بسم الله الرحمن الرحیم
با
سلام ولادت با سعادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها را به محضر مولایمان
حضرت ولی عصر ارواحنا لتراب مقدمه الفداء و همچنین تمامی شیعیان و محبین
اهل بیت عصمت وطهارت علیهم السلام تبریک عرض می نماییم.
به همین مناسبت مطالبی را برای شما عزیزان تهیه کردیم که امید واریم بهره کافی را از آنها ببرید.
معنى «ابن»
بدون ترديد كلمه ى «ابن» از نظر
قرآن و روايات بر اولاد انسان و اولادِ اولاد او تا روز قيامت گفته مى شود زيرا
قرآن به مردم زمان بعثت خاتم انبياء
صلى الله عليه وآله و بعد تا روز قيامت فرموده است: «يا بنى آدم» و بدون ترديد به فرزندان دختر انسان
فرزند گفته شده و كلمه ى «ابن» در قرآن به آنها هم اطلاق گرديده است. بنابراين بر
اولاد فاطمه ى زهراء عليهاالسلام «ابن رسول اللّه» گفته مى شود چنانكه در
زيارتهاى ائمّه ى اطهار عليهم السلام و
حتّى در زيارت امامزاده ها كلمه ى: «يا ابن رسول اللّه» به فرزندان فاطمه ى
زهراء عليهاالسلام گفته شده كه طبعا اگر هيچ دليلى بر اثبات اين
ادّعا جز همين زيارتها نبود كافى بود ولى بد نيست بحثى را كه با جمعى از دوستان
دربارهى سيّد بودن كسانى كه مادرشان از اولاد پيغمبرند داشتيم و ارتباط به مطلب
دارد مطالعه كنيد.
آيا كسى كه مادرش سيّده است جزء سادات محسوب
مى شود؟
روزى در بين جمعى از علما و طلاّب
كه از حوزه ى علميّه ى قم به مشهد در منزل ما آمده بودند جوانى بود كه ادب و
انسانيّتش بسيار جلب توجّه مى كرد.
از اسم و خصوصيّات او سؤال كردم،
معلوم شد طلبه ى فاضلى است كه در قم مشغول تحصيل است و چون كتابهاى مرا خوانده
علاقمند شده كه با اين جمع به ديدن من بيايد.
از او سؤال كردم كه: آيا تو سيّد
و از اولاد پيغمبرى؟
گفت: نه، ولى مادرم سيّده است.
گفتم: اگر تو كه مادرت از فرزندان
حضرت فاطمه ى زهراء عليهاالسلام است انتسابت به پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله بيشتر از كسى كه تنها پدرش
از اولاد حضرت زهراء عليهاالسلام است نباشى قطعا كمتر نخواهى بود.
اينجا بود كه جنجالى بين حاضرين
در جلسه در گرفت.
يكى گفت: شما معتقديد كه او هم
سيّد است؟
گفتم: اگر كسى معتقد نباشد كه او
هم مانند ساير فرزندان پيغمبر
صلى الله عليه وآله از شرافت سيادت برخوردار است، ضرورت مذهب تشيّع را
انكار كرده است.
ديگرى گفت: يعنى او فرزند
پيغمبر صلى الله عليه وآله است؟
گفتم: اگر او فرزند پيغمبر صلى الله عليه وآله نباشد، حضرت امام حسن و
حضرت امام حسين عليهماالسلام و ساير
ائمّه عليهم السلام هم فرزندان پيغمبر
نيستند و گفتن كلمه ى «يا بن رسول اللّه» به آنها غلط است.
سوّمى رو به آن جوان كرد و گفت:
پس از اين به بعد عمّامه ات را سياه ببند.
چهارمى گفت: پس چرا خمس به آنها
داده نمى شود؟
پنجمى گفت: مادر جز ظرفى براى
انعقاد نطفه ى فرزند چيزى نيست.
ششمى گفت: اگر مادر به فرزند حقّ
بيشترى دارد بايد در وقت جدا شدن زن و شوهر فرزند را به مادر بدهند.
هفتمى گفت: پس شعر معروف قديمى چه
مى شود كه شاعر عرب مى گويد:
«بنونا بنوا ابنائنا و بناتنا
بنوهنّ ابناء الرجال الاباعد».
فرزندان ما فرزندان پسران ما
هستند، ولى فرزندان دختران ما فرزندان مردان دورى مى باشند.
خلاصه متأسّفانه سر و صدائى بر پا
شد. من بعد از اين اعتراضات ساكت نشسته بودم و نمى خواستم مطالب خود را با جنجال و
سروصدا هدر بدهم، امّا يكى از آقايان فرمود: پس چرا جواب اين همه اشكال را
نمى دهيد؟
گفتم: همه ى اين اشكالات برگشتش
به يك موضوع بيشتر نيست و آن بى اطّلاعى آقايان از علم جديد و آيات قرآن و روايات
و احاديث اهل بيت عصمت و طهارت
عليهم السلام است. و لذا اگر تصميم بگيريد كه عرايضم را تا آخر دقيقا گوش
دهيد و جنجال نكنيد، جواب همه ى اين اشكالات را مى دهم و نمى گذارم بدون اثبات
مدّعاى خودم شما اين مجلس را ترك كنيد.
در اين بين يكى از آقايان كه
متأسّفانه از اخلاق اسلامى كمتر استفاده كرده بود، گفت: آقا، اين حرفها چيست؟ تا
بحال كسى نگفته كه فرزند دختر انتسابش به پدربزرگ بيشتر از فرزند پسر به پدربزرگ
است.
باز من ساكت نشستم و چيزى نگفتم،
امّا ساير آقايان از او تقاضا كردند كه ديگر حرف نزند تا من شايد بتوانم مدّعاى
خود را اثبات كنم و لذا از من تقاضا كردند كه بحث را ادامه دهم.
من گفتم: اصل ادّعا اين است كه؛
انتساب فرزند به مادر و پدر مساوى است و بلكه بايد انتساب فرزند به مادر بيشتر
باشد؟ به عبارت ديگر آيا پدر و مادر هر دو در انعقاد فرزند نقش دارند يا پدر به
تنهائى مؤثّر است؟
سپس اضافه كردم و گفتم: اين ادّعا
يعنى انتساب كامل فرزند دختر به پدر بزرگ، از چهار طريق اثبات مى شود:
اوّل ــ از طريق علم جديد و
تحقيقاتى در علم ژنتيك و جنينشناسى.
دوّم ــ از راه آيات قرآنى.
سوّم ــ از نظر احاديث و روايات
صحيحه و زيارات مأثوره.
چهارم ــ از طريق احكام و قوانينى
كه در اسلام هست و مطلب ما را اثبات مى كند.
در اينجا با آنكه از آن آقا تقاضا
شده بود كه ديگر حرف نزند تا من مدّعاى خود را اثبات كنم، دوباره سرى تكان داد و
گفت: شما لازم نيست از چهار طريق مطلب را اثبات كنيد، فقط بگوئيد كجاى قرآن نوشته
كه فرزند دختر مثل فرزند پسر به پدربزرگ مساوى منتسب است.
من دوباره ساكت شدم و نگاه پر
معنائى به ساير آقايان كردم يعنى نمى گذارد من حرف بزنم.
آقايان حاضر در جلسه دوباره خواهش
كردند كه او چيزى نگويد و از من تقاضا كردند كه سخنم را ادامه دهم.
گفتم: امّا از نظر علم جديد شما مى دانيد
كه انعقاد فرزند از «اسپرماتوزئيد» كه نطفه ى مرد است و «اوول» كه نطفه ى زن است
تشكيل مى شود. يعنى «اسپرماتوزئيد» كه مانند زالوئى است سرش را وارد شكم «اوول» كه
شبيه به لوبيائى است مى كند، سپس دُم «اسپرماتوزئيد» قطع مى شود و اين مجموعه
مايه ى اوّليّه ى نطفه انسان است.
(در اينجا شرح مفصّلى دربارهى
ژنها و علم ژنتيك و مسألهى وراثت و اينكه انسان بدون نطفهى مادر ممكن نيست بوجود
بيايد بيان كرديم كه چون در كتاب «سؤالاتى از تفسير قرآن» و كتاب «پاسخ ما» و كتاب
«دو مقاله» مفصّلاً آنها را نوشتهام، دوست ندارم دوباره در اينجا تكرار كنم).
ولى اين مقدار جاى ترديد نيست كه
اگر نطفه ى مادر نبود، نطفهى پدر به هيچ وجه نمى توانست به تنهائى منعقد شده و فرزند بوجود بيايد، بلكه به تصديق علماى
علم فيزيولوژى، نطفه ى مادر در انعقاد فرزند عينا مثل نطفه ى مرد مؤثّر است.
بالأخره وقتى اين موضوع مورد
تصديق آقايان واقع شد همه گفتند: ترديدى نيست كه در سرمايه ى اوّليّه و در ايجاد
فرزند، مادر و پدر حقّ مساوى دارند و هر دو به طور مساوى در ايجاد نطفه مؤثّرند.
گفتم: از آن به بعد مادر به
تنهائى در رشد فرزند تا خاتمه ى دوران شيرخوارگى مؤثّر است. بنابراين از شما سؤال
مى كنم كه اگر دو نفر هر كدام سرمايه ى اندكى بگذارند و بعد تمام كوشش و فعّاليّت
براى ميليونها برابر شدن آن، به عهده ى يكى از آن دو نفر باشد، باز هم مى گوئيم كه
حقّ فردى كه فقط نيمى از سرمايه ى اوّليّه را گذاشته بيشتر از حقّ فردى است كه نيم
ديگر سرمايه را داده و هم براى ميليونها برابر شدن آن به تنهائى فعّاليّت كرده
است؟ قطعا جواب منفى است.
بنابراين چگونه ممكن است پدر كه
از سرمايه ى اوّليّه ى وجود فرزند تنها نيمى را داده بر مادرى كه علاوه بر آنكه
نيم ديگر را داده، ميلياردها برابر بر سرمايه ى اوّليّه اضافه كرده است، حقّش
بيشتر باشد.
در اينجا باز همان آقا كه مكرّر
از او تقاضا شده بود كه حرف نزند گفت: من به شما عرض كردم كه از قرآن دليل
بياوريد. اينها كه مى گوئيد مطالبى است كه از حواس ما خارج است. ما فقط مى بينيم
كه از مرد نطفه اى به رحم زن مى ريزد و زن آن را پرورش مى دهد و بعد به عنوان كودك
از او متولّد مى شود.
آقايان علماى حاضر در جلسه همه به
او گفتند: مطالبى كه ايشان گفتند از نظر علمى به قدرى مسلّم است كه براى ما جاى ترديد باقى نگذاشته و در اين زمان،
انسان يا خودش با چشم مسلّح اين حقايق را مشاهده مى كند و يا آن قدر اين گونه
مطالب به تواتر نقل شده كه انسان يقين به واقعيّتش مى نمايد.
من گفتم: امّا از نظر قرآن و
روايات و كلمات اهل بيت عصمت و طهارت
عليهم السلام.
ابن بابويه در كتاب «عيون اخبار الرّضا
عليه السلام» از
حضرت موسى بن جعفر عليه السلام نقل مى كند كه فرمود:
«وقتى بر هارون الرّشيد وارد شدم، سلام
كردم، او جواب داد. (تا آنكه مى فرمايد:) هارون الرّشيد از من سؤال كرد و گفت:
چطور شما مى گوئيد كه ما فرزند و ذريّه ى پيغمبريم و حال آنكه پيغمبر صلى الله عليه وآله نسل و عقب نداشت. زيرا نسل
انسان مربوط به پسر است و از دختر براى انسان نسل باقى نمى ماند و شما كه فرزندان
دختر او هستيد، نمى توانيد خود را منتسب به پيغمبر صلى الله عليه وآله بدانيد.
من گفتم: از تو خواهش مى كنم اى اميرالمؤمنين،
به حقّ قرابتى كه بين من و تو هست و به حقّ اين قبر مطهّر (يعنى قبر رسول
اكرم صلى الله عليه وآله) و به حقّ كسى
كه در آن دفن است، مرا از جواب اين مسأله معاف بدار.
گفت: ممكن نيست مگر آنكه دليلتان را اى
پسران على عليه السلام براى من بگوئيد و تو رئيس و رهبر آنها و امام
زمان آنها هستى. اين طور به من گفته اند. نه، هرگز تو را معاف نمى كنم تا دليلتان
را از قرآن در هر مسألهاى كه از تو سؤال مى كنم بياورى و شما فرزندان على عليه السلام مدّعى هستيد كه تأويل و علم قرآن كه همه چيز در
آن هست نزد شما است، حتّى واو و الفى هم از علوم
قرآن از علم شما ساقط نشده و همه را شما مى دانيد و استدلال مى كنيد به اين آيه كه
خداى تعالى فرموده ما در قرآن چيزى را فروگذار نكرده ايم[1] و شما خودتان را به اين جهت از رأى و فتاوى و قياس
علماء بى نياز مى دانيد.
من گفتم: اجازه مى دهى جوابت را بدهم؟
گفت: بله.
گفتم: خداى تعالى مى فرمايد: از ذريّه ى
ابراهيم، داود و سليمان و ايّوب و يوسف و موسى و هارون است و ما اين چنين جزا
مى دهيم نيكوكاران را و همچنين از ذريّه ى ابراهيم، زكريّا و يحيى و عيسى است.[2]
(حضرت موسى بن جعفر عليه السلام فرمود:) من گفتم: پدر عيسى كه بود اى
اميرالمؤمنين؟
هارون گفت: عيسى پدر نداشت.
گفتم: خدا او را به ذريّهى انبياء از طريق
مادرش مريم ملحق كرده و همچنين ما را به پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله از طريق مادرمان فاطمه ى
زهراء عليهاالسلام ملحقّ فرموده است. مى خواهى زيادتر برايت دليل
بياورم؟
گفت: بياور.
گفتم: كلام خدا كه فرموده: پس كسى كه با تو
محاجّه مى كند درباره ى اسلام بعد از آنكه براى توعلم
آمده
آمده است بگو بيائيد مباهله
كنيد ما پسرانمان را مى آوريم شما هم پسرانتان را بياوريد.[3] (تا آخر آيه).
(سپس حضرت موسى بن جعفر عليهالسلام فرمود:) احدى ادّعا نكرده كه پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله
در روز مباهله با نصارى
كسى را جز على و فاطمه و حسن و حسين
عليهم السلام زير كساء داخل كرده
باشد. (تا آخر روايت)».[4]
بنابراين از كلمه ى «ابنائنا» حضرت امام حسن و امام حسين كه فرزندان حضرت
فاطمه عليهم السلام
هستند و پيغمبر
اكرم صلى الله عليه وآله آنها را به خود
نسبت داده استفاده مى شود كه فرزند دختر
عينا مانند فرزند پسر است.
من خود در مجموعه ى عربى كه سالهاى قبل جمع آورى كرده ام و مفصّل است،
متجاوز از صد حديث
نقل نموده ام كه
به هر يك از ائمّه ى اطهار عليهم السلام مكرّر كلمه ى «ابن» و ذريّه ى پيغمبر صلى الله عليه وآله
اطلاق گرديده و صدها مرتبه
در زيارتهاى ائمّهى اطهار عليهم السلام
جمله ى: «يابن رسول اللّه»
به فرزندان حضرت فاطمه
عليهاالسلام گفته شده است.
آيا همين ها كافى نيست كه در مقابل
شعرى كه منسوب به عمر بن خطّاب است كه گفته «فرزندان ما فرزندان پسران ما هستند و
فرزندان دختران ما فرزندان مردان دور از ما مى باشند» معتقد شويم كسى كه از طرف
مادر به پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله
مى رسد مثل كسى است كه از طرف پدر به آن حضرت مى رسد.
نبهائى صاحب كتاب
«سعادة الدّارين» كه يكى از علماى متعصّب اهل سنّت است مى گويد:
«امّا ذريّه ى پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله كه در بسيارى از احاديث
دستور داده شده بر آنها صلوات بفرستيم چه كسانى هستند؟ (خود او در جواب مى گويد:)
بدون ترديد فرزندان آن حضرت و فرزندان فرزندان او تا روز قيامت خواهند بود.
حال آيا كلمه ى ذريّه بر اولاد
دختر هم اطلاق مى شود؟ مذهب امام شافعى و امام مالك همين بوده و از امام احمد بن
حنبل هم همين اعتقاد و نظريّه نقل شده است.
اينها گفته اند كه كلمه ى ذريّه
بر فرزندان دختر هم اطلاق مى شود چون همه ى مسلمانان معتقدند كه اولاد حضرت
فاطمه عليهاالسلام فرزندان و ذريّه ى پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله هستند».
يكى از آقايان علماى حاضر در جلسه
گفت: فكر مىكنم استدلال شما براى اثبات مطلب كافى بود. حالا اگر مانعى ندارد
اشكالات آقايان را هم جواب بگوئيد.
من گفتم: اگر اجازه بفرمائيد يك
دليل ديگر هنوز باقى مانده آن را هم بيان كنم.
همه گفتند: براى كسب معلومات
اشكالى ندارد آن را مى شنويم، ولى بعد از آنكه علم جديد آن را تأييد كرده و قرآن و
صدها حديث و روايت به اين حقيقت تصريح نموده است، چه احتياجى به دليل ديگرى داريم؟
من گفتم: اين هم دليل قرآنى و
اسلامى است، همان طورى كه شما مى گوئيد براى اطّلاعتان بد نيست بشنويد.
گفتند: بفرمائيد استفاده مى كنيم.
گفتم: مسأله، فقهى است. آيا كسى
از فقهاى سنّى و يا شيعه احتمال داده است كه ممكن باشد انسان بتواند با دختر دخترش
و يا با زن پسر دخترش ازدواج كند؟
همه گفتند: خير، اين مسأله،
اجماعى است و كسى نسبت به آن اشكالى ندارد.
گفتم: تأييد فرمايشتان روايت
صحيحه ى مفصّلى است كه از حضرت موسى بن جعفر
عليه السلام نقل شده كه من همان
مقدار از مورد احتياج را نقل مى كنم.[5]
حضرت امام
كاظم عليه السلام فرمود:
«در آن مجلس مفصّل، هارون گفت: چرا به مردم اجازه مى دهيد كه شما را منتسب
به پيغمبر صلى الله عليه وآله بدانند و
به شما بگويند: «يابن رسول اللّه»؟ و حال آنكه شما فرزندان على بن ابيطالب عليه السلام هستيد و بايد انسان را به پدر نسبت دهند نه به
مادر و حضرت فاطمه ى زهراء عليهاالسلام مادر شما مانند ظرفى بوده است و پيغمبر
اكرم صلى الله عليه وآله از طرف مادر جدّ
شما بوده نه از طرف پدر.
گفتم: اى اميرمؤمنان (يعنى هارون الرّشيد)،
اگر پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله زنده
شود و از تو دخترت را براى ازدواج خواستگارى كند، به او مى دهى؟
گفت: چرا ندهم؟ بلكه به عرب و عجم افتخار
مى كنم كه دامادى مانند پيغمبر
صلى الله عليه وآله داشته باشم.
گفتم: ولى پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله دختر مرا خواستگارى
نمى كند و من هم به او دختر نمى دهم.
گفت:
چرا؟ (توضيح آنكه منظور هارون از اينكه گفت: چرا بايد حكم نوه ى دخترى در اسلام
اين باشد و حال آنكه دخترِ دختر انسان طبق عقيده ى او مانند يك دختر بيگانه است).
لذا حضرت موسى بن جعفر عليه السلام فرمود: علّتش اين است كه من از او بوجود آمده و
توليد شده از او هستم، ولى وجود تو از او نيست.[6]
هارون گفت: نيكو گفتى (احسنت)».[7]
مرحوم كلينى در كتاب «روضه ى كافى» حديث
مفصّلى از امام باقر عليه السلام در اثبات اين مطلب نقل مى كند و در آخر حديث، آن
حضرت به «ابى جارود» خطاب مى كند و مى فرمايد:
«اى ابا جارود! الآن يك دليل محكم ديگر از
قرآن براى اثبات اينكه حضرت امام حسن و امام حسين
عليهماالسلام اولاد پيغمبر
صلى الله عليه وآله و از صلب آن حضرت هستند برايت مى آورم كه جز كافر كسى
ديگر نتواند آن را منكر شود.
ابى جارود مى گويد: گفتم فدايت شوم، آن دليل
چيست؟
فرمود: از همين جا كه خداى تعالى مى فرمايد:
«حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ اُمَّهاتُكُمْ وَ بَناتُكُمْ وَ اَخَواتُكُمْ»، تا مى رسى
به اين كلمات:
«وَ حَلائِلُ اَبْنائِكُمُ
الَّذينَ مِنْ اَصْلابِكُمْ»[8].
از زنانى كه بر مردان حرامند زن پسران آنها
هستند كه از صلبشان باشند.
اى ابا جارود، از اين مردم بپرس آيا حلال
است زنى را كه حضرت امام حسن و امام حسين
عليهماالسلام گرفته و بعد طلاق داده اند، پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله بگيرد؟
اگر بگويند بله جايز است، (چون آنها بر خلاف
قانون مسلّم اسلام سخن گفته اند) دورغگو و فاجر هستند. و اگر بگويند نه جايز نيست،
پس بايد معتقد شوند كه حضرت امام حسن و امام حسين عليهماالسلام فرزندان پيغمبر صلى الله عليه وآله اند».[9]
روايت ديگرى كه مطلب ما را ثابت
مى كند.
شعبى مى گويد: من روز عيد اضحى در شهر واسط بودم وقت
نماز عيد شد و لازم بود كه با حَجّاج نماز بخوانيم. (تا آنكه مى گويد:)
حجّاج، يحيى بن يعمر را احضار كرد و به او
گفت: تو گمان مى كنى كه رهبر عراقى؟ يحيى گفت: نه من فقيهى از فقهاء عراقم.
حجّاج گفت: از كجاى فقهت گمان مى برى كه حسن
و حسين فرزندان پيغمبرند؟ يحيى گفت: من گمان نمى كنم بلكه مى گويم و معتقدم و مطلب
را حق مى دانم.
حجّاج گفت: به چه حقّى اين مطلب را مى گوئى؟
يحيى گفت: از كتاب خدا ـ قرآن ـ اين مطلب را اعتقاد پيدا كرده ام.
حجّاج به من رو كرد و گفت: مى شنوى چه
مى گويد آيا تو از كتاب خدا يك چنين مطلبى را ديده اى؟ من كه تا به حال از كتاب خدا يك چنين مطلبى
را نشنيده ام.
شعبى مى گويد: من هم هر چه فكر كردم چيزى در
اين خصوص يادم نيامد. حجّاج هم سرش را پائين انداخته بود و فكر مى كرد سپس سرش را
بلند كرد و گفت: شايد آيه ى مباهله را مى گوئى كه خداى تعالى فرموده: {٭«فَمَنْ
حآجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جآئَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ
اَبْنآءَنا وَ اَبْنآءَكُمْ وَ نِسآءَنا وَ نِسآءَكُمْ وَ اَنْفُسَنا وَ
اَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللّهِ عَلَى الْكاذِبينَ»٭}[10]
پيغمبر اكرم
صلى الله عليه وآله براى مباهله كه رفت، با خود، حضرت على و فاطمه و حسن و
حسين را برد.
شعبى مى گويد: من خوشحال شدم و با خود گفتم
يحيى نجات پيدا كرد و حجّاج حافظ قرآن بود ولى يحيى گفت: اگر چه اين آيه كاملاً بر
مطلب دلالت دارد و دليل بالغى بر مدّعى است ولى منظورم اين آيه نبود حجّاج متغيّر
شد سرش را پائين انداخت و دوباره سرش را بلند كرد و گفت: اگر از قرآن غير از اين
آيه چيزى كه بر مطلب دلالت كند داشته باشی من به تو ده هزار درهم مى دهم و اگر
نياوردى خونت بر من حلال باشد.
يحيى گفت: مانعى ندارد. (تا آن شخص
مى گويد:) يحيى به حجّاج گفت: كلام خدا كه مى گويد: {٭«و من ذريّته داود و سليمان»٭}[11]
يحيى رو به حجّاج كرد و گفت: چه كسى را خداى
تعالى از اين آيه منظور فرموده است؟
حجّاج گفت: ابراهيم را.
يحيى گفت: پس داوود و سليمان از فرزندان حضرت
ابراهيم اند.
حجّاج گفت: بله.
يحيى گفت: بعد از آن چه كسى را خداى تعالى
به فرزندى حضرت ابراهيم تعيين كرده حجّاج بقيّه ى آيه را خواند و گفت: و ايّوب و
يوسف و موسى و هارون و اين چنين ما به محسنين پاداش مى دهيم. يحيى گفت: ديگر چه
كسى را از اولاد حضرت ابراهيم در اين آيات ذكر فرموده؟ حجّاج گفت: زكريّا و يحيى و
عيسى. يحيى گفت: از چه راهى حضرت عيسى از ذريّه ى حضرت ابراهيم است او كه پدر
نداشت؟
حجّاج گفت: از طرف مادرش حضرت مريم. يحيى
گفت: آيا حضرت عيسى به حضرت ابراهيم از طرف حضرت مريم نزديكتر بود يا حسن و حسين
به پيغمبر اكرم از طرف حضرت فاطمه عليهاالسلام حجّاج ناراحت شد و تصديق كرد و گفت: ده
هزار درهم را به او بدهيد.[12]
مانند اين سه روايت، احاديث بسيارى
در كتب اخبار وارد شده كه اگر چه در آنها مطالب به صورت تحقيقاتى در علم جنين
شناسى مطرح نشده بلكه تنها به صورت مذهبى و مسأله ى دينى مطرح گرديده است، ولى در
حقيقت، پيشوايان دين عليهم السلام
معجزه آسا به مسأله ى مهمّ علم جنينشناسى كه تا يك قرن قبل حتّى از ديد علمى جهان
دانش مخفى بود، اشاره فرموده و بلكه تصريح كرده اند، آن چنانكه دخترِ پسر و يا زن
پسرِ پسر، بر انسان حرام است، همچنين دخترِ دختر و يا زن پسرِ دختر نيز بر پدربزرگ
حرام است و اين موضوع طبعا بدون علّت نيست و قطعى است كه علّت آن مؤثّر بودن مادر
در انعقاد نطفه ى فرزند است، و الاّ اگر مادر (آن چنانكه هارون الرّشيد گفت) فقط
ظرفى براى رشد فرزند مى بود، لازم نبود اين حكم بر او بار شود.
امّا جواب
اشكالات:
شما فرموديد: اين آقا كه تنها
مادرش سيّده است، عمّامهى سبز يا سياه ببندد.
من هم مى گويم كه رنگ عمّامه يك
قرارداد است و مربوط به مذهب شيعه مى باشد و الاّ در ميان اهل سنّت اين قرارداد
وجود ندارد، يعنى سادات آنها با سايرين در لباس تفاوتى ندارند.
بنابراين اگر قرار شد كه اين بخش
از فرزندان حضرت فاطمه ى زهراء عليهاالسلام
هم عمّامه ى سياه و يا سبز بپوشند مى پوشند و الاّ از فضيلت آنها سر سوزنى كم
نمى شود.
امّا شما كه فرموديد: پس چرا خمس
به آنها داده نمى شود، در جواب عرض مى كنم كه اوّلاً جمعى از علماء معتقدند كه به
آنها هم مى توان خمس داد، زيرا آنها هم فرزندان پيغمبر صلى الله عليه وآله هستند و با سائرين فرقى
ندارند. ولى جمعى كه خمس را به آنها نمى دهند، به خاطر روايت مرسله[13]اى است
كه از امام نقل شده و در كتب فقهى ذكر شده است و چون مشهور علماء به آن عمل
كرده اند، تقويت گرديده است و الاّ به خاطر ضعف سند و اينكه امكان دارد آنهائى كه
مى خواسته اند بين بنى العبّاس و بنى فاطمه فرقى نباشد، اين روايت را جعل كرده اند
و به خاطر آنكه اين فرق، خلاف صريح قرآن است و به ما گفته اند آنچه از احاديث كه
برخلاف قرآن بود به آن اعتنا نكنيد، از نظر من اين حديث اعتبارى ندارد، بخصوص كه
عمل مشهور در زمانى بوده كه هنوز از نظر علمى مطلب تا اين حدّ روشن نشده بود و اكثرا فكر مى كردهاند كه
«مادر» هيچ نقشى در انعقاد نطفه ى فرزند ندارد و لذا اين عمل مشهور كه بخصوص معلّل
به علّت غير صحيحى است، اعتبار ندارد.
(بعلاوه در باب خمس در همين كتاب
در معتبر نبودن اين حديث مطالب ديگرى بيان نموده ايم كه مطرود بودن اين روايت را
كاملاً ثابت مى كند).
و امّا شما كه فرموديد: «مادر» جز
ظرفى براى انعقاد نطفه ى پدر چيزى نيست، طبعا در ضمن بحث آن را پس گرفته ايد.
اهل جلسه همه گفتند: اگر پس
نگرفته باشد خدمتى به عمر و هارون الرّشيد كرده است.
خود آن مرد محترم هم فرمود: نه،
من پس گرفتم و خدا نياورد آن روزى را كه من بخواهم كوچكترين حقّى از حقوق فرزندان
حضرت فاطمه ى زهراء عليهاالسلام را ناديده بگيرم.
من گفتم: و امّا شما كه به
عقيده ى من مهمترين اشكال را عنوان كرديد و فرموديد: اگر مادر به فرزند حقّ مساوى
و يا بيشترى دارد، بايد در وقت جدا شدن و طلاق زن و شوهر، فرزند را به مادر بدهند
و يا هر دو به فرزند حقّ مساوى داشته باشند.
در جواب عرض مى كنم: اينكه فرزند
را به پدر مى دهند از جهت اين است كه نفقه و مخارج فرزند به عهده ى پدر است و بايد
او زندگى فرزند را تأمين كند نه آنكه چون مادر حقّى به فرزند ندارد، اين عمل انجام
مى شود. بلكه مادر پس از جدا شدن از پدر، يا شوهر ديگرى مى كند و يا شوهر نمى كند
كه در هر دو صورت اگر مقرّر شود كه فرزند را به مادر بدهند، نفقه ى فرزند بار
سنگينى است كه بر دوش مادر و يا بر دوش شوهر جديد او قرار مى گيرد و طبعا اين قانون
ظالمانه است و اسلام هيچگاه به آن دستور نمى دهد. لذا فرزند را به خاطر نفقه و تربيت،
تحت اختيار پدر گذاشته با آنكه در عين حال حقوق مادرى را سلب نكرده است.
و امّا جواب شما را هم كه استناد
به شعر معروف كرديد ضمن مطالبمان داديم و بطلان اين شعر واضح شد، ديگر فكر نمى كنم
كه احتياج به توضيح بيشترى داشته باشد.
در اينجا اين بحث در اين موضوع و
بلكه اصل جلسه خاتمه يافت.
ضمنا تذكّر اين نكته لازم است كه
بدون شكّ طبق آنچه در بالا تحقيق شد گفتن كلمات:
يابن رسول اللّه.
يا بنت رسول اللّه.
ذريّة رسول اللّه.
و ولد رسول اللّه.
بر اولاد حضرت فاطمه عليهاالسلام تا روز قيامت جايز است، زيرا قرآن به مردم زمان
پيغمبر اكرم صلى الله عليه وآله خطاب
مى كند و مى گويد: «يا بنى آدم»[14] با آنكه
بيشتر از ده هزار سال از هبوط آدم عليهالسلام مى گذرد و ضمنا كلمه ى «اب» و پدر را
فرزندان حضرت فاطمه ى زهراء عليهاالسلام تا قيامت مى توانند به رسول اللّه صلى الله عليه وآله بگويند و او را حقيقتا پدر
خود بدانند، چنانكه ما مى گوئيم: «ابونا آدم» يعنى پدرمان حضرت آدم عليه السلام است.
[1]
ــ سوره ى انعام آيه ى
38.
[2] ــ سوره ى انعام آيه ى
84: «اَعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّيْطانِ
الرَّجيمِ. بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِه داوُدَ وَ
سُلَيْمانَ وَ اَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسى وَ هارُونَ وَ كَذلِكَ نَجْزِى
الْمُحْسِنينَ وَ زَكَرِيّا وَ يَحْيى وَ عيسى».
[3] ــ سوره ى آل عمران
آيه ى 61:
«فَمَنْ حاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما
جائَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ اَبْنائَنا وَ اَبْنائَكُمْ ...».
[4]
ــ بحارالانوار جلد
48 صفحه ى 125 و جلد 96 صفحه ى 240.
[5] ــ متن حديث در پاورقى صفحات قبل گذشت.
[6] ــ در اينجا امام عليه السلام اشاره
به مسأله ى مهمّ جنينشناسى مى كند كه آن روز هيچ كس به حقيقتش پى نبرده بود و
امروز علم آن را اثبات كرده است.
[7] ــ بحارالانوار جلد
48 صفحه ى 125 و جلد 96 صفحه ى 240.
[8] ــ سوره ى نساء آيه ى
23.
[9] ــ بحارالانوار جلد
43 صفحه ى 233 روايت 9.
[10] ــ سوره ى آل عمران
آيه ى 61.
[11] ــ سوره ى انعام آيه ى
84.
[12] ــ بحارالانوار جلد
10 صفحه ى 147 و 242.
[13] ــ روايت «مرسله» آن روايتى است كه يا
سند ندارد و يا بعضى از روات از سند اسقاط شده و يا نام امام عليه السلام در آن
روايت برده نشده است.
[14] ــ سوره ى اعراف آيات
26 و 27 و 31 و 35 و سوره ى يس آيه ى 60.

منبع: کتاب انوار الزهراء سلام الله علیها صفحات 119 تا 139.
برچسبها:
سیادت
,
سادات مادری
,
اثبات سیادت سادات مادری
,
ولادت حضرت فاطمه سلام الله علیها