«بسم الله الرحمن الرحیم»
«صراط مستقیم در عقاید»
در مرحله صراط مستقيم مسأله عقايد از تمام چيزهاى ديگر اهميّت بيشترى دارد. اگر انسان عقايدش محكم شد اعمالش روبراه می شود، افكارش هم درست می شود.
عقايد از «عقد» گرفته می شود، يعنى گره زدن قلب به بعضى چيزها. انسان قلبش را گرهى به توحيد، گرهى به ولايت، گرهى به نبوّت و گرهى به معاد می زند و اين عقايد را محكم می كند. لذا در بحث عقايد با ظنّ و گمان نمی شود انسان خودش را قانع كند.
حتّى در راه بوجود آمدن اعتقاد از طرق ظنّى نمی شود انسان اعتقاداتش را بوجود آورد. مثلاً چون روايت دارد كه خدا هست من هم معتقد شوم كه خدائى هست، يا پدرم گفته خدائى هست من هم معتقد باشم كه خدائى هست. اين طور از ما نمی پذيرند، بايد دلائل محكم و عقلى و منطقى داشته باشم تا عقيده ام را بپذيرند يا اساساً بشود اسمش را عقيده گذاشت.
بنابراين اعتقادات بسيار اهميّت دارد. ما در اعتقادات به هيچ وجه حقّ نداريم سليقه خودمان را إعمال كنيم، خداى تعالى قرآن را فرستاده و كليد معرفت را بدست ما داده، خداى تعالى در قرآن می فرمايد: «ذلك الكتاب لاريب فيه هدًى للمتّقين» كليد هدايت قرآن است، بايد حتماً از راه اعجاز قرآن، خدا، پيغمبر (صلى الله عليه وآله) و عقايدتان را تكميل كنيد. قرآن هر چه دارد حقّ است. اگر در عقايد آنچه كه حقيقت است را نفهميم منحرفيم. مثلاً اگر خدا و پيامبر و اماممان را صحيح نشناسيم منحرفيم.
اگر كسى اصول اعتقاداتش محكم شد و توانست اعتقادات قلبى اش را طبق اصولى انتخاب كند وقتى به فروعى رسيد خودش می تواند اجتهاد كند. مثلاً يكى از منبري هاى بسيار محترم و پر اهميّت روايتى نقل میكرد كه اختلافى بين فاطمه زهرا (عليها السلام) و على بن ابي طالب (عليه السلام) افتاد (و اين روايت هست) و پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) آمدند و اختلاف آنها را حل كردند، البتّه اصول ما می گويد اينها نبايد اختلاف داشته باشند، به جهت اينكه در امامت يك اصل عصمت داريم، اگر اصل عصمت را درست بفهميم طبعاً دو نفر معصوم در هيچ چيز با هم اختلاف نخواهند داشت. يعنى اگر ما معناى عصمت را فهميديم و قبول كرديم على بن ابي طالب (عليه السلام) و فاطمه زهرا (عليها السلام) هر دو معصومند، اينها در كوچكترين چيزى با هم اختلاف نخواهند داشت. اين اصلى كه در اعتقادات بايد وجود داشته باشد، اثبات عصمت على بن ابي طالب (عليه السلام) و فاطمه زهرا (عليها السلام) است. فرعى كه اينجا پيدا شده اين است كه آيا ممكن است بين اين دو معصوم اختلاف بوجود آيد يا نه؟ پس بايد اين دو سه روايت را اگر توجيهى دارد توجيه كرد و اگر ندارد بگوئيم دشمنان اين روايات را جعل كرده اند كه اگر خواستند بگويند در تاريخ ثبت است كه حضرت زهراء (عليها السلام) با ابى بكر (لعنه الله) اختلاف داشت، آنها در جواب بگويند با على بن ابي طالب (عليه السلام) هم اختلاف داشته و فاطمه زهرا (عليها السلام) يك خانم احساساتى بوده است (مثل همين كه نوشته اند) و خودش را ذيحق می دانسته و چون خودش را فرزند پيامبر (صلى الله عليه وآله) می دانسته، می خواسته در تمام كارها دخالت كند و لذا خليفه وقت زياد به مسأله اهميّت نداد و همان مقدار هم كه با فاطمه زهرا (عليها السلام) بحث كرد به خاطر احترامى بود كه به فاطمه (عليها السلام) گذاشته. كه آن روايات ممكن است حمل بر اين مطلب شود و بگويند فاطمه زهرا (عليها السلام) يك بانوى احساساتى بود و احساساتش ايجاب می كرد كه با ابى بكر (لعنه الله) اختلاف داشته باشد. ولى آيه مباهله و قصّه اصحاب كساء به ما می گويد فاطمه زهرا (عليها السلام) معصوم است و دلائل محكمى بر عصمت حضرت زهراء (عليها السلام) داريم، آن هم نه عصمت معمولى، بلكه همتاى پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) و على بن ابي طالب (عليه السلام). اگر توانستيم روايات اختلاف را توجيهش می كنيم و اگر نتوانستيم چون بر خلاف قرآن است «فاضربوه على الجدار». هر چه با قرآن مخالفت دارد به ديوار بزنيد.
اصول اعتقادات ما بايد محكم و ميزان مسائل مختلفمان باشد.
اعتقاد اوّل درباره خدا است. دربارۀ توحيد در اعتقاد بعضيها خيلى زياده روى يا افراط كرده اند، يعنى به بيشتر از يك خدا معتقدند و بعضى در اين مورد كمروى يا تفريط دارند و اصلاً منكر وجود خدا هستند. اين هر دو گروه از جهت اعتقادى در انحراف هستند.
در تورات و انجيل فعلى بعضيها معتقد به تثليث يعنى سه خدا هستند: 1 ـ خداى تعالى، خداى پدر 2 ـ حضرت عيسى، خداى پسر 3 ـ روح القدس كه هر سه را در آفرينش همه موجودات مؤثّر می دانند و آنها را مستقل دانسته و معتقدند كه وجود هر سه، از قديم بوده است. در حالى كه خداى سبحان منزّه است و احتياج به زن و فرزند ندارد. اراده می كند و خلق می كند. كسى كه با اراده خلق كند ديگر لازم نيست ازدواج كند و زن داشته باشد و با آن زحمات داراى فرزند گردد. زرتشتيها معتقد به ثنويّت يعنى دوگانه پرستى اند.
آنها معتقدند كه خداى خير اهورا مزدا و خداى شرّ اهريمن است و به هر دو استقلال می دهند. البتّه شبيه به اين اعتقاد را ما هم داريم كه می گوييم رحمان و شيطان، منتها ما شيطان را مخلوق می دانيم و مستقلّش نمی دانيم، در حالى كه آنها شيطان را مستقل و خدا می دانند. اينها شرك در اعتقاد است.
خداى تعالى وجود دارد، موجودات عالم هم وجود دارند. يك عدّه يعنى متصوّفه می گويند ما وجودمان عين وجود خدا است، در حالى كه وجود ما مخلوق خدا است و با ذات او يكى نيست. خداى تعالى در سوره توحيد میفرمايد: «لَمْ يَلِد وَلَمْ يُولَد» مثل اينكه وقتى از هندوانه آب می گيرند چيزى از آن كم می شود كه آب هندوانه توليد می گردد. ولى از خدا چيزى توليد نمی شود «لم يلد» و خدا هم از چيزى توليد نمی شود «ولم يولد».
متصوّفه معتقد به وحدت وجودند، آنها می گويند وجود ما با وجود خدا يكى است كه اعتقاد اينها با آيه شريفه «لم يلد ولم يولد» منافات دارد. از خدا چيزى توليد نمی شود او هميشه بوده و خواهد بود در حالى كه ما از عدم و نيستى بوجود آمده ايم، نبوديم و بعد بود شده ايم. ما وجود داريم، خدا هم وجود دارد. وجود ما ممكن است، يعنى ممكن است باشد يا نباشد، ما ممكن الوجود هستيم، امّا خداى تعالى واجب الوجود است، يعنى واجب است باشد، نمی شود كه نباشد. پس خداوند واجب الوجود و ما ممكن الوجود هستيم.
وجود ما و خدا با هم فرق می كند و اين دو با هم مخلوط نمی شوند.
خداى تعالى در قرآن می فرمايد: «لَوْ كانَ فيهِما آلِهَة اِلَّا الله لَفَسَدَتا» اگر در زمين و آسمان خدايانى غير از خداى واحد متعال وجود می داشت، زمين و آسمان فاسد می شد. يعنى يك خدا يك فرمان. و اگر خداى ديگر فرمان ديگرى می داد، مثلاً اگر خورشيد را يك خدا و زمين را خداى ديگرى می آفريد، آن وقت خورشيد به زمين نور نمی داد، در نتيجه زمين در تاريكى و سرما فرو می رفت و موجودات آن نابود می شدند. اينكه در عالم همه چيز منظّم است و با هم تطبيق می كند و فسادى هم بوجود نيامده مثل زمين، خورشيد، ستارهها، كهكشانها كه همه در راه خود و مدار خودشان حركت می كنند و ضمن گردش سريع با همديگر تصادف نمی كنند و سعى دارند استقلالشان را حفظ كنند، دليل بر وجود يك فرمانده يعنى خداى واحد و احد است.
مسأله دوّم نبوّت است. در دعاى ندبه كه جمله به جمله آن يا با آيات قرآن تطبيق می كند يا با روايات متواتر شيعه و سنّى، يكى از جملات درباره پيغمبر (صلى الله عليه وآله) است كه فرموده اند: «و أودعته علم ما كان وما يكون الى انقضاء خلقك» (خدايا تو به وديعه گذاشتى، تو عنايت كردى، علم آنچه در گذشته خلق كردى و علم آنچه كه در آينده است تا انقضاء خلق را كه انقضاء ندارد در وجود پيامبر (صلى الله عليه وآله) قرار دادى) در آيات قرآن هم شواهدى دارد كه دعاى ندبه اين جمله را خيلى خلاصه كرده و خيلى عالى بيان كرده و فرموده: «و اودعته علم ما كان و ما يكون الى انقضاء خلقك». عصمت پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) را عقل هم میگويد، چون اگر معصوم نبود هيچ اعتمادى به كتابش نبود و انسان نمی توانست اعتماد پيدا كند. عصمت در مرحله اعلى، علم هم در مرحله اعلى، پس عظمتش هم روشن است.
مسأله سوّم امامت على بن ابي طالب (عليه السلام) است. فعلاً ما خود را نه سنّى فرض می كنيم نه شيعه، در ميان اصحاب پيامبر اكرم (صلى الله عليه وآله) می رويم و يك آيه قرآن راهنماى ما است.
خداى تعالى می فرمايد: «أَفَمَن يَهْدى اِلى اْلَحقِّ أَحَقُّ اَنْ يَتَّبِعَ أَمَّن لايَهْدى اِلاّ أَن يُهْدى فَما لَكُم كَيْفَ تَحُكُمُون» كسى كه همه مردم را به حقّ می رساند بايد امام باشد يا كسى كه خودش احتياج به رهبرى ديگران دارد؟ شما چطور حكم می كنيد؟ برويد و تحقيق كنيد. همه می گويند: «احتياج الكلّ اليه و استغنائه عن الكلّ دليل على انّه امام الكلّ» يعنى همه می دانند كه على (علیه السلام) در هيچ چيز به كسى احتياج ندارد و همه به او در مسائل و احكام و معارف احتياج دارند و اين معنى اين است كه او امام همه است. در ميان اصحاب پيامبر (صلى الله عليه وآله) همه از على (عليه السلام) سؤال كردند و على (عليه السلام) از احدى سؤال نكرد، او مشكلى نداشت كه ديگرى حلّش كند. عمر هفتاد جا گفت: «لولا علىّ لهلك عمر» كه خودشان در كتابهايشان اين را نوشته اند.
علاّمه امينى در كتاب «الغدير» نوشته كه هم درباره ابى بكر و هم درباره عمر هست آمدند پرسيدند: «وفاكهة و أبّا» معنایش چیست؟ گفت: «فاكهة»، ميوه است، چون خودش ميوه می خورد می دانست، ولى «أبّا» را نمیدانست، يك كلمه عربى، آن هم در قرآن، خليفه پيامبر نمی داند! و می گويد: برويم از على بن ابي طالب (عليه السلام) سؤال كنيم، آمدند گفتند: معناى «أب» چيست؟
حضرت فرمود: علوفه اى براى حيوانات است. خود آيه هم می فرمايد: «متاعا لكم و لأنعامكم» فاكهة، متاع شما است و أب، گياه براى حيوانات است. مكرّر ابى بكر مى گفت: «اقيلونى و لست بخيركم و علىّ فيكم» مرا رها كنيد من فايده اى برايتان ندارم در حالى كه على (علیه السلام) در بين شما است پس به همین سادگی مسئله ولایت در صراط مستقیم قرار میگیرد.
اما دربارۀ معاد هم بايد معتقد باشيم كه با همين بدن خاكى حاضر می شويم. قرآن می فرمايد: آن عرب می آيد و از پيامبر (صلى الله عليه وآله) سؤال می كند و استخوان پوسيده اى را در دستش فشار می دهد و میگويد: «مَن يُحِى الْعِظام وَ هِى رَميم» چه كسى می تواند اين استخوان خاكستر شده را زنده كند؟
اگر معاد روحانى بود و جسم انسان بر نمی گشت در جواب بايد گفته می شد تو اين استخوان را از ميان خاك برداشته اى و ديگر اين زنده نمی شود. ولى خداى تعالى می فرمايد: «قُل يُحْيَها اْلَّذى اَنْشَأهَا اَوَّلَ مَرَّة» بگو زنده می كند اين را همان كسى كه اوّل خلقش كرد. پس معلوم است همين استخوان بدن من و شما زنده می شود با همين قيافه ها و خصوصيّات. البتّه اگر انسان در دنيا كور بوده چشمش می دهند، اگر بد قيافه بوده آنجا قيافه اش را بهتر می كنند، فرضاً معلول بوده آنجا دست و پا می دهند يك تغيير جزئى می دهند.
اينها خلاصه عقايد يك مسلمان می باشد كه در صراط مستقيم است و همه باید با اجتهاد خودمان به آنها معتقد باشیم.
تهیه و تنظیم: www.khodadost.blogfa.com
برگفته از کتاب گرانقدر سیر الی الله / نوشته: حضرت آیت الله استاد سید حسن ابطحی خراسانی (دام عزّه) / جلد سوم.
برچسبها: اعتقادات در صراط مستقیم , امامت , معاد , نبوت