«بسم الله الرحمن الرحیم»
اسعد الله ایامکم
ضمن عرض سلام خدمت همه عزیزان شیعه ولادت با سعادت رسول اکرم صلی الله علیه وآله و امام جعفر صادق علیه السلام را به محضر مولایمان حضرت بقیة الله ارواحنافداه و همچنین شما عزیزان تبریک و تهنیت عرض مینماییم.
اما هدیه ما به شما عزیزان به این مناسبت:
«تابش انوار رسالت»
در سال 610 ميلادى مطابق با 27 رجب سال 6203 هبوط حضرت آدم؛ بهترين خلق خدا و محبوبترين موجودات نزد پروردگار متعال حضرت «خاتم انبياء» صلى الله عليه وآله در مكّه به رسالت مبعوث شد.
او كه از جانب پروردگار متعال مأموريّت داشت كه مردم دنيا را بسوى خوشبختى و سعادت دعوت كند. در آن روز حدود چهل سال و سه ماه و ده روز از عمر شريفش مى گذشت.
قرآن و حقايق آن، كه در حقيقت حكمت و شناخت حقائق اشياء بود، مانند درياى بى نهايتى در قلب بزرگ و مقدّسش موج مى زد.
در آن روز بشريّت لياقت پيدا كرده بود كه از اين آب زلال حيات كم كم استفاده كند و به تدريج آيات قرآن بوسيله او بر مردم نازل مى شد.
خداى تعالى در آن روز با كلمه «بخوان» به اسم پروردگارت كه تو را خلق كرده بخوان، او را به خواندن آيات و علوم قرآن بر مردم وادار فرمود و درى از حقايق قرآن در آن روز به روى بشر باز شد كه:
مشروح قصّه از اين قرار بود.
در چهل سال قبل از اين تاريخ، كه مردم جزيرة العرب در بدبختى و جهل زندگى مى كردند و كاسه صبرشان بخاطر رسومات غلطشان لبريز شده بود در خانه اى پر از صفا و محبّت «رسول اكرم» صلى الله عليه وآله متولّد شد كه قبل از تولّد، پدر را از دست داده و مادرش تنها در آن خانه زندگى مى كرد.
در آن سال «ابرهه» با لشگرش كه اكثرا سوار فيل شده و براى خراب كردن خانه كعبه آمده بودند. خداى تعالى بخاطر بركت وجود اين نوزاد آنها را بوسيله «ابابيل» و سنگريزه هائى از «سجّيل» كه به منقار داشتند هلاك كرد و اين مسأله مهم، مبدأ تاريخ آن زمان گرديد.
در آن سال يعنى سال اوّل عام الفيل شياطين كه مى توانستند تا آسمان چهارم بروند و از اسرار عالم اطّلاع پيدا كنند، از همه آسمانها منع شدند و با تير شهاب، ملائكه آنها را تعقيب نمودند.
در آن سال يعنى در لحظه تولّد آن حضرت تمام بتهائى كه مردم آنها را مى پرستيدند، به رو به روى زمين افتادند و سقوط خود را اعلام كردند.
در آن سال يعنى زمان تولّد آن حضرت ساختمان و قصر پادشاه ابرقدرت ايران «كسرى» بلرزيد و ايوان آن قصر آنچنان كه هنوز هم اثرش باقى است، شكست خورد.
در آن سال يعنى آن ساعتى كه آن حضرت متولّد شد تخت پادشاهان دنيا سرنگون گرديد و سلاطين از ترسشان لال شده بودند.
در آن سال و در آن روز سحر ساحران و علم كاهنان باطل شد و اطّلاعات آنها لااقل براى مدّتى قطع شده بود.
حضرت «آمنه» مادر آن حضرت مى گفت: وقتى به او حامله بودم احساس سنگينى حمل را نمى كردم و به خدا قسم وقتى پسرم متولّد شد، دستها را روى زمين گذاشت و سرش را به طرف آسمان بلند كرد و به اطراف آن نگاه مى كرد و به وحدانيّت خدا لبهايش در حركت بود كه ناگهان از او نورى ساطع شد و همه چيز و همه جا روشن گرديد و با كمال تعجّب در آن نور قصرهاى شام را مى ديدم.
او مى گفت: در ميان آن روشنائى صدائى شنيدم كه مى گفت: اى «آمنه»! تو زائيدى بهترين خلق خدا را، نام او را «محمّد» صلى الله عليه وآله بگذار. يعنى پسنديده خدا و پسنديده خلق.
امام صادق عليه السلام فرمودند: زمانى كه «رسول اللّه» صلى الله عليه وآله متولّد شد چشم مادرش آمنه باز شد و او سفيدى ساختمان هاى فارس و قصرهاى شام را ديد.
حضرت آمنه مى گفت: وقتى آن نوزاد را نزد حضرت «عبدالمطلب» پدربزرگش بردند و آن حضرت وقتى او را ديد به او محبّت كرد و در آغوش من او را گذاشت و او را به من سپرد و دست به دعا برداشت و گفت:
الحمدللّه الّذى اعطانى
هذا الغلام الطيب الاردان
قد سادفى المهد على الغلمانِ
يعنى سپاس خدائى را كه اين پسر پاك و پاكيزه را به من عطاء فرمود. پسرى كه در گهواره آقاى سائر پسران است.
و سپس او را از من گرفت و به اركان كعبه (يعنى چهارگوشه كعبه) ماليد و او را در پناه خداى تعالى قرارش داد.
ممكن است بگوئيد در اين جريان چرا نامى از پدر بزرگوار «رسول اكرم» صلى الله عليه وآله نمى بريد؟
بايد بگوئيم كه:
حضرت «عبدالله» پدر پيامبر اسلام وقتى كه فرزندش در رحم مادر پنج ماهه بود. در مدينه در سفر شام كه براى تجارت رفته بود از دار دنيا رحلت فرمود و در محلّى به نام «دار النابغه» او را به خاك سپردند.
حضرت «عبدالله» آن روز كه در مدينه وفات كرد 25 ساله بود، جوان بود و به قدرى زيبا بود كه حدود دويست دختر و زن عاشق او بودند كه وقتى او با آمنه ازدواج كرد آنها از حسرت، فوق العاده ناراحت شده بودند.
او به قدرى نزد همه عزيز بود كه وقتى حضرت «عبدالمطلب» خواست به نذرى كه در وقت حفر و ترميم چاه زمزم كرده بود عمل كند، يعنى اگر ده پسر خداى تعالى به او بدهد يكى را در راه خدا قربانى نمايد و قرعه به نام «عبدالله» افتاده بود، همه به دست و پاى «عبدالمطلب» افتادند و گفتند: تا جائى كه براى ما ممكن است نمى گذاريم او را قربانى كنى.
ولى حضرت «عبدالمطلب» اقرار مى كرد كه به تعهّدش عمل كند، بالاخره بنا شد كه بين ده شتر و «عبدالله» قرعه بكشند، باز هم به نام «عبدالله» قرعه افتاد، بر شتران افزودند تا به صد شتر رسيدند و قرعه بين صد شتر و «عبدالله» كشيدند، اين بار به نام صد شتر قرعه اصابت كرد و صد شتر را فداى «عبدالله» كردند و همه مردم شادمانى نمودند.
لذا حضرت «رسول اكرم» صلى الله عليه وآله يتيم متولّد شد و حضرت «عبدالمطلب» و حضرت «ابوطالب» متكفّل او بودند.
بالاخره وقتى حضرت «رسول اكرم» صلى الله عليه وآله در شب جمعه هفدهم ربيع الاوّل قبل از طلوع صبح متولّد شد، رو به كعبه به سجده افتاد و دو دستش را بلند كرد و با خداى تعالى مناجات مى كرد و «لااله الاّ اللّه» مى گفت، كه ناگهان ابر سفيدى از آسمان پائين آمد و مثل هاله اى از نور او را در برگرفت و در فضا صدائى بلند شد و به جمعى كه ظاهرا ملائكه بودند گفته مى شد كه: او را به مشرق و مغرب و درياهاى زمين بگردانيد تا همه او را بشناسند و نام او را بدانند و صفات آن حضرت را درك كنند. پس از چند لحظه آن ابر برطرف شد حضرت آمنه فرزندش را روى حرير خزى در لباس سفيدى مشاهده كرد و ديد سه كليد مرواريد در دست دارد و همان صدا طنين انداخته و مى گويد كه: «محمّد» صلى الله عليه وآله كليد نصرت و رحمت و نبوّت را در دست گرفته است.
سپس ابر ديگرى او را در برگرفته و زمانش بيشتر از قبل به طول انجاميد و باز همان صدا بلند شد و مى گفت: حضرت «محمّد» صلى الله عليه وآله را به شرق و غرب بگردانيد و در معرض ديد روحانيّين از جنّ و انس قرار دهيد و حتّى پرندگان و درندگان او را ببينند و به او صفاء حضرت آدم و رقت حضرت نوح و خلت حضرت ابراهيم و زبان حضرت اسماعيل و جمال حضرت يوسف و بُشراى حضرت يعقوب و صوت حضرت داود و زهد حضرت يحيى و كرامت حضرت عيسى را بدهيد و به اين اوصاف او را معرّفى كنيد.
وقتى اين ابر برطرف شد حضرت آمنه ديد اين بار «پيغمبر اكرم» صلى الله عليه وآله پارچه اى كه از حرير سفيد محكمى بافته شده در دست گرفته و همان صدا طنين انداخته و مى گويد: «محمّد» صلى الله عليه وآله دنيا و آنچه در دنيا است، همه اش را در دست گرفته و در قبضه خود قرار داده است.
ضمنا چون حضرت آمنه شير كافى براى حضرت «رسول اكرم» صلى الله عليه وآله نداشته به همين جهت براى او دايه اى پيدا كردند به نام «ثوبيه» كه قبلاً كنيز ابولهب بوده و آزاد شده بود. سه ماه به آن حضرت شير داد و سپس او را به «حليمه سعديه» سپردند كه او آن حضرت را شير دهد و نام شوهرش «حارث» بود.
وقتى «پيامبر اكرم» صلى الله عليه وآله به خانه «حليمه سعديه» وارد شد، درهاى رحمت و بركت الهى به روى آنها باز شد (كه در كتب مفصّله شرح حكاياتش را داده اند).
حضرت آمنه شش سال بعد از تولّد حضرت «رسول اكرم» صلى الله عليه وآله به خدمت حضرت «عبدالمطلب» رسيد و عرض كرد: دائى جان! اگر اجازه بدهيد مى خواهم به مدينه كه اقوام و خويشاوندانم در آنجا هستند بروم و پسرم را هم با خود ببرم تا اقوامم او را زيارت كنند.
حضرت «عبدالمطلب» كه پيرمرد صد و بيست ساله اى بود و كفالت حضرت «رسول اكرم» صلى الله عليه وآله را به عهده داشت به آمنه اجازه داد و او «پيغمبر اكرم» صلى الله عليه وآله را برداشت و با «امّ ايمن» كه دايه «پيغمبر اكرم» صلى الله عليه وآله بود بسوى مدينه روانه شد و در محلّه «دار النابغه» كه حضرت «عبدالله» در آنجا دفن شده بود يك ماه سكونت نمود و اقوام و خويشان خود را ديد و در برگشتن به مكّه در توقّفگاه «اَبْوا» كه بين راه مكّه و مدينه است «آمنه» مريض شد و وفات كرد و امّ ايمن «پيغمبر اكرم» صلى الله عليه وآله را به مكّه به نزد «عبدالمطلب» برگرداند.
وقتى چشم حضرت «عبدالمطلب» به حضرت «رسول اكرم» صلى الله عليه وآله افتاد كه در سنّ شش سالگى مادر مهربانش را هم از دست داده به او بيشتر از قبل محبّت نمود و لحظه اى او را تنها نمى گذاشت و از او با كمال مهربانى پذيرائى مى كرد.
ولى متأسّفانه پس از دو سال حضرت «عبدالمطلب» در مكّه وفات كرد و حضرت «ابوطالب» عليه السلام كه عموى آن حضرت بود با كمال محبّت و ايمان متكفّل فرزند «عبداللّه» يعنى «پيغمبر اكرم» صلى الله عليه وآله كه هشت ساله بود گرديد.
حضرت «ابوطالب» او را از فرزند خود بيشتر دوست مى داشت و براى او احترام خاصّى قائل بود. لذا وقتى او دوازده ساله شد و حضرت «ابوطالب» مى خواست به سفر شام براى تجارت برود حضرت «رسول اكرم» صلى الله عليه وآله از عمويش «ابوطالب» سؤال كرد كه: پس مرا به كه مى سپاريد؟ حضرت «ابوطالب» گريه كرد و گفت: عزيزم تو را با خودم مى برم. بعضى از اقوام حضرت «ابوطالب» به او گفتند: او هنوز كوچك است و نمى تواند زحمت سفر را تحمّل كند. حضرت «ابوطالب» فرمود: به هيچ وجه من نمى توانم از او جدا شوم، او را بسيار دوست مى دارم.
لذا وسائل مسافرت را تهيّه كرد و شتر آن حضرت را هميشه مقابل چشم خود قرار مى داد كه مبادا آسيبى به آن حضرت برسد و در بيابان هائى كه آفتاب بود ابرى پيدا مى شد و بر سر آن حضرت سايه مى افكند.
در اين سفر قضيه جالبى اتّفاق افتاد.
وقتى اهل قافله به شهر «بصرا» كه اوّل شهر از شهرهاى شام بود رسيدند، ديدند شخصى به نام «جرجيس» كه لقبش «بُحيرا» بود از صومعه خود بيرون آمد و به آن حضرت نگاه كرد و گفت: اگر كسى كه من او را مى طلبم وجود داشته باشد تو هستى.
«بحيرا» مردى بود كه فوق العاده اهميّت اجتماعى داشت، انوشيروان شاه ابرقدرت ايران به او نامه مى نوشت و براى او احترام خاصّى قائل بود.
«بحيرا» در كتب انبياء گذشته اوصاف «پيامبر اسلام» صلى الله عليه وآله را ديده بود و مى دانست كه روزى پيغمبر اسلام از صومعه او عبور خواهد كرد و با او ديدار خواهد نمود، او مكرّر به بام صومعه مى رفت و به راه مكّه نگاه مى كرد و آرزو و انتظار موكب همايونى آن حضرت را مى كشيد.
در آن روز كاروانى را ديده بود كه مى آيند و ابر سفيدى بر سر آنها سايه انداخته است. «بحيرا» از اين علامت متوجّه شده بود كه محبوب و مقصود او بايد در اين كاروان باشد. اينجا بود كه «بحيرا» از صومعه بيرون آمد و در ميان قافله رفت و با كسى حرف نزد وقتى به محضر حضرت «رسول اكرم» صلى الله عليه وآله رسيد و متوجّه شد كه ابر بر سر او سايه انداخته و درخت خشك خرما به بركت وجود آن حضرت سبز شده و ميوه آورده است. به صومعه برگشت و طعامى براى آن حضرت آورد و گفت: محافظ و ولىّ اين پسر كيست؟ حضرت ابوطالب فرمود: منم. «بحيرا» پرسيد: تو با او چه نسبت دارى؟ حضرت ابوطالب فرمود: من عموى اويم. «بحيرا» گفت: او عمو هاى زيادى دارد، تو كدام يك از آنها هستى؟ حضرت ابوطالب فرمود: من برادر پدر او هستم از يك مادر و پدر. «بحيرا» گفت: من يقين دارم كه او همان كسى است كه من انتظارش را مى كشيدم، اگر اين چنين نباشد من «بحيرا» نيستم! سپس بحيرا به ابوطالب گفت: اجازه مى دهى كه اين غذا را براى او ببرم؟ ابوطالب اجازه داد و به «رسول اكرم» صلى الله عليه وآله گفت: پسرم اين مرد دوست دارد كه تو را احترام كند از طعام او دورى نكن «رسول اكرم» صلى الله عليه وآله به بحيرا فرمود: همه اهل كاروان مى توانند از اين غذا استفاده كنند يا تنها آن را براى من آورده اى؟ بحيرا گفت: خير فقط شما مى توانيد از آن استفاده كنيد چون آنقدر زياد نيست كه همه بتوانند از آن بخورند.
«پيغمبر اكرم» صلى الله عليه وآله فرمود: من بدون اين جمعيّت غذائى را نمى خورم. بحيرا گفت: من چه كنم بيشتر از اين غذا ندارم و نمى توانم تهيّه كنم «رسول اكرم» صلى الله عليه وآله فرمود: تو اجازه بده كه اين خوردنى را من با آنها تقسيم كنم. بحيرا گفت: شما مجازيد. حضرت «رسول اكرم» صلى الله عليه وآله همه اهل كاروان را كه صد و هفتاد نفر بودند دعوت كرد و همه را از آن غذاى كم خورانيد و همه سير شدند و بحيرا به آن منظره با تعجّب نگاه مى كرد سپس بحيرا جلو رفت و سر و صورت آن حضرت را بوسيد و گفت: به خداى مسيح قسم تو همانى كه من انتظارش را مى كشيدم، ولى مردم نمى فهمند.
يكى از اهل كاروان به بحيرا گفت: ما از كنار اين صومعه زياد عبور كرده و توقّف نموده ايم تو تا بحال ما را اينگونه اكرام نكرده بودى اين دفعه چه شده كه اين چنين اكراممان مى كنى؟!
بحيرا گفت: آنچه را كه من مى دانم و مى بينم شما نمى دانيد و نمى بينيد، زير اين درخت پسرى نشسته كه اگر آنچه را من از او مى دانم شما مى دانستيد او را بر دوش خود سوار مى كرديد و مى برديد و من اين دفعه شما را بخاطر او اكرام و احترام كرده ام. من نورى در مقابل او بين زمين و آسمان مى بينم. اين ابر سفيد كه به هيچ وجه سايه اش را از سر او برنمى دارد علامتى براى صحّت گفتار من است. و اين درخت كه به بركت او سبز شده و برگ كرده و ميوه داده از علائم پيغمبرى است كه از مكّه خروج مى كند و او از اولاد اسماعيل است.
سپس رو به «رسول اكرم» صلى الله عليه وآله كرد و گفت: از تو سه سؤال مى كنم به حقّ «لات» و «عزّى» به من جواب بده. «رسول اكرم» صلى الله عليه وآله از اين دو اسم ناراحت شد و فرمود: با اين اسمها از من سؤالى مكن. زيرا من كسى را مانند آنها دشمن نمى دارم. بحيرا او را به خداى تعالى قسم داد و مطالبى بين آنها از قبيل آنچه مربوط به رسالت آن حضرت بود از خواب و بيدارى و مطالبى كه در كتب سابقين نوشته شده بود ردّ و بدل شد و سؤالاتش را مطرح كرد و پاسخ شنيد و با آنچه مى دانست آنها را تطبيق كرد همه را صحيح و درست ديد. لذا به پاى آن حضرت بوسه زد و گفت: تو همانى كه عرب و عجم خواهى نخواهى از تو پيروى مى كنند و بتها «لات» و «عزّى» را مى شكنى و مكّه را مالك مى شوى و سلاطين در مقابلت خاضع خواهند شد و من اگر زنده باشم و بعثت تو را درك كنم مثل يك سرباز در مقابلت شمشير مى زنم. و روزى كه تو متولّد شدى زمين از خوشحالى خنديد و تا قيامت خندان خواهد بود و شياطين و اصنام بگريستند و تا روز قيامت گريان خواهند بود. سپس رو به حضرت ابوطالب كرد و گفت: بايد در حفظ و حراست او كوشش كنى. زيرا او دشمن زيادى خواهد داشت. يهود و نصارى با او دشمن اند، اگر او را بشناسند به او صدمه خواهند زد.
بالاخره حضرت ابوطالب با كاروان بسوى شام حركت كرد، مردم شام كه كم كم وصف «پيغمبر اسلام» صلى الله عليه وآله را شنيده بودند به ديدن او مى آمدند راهبى به نام «نسطورا» سه روز متوالى به محضر آن حضرت مى آمد و با كسى حرف نمى زد، فقط به آن حضرت نگاه مى كرد، روز سوّم حضرت ابوطالب از او پرسيد: تو اينجا چه مى خواهى؟ راهب گفت: مى خواهم بدانم اسم اين جوان چيست؟ حضرت ابوطالب گفت: اسم او «محمّد بن عبدالله» است وقتى راهب اين نام مقدّس را شنيد از كثرت محبّت رنگ از صورتش پريد و اشك از ديدگانش ريخت و درخواست كرد كه پشت نازنين آن حضرت را ببيند. حضرت ابوطالب وقتى لباس را از پشت آن حضرت كنار زد و آن راهب مُهر نبوّت را بر دوش آن حضرت ديد بوسه اى بر كتف آن حضرت زد و گفت: اى ابوطالب او را هر چه زودتر به وطن برسان كه او دشمنان زيادى دارد و تا آن حضرت در شام بود «نسطورا» طعامى براى آن حضرت مى آورد و روز حركت پيراهنى هديه براى آن بزرگوار آورد كه ابوطالب آن را براى آن حضرت نپذيرفت ولى بخاطر آنكه آن راهب بدش نيايد خودش پوشيد و از شام بسوى مكّه حركت نمودند.
مردم مكّه و تمامى قريش به استقبال آنها آمدند كه من جمله ابوجهل بود كه در حال مستى به استقبال آمده بود.
منبع:
کتاب رسول اکرم صلی الله علیه وآله، نوشته: حضرت آیة الله استاد سید حسن ابطحی، صفحات 12 تا 25.
کپی برداری تنها درصورت عدم تصرف در مطالب و ذکر منبع اصلی جایز میباشد.
برچسبها: 17 ربیع الاول , مطالبی درباره پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله , ولادت رسول اکرم صلی الله علیه وآله , ولادت امام جعفر صادق علیه السلام

