُوُّ فَاحْذَرْهُمْ قاتَلَهُمُ اللهُ اَنّى يُؤْفَكُونَ (5)

وَ اِذا قيلَ لَهُمْ تَعالَوْا يَسْتَغْفِرْ لَكُمْ رَسُولُ اللهِ لَوَّوْا رُؤُسَهُمْ وَ رَأَيْتَهُمْ يَصُدُّونَ وَ هُمْ مُسْتَكْبِرُونَ (6)

سَواءٌ عَلَيْهِمْ اَسْتَغْفَرْتَ لَهُمْ اَمْ لَمْ تَسْتَغْفِرْ لَهُمْ لَنْ يَغْفِرَ اللهُ لَهُمْ اِنَّ اللهَ لايَهْدِى الْقَوْمَ الْفاسِقينَ هُمُ الَّذينَ يَقُولُونَ لاتُنْفِقُوا عَلى مَنْ عِنْدَ رَسُولِ اللهِ حَتّى يَنْفَضُّوا وَ لِلّهِ خَزائِنُ السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ لكِنَّ الْمُنافِقينَ لايَفْقَهُونَ (7)

يَقُولُونَ لَئِنْ رَجَعْنا اِلَى الْمَدينَةِ لَيُخْرِجَنَّ الْأَعَزُّ مِنْهَا الْأَذَلَّ وَ لِلّهِ الْعِزَّةُ وَ لِرَسُولِهِ وَ لِلْمُؤْمِنينَ وَ لكِنَّ الْمُنافِقينَ لايَعْلَمُونَ (9)».(6)

«آيات سوره نساء»

3 ـ «بَشِّرِ الْمُنافِقينَ بِاَنَّ لَهُمْ عَذابا اَليما * اَلَّذينَ يَتَّخِذُونَ الْكافِرينَ اَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنينَ اَيَبْتَغُونَ عِنْدَهُمُ الْعِزَّةَ فَاِنَّ الْعِزَّةَ لِلّهِ جَميعا * وَ قَدْ نَزَّلَ عَلَيْكُمْ فِى الْكِتابِ اَنْ اِذا سَمِعْتُمْ اياتِ اللهِ يُكْفَرُ بِها وَ يُسْتَهْزَءُ بِها فَلا تَقْعُدُوا مَعَهُمْ حَتّى يَخُوضُوا فى حَديثٍ غَيْرِهِ اِنَّكُمْ اِذًا مِثْلُهُمْ اِنَّ اللهَ جامِعُ الْمُنافِقينَ وَ الْكافِرينَ فى جَهَنَّمَ جَميعا * اَلَّذينَ يَتَرَبَّصُونَ بِكُمْ فَاِنْ كانَ لَكُمْ فَتْحٌ مِنَ اللهِ قالُوا اَلَمْ نَكُنْ مَعَكُمْ وَ اِنْ كانَ لِلْكافِرينَ نَصيبٌ قالُوا اَلَمْ نَسْتَحْوِذْ عَلَيْكُمْ وَ نَمْنَعْكُمْ مِنَ الْمُؤْمِنينَ فَاللهُ يَحْكُمُ بَيْنَكُمْ يَوْمَ الْقِيمَةِ وَ لَنْ يَجْعَلَ اللهُ لِلْكافِرينَ عَلَى الْمُؤْمِنينَ سَبيلاً * اِنَّ الْمُنافِقينَ يُخادِعُونَ اللهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ وَ اِذا قامُوا اِلَى الصَّلوةِ قامُوا كُسالى يُراؤُنَ النّاسَ وَ لا يَذْكُرُونَ اللهَ اِلاّ قَليلاً * مُذَبْذَبينَ بَيْنَ ذلِكَ لا اِلى هؤُلاءِ وَ لااِلى هؤُلاءِ وَ مَنْ يُضْلِلِ اللهُ فَلَنْ تَجِدَ لَهُ سَبيلاً * يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا لا تَتَّخِذُوا الْكافِرينَ اَوْلِياءَ مِنْ دُونِ الْمُؤْمِنينَ اَتُريدُونَ اَنْ تَجْعَلُوالِلّهِ عَلَيْكُمْ سُلْطانا مُبينا * اِنَّ الْمُنافِقينَ فِى الدَّرْكِ الاَْسْفَلِ مِنَ النّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصيرا».(7)

«آيات سوره بقره»

4 ـ «وَ مِنَ النّاسِ مَنْ يَقُولُ امَنّا بِاللهِ وَ بِالْيَوْمِ الاْخِرِ وَ ما هُمْ بِمُؤْمِنينَ * يُخادِعُونَ اللهَ وَ الَّذينَ امَنُوا وَ ما يَخْدَعُونَ اِلاّ اَنْفُسَهُمْ وَ ما يَشْعُرُونَ * فى قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَهُمُ اللهُ مَرَضًا وَ لَهُمْ عَذابٌ اَليمٌ بِما كانُوا يَكْذِبُونَ * وَ اِذا قيلَ لَهُمْ لاتُفْسِدُوا فِى الاَْرْضِ قالُوا اِنَّما نَحْنُ مُصْلِحُونَ * اَلا اِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَ لكِنْ لايَشْعُرُونَ * وَ اِذا قيلَ لَهُمْ امِنُوا كَما امَنَ النّاسُ قالُوا اَنُؤْمِنُ كَما امَنَ السُّفَهاءُ اَلا اِنَّهُمْ هُمُ السُّفَهاءُ وَ لكِنْ لايَعْلَمُونَ * وَ اِذا لَقُوا الَّذينَ امَنُوا قالُوا امَنّا وَ اِذا خَلَوْا اِلى شَياطينِهِمْ قالُوا اِنّا مَعَكُمْ اِنَّما نَحْنُ مُسْتَهْزِؤُنَ * اَللّهُ يَسْتَهْزِئُ بِهِمْ وَ يَمُدُّهُمْ فى طُغْيانِهِمْ يَعْمَهُونَ * اُولئِكَ الَّذينَ اشْتَرَوُا الضَّلالَةَ بِالْهُدى فَما رَبِحَتْ تِجارَتُهُمْ وَ ما كانُوا مُهْتَدينَ * مَثَلُهُمْ كَمَثَلِ الَّذِى اسْتَوْقَدَ نارا فَلَمّا اَضائَتْ ما حَوْلَهُ ذَهَبَ اللهُ بِنُورِهِمْ وَ تَرَكَهُمْ فى ظُلُماتٍ لايُبْصِرُونَ * صُمٌّ بُكْمٌ عُمْىٌ فَهُمْ لايَرْجِعُونَ * اَوْ كَصَيِّبٍ مِنَ السَّماءِ فيهِ ظُلُماتٌ وَ رَعْدٌ وَ بَرْقٌ يَجْعَلُونَ اَصابِعَهُمْ فى اذانِهِمْ مِنَ الصَّواعِقِ حَذَرَ الْمَوْتِ وَ اللهُ مُحيطٌ بِالْكافِرينَ * يَكادُ الْبَرْقُ يَخْطَفُ اَبْصارَهُمْ كُلَّما اَضاءَ لَهُمْ مَشَوْا فيهِ وَ اِذا اَظْلَمَ عَلَيْهِمْ قامُوا وَ لَوْ شاءَ اللهُ لذَهَبَ بِسَمْعِهِمْ وَ اَبْصارِهِمْ اِنَّ اللهَ عَلى كُلِّ شَيْئٍ قَديرٌ».(8)

«آيات سوره احزاب»

5 ـ «مِنَ الْمُؤْمِنينَ رِجالٌ صَدَقُوا ما عاهَدُوا اللهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْديلاً * لِيَجْزِىَ اللهُ الصّادِقينَ بِصِدْقِهِمْ وَ يُعَذِّبَ الْمُنافِقينَ اِنْ شاءَ اَوْ يَتُوبَ عَلَيْهِمْ اِنَّ اللهَ كانَ غَفُورا رَحيما».(9)

وقتى من اين آيات را براى او تلاوت كردم، چون او عربى می ‏دانست و معنى آيات را می ‏فهميد، يكسره گريه می ‏كرد و بعضى از جاها كه در آيات وعده‏ هاى عذاب داده می ‏شد، ناله و فريادش زيادتر می ‏گرديد، كم‏ كم از سيمايش آثار يأس از رحمت خدا ظاهر می ‏شد.

ولى وقتى آيه اخير كه از سوره احزاب انتخاب شده بود، براى او خواندم و مقيّد بودم آن را تكرار كنم و جمله:

«اِنَّ اللهَ كانَ غَفُورا رَحيما» را با تأنّى بيشترى خواندم، ناگهان ديدم برق اميدى در سيمايش درخشيد، اشك را از چشمانش پاك كرد و سر را بالا گرفت و به صورت من خيره شد و گفت: شما بوديد كه قرآن می ‏خوانديد؟

گفتم: پس چه؟ كس ديگرى اينجا نبود كه قرآن بخواند.

گفت: نه، كلام كه مال خدا بود، شما هم مثل شجره‏ اى بوديد كه خدا به آن وسيله با موسى حرف می ‏زد. صريحتر بگويم، اگر شما به اختيار خودتان اين آيات را انتخاب كرديد، چرا لااقل آنها را به ترتيب سوره‏ هاى قرآن نخوانديد؟ من از آن اوّلى كه شما شروع به خواندن قرآن كرديد، در حال بى‏ خودى عجيبى افتاده بودم كه نه شما را می ‏ديدم و نه خودم را و نه خانه را و نه هيچ چيز را و فقط فكر می ‏كردم كه روح منافقانه من سر به زير در مقابل پروردگار عظيم ايستاده و او اين كلمات را براى من می ‏گويد و لذا وقتى به آيات سوره بقره رسيديد، ديدم آن مطالب كاملاً با من تطبيق می ‏كند، در آنجا نزديك بود از شرمندگى و يأس فريادى بكشم و براى هميشه بدبخت باشم، ولى آيه اخير كه از سوره احزاب قرائت شد، روزنه اميدى را به رويم باز كرد، متوجّه شدم كه منافقين هم می ‏توانند توبه كنند و خداى تعالى با همه غضبى كه به آنها فرموده، در عين حال براى آنها هم غفور و رحيم است.

او راست می ‏گفت، من آيات فوق را با اختيار و طبق برنامه، انتخاب نكرده بودم، بلكه چون اين آيات را حفظ بودم، اوّل آيه 66 سوره توبه را تلاوت كردم و حال آنكه اگر می ‏خواست روى ترتيب سوره‏ ها باشد، می ‏بايست اوّل آيات سوره بقره را می ‏خواندم، ولى چون لازم بود كه با تشدّد بيشترى در مرحله اوّل با او سخن گفته شود تا كم‏ كم نرم شود، اين آيات به زبانم آمد كه ترجمه‏ اش اين است:

«ترجمه آيات 67 و 68 سوره توبه»

مردان و زنان منافق، طرفدار يكديگرند، آنها به هم كمك می ‏كنند، آنها يكديگر را به كارهاى بد امر می ‏كنند و از كارهاى خوب باز می ‏دارند.

آنها دستهاى يكديگر را می ‏فشارند و خدا را فراموش كرده‏ اند، خدا هم آنها را فراموش می ‏كند، منافقين فاسقند.

خدا وعده داده است كه مرد و زن منافق و كفّار را در آتش جهنّم كه هميشه در آن خواهند بود، قرار دهد و آنها را همين عذاب كفايت می ‏كند و علاوه خدا آنها را لعنت كرده و براى آنها عذاب دائمی بر پا است.

بعد از اين آيات، چند آيه از سوره منافقون به زبانم جارى شده بود كه مقدارى ملايمتر بود، ولى در عين حال در آن آيات صفات منافقين را بيان می ‏كند و آنها را رانده درگاه پروردگار می ‏داند و آنها را از رحمت الهى مأيوس می ‏فرمايد كه ترجمه آن آيات اين است:

«ترجمه آيات سوره منافقون»

وقتى منافقين نزد تو آمدند، می ‏گويند: ما شهادت می ‏دهيم كه تحقيقا تو فرستاده الهى هستى. (1)

خدا می ‏داند كه تحقيقا تو فرستاده الهى هستى ولى منافقين در اظهار اين اعتقاد دروغ می ‏گويند،(2) يعنى اين مطلب را تنها براى اينكه اظهار ايمانشان را سپرى براى بستن راه خدا قرار دهند می ‏گويند، آنها بد عمل می ‏كنند.(3)

آن به خاطر اين است كه آنها ايمان آوردند بعد كافر شدند، خداى تعالى دلهاى آنها را مُهر كرده كه نمی فهمند.(4)

آنها را وقتى می ‏بينى اجسامشان تو را به تعجّب می ‏اندازد، آنها به قدرى خوش زبانى می ‏كنند كه تو حرفهاى آنها را گوش می ‏دهى، ولى آنها مثل چوب خشكند، هر صدائى را كه می ‏شنوند، گمان می ‏كنند به ضرر آنها است منافقين دشمن تو هستند، از آنها دورى كن، خدا آنها را بكشد، چقدر از حقّ و حقيقت دورى می ‏كنند.(5)

وقتى به آنها گفته می ‏شود بيائيد تا رسول خدا براى شما از خدا طلب آمرزش كند، سر می ‏پيچند و آنها را می ‏بينى كه با كبر و نخوت راه خدا را سدّ می ‏كنند.(6)

براى آنها مساوى است، چه استغفار كنى چه نكنى خدا هرگز آنها را نمی ‏آمرزد، زيرا خدا مردم فاسق را هدايت نمی ‏كند.(7)

اينها كسانى هستند كه می ‏گويند: به كسانى كه اطراف پيامبر خدا قرار گرفته‏ اند، انفاق نكنيد تا از دورش پراكنده شوند، ولى گنجهاى آسمان و زمين مال خدا است امّا منافقين نمی ‏فهمند.(8)

می ‏گويند: وقتى به مدينه برگشتيم مردمان عزيز و ثروتمند، ذليلها و فقراء را از ميان خود بيرون می ‏كنند، ولى منافقين نمی ‏دانند كه عزّت مال خدا و رسول خدا و مردمان با ايمان است.(9)

ملاحظه فرموديد كه اين آيات هم با تشدّد منافقين را نكوهش كرده و اين مطالب براى منافقين كاملاً يأس‏ آور است.

آيات بعد مربوط به سوره نساء بود كه باز آن آيات هم مانند آيات سوره منافقين با سرزنش زياد و وعده‏ هاى عذاب و مطالب يأس‏ آور، آورده شده و من به هيچ وجه در پشت سر هم قرار دادنش دخالتى نداشتم.

ترجمه آيات سوره نساء اينها است:

«ترجمه آيات سوره نساء»

به منافقين بشارت بده كه براى آنها عذاب دردناكى است.

آنها كسانى هستند كه كفّار را ولىّ خود می ‏دانند و مؤمنين را ترك گفته‏ اند، آيا از رفاقت با كفّار طلب عزّت می ‏كنند؟ به تحقيق كه تمام عزّت مال خدا است.

اى منافقين، نازل شد در قرآن براى شما آياتى كه وقتى آن آيات الهى را می ‏شنويد، به آن كافر می ‏شويد و مسخره می ‏كنيد. اى مؤمنان با آنها ننشينيد تا به مطالب ديگرى بپردازند و اگر با آنها باشيد، شما مثل آنها هستيد و خدا در جهنّم كفّار و منافقين را با هم جمع می ‏كند.

منافقين كسانى هستند كه مراقب حال شمايند. اگر براى شما از طرف خدا پيروزى نصيب شود، می ‏گويند: مگر ما با شما نبوديم؟ و اگر چيزى نصيب كفّار شود، به آنها می ‏گويند: مگر ما به كمك شما نبوديم و از شما دفاع نمی ‏كرديم و نمی ‏گذاشتيم كه مؤمنان بر شما غلبه كنند؟ خدا روز قيامت بين شما حكم می ‏كند و خدا براى كفّار عليه مؤمنين راهى قرار نداده است.

منافقان با خدا مكر می ‏كنند، خدا هم به آنها مكر می ‏كند. آنها وقتى براى نماز می ‏ايستند، با حال كسالت می ‏ايستند، آنها می ‏خواهند با اين نماز در مقابل مردم ريا كنند و هيچ گاه به ياد خدا، مگر كمی از اوقات نيستند، مردّد بين اين دسته و آن دسته هستند، نه به سوى آن دسته می ‏روند و نه به سوى اين دسته تمايل پيدا می ‏كنند، كسى را كه خدا گمراهش كرده، راهى به سوى حقّ پيدا نمی ‏كند.

اى كسانى كه ايمان آورده ‏ايد، كفّار را ولىّ خود نگيريد و حال آنكه مؤمنين را ترك كرده باشيد. آيا شما می خواهيد در مقابل خدا سلطان آشكارائى (بر خودتان) قرار دهيد؟

جز اين نيست كه منافقين در پست‏ترين جاهاى جهنّمند و تو براى آنها يار و مددكارى نمی ‏يابى.

پس از اين آيات كه از سوره نساء نقل شد، آيات سوره بقره تلاوت گرديد كه باز به مانند آيات قبل تمامش نكوهش منافقين است و ترجمه‏ اش اين است:

«ترجمه آيات سوره بقره»

بعضى از مردم می ‏گويند: ما به خدا و روز قيامت ايمان داريم ولى آنها مؤمن نيستند، می ‏خواهند خدا و كسانى را كه ايمان آورده‏ اند بفريبند ولى آنها جز خودشان را نمی ‏فريبند آنها شعور ندارند.

در دلهاى آنها مرض است، خدا هم مرض روحى آنها را زياد می ‏كند و به خاطر آنچه را كه به دروغ گرفته‏ اند خدا آنها را به عذاب سخت و دردناكى مبتلا می ‏فرمايد.

و زمانى كه به آنها گفته می ‏شود: در روى زمين فساد نكنيد، می ‏گويند: ما مصلحيم، بدانيد كه آنها مفسدند، ولى نمی ‏فهمند.

و وقتى به آنها گفته می ‏شود: آن چنانكه مردم ايمان آورده‏ اند شما هم ايمان بياوريد، می ‏گويند: آيا ما آن چنانكه ديوانه ‏ها ايمان آورده‏ اند ايمان بياوريم؟! آگاه باشيد كه خود آنها ديوانه‏ اند ولى نمی ‏دانند.

و زمانى كه ملاقات می ‏كنند كسانى را كه ايمان آورده‏ اند، می ‏گويند: ما هم ايمان داريم ولى وقتى با رفقاى شيطان سيرت خود خلوت می ‏كنند می ‏گويند: ما با شما هستيم و ما آنها را مسخره می ‏كنيم. خدا آنها را استهزاء می ‏كند و آنها را به سوى طغيانشان آنچنان می ‏كشاند كه حيران باشند.

اينها كسانى هستند كه گمراهى را بر هدايت ترجيح داده و خريده‏ اند، ولى از اين تجارت بهره‏ اى نمی ‏برند و هدايت نمی ‏شوند. مَثَل اينها مَثَل كسى است كه آتشى برافروخته باشد، ولى همين كه اطرافش روشن شد نورش را خدا خاموش كند و آنها را در ظلمت بگذارد كه جائى را نبينند.

آنها كر و گنگ و كور باشند و به سلامتى بر نمی ‏گردند.

يا مَثَل بارانى كه از آسمان ببارد و در آن ظلمات و رعد و برق باشد و شخصى در ميان باران باشد، انگشتان را از ترس مرگ در اثر صاعقه در ميان گوش بگذارد و خدا احاطه بر كفّار دارد، نزديك باشد كه برق چشمهاى آنها را از بين ببرد ولى هر زمان كه در اثر برق چند لحظه‏ اى زمين روشن می ‏شود، آنها در راه می ‏روند. و وقتى تاريك می ‏شود ميان ظلمت می ‏ايستند و اگر خدا بخواهد چشم و گوش آنها را می ‏برد، خدا بر هر چيزى قدرت دارد.

تا اينجا كه اين آيات تلاوت می ‏شد او يكسره زار زار گريه می ‏كرد و كم‏ كم نزديك بود كه از رحمت خدا مأيوس شود، زيرا تمام آنچه خداى تعالى در اوصاف منافقين در اين آيات فرموده با او تطبيق می ‏كرد، او فوق‏ العاده ناراحت بود ولى به مجرّد آنكه آيه 22 سوره احزاب را خواندم، برق اميد در سيمايش ظاهر شد، كه ترجمه آيات سوره احزاب اين است:

«ترجمه آيات سوره احزاب»

از ميان مردان با ايمان جمعى هستند كه در پيمان الهى راستى و صداقت به خرج داده‏ اند كه بعضى از آنها مدّتشان سرآمده و بعضى ديگر منتظر ملاقات با پروردگارند و آنها تغييرى در عهد خود ندادند تا جزا دهد خدا راستگويان را به خاطر صداقتشان و عذاب كند منافقان را اگر بخواهد يا آنكه توبه آنها را قبول كند و به سوى آنها برگردد. بدون شكّ خدا بخشنده مهربانى است.

وقتى او سخنانش تمام شد، من به او گفتم: براى تو مطلبى از اين جالبتر می ‏گويم و آن اين است كه بعد از آياتى كه براى تو از سوره نساء تلاوت كردم. كه آخرش اين بود: «اِنَّ الْمُنافِقينَ فِى الدَّرْكِ الاَْسْفَلِ مِنَ النّارِ وَ لَنْ تَجِدَ لَهُمْ نَصيرا».(10)

اين آيات در قرآن بود: «اَلاَّ الَّذينَ تابُوا وَ اَصْلَحُوا وَاعْتَصَمُوا بِاللهِ وَ اَخْلَصُوا دينَهُمْ لِله فَاُولئِكَ مَعَ الْمُؤْمِنينَ وَ سَوْفَ يُؤْتِ اللهُ الْمُؤْمِنينَ اَجْرا عَظيما».(11)

گفت: اين آيات را پس چرا همان وقت نخواندى؟ گفتم: همه مطلب همين جا است، می ‏خواستم آنها را بخوانم ولى آن وقت به يادم نيامد، معلوم است كه هنوز صد درصد آن وقت قلبت نرم نشده بود.

ولى الآن يادم آمد و می ‏بينى كه چقدر خداى تعالى با مهربانى كاملى راه نجات را حتّى براى منافقين باز كرده و آنها را به توبه و اصلاح امورشان و اعتصام و خلوص دعوت كرده است.

او باز شروع به گريه كرد، ولى اين دفعه گريه شوق بود و تصميم گرفت كه اين صفت را با رياضت شرعى و توسّل به حضرت «سيّد الشّهداء» (عليه السّلام) از خود رفع كند و بحمدالله موفّق هم شد و پس از چند روز كه صد درصد خود را بوسيله اين آيات ساخته بود و صفت نفاق را به كلّى از روح خود تزكيه و پاك كرده بود و آيات قرآن و بخصوص سوره مباركه حمد را زياد تلاوت می ‏نمود، درد سينه و تنگى نفس به كلّى از او برطرف شد و شفا يافت و مشغول گذراندن مراحل تزكيه نفس گرديد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1) ـ سوره يونس آيه 57.

(2) ـ روى عن العالم عليه السّلام: فى القرآن شفاء من كلّ داء و قال داووا مرضاكم بالصّدقه، و استشفوا بالقرآن، فمن لم يشفه القرآن فلاشفاء له. (بحارالانوار، جلد 89 / صفحه 202 / حديث 26).

(3) ـ سوره شعراء، آيه 79.

(4) ـ سوره اسراء، آيه 87.

(5) ـ سوره توبه، آيه 66.

(6) ـ سوره منافقون، آيات 1 تا 8.

(7) ـ سوره نساء، آيات 138 تا 145.

(8) ـ سوره بقره، آيات 7 تا 20.

(9) ـ سوره احزاب، آيات 22 تا 24.

(10) ـ سوره نساء، آيه 145.

(11) ـ سوره نساء، آيه 146.

کپی برداری با ذکر منبع اصلی و بدون تغییر در مطالب جایز می باشد.


تهیه و تنظیم:   www.khodadost.blogfa.com

منبع: کتاب گرانقدر در محضر استاد / نوشته: حضرت آیت الله استاد سید حسن ابطحی خراسانی (مد ظله العالی) / جلد اول / صفحه 77 .

إن شاء الله ادامه دارد ...

+  نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 20:57  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  |