خدادوست | در محضر استاد

خدادوست

مذهبی

                         
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم عجل لوليك الفرج
باسلام ورود شما به پایگاه مذهبی خدادوست را خوش آمد میگوییم و امیدواریم ازمطالب این وبلاگ مذهبی بهره معنوی کافی را ببرید. لازم به ذکر است که این پایگاه به هیچ وجه جزء آن دسته از وبلاگها نیست که فقط مناسبت ها را تبریک و یا تسلیت میگویند و هیچ مطلب مفیدی درآنها پیدا نمیشود، بلکه این پایگاه علاوه بر تبریک و تسلیت مناسبتها، مطالب مفید و ارزنده ای را در اختیار بازدید کنندگان قرار میدهد که بسیار در فضای مجازی کمیاب اند و برای استخراج آنها از آیات و روایات زحمات زیادی توسط علماء کشیده شده است. (توجه: کپی برداری از مطالب این پایگاه در صورت عدم تغییر در محتوای آن مطالب جایز است و از طرف ما الزامی به ذکر منبع (لینک) برای انتشار مطالب و تصاویر پایگاه وجود ندارد).

(توجّه: تبادل لینک در این پایگاه با تمامی وبلاگها و سایتهای پیرو قوانین جمهوری اسلامی باشند انجام میشود. در صورت تمایل به تبادل لینک ابتدا مارا بانام "خدادوست" یا "پایگاه خدادوست" لینک کنید، سپس از طریق نظرات یا از طریق ایمیل به ما اطّلاع دهید تا شما را لینک کنیم.)
باتشّکر از شما عزیزان.
پیامبراکرم صلی الله علیه و آله
امیرالمؤمنین صلوات الله علیه
حضرت فاطمه زهراء صلوات الله علیها
امام حسن مجتبی صلوات الله علیه
حضرت سیدالشهداء صلوات الله علیه
امام سجاد صلوات الله علیه
امام باقر صلوات الله علیه
امام صادق صلوات الله علیه
امام کاظم صلوات الله علیه
حضرت علی بن موسی الرضا صلوات الله علیه
امام جواد صلوات الله علیه
امام هادی صلوات الله علیه
امام حسن عسکری صلوات الله علیه
حضرت بقیة الله ارواحنا لتراب مقدمه الفداء
حضرت زینب سلام الله علیها
حضرت رقیه سلام الله علیها
حضرت علی اکبر علیه السلام
حضرت معصومه سلام الله علیها
حضرت اباالفضل علیه السلام
عید غدیر
عید جمعه(روز جمعه)
عید قربان
عید فطر
اعیاد
شهادتها
قالبهای مذهبی بلاگفا
سَداَن سبیل الله به چه معناست؟
تصاویری زیبابمناسبت فرارسیدن عیدغدیر
آیا ما برای ظهور آماده هستیم؟
وقوع یک جریان درتثبیت امامت و ولایت حضرت علی(ع)
چه دلیلی وجود دارد که نمازمان را اول وقت بخوانیم؟
مدایح علی بن ابیطالب(ع)از زبان رسول اکرم(ص)
قضای الهی بخاطر کنار گذاشتن علی بن ابیطالب ع
چندتصویرازمسجدجمکران
حوادث اتّفاق افتاده ازروزدوّم محرم تاروزعاشورا
یک شعربسیارزیبابرای حضرت زهرا(س)
ملاقات حاج محمدعلی با امام زمان(عج)
تصاویری زیبابمناسبت فرارسیدن ماه محرم
ملاقات علامه حلی با امام زمان(عج)
پخش زنده حرم هادروبلاگ خدادوست
رازسعادت مندی وموفّقیّت انسان چیست؟
آیاملاقات با امام زمان(ع)درزمان غیبت امکان دارد؟
مطالبی درباره ی حضرت محمّد(ص)وامام جعفرصادق(ع)
بهترین سرمایه آخرت
قالب آیة الله سیدحسن ابطحی برای وبلاگ بلاگفا
تصاویر مذهبی
پرسش و پاسخ
پرسش و پاسخ سوالات عمومی
روایاتی که یک مسلمان نیاز به دانستن آنها دارد.
نوروز بی اهمیت و بی ارزش است
وبلاگهای دیگر ما
معنی «سیّدة نساء العالمین»
معرفت
ماه محرم الحرام
تشرفات به محضر حضرت بقیة الله ارواحنافداه
انجام واجبات و ترک محرمات
استقامت و صبر در مقابل گناه
صراط مستقيم چيست؟
آيا آيه‏ اى درشناخت صراط مستقيم در قرآن وجود دارد؟
در محضر استاد
درمان صفات رذیله
مراحل تزکیه نفس
تاريكيهاى روح و صفات رذيله‏ ى آن
آیا کسی که مادرش سیّده است جزء سادات محسوب می شود؟
بررسی زمان آغاز امامت امام زمان (ارواحنافداه)
بررسی مفهوم رفع القلم (روایت احمد بن اسحاق)
عید نهم ربیع الاول
تابش انوار رسالت
17 ربیع الاول
بحث های علمی
بررسی مفاهیم روایت نهم ربیع الاول
زندگینامه حضرت ابولؤلؤ (رحمه الله)
متن کامل روایت احمد بن اسحاق (نهم ربیع)

بسم الله الرحمن الرحیم

«حبّ دنيا»(1)

استاد در اين فصل با بيان جذّاب خود، خواسته محبّت دنيا را از دل سالك الى الله بيرون كُنَد و او را با فكرى راحت به سوى خداى تعالى، منزل به منزل سير دهد.

او می ‏ گفت:

اگر چه وقتى انسان توانست محبّت خود را به طرف ذات مقدّس پروردگار متمركز كند و چيزى را جز خداى تعالى و براى خداى تعالى دوست نداشته باشد خودبخود محبّت دنيا از دلش بيرون می ‏ رود، ولى در مقدّمه سير و سلوك و بلكه در حال يقظه و بيدارى بايد تا جائى كه محبّت دنيا مانع حركت او است، از دل بيرون كند و غل و زنجيرى كه او را در اين راه زمين‏گير كرده و از مقصد باز داشته كه على (عليه السّلام) در دعاى كميل می ‏فرمايد: «و قعدت بى اغلالى» از دست و پاى خود باز كند تا بتواند به سوى خدا و كمالات روحى حركت نمايد.

او می ‏گفت:

يك روز به زيارت حرم «حضرت رضا» (عليه السّلام) مشرّف شدم، زيارت «جامعه كبيره» را با توجّه می ‏خواندم، به جملات زيارت كاملاً دقيق بودم، همه را به قصد معنى و خطاب به «اهل بيت عصمت» (عليهم السّلام) می ‏خواندم، روحم به پرواز درآمده بود، حال خوشى داشتم، مثل كبوترى بودم كه از قفس پريده و می ‏خواهد به سوى چشمه خورشيد پرواز كند.

ولى افسوس، در وقت پرواز مثل آنكه سنگ بزرگى به پاهايم بسته باشم، مرا به طرف زمين كشيد و به روى زمين انداخت، در آن حال به آن سنگ نگاه كردم ديدم رويش نوشته «محبّت دنيا»، كه اصل همه بديها است.(2)

خدايا باز با اين مانع چه كنم؟ آه كه چقدر سنگ سنگينى جلوى پايم افتاده، عجب گرفتارى بزرگى برايم بوجود آورده است، چرا دل مرا «محبّت دنيا» فرا گرفته؟

مگر من نمی ‏دانم كه دنيا بازيچه است؟!

مگر من نمی ‏دانم كه هر چه داشته و دارم، بايد بگذارم و بروم؟!(3)

مگر دنيا همه چيزش اسباب زحمت نيست؟

مگر دنيا خانه‏ اى كه به بلا پيچيده شده است، نيست؟(4)

مگر دنيا به كسى وفا كرده؟

مگر كسى در دنيا باقى مانده؟ پس چرا من به آن دل ببندم؟!

چرا اين گونه خود را گرفتار او كنم؟ من نبايد حتّى به مقدار سر سوزنى محبّت دنيا را در دل داشته باشم و بايد فرض كنم كه الآن بايد از دنيا بروم و حتّى كوچكترين چيزى كه به آن محبّت دارم، نمی ‏توانم با خودم ببرم. خانه و زندگى را بايد بگذارم، زن و فرزند و املاك و زينتها را بايد بگذارم، حتّى لباسهايم را، حتّى بدنم را و بالأخره همه و همه را بايد ترك كنم و تنهاىِ تنها، مجردِ مجرّد بايد با خدا روبرو شوم. اگر دلبستگى به مال دنيا داشته باشم، در وقتى كه با خداى تعالى روبرو می ‏شوم، تمام توجّهم به او نخواهد بود، آنجا است كه مورد غضب الهى واقع می ‏گردم، او مرا طرد می ‏كند، او مرا لعنت می ‏كند، او مرا آن چنانكه شيطان را رانده درگاه خود قرار داد، مرا هم می ‏راند و تا روز قيامت لعنتش را نصيب من می ‏كند.(5)

پس چرا اين چنين دنيائى را دوست بدارم و براى خود اين همه زحمت درست بكنم؟ بحمدالله آن روز به بركت «خاندان عصمت و طهارت» (عليهم السّلام) و توسّل به آنها به كلّى «محبّت دنيا» را از دل كندم و مثل كبوترى كه پايش از تله در می ‏آيد و به سوى آسمان پر می ‏كشد، من هم به سوى حقايق و معنويّات پرواز نمودم.

او می ‏گفت:

روز عرفه‏ اى بود، من در آن روز دعاء حضرت «امام حسين» (عليه السّلام) در روز عرفه را در اطاق خلوتى می ‏خواندم، هنوز دعاء را تمام نكرده بودم كه مكاشفه‏ اى دست داد، در آن حال خود را در دنيا به صورتى كه تا چند لحظه ديگر شرح می ‏دهم، می ‏ديدم و چون دنيا را اين چنين ديدم، بغض دنيا را در دل گرفتم و ديگر به آن اعتماد نكردم.

در آن مكاشفه خود را در ميان درّه‏ اى كه كوهها از چهار طرف، سر به آسمان كشيده بودند می ‏ديدم، محلّى كه من در آن بودم، مثل چاهى بود كه هيچ راه فرار نداشت و اگر سنگى از قلّه كوه كنده می ‏شد، مستقيم به سر من می ‏خورد.

در اين حال به وحشت افتادم و وقتى ترس و وحشتم زيادتر شد كه می ‏ديدم از سر قلّه‏ هاى كوه هاى اطراف سنگهائى كنده شده و با سرعت به طرف من می ‏آيد، به روى هر سنگى يكى از بلاهاى دنيا نوشته شده و اگر همه آنها به روى من بريزند، مرا زير خود مدفون می ‏كنند و براى هميشه بدبخت و بيچاره‏ ام.

امّا در اين بين چشمم به انوار مقدّسه «اهل بيت عصمت و طهارت» يعنى «چهارده معصوم» (صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين) افتاد كه بالاى سرم دور يكديگر نشسته‏ اند و به بيچارگى من نگاه می ‏كنند. به حضرت «بقيّة الله» ارواحنا فداه متوسّل شدم، عرض كردم: مولايم از اين همه بلاها كه اين گونه به سر من می ‏ريزد، به شما پناه می ‏برم.

به خودت قسم كه اگر به ما مردم لئيم، شخص ضعيفى كه دشمن به او حمله كرده، پناه بياورد و ما قدرت بر دفع آن بلا را از او داشته باشيم، به او پناه می ‏دهيم.

حالا من كه به شما پناهنده‏ ام، اينها هم دشمن منند و شما هم قادر بر دفع آنها هستيد و علاوه:

(تو كريمی، از اولاد كريم هائى و از طرفى امر شده‏ اى كه ما را در پناه خود ميهمان كنى، پس به من پناه بده و مرا مهمان كن، درود خدا بر تو و پدران پاك و پاكيزه‏ ات باد).(6)

حضرت «بقيّة الله» ارواحنا فداه اراده فرمودند كه همه بلاها (با آنكه بر سر من سرازير بودند) در جاى خود متوقّف شوند، در اين بين صدائى به آواز بسيار بسيار لطيف و دلربائى كه مثل آن صدا را در دنيا نشنيده بودم، اين آيات از قرآن را تلاوت می ‏كرد:

«وَ مَا الْحَيوةُ الدُّنْيا اِلاّ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَلدّارُ الاْخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذينَ يَتَّقُونَ اَفَلا تَعْقِلُونَ».(7)

«اَرَضيتُمْ بِالْحَيوةِ الدُّنْيا مِنَ الاْخِرَةِ فَما مَتاعُ الْحَيوةِ الدُّنْيا فِى الاْخِرَةِ اِلاّ قَليلٌ».(8)

«اِنَّ الَّذينَ لايَرْجُونَ لِقائَنا وَ رَضُوا بِالْحَيوةِ الدُّنْيا وَ اطْمَاَنُّوا بِها وَ الَّذينَ هُمْ عَنْ اياتِنا غافِلُونَ* اُولئِكَ مَأْويهُمُ النّارُ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ».(9)

«اِنَّما مَثَلُ الْحَيوةِ الدُّنْيا كَماءٍ اَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الاَْرْضِ مِمّا يَأْكُلُ النّاسُ وَ الاَْنْعامُ حَتّى اِذا اَخَذَتِ الاَْرْضُ زُخْرُفَها وَ ازيَّنَتْ وَ ظَنَّ اَهْلُها اَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَيْها اَتيها اَمْرُنا لَيْلاً اَوْ نَهارا فَجَعَلْناها حَصيدا كَاَنْ لَّمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الاْياتِ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ».(10)

«اِنَّ وَعْدَاللهِ حَقٌّ فَلا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيوةُ الدُّنْيا وَ لا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللهِ الْغَرُورُ».(11)

«فَاَمّا مَنْ طَغى* وَ اثَرَ الْحَيوةَ الدُّنْيا* فَاِنَّ الْجَحيمَ هِىَ الْمَأْوى* وَ اَمّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى* فَاِنَّ الْجَنَّةَ هِىَ الْمَأْوى».(12)

«ترجمه آيات فوق»

«و دنيا جز بازيچه و لهو چيزى نيست، ولى خانه آخرت بهتر است براى كسانى كه تقوى داشته باشند، آيا شما تعقّل نمی ‏كنيد؟».

«آيا شما به زندگى دنيا در مقابل آخرت راضى می ‏شويد؟ و حال آنكه ارزش زندگى دنيا در مقابل آخرت چيزى نيست».

«كسانى كه اميد لقاء ما را ندارند و تنها به زندگى دنيا راضى شده‏ اند و به آن اطمينان پيدا می ‏كنند، آنها كسانى هستند كه از نشانه‏ هاى ما غافلند، آنها جايگاهشان جهنّم است و اين به خاطر چيزى است كه كسب كرده‏ اند».

«مَثَل زندگى دنيا مَثَل آبى است كه نازل می ‏شود از آسمان، پس مخلوط شود با روئيدني هاى زمين از گياهانى كه مردم و حيوانات می ‏خورند، تا آنكه زمين سبزى و خرّمی خود را دريافت دارد و اهل آن زمينها گمان كنند آنها نيرومند بر اين سبزى و خرّمی هستند، كه ناگهان شب يا روز اراده و امر ما برسد و آنچنان آن را درو كند مثل روز گذشته كه در آن چيزى نبوده، اين چنين خدا تفصيل می ‏دهد نشانه‏ هاى خود را براى كسانى كه فكر كنند».

«تحقيقاً وعده خدا حقّ است، پس شما را زندگى دنيا مغرور نكند و شما را دنيا به عفو پروردگار گول نزند».

«پس امّا كسى كه طغيان كند و زندگى دنيا را بر آخرت ترجيح دهد، پس تحقيقاً جهنّم مأواى او است».

به‏ به چقدر اين صوت دلربا بود، چقدر اين آيات مؤثر بود، چقدر براى كنده شدن از دنيا و متوجّه شدن به آخرت، اين مطالب پر فائده بود.

امّا من كه هنوز در آن درّه و يا به تعبير بهتر، گودالى كه در وسط كوه هاى سر به فلك كشيده بود، قرار گرفته بودم و نمی ‏دانستم چه بايد بكنم و با قطع شدن صدا دوباره همّ و غم و ترس شديدى مرا فرا گرفته بود و از طرفى هم ديدم باز دوباره سنگها به طرف من پرت می ‏شوند، به گريه افتادم و از صدمه هر يك از سنگها به يكى از «معصومين» (عليهم السّلام) پناه می ‏بردم و گاهى به معصومی از چند سنگ پناهنده می ‏شدم.

و بالأخره از صدمه سنگهاى پرتاب شده، در پناه «معصومين» سالم ماندم، ولى از همه اينها به اين نتيجه رسيدم كه دنيا جاى بدى است، كسى كه به آن محبّت پيدا كند، ديوانه است.

كسى كه دل به دنيا با آن همه بلاها كه دائماً به سرش فرود می ‏آيد ببندد، بى‏ عقل است.

و اگر كسى بخواهد از بلاهاى دنيا محفوظ بماند، بايد به انوار مقدّسه «معصومين» (صلوات الله عليهم اجمعين) پناهنده شود و خود را در زير سايه الطاف آنها قرار دهد.

«من اتاكم نجى و من لم يأتكم هلك»(13) (كسى كه درِ خانه شما آمد، نجات پيدا كرد و كسى كه از شما تخلّف نمود، هلاك شد).

استاد پس از نقل اين قضيّه می ‏گفت: الآن حدود بيست سال از آن مكاشفه می ‏گذرد، ولى بحمد الله حتّى يكى از آن بلاها هم متوجّه من نشده و از صدمه همه آنها در پناه خاندان «عصمت و طهارت» (عليهم السّلام) محفوظ مانده‏ ام.

او می ‏گفت:

روزى در مجلسى ذكر مصيبت اصحاب حضرت «سيّد الشّهداء» (عليه السّلام) شد، روضه‏ خوان، بى‏ محبّتى آن اصحاب كبار را به دنيا شرح می ‏داد، من هم يكى به خاطر ذكر مصيبت و ديگر به خاطر آنكه چرا من اين گونه نيستم، سر به زانو گذاشته بودم و گريه می ‏كردم، ناگهان خود را در حالى ديدم كه فكر نمی ‏كنم خواب بودم، بلكه احتمالاً همان مكاشفه بود ولى با مكاشفه‏ هاى معمولى مختصر فرقى داشت.

به هر حال خود را در زندانى می ‏ديدم كه داخل زندان هرج و مرج است، چند نفر قُلدر همه را اذيّت می ‏كنند، حتّى به زندانبان هم اعتنائى نمی ‏كنند، اخبار مختلفى از خارج زندان به داخل شايع شده است.

يكى می ‏گويد: اگر از اين زندان آزاد شويد، شاه پرقدرتى شما را دستگير می ‏كند و همه را شكنجه می ‏دهد و بلكه در آتش می ‏سوزاند و حتّى به شما مهلت نفس كشيدن نمی ‏دهد.

آنهائى كه اين شايعه را باور كرده بودند، به هيچ وجه نمی ‏خواستند از زندان بيرون بروند، باز همين زندان با همه ناراحتي هايش براى آنها بهتر بود.

جمعى هم كه از همه كم عقل‏تر و كم فكرتر و كم حافظه‏ تر بودند، حتّى خارج زندان را به كلّى فراموش كرده بودند و می ‏گفتند: اصلاً خارج از اين زندان چيزى نيست و هر چه هست همين زندان است، آنها هم نمی ‏خواستند از زندان بيرون بروند.

ولى عدّه‏ اى می ‏دانستند كه در زندانند، آن هم در زندان با اعمال شاقّه، آن هم در زندانى كه هرج و مرج است و حقوق محدود زندانيها پايمال می ‏شود و می ‏دانستند كه در خارج زندان چه نعمتها، چه لذّتها، چه قصرها، چه كاخها، براى آنها مهيّا شده است، اينها بودند كه براى آزادى لحظه شمارى می ‏كردند، همه روزه از زندانبان و مافوق و مافوق‏ تر او تقاضاى آزادى می ‏نمودند.

در آن حال شخصى به من گفت: مَثَل اين زندانيها و مثل اين زندان مثل دنيا و اهل دنيا است.(14) اگر به آن دو دسته از زنداني ها بگوئى: خدا شما را از زندان نجات دهد، مساوى است با آنكه به يكى از اهل دنيا بگوئى: خدا مرگت دهد، ولى اگر به اين دسته از مردم با شعور و با عقل و بلكه اولياء خدا بگوئى: خدا تو را مرگ دهد، مساوى است با آنكه به آنها بگوئى خدا تو را از زندان نجات دهد، آنها خوشحال می ‏شوند، آن چنانكه اصحاب «سيّد الشّهداء» (عليه السّلام) در شب عاشوراء خوشحال بودند كه فردا از زندان دنيا نجات پيدا می ‏كنند.(15)

قرآن در اين خصوص می ‏فرمايد:

قُلْ يا اَيُّهَا الَّذينَ هادُوا اِنْ زَعَمْتُمْ اَنَّكُمْ اَوْلِياءُ لِله مِنْ دُونِ النّاس فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ * وَ لا يَتَمَـنَّوْنـَهُ اَبـَدا.(16)

بگو اى كسانى كه يهودى هستيد، اگر گمان می ‏كنيد كه شما از اولياء خدائيد نه ساير مردم، پس تمنّاى مرگ كنيد اگر راست می ‏گوئيد، كه هرگز اين تمنّا را نخواهند كرد.

او می ‏گفت:

اگر كسى به رواياتى كه در مذمّت دنيا و رواياتى كه در مدح دنيا از ناحيه «معصومين» (عليهم السّلام) وارد شده توجّه كند، به خوبى مرض حبّ دنيا از او معالجه می ‏شود و از طرف ديگر ارزش دنيا را درك می ‏كند.

«ترجمه رواياتى در مدح دنيا و مال دنيا»

«رسول خدا» (صلى الله عليه و آله) فرمود:

«بهترين كمك و يارى دهنده بر طاعت پروردگار، دارائى و مال است.»(17)

«امام صادق» (عليه السّلام) فرمود:

«بهترين يارى دهنده براى بدست آوردن آخرت، دنيا است.»(18)

«پيامبر اكرم» (صلى الله عليه و آله) فرمودند:

«سه چيز از دنياى شما مورد پسند من است: بوى خوش، زنان و نور ديدگان من در نماز است.»(19)

«امام باقر» (عليه السّلام) به نقل از «پيامبر اكرم» (صلى الله عليه و آله) فرمودند:

«عبادت هفتاد جزء است كه بهترين و بالاترين آن، طلب روزى از راه حلال است.»(20)

«امام صادق» (عليه السّلام) به نقل از «پيامبر اكرم» (صلى الله عليه و آله) فرمودند:

«ملعون آن كسى است كه بار زندگى و خرج خود را بر مردم تحميل نمايد.»(21)

«امام سجّاد» (عليه السّلام) فرمودند:

«دنيا بر دو گونه است: دنيائى كه از آن به قدر نياز استفاده گردد و ديگرى دنياى ملعون (كه وسيله عيش و نوش و گناه باشد).»(22)

«حضرت باقر» (عليه السّلام) فرمودند:

«آن كس كه در دنيا روزى خويش را با بى‏ نيازى از مردم به دست آورد و آن را در راه تأمين كفاف خانواده و لطف به همسايه به كار برد، خدا را در حالى ملاقات می ‏كند كه صورت او همانند ماه شب چهارده باشد.»(23)

«امام صادق» (عليه السّلام) فرمودند:

«كوشش كننده براى بدست آوردن روزى عيال خود، همانند مجاهد در راه خدا است.»(24)

آن حضرت، درباره مردى كه گفت: «در خانه خود می ‏نشينم و نماز خوانده و روزه گرفته و خداى خويش را عبادت می ‏نمايم و روزى من خواهد رسيد،» فرمود:

«اين يكى از سه نفرى است كه دعاى آنها مستجاب نمی ‏شود.»(25)

و فرمودند: «خداوند سفر هاى غريبانه را كه در طلب روزى باشد دوست می ‏دارد.»(26)

و مردى به حضرتش گفت: به خدا كه ما دنيا را می ‏طلبيم و دوست داريم كه آن را بدست آوريم.

حضرت فرمود: دوست دارى كه با آن چه كنى؟

گفت: می ‏خواهم كه دنياى بدست آمده را براى خود و خانواده‏ ام به كار گيرم و با آن صدقه داده و به نزديكان رسيدگى كرده و زيارت حج و عمره بجا آورم.

آن حضرت فرمود: «اين طلب دنيا نيست و بلكه اين طلب آخرت است.»(27)

آن حضرت در جاى ديگر فرمودند:

«هر كسى كه دنياى خويش را در راه آخرت ترك گويد، از ما نيست.»(28)

«رواياتى در مذمّت دنيا»

«پيامبر اكرم» (صلى الله عليه و آله) فرمودند:

«اگر دنيا در پيشگاه خداوند به اندازه بال پشه‏ اى ارزش می ‏داشت، هرگز كافرى را از آن جرعه آبى نمی ‏نوشانيد!»(29)

و فرمودند: «دنيا ملعون است و هر چه در آن است نيز ملعون است. مگر قسمتى از دنيا كه براى خدا باشد.»(30)

و در جاى ديگرى فرمودند:

«آن كس كه دنياى خود را دوست بدارد، به آخرت خويش ضرر زده و آن كس كه آخرت را دوست بدارد، به دنياى خود زيان رسانده است. پس امور جاودان و ماندنى را بر امور نابود شدنى و فانى برگزينيد.»(31)

و فرمود: «دوستى دنيا سرچشمه و منشاء هر گناه است.»(32)

و فرمود: «شگفتى بسيار از كسى كه جاودانگى آخرت را تصديق كرده و براى دنياى فانى می ‏كوشد.»(33)

و فرمود: «آن كس كه صبح نمايد در حالى كه دنيا بزرگترين غم او باشد، در نزد خداوند ارزشى و جايگاهى ندارد و خداوند قلب وى را مبتلا به چهار خصلت می ‏نمايد: غمی كه هيچگاه از آن دور نشود و كارى كه هيچگاه از آن فارغ نگردد و فقرى كه هيچگاه او را رها نسازد و آرزوئى كه هيچگاه برآورده نشود و به كمال نهايت آن نرسد.»(34)

«امام صادق» (عليه السّلام) به نقل از «پيامبر اكرم» (صلى الله عليه و آله) فرمودند:

«دنيا خانه كسى است كه او را خانه‏ اى نيست (در آخرت جايگاهى ندارد) و آن را كه عقلى نباشد، براى دنيا می ‏كوشد و می ‏اندوزد.»(35)

و نيز آن حضرت به نقل از جدّ بزرگوارشان فرمودند:

«مرا با دنيا چه كار؟ مَثَل من و مَثَل دنيا، همانند سوارى است كه در روز گرم تابستان درختى بر او نمايان گردد و لحظه‏ اى به زير سايه آن بيارامد و آن را ترك گويد و برود.»(36)

و به «اميرالمؤمنين» (عليه السّلام) گفته شد: دنيا را براى ما وصف نماييد.

فرمودند: «چگونه توصيف كنم براى تو خانه‏ اى را كه هر كس در آن سالم باشد، از نيرنگ آن در امان نباشد و آن كس كه در آن بيمار گردد، پشيمان شود و آن كس كه در آن فقير گردد، غمگين شود و آن كس كه در آن بى‏ نياز گردد، مورد هجوم فتنه‏ ها واقع شود. در حلال آن حساب و در حرام آن عقاب و مجازات است.»(37)

و نيز فرمودند:

«جز اين نيست كه دنيا شش چيز است: خوردنى، آشاميدنى، پوشيدنى، مركبى كه سوار آن شوند و زنى كه به همسرى گيرند و عطرى كه بو كنند. پس نيكوترين خوردنيها عسل است كه آن جويده شده و خارج شده از زنبور است و بهترين آشاميدني ها آب است كه در آشاميدن آن نيكوكار و فاجر يكسانند و بهترين پوشيدنيها حرير است و آن نخى از كرمی می ‏باشد و بهترين مركبها اسب است كه بر پشت آن مردان به قتل رسند و والاترين منكوحات، زن است ... زيباترين جاى بدن خويش را (صورت) آرايش می ‏نمايد، ولى زشت‏ترين عضو او مورد نظر قرار می ‏گيرد. و بهترين عطرها مُشك است و آن خون حيوان است.»(38)

«حضرت صادق» (عليه السّلام) فرمودند:

«رسول خدا (صلى الله عليه و آله) از هيچ چيز دنيا در شگفت نگرديد مگر از گرسنه‏ اى كه در دنيا با ترس بسر برد. (يعنى رزق دهنده را كه خداوند است، فراموش كرده و به كفايت او بندگان خويش را ايمان نداشته باشد).»(39)

«حضرت لقمان» به پسرش گفت:

«اى پسرم! دنيايت را به آخرتت بفروش كه به اندازه تمام دنيا سود می ‏برى و آخرتت را به دنيا مفروش كه در هر دو زيان می ‏بينى.»(40)

«امام مجتبى» (عليه السّلام) اين بيت شعر را زياد به كار می ‏بردند:

«اى اهل لذّتهاى دنيا، براى لذّات دنيا بقائى نيست و مغرور شدن به سايه‏ اى كه رفتنى است، ابلهى است.»(41)

«رسول اكرم» (صلى الله عليه و آله) دنيا را از حيث مغرور شدن به آن و از دست دادن آن، اين گونه تمثيل فرموده‏ اند:

«دنيا رؤيا است و اهل آن، بر آن مجازات شده، عقاب می ‏شوند.»(42)

روايت گرديده كه حقيقت دنيا براى «عيسى» (عليه السّلام) آشكار گرديده پس آن را به صورت پيره زنى بى‏ دندان يافت كه همه گونه آرايشى نموده بود! پس عيسى به پيره زن گفت: تاكنون چند شوهر اختيار كرده‏ اى؟

پيره‏ زن گفت: شماره آنها را نمی ‏دانم!

«عيسى» گفت: آيا همه تو را طلاق دادند؟

پيره زن گفت: خير، تمامی آنها را كشتم!

پس «عيسى» (عليه السّلام) فرمود:

«واى بر حال شوهران باقى مانده تو! چگونه از فرجام شوهران گذشته عبرت نمی ‏گيرند كه تو چگونه آنها را يكى پس از ديگرى كشتى و چگونه از تو واهمه نداشته، دورى نمی ‏كنند؟»(43)

«دنيا به منزله پل است، پس از آن عبور كنيد و به آبادى آن نكوشيد.»(44)

«حضرت عيسى» (عليه السّلام) فرمودند:

«دنيا به منزله گذرگاه است، پس از آن عبور كنيد.»(45)

«اميرالمؤمنين» (عليه السّلام) در نامه‏ اى به سلمان، دنيا را اين گونه تشبيه فرموده‏ اند:

«مَثَل دنيا، مثل مارى است كه تن آن نرم و زهر آن كشنده است. پس از امورى از دنيا كه تو را خوش آيد دورى كن، زيرا كه زمان اندكى با تو همراه خواهد بود و چون يقين نمودى كه دنيا زودگذر است و رهايش خواهى ساخت، غم آن را مخور و در خوشايندترين لحظات دنيا، بيشتر از آن بر حذر باش، كه دنياپرست هر اندازه كه در لذّتى، بيشتر به دنيا اعتماد نمايد و از آن برخوردار گردد، دنيا او را به جائى می ‏برد كه خوشايندش نباشد.»(46)

«رسول اكرم» (صلى الله عليه و آله) فرمودند:

«مَثَل صاحب دنيا مثل آن كس است كه در آب راه می ‏رود، آيا آن كس كه در آب راه می ‏پيمايد، می ‏تواند از تر شدن پاهاى خود جلوگيرى كند؟»(47)

«حضرت صادق» (عليه السّلام) فرمودند:

«مثل خواستار دنيا همانند كسى است كه از آب دريا می ‏آشامد، هر اندازه كه بيشتر بياشامد، تشنگى او زيادتر می ‏شود تا آنكه او را به كشتن بدهد.»(48)

و از جهت مقايسه دنيا به آخرت، «پيامبر اكرم» (صلى الله عليه و آله) فرمودند:

«نسبت دنيا به آخرت، مثل اين است كه يكى از شما انگشت خويش را در آب دريا فرو برد، آنگاه ببيند كه چه اندازه از آب را به خود گرفته است.»(49)

«امام كاظم» (عليه السّلام) فرمودند:

«لقمان به فرزند خود گفت: اى پسر! همانا دنيا دريائى ژرف است كه خلق بسيار در آن غرق شده‏ اند، پس بايستى كشتى تو در آن دريا، تقوى و ترس از خدا و بار آن ايمان و بادبان آن توكّل و بهاى آن عقل و ناخدا و راهنماى آن دانش و فرمان آن شكيبائى باشد.»(50)

«امام صادق» (عليه السّلام) به نقل از پدرشان «حضرت باقر» (عليه السّلام) فرمودند:

«مثل دنياپرست، همچون كرم ابريشم است كه هر اندازه بر خويشتن بيشتر می ‏تند، بيرون رفتن خود را ناممكن‏تر می ‏سازد، تا آنكه در پيله خويش بميرد.»(51)

استاد رو به من كرد و گفت: تو روايات مذمّت دنيا و مدح دنيا را ديدى و خواندى پس اين را بدان كه محبّت دنيا بسيار بد است ولى دنيا داشتن و مال دنيا را براى راحتى خودت و زن و زندگيت و تأمين واجب‏ النفقه‏ ات و انفاقت به فقراء و مساكين و در راه خدا صرف نمودنت بسيار خوب است. كليه انبياء و ائمّه اطهار (عليهم السّلام) دنيا و مال دنيا را داشتند ولى محبّت دنيا را نداشتند و آنچه را كه رها می ‏كردند محبّت دنيا بود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1) ــ مهمترين صفت رذيله‏ اى كه ممكن است انسان را از خداى تعالى دور كند و حتّى مايه ايجاد بخش مهمّى از صفات رذيله در روح انسان بشود، «حبّ دنيا» و «حبّ جاه و مقام» و «حبّ رياست» است و اگر چه ممكن است انسان با گذراندن مراحل هفتگانه تزكيه نفس كه در كتاب «سير الى الله» شرح داده‏ ايم، اين صفات را بتواند از خود دور كند، ولى بهتر اين است كه اين امراض روحى را مستقلاً هم معالجه نمايد تا بهتر بتواند موفّق گردد.

(2) ـ حبّ الدّنيا رأس كلّ خطيئة. (بحارالانوار / جلد 72 / صفحه 90 / حديث 62).

(3) ـ الدّنيا دار ممّر و لا دار مقرّ (نهج البلاغه، حكمت 133).

(4) ـ دار بالبلاء محفوفه (نهج البلاغه، خطبه 217).

(5) ــ خوانندگان عزيز، شما اين قسمت از كتاب و يا قسمتهاى بعدى را كه استاد بعضى از صفات رذيله را به خود نسبت داده و راه علاجش را بيان فرموده وقتى می ‏خوانيد، آيا غير از اين فكر می ‏كنيد كه او می ‏خواسته با اين روش به توضيح مطلب بيفزايد و آنها را براى خوانندگان روشن كند؟ مسلّما خير. ولى متأسّفانه بعضى از نويسندگان كه مانند عروسك كوكى هستند، با بى‏ توجّهى به حقيقت مطلب و اظهار عناد می ‏گويند: استادى كه اين همه رذائل را داشته، چگونه می ‏تواند مربّى ديگران باشد؟ غافل از آنكه مخلوق بذاته فقير است و اگر فضل خداى تعالى نباشد همه بديها را به خاطر فقرش دارد و استاد ما از اين بُعد خود را اينگونه معرّفى می ‏نمايد.

(6) ــ «انت يا مولاى كريم من اولاد الكرام و مأمور بالضّيافة و الاجارة فاضفنى و اجرنى صلوات‏ الله عليك و على آبائك الطّبين الطّاهرين». زيارت روز جمعه، مفاتيح الجنان، صفحه 120.

(7) ـ سوره انعام / آيه 32.

(8) ـ سوره توبه / آيه 38.

(9) ـ سوره يونس / آيه 7.

(10) ـ سوره يونس / آيه 24.

(11) ـ سوره لقمان / آيه 33.

(12) ـ سوره نازعات / آيات 37 تا 42.

(13) ـ زيارت جامعه كبيره.

(14) ـ فى وصية النبى صلى الله عليه و آله لعلىّ (عليه السّلام) قال: يا على انّ الدّنيا سجن المؤمن و جنّة الكافر (الرواية) (وسائل الشيعة، جلد 16 / صفحه 17 / حديث 20846 / خصال، جلد اوّل / صفحه 108 / حديث 73).

(15) ـ خرج حبيب بن مظاهر يضحك فقال له يزيد بن الحصين الهمدانى ما هذه ساعة ضحك. قال حبيب: و اىّ موضع احقّ بالسّرور من هذا؟ ما هو الاّ ان يميل هؤلاء باسيافهم فنعانق الحور. (رجال كشى، صفحه 53 و مقتل الحسين، صفحه 216).

عن ابى جعفر الثانى عن آبائه (عليهم السّلام) قال: قال على بن الحسين (عليه السّلام) لما اشتد الامر بالحسين بن على بن ابى‏ طالب نظر اليه من كان معه فإذا هو بخلافهم لأنهم كلما اشتد الأمر تغيرت ألوانهم و ارتعدت فرائصهم و وجلت قلوبهم و كان الحسين (عليه السّلام) و بعض من معه من خصائصه تشرق ألوانهم و تهدأ جوارحهم و تسكن نفوسهم فقال بعضهم لبعض انظروا لايبالي بالموت فقال لهم الحسين (عليه السّلام) صبرا بني الكرام فما الموت إلا قنطرة تعبر بكم عن البؤس والضراء إلى الجنان الواسعة و النعيم الدائمة فأيكم يكره أن ينتقل من سجن إلى قصر و ما هو لأعدائكم إلا كمن ينتقل من قصر إلى سجن و عذاب إن أبي حدثني عن رسول الله (صلى الله عليه و آله) أن الدنيا سجن المؤمن و جنّة الكافر و الموت جسر هؤلاء إلى جنانهم و جسر هؤلاء إلى جحيمهم ما كذبت ولا كذبت. (بحارالانوار / جلد 44 / صفحه 297 / حديث 2).

(16) ـ سوره جمعه / آيه 6.

(17) ـ «نعم العون على طاعة الله المال». (وسائل الشيعه، جلد 6 / صفحه 17).

(18) ـ «نعم العون على الآخرة الدّنيا». (وسائل الشيعه، جلد 12 / صفحه 17).

(19) ـ «حبّب الىّ من دنياكم ثلاث: الطّيب و النّساء و قرّة عينى فى الصّلاة».(مسند احمد، جلد3 / صفحه 128 ـ سنن نسائى، جلد 7 صفحه 61).

(20) ـ «العبادة سبعون جزء افضلها طلب الحلال». (وسائل الشيعه، جلد 12 / صفحه 11).

(21) ـ «ملعون من القى كلّه على النّاس». (وسائل الشيعه، جلد 12 / صفحه 18).

(22) ـ «الدّنيا دنياءان: دنيا بلاغ و دنيا ملعونة». (اصول كافى، جلد 2 / صفحه 317).

(23) ـ «من طلب الرّزق فى الدّنيا استعفافا عن النّاس وسيعا على اهله و تعطّفا على جاره لقى الله عزّوجلّ و وجهه مثل القمر ليلة البدر». (وسائل الشيعه، جلد 12 / صفحه 11).

(24) ـ «الكادّ على عياله كالمجاهد فى سبيل الله». (اصول كافى، جلد 5 / صفحه 88).

(25) ـ رجل قال: لأقعدنّ فى بيتى و لاصلينّ و لاصومنّ و لاعبدنّ ربّى فامّا رزقنى فسيأتى، قال: «هذا احد الثلاثة الّذين لايستجاب لهم». (وسائل الشيعه، جلد 12 / صفحه 14).

(26) ـ «انّ الله ليحبّ الاغتراب فى طلب الرّزق». (اصول كافى، جلد 5 / صفحه 88).

(27) ـ «والله انّا لنطلب الدّنيا و نحبّ ان نؤتيها، فقال عليه السّلام: تحبّ ان تصنع بها ماذا؟ قال: اعوذ بها على نفسى و عيالى و اصل بها و اتصدّق بها و احجّ و اعتمر. فقال (عليه السّلام): ليس هذا طلب الدّنيا هذا طلب الآخرة». (وسائل الشيعه، جلد 12 / صفحه 19).

(28) ـ «ليس منّا من ترك دنياه لآخرته».(من لايحضره الفقيه، جلد 2 / صفحه 51 ـ وسائل الشيعه، جلد 12 / صفحه 49).

(29) ـ «لو كانت الدّنيا تعدل عند الله جناح بعوضة ما سقى كافرا منها شربة ماء».(محجّة البيضاء، جلد 5 / صفحه 353).

(30) ـ «الدّنيا ملعونة ملعون ما فيها الاّ ما كان للهِ منها». (محجّة البيضاء، جلد 5 / صفحه 353).

(31) ـ «من احبّ دنياه اضرّ بآخرته و من احبّ آخرته اضرّ بدنياه فاثروا ما يبقى على ما يفنى».(مستدرك حاكم نيشابورى، جلد 4 / صفحه 319).

(32) ـ «حبّ الدّنيا رأس كلّ خطيئة». (محجّة البيضاء، جلد 5 / صفحه 353 ـ خصال، جلد 1 / صفحه 11).

(33) ـ «يا عجبا كلّ العجب للمصدّق بدار الخلود و هو يسعى لدار الغرور». (محجّة البيضاء، جلد 5 / صفحه 353).

(34) ـ «من اصبح و الدّنيا اكبر همّه فليس من الله فى شى‏ء و الزم الله قلبه اربع خصال همّا لاينقطع عنه ابدا و شغلاً لايتفرّغ منه ابدا و فقرا لاينال غناه ابدا و املاً لايبلغ منتهاه ابدا».(محجّة البيضاء، جلد 5 / صفحه 355).

(35) ـ «الدّنيا دار من لا دار له و لها يجمع من لا عقل له». (اصول كافى، جلد 2 / صفحه 129 ـ محجّة البيضاء، جلد 5 / صفحه 355 ـ بحارالانوار، جلد 16 / صفحه 266 / حديث 67).

(36) ـ «مالى و للدّنيا انّما مثلى و مثلها كمثل الرّاكب رفعت له شجرة فى يوم صائف فنام تحتها ثمّ راح و تركها». (اصول كافى، جلد 2 / صفحه 134).

(37) ـ «و ما اصف لك من دار من صحّ فيها ما آمن و من سقم فيها ندم و من افتقر فيها حزن و من استغنى فيها فتن، فى حلالها الحساب و فى حرامها العذاب».(محجّة البيضاء، جلد 5 / صفحه 361 ـ نهج البلاغة عبده، خطبه 80).

(38) ـ «انّما هى ستّة اشياء مطعوم و مشروب و ملبوس و مركوب و منكوح و مشموم فاشرف المطعومات العسل و هو مذقة ذباب و اشرف المشروبات الماء يستوى فيه البرّ و الفاجر و اشرف الملبوسات الحرير و هو نسج دودة و اشرف المركوبات الفرس و عليه يقتل الرّجال و اشرف المنكوحات المرأة و هى مبال والله انّ المرأة ليزيّن احسن شى‏ء منها و يراد اقبح شى‏ء منها و اشرف المشمومات المسك و هو دم الحيوان».(محجّة البيضاء، / جلد 5 / صفحه 362).

(39) ـ «ما اعجب رسول الله صلى الله عليه و آله شئ من الدّنيا الاّ ان يكون فيها جائعا خائفا».(اصول كافى، جلد 2 / صفحه 129).

(40) ـ «يا بنىّ بع دنياك باخرتك تربحهما جميعا و لاتبع اخرتك بدنياك فتخسرهما جميعا».(محجّة البيضاء، جلد 5 / صفحه 369).

(41) ـ «يا اهل لذّات دنيا لابقاء لها / انّ اغترارا بظلّ زائل حمق».(محجّة البيضاء، جلد 6 / صفحه 9 ـ بحارالانوار، / جلد 73 / صفحه 122).

 

(42) ـ «الدّنيا حلم و اهلها عليها مجازون معاقبون».(محجّة البيضاء، جلد 6 / صفحه 10).

(43) ـ «تمثّلت الدّنيا لعيسى عليه السّلام فى صورة امراة زرقاء فقال لها: كم تزوّجت؟ قالت: كثيرا، قال: فكلّ طلّقك؟ قالت: بل كلا قتلت! قال: فويح ازواجك الباقين كيف لايعتبرون بالماضين؟».(بحارالانوار، جلد 73 / صفحه 125 / حديث 120 و جلد 14 / صفحه 330 / حديث 66).

(44) ـ «الدّنيا جسر فاعبروها و لاتعمروها».

(45) ـ «انّما الدّنيا قنطرة فاعبروها».(بحارالانوار، جلد 73 / صفحه 93 ـ خصال، جلد 1 / صفحه 33).

(46) ـ «امّا بعد، فانّما، مثل الدّنيا مثل الحيّة، لين مسّها قاتل سمّها، فأعرض عمّا يعجبك فيها لقلّة ما يصحبك منها، وضع عنك همومها لما ايقنت به من فراقها و تصرّف حالاتها و كن انس ما تكون بها احذر ما تكون منها، فانّ صاحبها كلّما اطمأنّ فيها الى سرور اشخصته عنه الى محذور، او الى ايناس ازالته عنه الى ايحاش والسّلام». (نهج‏ البلاغة، جلد 5 / نامه 68 و بحارالانوار، جلد 33 / صفحه 484 / حديث 689).

(47) ـ «انّما مثل صاحب الدّنيا كمثل الماشى فى الماء، هل يستطيع الّذى يمشى فى الماء ان لاتبتلّ قدماه». (محجّة البيضاء، جلد 6 / صفحه 12).

(48) ـ «مثل الدّنيا كمثل ماء البحر كلّما شرب منه العطشان ازداد عطشا حتّى يقتله».(اصول كافى، جلد 2 / صفحه 136).

(49) ـ «ما الدّنيا فى الآخرة الاّ كمثل ما يجعل احدكم اصبعه فى اليم فلينظر بم ترجع اليه من الاصل».(محجّة البيضاء، جلد 6 / صفحه 14).

(50) ـ «يا بنىّ انّ الدّنيا بحر عميق قد غرق فيه عالم كثير، فلتكن سفينتك فيها تقوى الله وحشوها الايمان و شراعها التوكّل و قيّمها العقل و دليلها العلم و سكّانها الصّبر».(اصول كافى، جلد 1 / صفحه 16 ـ بحارالانوار، جلد 78 / صفحه 299 / قسمتى از حديث 1، وصاياى حضرت موسى بن جعفر (عليه السّلام) به هشام).

(51) ـ «مثل الحريص على الدّنيا كمثل دودة القزّ كلّما ازدادت على نفسها لفّا كان ابعد لها من الخروج حتّى تموت غمّا».(اصول كافى، جلد 2 / صفحه 134 / حديث 20 و بحارالانوار، جلد 73 / صفحه 23 / حديث 13).

 

کپی برداری با ذکر منبع اصلی و بدون تغییر در مطالب جایز می باشد.


تهیه و تنظیم:    www.khodadost.blogfa.com

منبع: کتاب گرانقدر در محضر استاد / نوشته: حضرت آیت الله استاد سید حسن ابطحی خراسانی (مد ظله العالی) / جلد اول / صفحه 26 .

إن شاء الله ادامه دارد ...


برچسب‌ها: مرض محبت به دنیا , رفع حب دنیا , روایاتی در مذمت دنیا , روایاتی در مدح مال دنیا
+  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:36  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

انبساط و انقباض(1)

او مى‏ گفت:

يك روز جوانى كه من به او خيلى علاقه داشتم و او از خانواده بسيار نجيبى بود، نزد من آمد و گفت:

چند روز است كه ايمانم به كلّى از دستم رفته و خود را آنچنان بى‏ اعتقاد به حقايق جهان هستى احساس می ‏كنم كه نزديك است منفجر شوم، از شما تقاضا دارم هر چه زودتر اين مرض روحى مرا معالجه كنيد.

من چون او را می ‏شناختم و می ‏دانستم كه دلائل علمی و عقلى و نقلى اصول اعتقادات را نمی ‏داند، يعنى در اين باره تحقيق نكرده و حتّى كتابى هم مطالعه ننموده است، به او دستور دادم كه يك دوره اصول اعتقادات را درس بگيرد و عقائد خود را از نظر علمى محكم نمايد تا شايد ايمانش به او برگردد. (در پرانتز عرض می ‏كنم كه چون استاد به معارف قرآن بسيار اهميّت می ‏داد و بلكه تنها معارف قرآن را عرفان حقيقى و واقعى می ‏دانست، راه اعتقاد به عقائد حقّه را اين گونه تصوّر می ‏فرمود. او می ‏گفت: اوّلين كارى كه بايد يك مسلمان و يا حتّى يك غير مسلمان براى رسيدن به حقايق عمل كند، اين است كه اعجاز قرآن آن گونه كه خود قرآن می ‏گويد: (اگر جنّ و انس پشت به پشت يكديگر بدهند نمی ‏توانند مثل قرآن را بياورند) براى خود ثابت كند كه اگر اين كار را بكند، خدا را با علم و قدرتش براى خود ثابت كرده و رسالت رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) را معتقد شده و مهمتر از همه محتواى قرآن را كه معجزه است و از جانب خدا است و شامل بحث معارف و خداشناسى و معادشناسى و به طور كلّى معارف و احكام اسلامى است را راهنماى اعتقادات و عقائد خود قرار داده است. بحث مفصّل مطالب فوق را در مقدّمه جلد اوّل كتاب «توضيح آيات قرآن» و كتاب «دو مقاله» ذكر نموده‏ ايم.)

او به اين دستور عمل كرد و بحمدالله استاد خوبى هم نصيبش شد.

من به استاد او گفته بودم كه بايد برنامه درسى او را صحيح تنظيم كند تا در مدّت كوتاهى اصول اعتقاداتش را ياد بگيرد و او هم به اين دستور عمل كرد و بحمدالله ناراحتى روحى او رفع شد.

 او می ‏گفت:

مرد سالخورده‏ اى كه به قول خودش سالها در رشته فلسفه و عقائد اسلامى زحمت كشيده بود و خود را از علماء متخصّص در رشته عقائد می ‏دانست، روزى به من گفت: من نمی ‏دانم چرا با اينكه دلائل زيادى در اثبات وجود خدا و سائر مسائل اعتقادى دارم، در عين حال گاهى آن چنان بى‏ ايمان می ‏شوم كه می ‏خواهم منفجر گردم، در آن وقت مثل كسى هستم كه همه اين دلائل را براى انكار اين حقايق داشته باشد؛ حالا من بايد چه كنم؟

به او گفتم: خانه دل تو ممكن است مملوّ از صفات رذيله باشد، نفست را تزكيه نكرده‏ اى. لذا وقتى ايمان را با زنجير هاى دلائل به اين خانه می ‏كشانى و او مجبور می ‏شود كه وارد خانه دل تو گردد و از طرفى با آن صفات رذيله سر سازش ندارد، با اندك غفلتى از دل تو بيرون می ‏رود و آن وقت ديگر نمی ‏توانى به آسانى ايمان را به خانه دل خود برگردانى.

درست مثل كبوترى كه شما بخواهيد او را در لانه‏ اى كه پر از حيوانات درنده است، جاى دهى. طبيعى است كه او حاضر نمی ‏شود در آنجا بماند و مستقر گردد.

بنابراين اگر بخواهى خانه دل را مقرّ ايمان قرار دهى و او را در آنجا مستقر نمائى، بايد نفست را از صفات رذيله تزكيه كنى و قلبت را از جميع خصلتهاى زشت پاك نمائى.

او می ‏گفت:

روزى خدمت مردى كه سالها در سير و سلوك بوده و حقيقتا به كمالات معنوى خوبى رسيده و وجود او مايه بهره‏ هاى معنوى فراوانى است، رفتم و از او خواستم كه گوشه ‏اى از تجربيات خود را در امور معنوى و سير الى الله براى من نقل كند.

او گفت: من در سفر وصول به كمالات روحى می ‏ديدم كه گاهى حالت انبساط عجيبى دارم، يعنى به قدرى روحيّاتم خوب است كه مانند كسى كه همه حقايق و ماوراءالطّبيعه و معنويّات را به چشم می ‏بيند، می ‏باشم. ولى گاهى هم به قدرى در انقباض قرار می ‏گرفتم و همچون كسى بودم كه در تاريكى فوق‏ العاده‏ اى قرار گرفته و حتّى جلوى پايش را هم نمی ‏بيند.

ولى در هر حال به سير معنوى و تزكيه روحم ادامه می ‏دادم و اين انبساط و انقباض را اهميّت نمی ‏دادم و در حقيقت خود را مثل مسافرى كه در اتوبوس نشسته و طىّ طريق می ‏كند و در راه گاهى به شهرها و چراغها و مناظر زيبا می ‏رسد و آنها جلب توجّهش را می ‏نمايد و گاهى هم در بيابانهاى بى‏ آب و علف و تاريك كه هيچ چيز را نمی ‏بيند، تصوّر می ‏كردم.

فراموش نمی ‏كنم كه در آن زمانها گاهى خوابهاى بسيار خوب، مكاشفات بسيار جالب، استشمام عطرهاى معنوى و حتّى مشاهداتى كه فوق‏ العاده جلب توجّه مرا می ‏كرد، داشتم. امّا استادم به من می ‏گفت: مبادا اينها تو را سرگرم كند، زيرا تا وقتى به مقصد كه همان كمالات معنوى و تزكيه نفس است نرسيده‏ اى، اينها براى تو فائده‏ اى ندارد، حتّى وقتى به اينها می ‏رسى و در عين حال می ‏بينى كه هنوز در وجودت صفات غير انسانى وجود دارد، بايد بدانى كه گاهى همينها مايه توقّف تو و يا لااقل مايه سرگرمی تو از وصول به آن مقاصد است.

و همچنين وقتى خواب نمی ‏بينى و يا مكاشفه و مشاهده‏ اى ندارى و يا در انقباض مطلقى و حتّى نشاطى در دعاء و عبادت در خود احساس نمی ‏كنى، ولى مشغول تزكيه نفسى و به سوى خدا می ‏روى، خود را مثل كسى بدان كه در بيابان تاريكى در اتوبوس نشسته و به سفرش ادامه می ‏دهد و يا مثل كسى كه از بيابان بى‏ آب و علف عبور می ‏كند و آن بيابان هيچ چيز ندارد كه او تماشا كند. و علاوه كسى كه براى به دست آوردن خوابهاى خوب و يا مكاشفات غير علمى و يا حتّى براى كرامات و غيبگوئى در سير و سلوك قرار می ‏گيرد مثل كسى است كه در هواپيما فقط براى شكلاتى كه مهماندار به مسافرين می ‏دهد بنشيند و از مسافرت مقصد اصلى را منظور نكند و اگر به او شكلات ندادند ناراحت شود.

بايد سالك الى الله بكوشد كه به انقباض و انبساط و كشف و شهود و كرامات و غيبگوئى توجّه نكند و صد درصد به فكر كمالات روحى باشد.

و بالأخره اينها يعنى اين انقباضها و انبساطها نبايد سالك الى الله را از مقصد كه همان كمالات روحى است، باز بدارد و بلكه او بايد سرش را به زير بيندازد و به سير خود دائما ادامه دهد.

او می ‏گفت:

انقباض و انبساط بر دو قسم است، گاهى اين دو حالت براى غير سالك الى الله از مردم عادى روى می ‏دهد. طبعا انقباض مربوط به گناه و انبساط مربوط به كار خوبى است كه انجام داده است، ولى براى سالك الى الله انقباض لازم است، زيرا اين دو حالت علامت حركت و سير است. اگر اين دو حالت نباشد، معلوم است كه سالك الى الله حركتى ندارد. اگر انقباض نباشد، قدر انبساط دانسته نمی ‏شود و انقباض و انبساط براى سالك الى الله كار خدا است. زيرا او می ‏فرمايد: «اَللهُ يَقْبِضُ وَ يَبْسُطُ وَ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ».(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1) ــ اين بحث را قبل از توضيح پاك كردن نفس از رذائل در اينجا آورده‏ ايم كه اگر سالك الى الله در سفر به سوى خداى تعالى حالت قبضى در خود احساس نمود، بداند چه شده و چه بايد بكند.

(2) ــ سوره بقره آيه 245.

 

کپی برداری با ذکر منبع اصلی و بدون تغییر در مطالب جایز می باشد.


تهیه و تنظیم:    www.khodadost.blogfa.com

منبع: کتاب گرانقدر در محضر استاد  / جلد اول / صفحه 22 .

إن شاء الله ادامه دارد ...


برچسب‌ها: حالت انبساط روحی , حالت قبض روحی , علت انبساط و انقباض , سیر و سلوک
+  نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ساعت 7:6  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

«مراحل سير و سلوك»

او (استاد) مى‏ گفت:

مراحل سير و سلوك و تهذيب نفس اينها است: اوّل يقظه، دوّم توبه، سوّم استقامت، چهارم صراط مستقيم است و استاد اينها را مفصلاً شرح مى‏ داد و ما آنها را در كتاب «سير الى الله» مفصلاً شرح داده‏ ايم.

و ضمنا مى‏ فرمود: اينكه مى‏ بينيد در هر نماز در سوره‏ حمد مى‏ خوانيم: «اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ» به خاطر اهميّت صراط مستقيم در سير و سلوك است.

زيرا همه مدّعيان سير و سلوك در صراط مستقيم نيستند يعنى پيرو هواهاى نفسانى مرشد و قطب و مدّعيان استادى مى‏ باشند و چون اكثر آنها منحرف‏ اند. بسيار سفارش شده كه از خدا بخواهيد تا خدا شما را در صراط مستقيم دين قرار دهد و خود قرآن صراط مستقيم را معرّفى كرده و فرموده:

«وَ اَنِ اعْبُدُونى هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ»(1) البتّه از آيات مختلف قرآن استفاده مى‏ شود كه عبادت وقتى معقول است كه طبق گفتار و دستورات پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و ائمّه اطهار (عليهم السّلام) باشد، زيرا تنها و تنها راه رسيدن به مقام خليفهة اللّهى و كمالات روحى بندگى خدا است و بندگى خدا هم ميسّر نمى‏ شود مگر از طريق گفتار و دستورات خداى تعالى و رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) و ائمّه اطهار (عليهم السّلام) و اين از امتيازات راه اهل بيت براى رسيدن به كمالات روحى است برخلاف مسلكهائى كه آنها كمالات روحى را متّكى بر رياضتهاى خود درآورده و بدعتهائى در دين مى‏ دانند.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1) ــ سوره يس / آيه 61.

(2) ــ مراحل فوق مقدّمه‏ اى براى جهاد با نفس و مرحله عبوديّت است كه اگر كسى بتواند اين هفت مرحله يعنى: مرحله يقظه و مرحله توبه و مرحله استقامت و مرحله صراط مستقيم و مرحله محبّت به خدا و مرحله جهاد با نفس و مرحله عبوديّت را كه مراحل تزكيه نفس‏ اند صحيح و كامل بگذراند، با تجربه‏ اى كه ما داشته‏ ايم، يعنى بوسيله اين مراحل صدها نفر از همه صفات رذيله پاك شده‏ اند، صد درصد از آن سياهى كه در روح بوجود آمده بود و در بالا آنها را يادآورى كرده‏ ايم، پاك مى‏ گردد و حتّى يك نقطه تاريك در روح و نفس او باقى نمى‏ ماند.

کپی برداری با ذکر منبع اصلی و بدون تغییر در مطالب جایز می باشد.


تهیه و تنظیم:    www.khodadost.blogfa.com

منبع: کتاب گرانقدر در محضر استاد  / جلد اول / صفحه 20 .

إن شاء الله ادامه دارد ...


برچسب‌ها: مراحل صحیح تزکیه نفس , سیر و سلوک های انحرافی , تزکیه نفس در صراط مستقیم , پاک کردن روح در طریق اهل بیت علیهم السلام
+  نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:50  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

تاريكيهاى روح و صفات رذيله آن (قسمت سوم)

او مى‏ گفت:

در اينجا آن جلسه بهم خورد و آن چهار چيزى را كه آن شخص از هم جدا كرده بود،(1) باز به هم متّصل شد. ولى من خدا را شكر كردم كه لطف الهى شامل حال من گرديده بود و روح و نفس و حقائقى را در اين باره شناخته و وجدان كرده بودم و حالت يقظه و بيدارى از خواب غفلت به من دست داده بود.

و من بعدها كه به آيات قرآن و روايات مراجعه كردم، به وضوح ديدم كه حقيقت غير از اين نبود.(2)

لذا بعد از آن روز تمام توجّهم را به آن دود سياهى كه وارد روحم شده بود داده بودم و مى ‏خواستم به هر وسيله‏ اى كه شده، كم‏ كم او را از وجودم بيرونش كنم تا بتوانم سير الى الله را ادامه دهم و به وصل كامل برسم، ولى در اين بين متحيّر بودم كه از كجا شروع كنم و چگونه اين صفات رذيله را كه قلب و روحم را سياه كرده از خود بيرون نمايم، تا آنكه يك شب قرآن مى‏ خواندم و از كلام الهى استمداد مى‏ كردم كه به اين آيات رسيدم:

«يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللهَ اِنَّ اللهَ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ* وَ لاتَكُونُوا كَالَّذينَ نَسُوا اللهَ فَاَنْسيهُمْ اَنْفُسَهُمْ اُولئِكَ هُمْ الْفاسِقُونَ* لايَسْتَوِى اَصْحابُ النّارِ وَ اَصْحابُ الْجَنَّةِ اَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفائِزُونَ* لَوْ اَنْزَلْنا هذَا الْقُرْانَ عَلى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعا مُتَصَدِّعا مِنْ خَشْيَةِ اللهِ وَ تِلْكَ الاَْمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ* هُوَ اللهُ الَّذى لااِلهَ اِلاّ هُوَ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحيمُ* هُوَاللهُ الَّذى لااِلهَ اِلاّ هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزيزُ الْجَبّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحانَ اللهِ عَمّا يُشْرِكُونَ هُوَاللهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الاَْسْماءُ الْحُسْنى يُسَبِّحُ لَهُ ما فِى السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ هُوَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ».(3)

اين آيات را چند مرتبه براى آنكه در آنها بهتر تدبّر كنم خواندم و از طرفى چون مى‏ دانستم كه از «ائمّه‏ اطهار» (سلام الله عليهم اجمعين) نقل شده كه هر كس هر آيه و سوره‏ اى از قرآن را براى هر حاجتى كه دارد بخواند، حاجتش برآورده مى‏ شود،(4) من اين آيات را براى همين حاجت خواندم و از خدا خواستم كه مرا از اين تاريكيها و از اين سياهيها كه در روحم وارد شده نجات دهد.

ناگاه باز همان حالت جدا شدن روح از بدن و جدا شدن آن سياهى از روحم به من دست داد، ولى اين دفعه كه پس از ماهها انتظارش را مى‏ كشيدم، آن را به آسانى از دست ندادم و خودم آن سياهى را به آزمايشگاه بردم تا ببينم او چيست؟ و جنس اين رنگ سياه از چيست؟

خوش بختانه در همان آزمايش اوّل تمام وجودش را شناختم و متوجّه شدم كه از چه راهى مى‏ توانم آن را به كلّى از بين ببرم.

وقتى او را آزمايش كردم، ديدم سر تا پايش جهل و نادانى است. بنابراين طبيعى بود كه جهل را مى‏ توان با علم بر طرف كرد.

توضيح آنكه آن سياهى كه در روح من بود در اثر بى‏ توجّهى به مطالبى كه در عالم ارواح از مكتب اهل بيت (عليهم السّلام) ياد گرفته بودم و فراموشم شده بود، بوجود آمده بود. لذا نادانى و فراموشى جاى دانائى و علم را گرفته بود، بر همين اساس، شرارت جاى خير و كفر جاى ايمان را پر كرده بود.

بنابراين اگر من مى‏ توانستم ايمانم را محكم كنم، طبيعى بود كه كفر و كم‏ كم شرارت را از خود بيرون كرده بودم و يك مقدار از آن سياهى را از روحم برطرف نموده بودم.

و لذا باز به فكر چاره‏ جوئى براى رفع اين تاريكى افتادم و مايل بودم هر چه زودتر بتوانم اين سياهى را از وجودم برطرف كنم، امّا نمى‏ دانستم كه اين كار چقدر مشكل است، سالها طول كشيد و رياضتهاى زيادى كشيدم و من به وسائل مختلف متوسّل مى‏ شدم.

مثلاً گاهى دلائل علمى اثبات وجود خدا را مطالعه مى‏ كردم و گاهى به آيات آفاق و انفس(5) دقيق مى‏ شدم و گاهى ساعتها در ريزه‏ كاريهاى جهان آفرينش بخصوص در ارتباط با گياهان و حشرات و شعور حيوانى كه در آنها بود و كيفيّت خلقت آنها فكر مى‏ كردم. اگر چه همه‏ اينها در تقويت ايمانم مؤثر بود، ولى دلم آرام نمى‏ گرفت و پس از آن همه زحمت، تازه ايمان موقّتى پيدا كرده بودم، يعنى اين سياهى از اين به بعد كم و زياد مى‏ شد، گاهى ايمانم قوّت پيدا مى‏ كرد و دلم آرام مى‏ گرفت و گاهى كفر و جهل سر تا پاى وجودم را احاطه مى‏ كرد و تمام وجودم شرارت و بدى مى‏ شد، بالأخره ايمان مستقرّى نداشتم و اين خود بيشتر از سابق اسباب زحمت شده بود، زيرا وقتى ايمانم از بين مى‏ رفت نبودنش را بيشتر احساس مى‏ كردم و بيشتر مرا در طوفان و ناراحتى قرار مى‏ داد، امّا در عين حال خوشحال بودم كه براى ايمانم در دلم لانه‏ اى ساخته‏ ام و ايمان مانند كبوترى كه قدم در لانه‏ تازه مى‏ گذارد و هنوز به آن لانه عادت نكرده و بلكه چون در آن لانه جانوران موذى را مى‏ بيند (كه منظورم همان سياهيها است) از اقامت در آن مى‏ ترسد و فرار مى‏ كند، مى‏ باشد.

پس بايد لانه‏ دل را بررسى كنم و علّت عدم استقرار ايمان را در آن پيدا كنم تا شايد ايمانم در آن مستقر شود.

امّا متأسّفانه وقتى به روحم، به نفسم، به خودم و به اصطلاح به لانه‏ ايمانم مراجعه كردم، ديدم در آن جانوران زيادى بودند كه من آنها را براى تو اسم مى‏ برم و حتما يا همه‏ آنها و يا تعدادى از آنها در تو هست و به همين جهت ايمانت مستقر نيست و بايد آنها را از بين ببرى و هر يك به سهم خود در تشديد آن تاريكى و سياهى در روح، مؤثر است.

آنها عبارت بودند از:

«محبّت به دنيا، رياست‏ طلبى، ظلم به همنوع، نفاق، ناسپاسى، بى‏ مهرى نسبت به همنوع، عجله، كبر و عجب، سستى و نداشتن محبّت، شهرت‏ طلبى، حقد و حسد، بخل، خيانت، بى‏ حيائى، اسراف، حرص، طمع، قساوت، شهوت رانى، نمّامى، پست‏ طبعى، انتقام‏ جوئى، كم‏ صبرى، انكار و لجاجت، دروغ، فقر ذاتى در مقابل مردم و پست‏ طبعى، دشمنى نسبت به مردم، تفاخر و نداشتن تواضع».(6)

البتّه همه‏ اين صفات را من نداشتم، زيرا محيط زندگى و تربيت خانوادگى من خيلى از اين صفات را از من پاك كرده بود و يا بهتر بگويم، نگذاشته بود كه آنها در من بوجود بيايد، ولى من خيلى از اينها را هم داشتم، بخصوص محبّت دنيا و شهرت و رياست‏ طلبى كه تار و پود زندگى مرا به باد مى‏ داد و همين صفات بود كه سياهى غليظى در روح من بوجود آورده بود. ولى به بركت خاندان عصمت (عليهم السّلام) و توسّل به آنها و كمك استادم شروع به پاكسازى روحم از اين آلودگي ها كردم و بحمدالله موفّق هم شدم.(7)

و به يارى خدا تجربيّات خودم را براى تو مى‏ گويم تا تو هم إن شاء الله موفّق شوى.(8)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) ــ يعنى بدن و روح و سياهى و روح نباتى.

(2) ــ على (عليه السّلام) مى‏ فرمايد: «عجبت لمن يجهل نفسه كيف يعرف ربّه» يعنى تعجّب مى‏ كنم از كسى كه روح و نفس خود را نشناخته، چگونه ممكن است خدا را بشناسد؟ پس لازم است انسان روح و نفس خود را بشناسد. (غرر الحكم / صفحه‏ 233 / حكمت 4659)

(3) ـ سوره‏ حشر / آيه‏ 19 تا آخر سوره.

(4) ــ عن الحسن بن على (عليهما السّلام): من قرأ القرآن كانت له دعوة مجابة إمّا معجّلة و إمّا مؤجّلة. (بحارالانوار / جلد 89 / صفحه‏ 204 / حديث 31 / و جلد 90 / صفحه‏ 313 / و مستدرك الوسائل / جلد 4 / صفحه‏ 260 / حديث 4642 ـ 8).

(5) ــ منظور از انفس نشانه‏ هائى است كه خداى تعالى در وجود خود انسان براى اثبات وجود خودش قرار داده و منظور از آفاق نشانه‏ هائى كه خداى تعالى در خلقت آسمانها و زمين و نظم عجيب عالم قرار داده است كه در آيه‏ 53 سوره‏ فصّلت اشاره به همين معنى فرموده كه مى‏ گويد: «سَنُريهِمْ اياتِنا فِى الاْفاقِ وَ فى اَنْفُسِهِمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ اَنَّهُ الْحَقُّ اَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ اَنَّهُ عَلى كُلِّ شَىْ‏ءٍ شَهيدٌ».

(6) ـ روايت جنود عقل و جهل مفصّل است. اصول كافى / جلد اوّل / صفحه‏ 14.

(7) ــ خوانندگان عزيز توجّه داشته باشيد كه اين كتاب بر اساس احاديث و روايات و قرآن مجيد نوشته شده و به هيچ وجه مكاتيب فلسفى و سخنان دانشمندان متصوّفه در آن مورد توجّه واقع نشده است، زيرا همه‏ علماء و دانشمندان مسلمان بخصوص شيعيان كه كتابهاى مرا به زبانهاى مختلف خوانده‏ اند، مى‏ دانند كه من كوشش كرده‏ ام از افكار متصوّفه هيچ گونه استفاده نكنم و صراط مستقيم را فقط در كلمات خداى تعالى و معصومين (صلوات الله عليهم اجمعين) بدانم. امّا چون اظهار عقيده آزاد است و دوران قرون وسطائى سپرى شده و تفتيش عقايد ممنوع است و شاعر گفته:

تو سخن را نگر كه حالش چيست                   بر گزارنده‏ سخن منگر
و قرآن فرموده: «اَلَّذينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ اَحْسَنَهُ اُولئِكَ الَّذينَ هَديهُمُ اللهُ وَ اُولئِكَ هُمْ اُولُوا الْأَلْبابِ» (سوره‏ زمر / آيه‏ 18) و امام (عليه السّلام) فرموده: «انظر الى ما قال ولاتنظر الى من قال» (غررالحكم / صفحه‏ 58 / حكمت 612) من آنچه در اين كتاب مى‏ نويسم، بر اساس مبانى تصوّف و فلسفه نبوده بلكه دقيقا آنچه را كه از مذاق پاك اهل بيت پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله) استفاده مى‏ شده نوشته‏ ام. ما در اين كتاب پيرو علماء بزرگى همچون شيخ طوسى و علاّمه‏ حلّى و علاّمه‏ مجلسى و مراجع بزرگ تقليد تا استاد بزرگوارمان حضرت آية الله بروجردى (رضوان الله تعالى عليه) بوده‏ ايم و اميدواريم بر اين عقيده و روش تا آخر عمر باقى باشيم.

(8) ــ دوستان عزيز كوشش كنيد به آنچه تا اينجا نوشته‏ ام توجّه نمائيد كه كليد همه‏ موفقيّت ها در توجّه به نكاتى است كه من با قلم ساده در اين قسمت نوشته‏ ام. زيرا اگر اهميّت ندهيد، ممكن است شيطان وسوسه‏ هاى مختلفى بكند. مثلاً اين استاد كيست؟ يا كسى كه اين همه صفات رذيله داشته چگونه ممكن است پاك شود و مشمول «قد افلح من زكّيها» گردد و آيا اينها راست است يا دروغ و چگونه ممكن است مطالب عرفانى و علمى اين گونه ساده نوشته شود كه حتّى من هم بفهمم و... اين افكار اگر در شما بوجود آيد، شيطان خودتان را وسوسه كرده و از راه خدا باز داشته است و اگر كسى اين حرفها را به شما بگويد او سدّ راه خدا شده و نگذاشته چكيده‏ احاديث و روايات و مطالب اسلامى را بفهميد و عمل كنيد. اعاذنا الله و ايّاكم.

کپی برداری با ذکر منبع اصلی و بدون تغییر در مطالب جایز می باشد.


تهیه و تنظیم:    www.khodadost.blogfa.com

منبع: کتاب گرانقدر در محضر استاد  / جلد اول / صفحه 14 .

إن شاء الله ادامه دارد ...


برچسب‌ها: تاریکی های روح , صفات رذیله , تزکیه نفس , شناخت روح
+  نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:58  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

تاريكيهاى روح و صفات رذيله آن (قسمت دوم)

او مى ‏گفت:

من در آن حال به آن سياهى كه از روحم جدا شده بود، دقيق شدم. ديدم به قدرى كثيف است كه قابل تصوّر نيست.

آن سياهى عينا مانند صورت زشت شيطان بود كه يك شب او را با همين حالت ديده بودم.

يعنى يك شب در اوائل جوانى در خانه‏ خلوتى در اطاق تنهائى خوابيده بودم و زن جوانى در اطاق ديگر، او هم تنها خوابيده بود.

ناگهان متوجّه شدم كه شخصى مرا بيدار مى‏ كند، نمى‏ دانم بيدار شده بودم يا بين خواب و بيدارى بودم كه ديدم يك موجودى شبيه به انسان ولى مثل دود سياه با قيافه‏ بسيار خائنانه مرا به طرف خيانت دعوت مى‏ كند. من از ترس به خود لرزيدم و فريادى كشيدم و بيهوش شدم.

حالا مى ‏فهمم كه اين تصوير صورت شيطانى داشته كه در روح شفّاف و پر نور من منعكس شده و همان خصوصيّاتى كه آن شيطان داشته، حالا در روح من بوجود آمده است.

پس همان طورى كه آن شخص مى‏ گفت، من بايد آن تصوير شيطانى يعنى آن سياهى را از خود دور كنم و الّا من هم مثل شيطان كه به خاطر جهلش، به خاطر خيانتش، به خاطر كبر و خودخواهيش و بالأخره به خاطر صفات زشتش از درگاه پروردگار مطرود شد و تا روز قيامت ملعون گرديد و در جهنّم مخلّد شد، من هم ملعون و مطرود و مخلّد در آتش خواهم بود.

لذا تصميم گرفتم با برنامه‏ اى كه براى تو آنها را خواهم گفت، آن ظلمت و سياهى را از روحم جدا كنم. يعنى اوّل قطعه قطعه ی آن سياهى را بشناسم و سپس روحم را از آنها تصفيه و تزكيه كنم و به مقام ارزندۀ معنوى برسم.

او مى‏ گفت:

من دقّت مى‏ كردم كه اين كثيفى و سياهى بيشتر از كجا در روحم ايجاد شده ناگهان متوجّه شدم كه در دوران كودكى كه عقل و ايمانم آن قدر نبود كه بتوانم براى خدا و شناخت حقيقت گناه(1) و صفات رذيله، از آنها صرف‏نظر كنم و دائما خود را به كثافات و اخلاق رذيله گرفتار مى‏ كردم، مثلاً به اسباب بازي هايم محبّت شديدى داشتم و اين محبّت وسيله‏ حرص و طمع و محبّت دنيا و تكبّر و خودخواهى و حسادت مى‏ شد و چون كودك بودم آنها مانند نقش در حجر در وجودم ثبت مى‏ گرديد(2) و هيچ رادع و مانعى برايش نبود و لذا لازم است كه هر كس به حدّ تكليف مى‏ رسد اوّل عقائدش را درست كند و سپس به پاك كردن روح و نفسش بپردازد والاّ محال است بتواند رستگار شود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1)ــ انسان اگر بخواهد از گناهان پاك باشد بايد يا آنچنان خدا را بشناسد كه او را در مقابل خود حاضر بداند و يا بايد حقيقت گناه را بشناسد، چنانكه انسان وقتى ضرر «زهر» را دانست، به هيچ وجه آن را نمى‏ خورد.

(2)ــ عن اميرالمؤمنين (عليه السّلام): «العلم فى الصغر كالنقش فى الحجر»، («كنزالفوائد» / تأليف علاّمه‏ كراجكى / جلد 1 / صفحه‏ 319 / و «الطرائف» / تأليف سيّد بن طاووس / جلد 2 / صفحه‏ 514).

کپی برداری با ذکر منبع اصلی و بدون تغییر در مطالب جایز می باشد.


تهیه و تنظیم:    www.khodadost.blogfa.com

منبع: کتاب گرانقدر در محضر استاد  / جلد اول / صفحه 13 .

إن شاء الله ادامه دارد ...


برچسب‌ها: تاریکی های روح , صفات رذیله , تزکیه نفس
+  نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:32  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

تاريكيهاى روح و صفات رذيله ‏ آن

او مى‏ گفت:

سالها در فكر بودم كه من چه هستم؟ و از چه ساخته شده؟ و از چه چيزهائى تركيب گرديده‏ ام؟(1)

يك روز مى‏ ديدم، شخصى پشت ميز تشريحى ايستاده و مرا كنار ميزش آورده و مى‏ گويد: مى‏ خواهم تو را تشريح كنم تا ببينى از چه ساخته شده‏ اى و چه هستى. من هر چه خواستم از دست او فرار كنم، مثل آنكه از خود اراده‏ اى نداشتم و هر چه كردم موفّق به فرار از دست او نشدم.

بالأخره مرا روى ميز تشريح گذاشت و با چاقوئى كه در دست داشت، مرا به دو بخش تقسيم كرد. من آنجا احساس درد نكردم، ولى ناگهان متوجّه شدم كه من سه چيز هستم:

اوّل «بدن» همانكه وقتى انسان مى ‏ميرد، به ظاهر و در مقابل چشم مردم دنيا باقى مى‏ ماند، يعنى گوشت و پوست و استخوان و خون؛ آن شخص بدنم را كنارى انداخت، مثل كسى كه به او اصلاً كارى ندارد.

دوّم «روح نباتى» آن هم با كنار انداختن بدن به كنارى افتاد، اين روح تنها اسمش روح است، استقلال ندارد، تا بدن سالم است، اين روح با او هست، يعنى از وقتى كه انسان در رحم، نطفه‏ اش منعقد مى‏ شود، اين روح در او ايجاد مى‏ گردد و تا زمانى كه مى‏ ميرد، آنى اين روح از بدن انسان جدا نمى‏ شود و وقتى هم كه انسان مُرد، اين روح ديگر وجود مستقلّ خارجى ندارد.

سوّم «روح» يعنى خود ما، حقيقت ما، همان چيزى كه وقتى ما به خواب مى‏ رويم و يا بيهوش مى‏ شويم، در بدن از فعاليت مى‏ افتد. يعنى در حال خواب اثرى وجودى در بدن ندارد.

و خلاصه آن روحى كه در ما در حال بيدارى هست و در حال خواب نيست، آن را مى‏ گويم.(2)

بالأخره آن شخص آن روح را (يعنى من را) در دست گرفت و به من گفت: تو اين هستى، حقيقت تو اين است.

آن دو چيز ديگر انگل تو بودند، موقّت بودند، براى انجام كارهائى كه در دنيا بايد انجام دهى، بطور موقّت به تو داده‏ اند. بيا تا بر سر اين روح كار كنيم و ببينيم او در چه وضعى است.

من به آن روح (يعنى به خودم) نگاه كردم، ديدم روح چيزى است شبيه به بدنم، عينا مثل آنكه شما شيشه‏ اى را كه آبش يخ زده باشد شكسته باشيد و يخ قالبى او سالم مانده باشد.(3)

من به روح خودم دقيق‏تر شدم، ديدم مثل آنكه لايه‏ ى سياهى از دود سراسر وجود روحم را گرفته است، خوب معلوم است كه اين دود سياه با آن بخار منوّر كه خود روح بود، مخلوط شده و او را از نورانيّت انداخته است.

آن شخص كه عهده‏ دار «ميز تشريح» بود، با يك اشاره دستور داد كه اين دود از آن روح جدا شود. او هم اطاعت كرد و جدا شد و من بعد از اين تجزيه وقتى به روح نگاه كردم، به قدرى آن را شفّاف و زيبا ديدم كه مبهوت شدم.

آن شخص به من گفت: حالا حقيقت تو اين است، روز اوّل خدا اين را به نام تو خلق كرد، تو اين هستى، آن بدن و آن روح نباتى و آن سياهى كه من او را از روح تو بيرون كشيدم، هيچ كدام جزء وجود واقعى تو نيستند.

زيرا بدنت را بعدا به تو داده‏ اند كه بتوانى از لذائذ دنيا به وسيله‏ آن بهره‏ مند شوى و به وظائفى كه از طرف خدا به تو محوّل مى‏ شود و ناگزير بايد بوسيله‏ بدن، بعضى از آنها را انجام دهى، عمل كنى.(4)

علاوه بر اينها همه روزه و بلكه لحظه به لحظه سلولهاى بدنت از بين مى‏ روند و از تغذيه‏ اى كه مى‏ كنى، سلولهاى جديدى بوجود مى‏ آيند. يعنى در حقيقت بدنت مثل نهر آبى به سوى فنا و از بين رفتن جارى است و اگر چند روز از راه تغذيه آن را جبران نكنى، بدن ضعيف مى‏ شود و كم‏ كم از بين مى‏ رود، پس اين بدن آن قدر ارزش ندارد كه فكرش را بكنى.

امیرالمؤمنین (علیه السلام) مى‏ فرمايد: تعجّب مى‏ كنم از كسى كه اوّلش نطفه است و آخرش لاشه‏ گنديده است و در اين بين حامل عذره است چگونه تكبّر مى‏ كند.(5)

يعنى بدبخت آن كسى است كه فقط به بدنى كه اوّلش نطفه و پايانش لاشه‏ گنديده است توجّه داشته باشد و همه چيز را همان بداند و تكبّر كند.

توضيح اينكه ممكن است بعضى از دانشمندان مطالب فوق را با مسأله‏ حركت جوهرى متضاد فرض كنند ولى ما در اين كتاب تنها و تنها به آيات قرآن و سخنان پيشوايان اسلام (عليهم السلام) توجّه داريم و با همه‏ مشكلات و هجوم هاى مخالفين، به يارى خدا تصميم گرفته‏ ايم كه از نظرات آنها آن هم در خصوص مطالبى كه از نظر ما پنهان است و در آيات قرآن و روايات به وضوح گفته شده، پيروى كنيم و نگذاريم افكارمان به مطالب غير آنها متوجّه شود.

و امّا روح نباتى كه فقط براى زنده نگه داشتن همان بدن است، ارزشش خيلى كمتر از خود بدن خواهد بود. زيرا كار او رساندن مواد غذائى به سلولهاى بدن است و بالأخره آن چنانكه گياهان را همين روح زنده نگه مى‏ دارد و مايه‏ رشد و نموّ آنها مى‏ شود، همچنان بدن انسان را هم همين روح زنده نگه مى‏ دارد و لذا اسمش را روح نباتى يا روح گياهى گذاشته‏ اند.

و آن سياهى كه من از روح تو بيرون كشيدم، در حقيقت آلودگي هائى است كه انسان در عالم «ذر» و اين دنيا يا به خاطر انتخاب خود و يا به خاطر آلوده بودن محيط زيست، در روح خود بوجود آورده است كه بايد آن را تزكيه كنى و عمده‏ كار تو در دنيا همين است.

واضحتر بگويم: اين سياهى، اين ظلمت، اين تاريكى را تو به خاطر ندانم كاري هايت و توجّه زيادت به دنيا و تحت تأثير شيطان قرار گرفتنت در خودت بوجود آورده‏ اى و در دنيا تنها كارت اين است كه اين ظلمت را از خود دور كنى و ضمنا اين را بدان كه اين سياهى اگر فعلاً در وجودت از روحت فعّالتر نباشد، كمتر نخواهد بود، زيرا هر مقدار روحت و عقلت براى سعادتت فعاليت مى‏ كند، اين سياهى كه وقتى در روحت پيدا شد، بعضى نامش را «نفس امّاره‏ بالسّوء» و بعضى اسمش را روح حيوانى مى‏ گذارند، براى بدبخت كردنت فعاليت مى‏ نمايد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 

(1) ــ خوانندگان عزيز، مبانى در اعتقادات و اخلاق و تزكيه‏ نفس بين علماء مختلف است. جمعى كه در گذشته زياد نبودند و صد درصد در انزوا بودند، اعتقادات خود را از فلسفه‏ مشّاء و اشراق و تصوّف مى‏ گرفتند. ولى اكثر علماء دين، اعتقادات خود را از دلائل عقلى با راهنمائى قرآن و روايات اتّخاذ مى‏ كردند و هر دسته‏ اى به طرف مقابل خود حملاتى و بحث و مباحثه‏ اى با هم داشتند و به هيچ وجه اين گفتگوها جنبه‏ سياسى به خود نمى‏ گرفت. ولى متأسفانه در زمان ما اين بحثها گاهى جنبه‏ سياسى به خود مى‏ گيرد و اگر قدرت در هر طرف باشد، طرف مقابل را اذيّت و آزار مى‏ دهند.

(2) ـ عن ابى جعفر الثّانى (علیه السلام): ....نعم اما الرجل اذا نام فانّ روحه يخرج مثل شعاع الشّمس فيتعلق بالرّيح و الرّيح بالهواء فاذا اراد الله ان ترجع جذب الهواء الرّيح و جذب الرّيح الرّوح فرجعت الى البدن فاذا اراد الله ان يقبضها جذب الهواء الرّيح و جذب الرّيح الرّوح فقبضها. (بحارالانوار، جلد 58 ، صفحه‏ 39 ، حديث 9).

(3) ـ باسناده عن يونس بن ظبيان عن ابى عبدالله (علیه السلام): قال فاذا قبضه الله عزّوجل صير تلك الرّوح فى قالب كقالبه فى الدّنيا فيأكلون و يشربون فاذا قدّم عليهم القادم عرفوه بتلك الصورة الّتى كانت فى الدّنيا. (بحارالانوار، جلد 58 ، صفحه‏ 50 ، حديث 30 ـ كافى، جلد 3 ، صفحه‏ 245).

(4) ـ عن عبدالله بن الفضل الهاشمى قال: قلت لابى عبدالله (علیه السلام): لاىّ علة جعل الله عزّوجل الارواح فى الابدان بعد كونها فى ملكوته الاعلى فى ارفع محلّ؟ فقال (علیه السلام): انّ الله تبارك و تعالى علم انّ الأرواح فى شرفها و علوّها متى ما تركت على حالها نزع اكثرها الى دعوى الربوبيّة دونه عزّوجلّ فجعلها بقدرته فى الابدان الّتى قدّر لها فى ابتداء التّقدير نظرا لها و رحمة بها و احوج بعضها الى بعض و علق بعضها على بعض، و رفع بعضها على بعض و رفع بعضها فوق بعض درجات و كفى بعضها ببعض و بعث اليهم رسله، و اتخذ عليهم حججه مبشّرين و منذرين ـ يأمرون بتعاطى العبوديّه و التواضع لمعبودهم بالانواع الّتى تعبّدهم بها و نصب لهم عقوبات فى العاجل و عقوبات فى الاجل ـ و مثوبات فى العاجل و مثوبات فى الآجل ليرغّبهم بذلك فى الخير و يزهدهم فى الشّر و ليذلّهم بطلب المعاش و المكاسب، فيعلموا بذلك انّهم بها مربوبون و عباد مخلوقون، يقبلوا على عبادته فيستحقّوا بذلك نعيم الابد و جنّة الخلد ـ و يامنوا من النزوع الى ما ليس لهم بحقّ.

ثمّ قال (علیه السلام): يا ابن الفضل! انّ الله تبارك و تعالى احسن نظرا لعباده منهم لأنفسهم، ألاترى انّك لاترى فيهم الاّ محبّا للعلوّ على غيره حتّى انّه يكون منهم لمن قد نزع الى دعوى الربوبيّة و منهم من نزع الى دعوى النبوّة بغير حقّها، و منهم من نزع الى دعوى الامامة بغير حقّها و ذلك مع ما برون فى انفسهم من النقص و العجز و الضعف و المهانة و الحاجة و الفقر و الآلام و المناوبة عليهم و الموت الغالب لهم و القاهر لجميعهم ـ يا ابن الفضل انّ الله تبارك و تعالى لايفعل بعباده الاّ الأصلح لهم و لايظلم النّاس شيئا و لكنّ النّاس أنفسهم يظلمون. (علل الشرايع جلد اوّل صفحه‏ ى 15 و 16 بحارالانوار جلد 58 صفحه‏ ى 133 حديث 6).

(5) ــ عن اميرالمؤمنين (علیه السلام): عجبت لابن آدم اوّله نطفه و آخره جيفه و هو قائم بينهما وعاء للغائط ثمّ يتكبّر. (بحارالانوار، جلد 70 ، صفحه‏ 234 ، حديث 33).

 

کپی برداری با ذکر منبع اصلی و بدون تغییر در مطالب جایز می باشد.


تهیه و تنظیم:    www.khodadost.blogfa.com

منبع: کتاب گرانقدر در محضر استاد (تألیف: حضرت آیت الله استاد سید حسن ابطحی) / جلد اول / صفحه 8 .

إن شاء الله ادامه دارد ...


برچسب‌ها: تاریکی های روح , صفات رذیله , روح نباتی , شکل روح
+  نوشته شده در  شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:27  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

با عرض سلام خدمت شما دوستان عزیز و تشکر از شما بخاطر اینکه پایگاه خدادوست را برای مطالعه مطالب ناب و مفید انتخاب کرده اید. از این پس ما قصد داریم إن شاء الله مطالب ناب و مفیدی در مورد درمان صفات رذیله حیوانی و شیطانی و نحوه درمان آنها در این پایگاه قرار بدهیم و پس از آن در مورد کمالات روحی إن شاء الله مطالب قرار خواهد گرفت. امید است که از این مطالب بهره معنوی کافی را ببرید و افراد گمراه و معصیتکار و آلوده به صفات رذیله با خواندن این مطالب که از کتاب ارزشمند «در محضر استاد» نوشته شده است و تمامی آن طبق آیات و روایات است و اسناد آن هم تا جایی که ممکن باشد ذکر خواهد شد از خواب غفلت بیدار شوند و از گناهان گذشته شان توبه کنند و به سوی خدای مهربان باز گردند، خود را از صفات رذیله در سایه الطاف اهل بیت (علیهم السلام) پاک کرده و به انس با پروردگار توفیق یابند و با توسل به خاندان عصمت و طهارت (علیهم السلام) و اراده قوی به کمالات روحی برسند به خواست پروردگار. 

در محضر استاد:

روزگارى بود، جوان بوديم، استاد خوبى داشتيم، چقدر مهربان بود، هر چه از او سؤال مى‏ كرديم جواب مى‏ داد، قصّه‏ هاى خوبى برايمان مى‏ گفت، چشمش باز بود و حقايق را با چشم دل مى‏ ديد، از عالم ارواح برايمان خيلى حرف مى‏ زد، موجوديّت و صفات روح را شناخته بود و حالات آن را توضيح مى‏ داد، دستش به دست نور مقدّسى بود و حقايق را مى‏ ديد و براى ما نقل مى‏ كرد، وقتى با او مى‏ نشستيم روحمان پرواز مى‏ كرد، عشق و علاقه ‏مان به خدا زياد مى‏ شد.

خودمان را در محضر خدا و «پيغمبر اكرم» (صلى الله عليه و آله) و «ائمّه‏ اطهار» (عليهم السلام) مى‏ ديديم، هيچگاه دست از پا خطا نمى‏ كرديم، واجبات را انجام مى‏ داديم و محرّمات را ترك مى‏ كرديم، او دست نوازش به سر ما مى‏ كشيد و با كمال محبّت ما را تربيت مى‏ كرد.

هميشه غمخوار ما بود و نمى‏ گذاشت كوچكترين ناراحتى در زندگى معنوى داشته باشيم.

حالا دوباره در اين كتاب مى‏ خواهم به ياد «محضر استاد» و لذّتهائى كه از آن برده‏ ام ساعتها سرگرم باشم، شايد باز همان حالات و همان عشق و علاقه تجديد شود و درهاى رحمت الهى به رويم باز گردد و شما خوانندگان محترم هم از آن بهره برداريد و راه و روش بدست آوردن كمالات روحى را از محضر استاد ما تعليم بگيريد.

اين استاد كيست و كجا است؟

شما از او چه مى‏ خواهيد؟ جز آنكه مايليد مطالب علمى و اخلاقى و روحى و معنوى او را ياد بگيريد و عمل كنيد.

اين را كه من براى شما مى‏ نويسم؛ اگر بدن اين استاد در مقابل چشم شما ظاهرا نباشد، چه مى‏ شود؟(1)

اصلاً فرض كنيد استادى در كار نبوده و من مى‏ خواسته‏ ام حقايق عاليه‏ روحى را با اين روش، بهتر در اختيار شما بگذارم، تا خوب متوجّه مطالب بشويد و حقيقت را دريابيد؛ عيبى دارد؟ فكر نمى‏ كنم.

خيالتان راحت باشد، هيچ اشكال شرعى و عرفى ندارد.

پس فكرتان را به اصل مطالب متوجّه كنيد تا حقيقت تزكيه‏ نفس و معارف عاليه‏ اسلامى را كه خيلى دقيق است و من خيلى زحمت كشيده‏ ام كه آن را ساده نوشته‏ ام، درك كنيد.

ضمنا در اين كتاب از اين استاد فقط به عنوان «او» ياد مى‏ شود، توجّه داشته باشيد كه منظور كس ديگرى جز او نبوده و به ديگرى توجّه نكنيد.

امّا خود من به تمام مطالب اين كتاب معتقدم و آن را حجّت بين خود و پروردگارم مى‏ دانم، زيرا آنها خلاصه‏ اى از آيات قرآن و روايات متواتره‏ اسلامى و مذاق پاك «اهل بيت عصمت و طهارت» (عليهم السلام) است كه إن شاء الله تا بتوانم به مدارك آنها نيز اشاره خواهم كرد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لازم به ذکر است:

تمام آنچه ما إن شاء الله از این کتاب گرانقدر و بی نظیر در اینجا نقل می نماییم همگی مطابق با صراط مستقیم و طریق اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) بوده و ما نیز به تمام آنچه نقل می گردد معتقدیم و آن را جزء حقایق مهمه و عالیه می دانیم. با ما همراه باشید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) ــ بعضى از منتقدين وقتى مى‏ خواهند به مبانى حكمت الهى كه من در اين كتاب نقل كرده‏ ام، توهين كنند و از طرفى نمى‏ خواهند به دلائلى با شناختى كه از من دارند، لبه‏ ى تيز حملاتشان را مستقيما به طرف من قرار دهند، به آن استاد فرضى كه من به عنوان «او» از او ياد كرده‏ ام قرار مى‏ دهند و به او توهين مى‏ كنند و در همان نوشته با اصرار زيادى اثبات مى‏ كنند كه آن استاد فرضى خود مؤلّف بوده است. خدا آنها را از خواب غفلت بيدار كند.
 

کپی برداری با ذکر منبع اصلی و بدون تغییر در مطالب جایز می باشد.


تهیه و تنظیم:    www.khodadost.blogfa.com

منبع: کتاب گرانقدر در محضر استاد (تألیف: حضرت آیت الله استاد سید حسن ابطحی) / جلد اول / صفحه 6 .

إن شاء الله ادامه دارد ...


برچسب‌ها: استاد , صفات رذیله , در محضر استاد , تزکیه نفس
+  نوشته شده در  جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:7  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

اسعدالله ایامکم

با عرض سلام خدمت شما شیعیان و محبین خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام ولادت با سعادت حضرت امام حسن عسکری صلوات الله علیه را به محضر مولایمان حضرت ولی عصر ارواحنا لتراب مقدمه الفداء و همچنین شما عزیزان تبریک عرض می کنیم و از اینکه مطالب پایگاه خدادوست را برای مطالعه انتخاب کرده اید خشنودیم و از شما سپاسگذاریم و امیدواریم از مطالب این پایگاه بهره معنوی کافی را ببرید.

توجه: کپی برداری از مطالب این پایگاه فقط ذکر منبع جایز است!


بسم الله الرحمن الرحیم

تاريكيهاى روح و صفات رذيله ‏ى آن(قسمت دوم)

      او مى ‏گفت:

من در آن حال به آن سياهى كه از روحم جدا شده بود، دقيق شدم. ديدم به قدرى كثيف است كه قابل تصوّر نيست.

آن سياهى عينا مانند صورت زشت شيطان بود كه يك شب او را با همين حالت ديده بودم.

يعنى يك شب در اوائل جوانى در خانه‏ ى خلوتى در اطاق تنهائى خوابيده بودم و زن جوانى در اطاق ديگر، او هم تنها خوابيده بود.

ناگهان متوجّه شدم كه شخصى مرا بيدار مى‏ كند، نمى‏ دانم بيدار شده بودم يا بين خواب و بيدارى بودم كه ديدم يك موجودى شبيه به انسان ولى مثل دود سياه با قيافه‏ ى بسيار خائنانه مرا به طرف خيانت دعوت مى‏ كند. من از ترس به خود لرزيدم و فريادى كشيدم و بيهوش شدم.

حالا مى ‏فهمم كه اين تصوير صورت شيطانى داشته كه در روح شفّاف و پر نور من منعكس شده و همان خصوصيّاتى كه آن شيطان داشته، حالا در روح من بوجود آمده است.

پس همان طورى كه آن شخص مى‏ گفت، من بايد آن تصوير شيطانى يعنى آن سياهى را از خود دور كنم و الاّ من هم مثل شيطان كه به خاطر جهلش، به خاطر خيانتش، به خاطر كبر و خودخواهيش و بالأخره به خاطر صفات زشتش از درگاه پروردگار مطرود شد و تا روز قيامت ملعون گرديد و در جهنّم مخلّد شد، من هم ملعون و مطرود و مخلّد در آتش خواهم بود.

لذا تصميم گرفتم با برنامه‏ اى كه براى تو آنها را خواهم گفت، آن ظلمت و سياهى را از روحم جدا كنم. يعنى اوّل قطعه قطعه‏ ى آن سياهى را بشناسم و سپس روحم را از آنها تصفيه و تزكيه كنم و به مقام ارزنده‏ ى معنوى برسم.

      او مى‏ گفت:

من دقّت مى‏ كردم كه اين كثيفى و سياهى بيشتر از كجا در روحم ايجاد شده ناگهان متوجّه شدم كه در دوران كودكى كه عقل و ايمانم آن قدر نبود كه بتوانم براى خدا و شناخت حقيقت گناه[1] و صفات رذيله، از آنها صرف‏نظر كنم و دائما خود را به كثافات و اخلاق رذيله گرفتار مى‏ كردم، مثلاً به اسباب بازي هايم محبّت شديدى داشتم و اين محبّت وسيله‏ ى حرص و طمع و محبّت دنيا و تكبّر و خودخواهى و حسادت مى‏ شد و چون كودك بودم آنها مانند نقش در حجر در وجودم ثبت مى‏ گرديد[2] و هيچ رادع و مانعى برايش نبود و لذا لازم است كه هر كس به حدّ تكليف مى‏ رسد اوّل عقائدش را درست كند و سپس به پاك كردن روح و نفسش بپردازد والاّ محال است بتواند رستگار شود.



[1]      ــ انسان اگر بخواهد از گناهان پاك باشد بايد يا آنچنان خدا را بشناسد كه او را در مقابل خود حاضر بداند و يا بايد حقيقت گناه را بشناسد، چنانكه انسان وقتى ضرر «زهر» را دانست، به هيچ وجه آن را نمى‏ خورد.

[2]      ــ عن اميرالمؤمنين عليه السّلام: «العلم فى الصغر كالنقش فى الحجر»، («كنزالفوائد» تأليف علاّمه‏ ى كراجكى جلد 1 صفحه‏ ى 319 و «الطرائف» تأليف سيّد بن طاووس جلد 2 صفحه‏ ى 514).



منبع: کتاب ارزشمند در محضر استاد ، جلد اول

تهیه:    www.khodadost.blogfa.com

إن شاء الله ادامه دارد ....



برچسب‌ها: صفات رذیله , روح نباتی , در محضر استاد , تزکیه نفس
+  نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۱ساعت 20:39  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

تاريكيهاى روح و صفات رذيله ‏ى آن

او مى‏ گفت:

سالها در فكر بودم كه من چه هستم؟ و از چه ساخته شده؟ و از چه چيزهائى تركيب گرديده‏ ام؟[1]

يك روز مى‏ ديدم، شخصى پشت ميز تشريحى ايستاده و مرا كنار ميزش آورده و مى‏ گويد: مى‏ خواهم تو را تشريح كنم تا ببينى از چه ساخته شده‏اى و چه هستى. من هر چه خواستم از دست او فرار كنم، مثل آنكه از خود اراده‏ اى نداشتم و هر چه كردم موفّق به فرار از دست او نشدم.

بالأخره مرا روى ميز تشريح گذاشت و با چاقوئى كه در دست داشت، مرا به دو بخش تقسيم كرد. من آنجا احساس درد نكردم، ولى ناگهان متوجّه شدم كه من سه چيز هستم:

اوّل «بدن» همانكه وقتى انسان مى ‏ميرد، به ظاهر و در مقابل چشم مردم دنيا باقى مى‏ ماند، يعنى گوشت و پوست و استخوان و خون؛ آن شخص بدنم را كنارى انداخت، مثل كسى كه به او اصلاً كارى ندارد.

دوّم «روح نباتى» آن هم با كنار انداختن بدن به كنارى افتاد، اين روح تنها اسمش روح است، استقلال ندارد، تا بدن سالم است، اين روح با او هست، يعنى از وقتى كه انسان در رحم، نطفه‏ اش منعقد مى‏ شود، اين روح در او ايجاد مى‏ گردد و تا زمانى كه مى‏ ميرد، آنى اين روح از بدن انسان جدا نمى‏ شود و وقتى هم كه انسان مُرد، اين روح ديگر وجود مستقلّ خارجى ندارد.

سوّم «روح» يعنى خود ما، حقيقت ما، همان چيزى كه وقتى ما به خواب مى‏ رويم و يا بيهوش مى‏ شويم،در بدن از فعّاليّت مى‏ افتد. يعنى در حال خواب اثرى وجودى در بدن ندارد.

و خلاصه آن روحى كه در ما در حال بيدارى هست و در حال خواب نيست، آن را مى‏ گويم.[2]

بالأخره آن شخص آن روح را (يعنى من را) در دست گرفت و به من گفت: تو اين هستى، حقيقت تو اين است.

آن دو چيز ديگر انگل تو بودند، موقّت بودند، براى انجام كارهائى كه در دنيا بايد انجام دهى، بطور موقّت به تو داده‏ اند. بيا تا بر سر اين روح كار كنيم و ببينيم او در چه وضعى است.

من به آن روح (يعنى به خودم) نگاه كردم، ديدم روح چيزى است شبيه به بدنم، عينا مثل آنكه شما شيشه‏ اى را كه آبش يخ زده باشد شكسته باشيد و يخ قالبى او سالم مانده باشد.[3]

من به روح خودم دقيق‏تر شدم، ديدم مثل آنكه لايه‏ ى سياهى از دود سراسر وجود روحم را گرفته است، خوب معلوم است كه اين دود سياه با آن بخار منوّر كه خود روح بود، مخلوط شده و او را از نورانيّت انداخته است.

آن شخص كه عهده‏ دار «ميز تشريح» بود، با يك اشاره دستور داد كه اين دود از آن روح جدا شود. او هم اطاعت كرد و جدا شد و من بعد از اين تجزيه وقتى به روح نگاه كردم، به قدرى آن را شفّاف و زيبا ديدم كه مبهوت شدم.

آن شخص به من گفت: حالا حقيقت تو اين است، روز اوّل خدا اين را به نام تو خلق كرد، تو اين هستى، آن بدن و آن روح نباتى و آن سياهى كه من او را از روح تو بيرون كشيدم، هيچ كدام جزء وجود واقعى تو نيستند.

     زيرا بدنت را بعدا به تو داده‏ اند كه بتوانى از لذائذ دنيا به وسيله‏ ى آن بهره‏ مند شوى و به وظائفى كه از طرف خدا به تو محوّل مى‏ شود و ناگزير بايد بوسيله‏ ى بدن، بعضى از آنها را انجام دهى، عمل كنى.[4]

علاوه بر اينها همه روزه و بلكه لحظه به لحظه سلولهاى بدنت از بين مى‏ روند و از تغذيه‏ اى كه مى‏ كنى، سلولهاى جديدى بوجود مى‏ آيند. يعنى در حقيقت بدنت مثل نهر آبى به سوى فنا و از بين رفتن جارى است و اگر چند روز از راه تغذيه آن را جبران نكنى، بدن ضعيف مى‏ شود و كم‏كم از بين مى‏ رود، پس اين بدن آن قدر ارزش ندارد كه فكرش را بكنى.

امیرالمؤمنین (عليه السّلام) مى‏ فرمايد: تعجّب مى‏ كنم از كسى كه اوّلش نطفه است و آخرش لاشه‏ ى گنديده است و در اين بين حامل عذره است چگونه تكبّر مى‏ كند.[5]

يعنى بدبخت آن كسى است كه فقط به بدنى كه اوّلش نطفه و پايانش لاشه‏ ى گنديده است توجّه داشته باشد و همه چيز را همان بداند و تكبّر كند.

توضيح اينكه ممكن است بعضى از دانشمندان مطالب فوق را با مسأله‏ ى حركت جوهرى متضاد فرض كنند ولى ما در اين كتاب تنها و تنها به آيات قرآن و سخنان پيشوايان اسلام (عليهم السّلام) توجّه داريم و با همه‏ ى مشكلات و هجومهاى مخالفين، به يارى خدا تصميم گرفته‏ ايم كه از نظرات آنها آن هم در خصوص مطالبى كه از نظر ما پنهان است و در آيات قرآن و روايات به وضوح گفته شده، پيروى كنيم و نگذاريم افكارمان به مطالب غير آنها متوجّه شود.

و امّا روح نباتى كه فقط براى زنده نگه داشتن همان بدن است، ارزشش خيلى كمتر از خود بدن خواهد بود. زيرا كار او رساندن مواد غذائى به سلولهاى بدن است و بالأخره آن چنانكه گياهان را همين روح زنده نگه مى‏ دارد و مايه‏ ى رشد و نموّ آنها مى‏ شود، همچنان بدن انسان را هم همين روح زنده نگه مى‏ دارد و لذا اسمش را روح نباتى يا روح گياهى گذاشته‏ اند.

و آن سياهى كه من از روح تو بيرون كشيدم، در حقيقت آلودگيهائى است كه انسان در عالم «ذر» و اين دنيا يا به خاطر انتخاب خود و يا به خاطر آلوده بودن محيط زيست، در روح خود بوجود آورده است كه بايد آن را تزكيه كنى و عمده‏ ى كار تو در دنيا همين است.

واضحتر بگويم: اين سياهى، اين ظلمت، اين تاريكى را تو به خاطر ندانم كاري هايت و توجّه زيادت به دنيا و تحت تأثير شيطان قرار گرفتنت در خودت بوجود آورده‏ اى و در دنيا تنها كارت اين است كه اين ظلمت را از خود دور كنى و ضمنا اين را بدان كه اين سياهى اگر فعلاً در وجودت از روحت فعّالتر نباشد، كمتر نخواهد بود، زيرا هر مقدار روحت و عقلت براى سعادتت فعّاليّت مى‏ كند، اين سياهى كه وقتى در روحت پيدا شد، بعضى نامش را «نفس امّاره‏ ى بالسّوء» و بعضى اسمش را روح حيوانى مى‏ گذارند، براى بدبخت كردنت فعّاليّت مى‏ نمايد.



[1]      ــ خوانندگان عزيز، مبانى در اعتقادات و اخلاق و تزكيه‏ ى نفس بين علماء مختلف است. جمعى كه در گذشته زياد نبودند و صد درصد در انزوا بودند، اعتقادات خود را از فلسفه‏ ى مشّاء و اشراق و تصوّف مى‏ گرفتند. ولى اكثر علماء دين، اعتقادات خود را از دلائل عقلى با راهنمائى قرآن و روايات اتّخاذ مى‏ كردند و هر دسته‏ اى به طرف مقابل خود حملاتى و بحث و مباحثه‏اى با هم داشتند و به هيچ وجه اين گفتگوها جنبه‏ ى سياسى به خود نمى‏ گرفت. ولى متأسّفانه در زمان ما اين بحثها گاهى جنبه‏ ى سياسى به خود مى‏ گيرد و اگر قدرت در هر طرف باشد، طرف مقابل را اذيّت و آزار مى‏ دهند.

[2]      ـ عن ابى جعفر الثّانى عليه السّلام: ....نعم اما الرجل اذا نام فانّ روحه يخرج مثل شعاع الشّمس فيتعلق بالرّيح و الرّيح بالهواء فاذا اراد اللّه ان ترجع جذب الهواء الرّيح و جذب الرّيح الرّوح فرجعت الى البدن فاذا اراد اللّه ان يقبضها جذب الهواء الرّيح و جذب الرّيح الرّوح فقبضها. (بحارالانوار جلد 58 صفحه‏ ى 39 حديث 9).

[3]      ـ باسناده عن يونس بن ظبيان عن ابى عبداللّه عليه السّلام: قال فاذا قبضه اللّه عزّوجل صير تلك الرّوح فى قالب كقالبه فى الدّنيا فيأكلون و يشربون فاذا قدّم عليهم القادم عرفوه بتلك الصورة الّتى كانت فى الدّنيا. (بحارالانوار جلد 58 صفحه‏ ى 50 حديث 30 ـ كافى جلد 3 صفحه‏ ى 245).

[4]      ـ عن عبداللّه بن الفضل الهاشمى قال: قلت لابى عبداللّه عليه السّلام: لاىّ علة جعل اللّه عزّوجل الارواح فى الابدان بعد كونها فى ملكوته الاعلى فى ارفع محلّ؟ فقال (عليه السّلام): انّ اللّه تبارك و تعالى علم انّ الأرواح فى شرفها و علوّها متى ما تركت على حالها نزع اكثرها الى دعوى الربوبيّة دونه عزّوجلّ فجعلها بقدرته فى الابدان الّتى قدّر لها فى ابتداء التّقدير نظرا لها و رحمة بها و احوج بعضها الى بعض و علق بعضها على بعض، و رفع بعضها على بعض و رفع بعضها فوق بعض درجات و كفى بعضها ببعض و بعث اليهم رسله، و اتخذ عليهم حججه مبشّرين و منذرين ـ يأمرون بتعاطى العبوديّه و التواضع لمعبودهم بالانواع الّتى تعبّدهم بها و نصب لهم عقوبات فى العاجل و عقوبات فى الاجل ـ و مثوبات فى العاجل و مثوبات فى الآجل ليرغّبهم بذلك فى الخير و يزهدهم فى الشّر و ليذلّهم بطلب المعاش و المكاسب، فيعلموا بذلك انّهم بها مربوبون و عباد مخلوقون، يقبلوا على عبادته فيستحقّوا بذلك نعيم الابد و جنّة الخلد ـ و يامنوا من النزوع الى ما ليس لهم بحقّ.

     ثمّ قال عليه السّلام: يا ابن الفضل! انّ اللّه تبارك و تعالى احسن نظرا لعباده منهم لأنفسهم، ألاترى انّك لاترى فيهم الاّ محبّا للعلوّ على غيره حتّى انّه يكون منهم لمن قد نزع الى دعوى الربوبيّة و منهم من نزع الى دعوى النبوّة بغير حقّها، و منهم من نزع الى دعوى الامامة بغير حقّها و ذلك مع ما برون فى انفسهم من النقص و العجز و الضعف و المهانة و الحاجة و الفقر و الآلام و المناوبة عليهم و الموت الغالب لهم و القاهر لجميعهم ـ يا ابن الفضل انّ اللّه تبارك و تعالى لايفعل بعباده الاّ الأصلح لهم و لايظلم النّاس شيئا و لكنّ النّاس أنفسهم يظلمون. (علل الشرايع جلد اوّل صفحه‏ ى 15 و 16 بحارالانوار جلد 58 صفحه‏ ى 133 حديث 6).

[5]      ــ عن اميرالمؤمنين عليه السّلام: عجبت لابن آدم اوّله نطفه و آخره جيفه و هو قائم بينهما وعاء للغائط ثمّ يتكبّر. (بحارالانوار جلد 70 صفحه‏ ى 234 حديث 33).


منبع: کتاب ارزشمند در محضر استاد ، جلد اول

تهیه:    www.khodadost.blogfa.com
إن شاء الله ادامه دارد ....

برچسب‌ها: تاریکی های روح , صفات رذیله , روح نباتی , در محضر استاد
+  نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 19:12  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

با عرض سلام خدمت شما دوستان عزیز و تشکر از شما بخاطر اینکه پایگاه خدادوست برای مطالعه مطالب ناب و مفید انتخاب کرده اید از این پس ما قصد داریم إن شاء الله مطالب ناب و مفیدی در مورد درمان صفات رذیله حیوانی و شیطانی در این پایگاه قرار بدهیم و پس از آن در مورد کمالات روحی إن شاء الله مطالب قرار خواهد گرفت.امید است که از این مطالب بهره معنوی کافی را ببرید و افراد گمراه و معصیتکار و آلوده به صفات رذیله با خواندن این مطالب که از کتاب ارزشمند «در محضر استاد» نوشته شده است و تمامی آن طبق آیات و روایات است و اسناد آن هم تا جایی که ممکن باشد ذکر خواهد شد از خواب غفلت بیدار شوند و از گناهان گذشته یشان توبه کنند به سوی پروردگار معبودشان برگردند.التماس دعا. 

در محضر استاد:

روزگارى بود، جوان بوديم، استاد خوبى داشتيم، چقدر مهربان بود، هر چه از او سؤال مى‏ كرديم جواب مى‏ داد، قصّه‏ هاى خوبى برايمان مى‏ گفت، چشمش باز بود و حقايق را با چشم دل مى‏ ديد، از عالم ارواح برايمان خيلى حرف مى‏ زد، موجوديّت و صفات روح را شناخته بود و حالات آن را توضيح مى‏ داد، دستش به دست نور مقدّسى بود و حقايق را مى‏ ديد و براى ما نقل مى‏ كرد، وقتى با او مى‏ نشستيم روحمان پرواز مى‏ كرد، عشق و علاقه ‏مان به خدا زياد مى‏ شد.

خودمان را در محضر خدا و «پيغمبر اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) و «ائمّه‏ ى اطهار» (عليهم السّلام) مى‏ ديديم، هيچگاه دست از پا خطا نمى‏ كرديم، واجبات را انجام مى‏ داديم و محرّمات را ترك مى‏ كرديم، او دست نوازش به سر ما مى‏ كشيد و با كمال محبّت ما را تربيت مى‏ كرد.

هميشه غمخوار ما بود و نمى‏ گذاشت كوچكترين ناراحتى در زندگى معنوى داشته باشيم.

حالا دوباره در اين كتاب مى‏ خواهم به ياد «محضر استاد» و لذّتهائى كه از آن برده‏ ام ساعتها سرگرم باشم، شايد باز همان حالات و همان عشق و علاقه تجديد شود و درهاى رحمت الهى به رويم باز گردد و شما خوانندگان محترم هم از آن بهره برداريد و راه و روش بدست آوردن كمالات روحى را از محضر استاد ما تعليم بگيريد.

اين استاد كيست و كجا است؟

شما از او چه مى‏ خواهيد؟ جز آنكه مايليد مطالب علمى و اخلاقى و روحى و معنوى او را ياد بگيريد و عمل كنيد.

اين را كه من براى شما مى‏ نويسم؛ اگر بدن اين استاد در مقابل چشم شما ظاهرا نباشد، چه مى‏ شود؟[1]

اصلاً فرض كنيد استادى در كار نبوده و من مى‏ خواسته‏ ام حقايق عاليه‏ ى روحى را با اين روش، بهتر در اختيار شما بگذارم، تا خوب متوجّه مطالب بشويد و حقيقت را دريابيد؛ عيبى دارد؟ فكر نمى‏ كنم.

خيالتان راحت باشد، هيچ اشكال شرعى و عرفى ندارد.

پس فكرتان را به اصل مطالب متوجّه كنيد تا حقيقت تزكيه‏ ى نفس و معارف عاليه‏ ى اسلامى را كه خيلى دقيق است و من خيلى زحمت كشيده‏ ام كه آن را ساده نوشته‏ ام، درك كنيد.

ضمنا در اين كتاب از اين استاد فقط به عنوان «او» ياد مى‏شود، توجّه داشته باشيد كه منظور كس ديگرى جز او نبوده و به ديگرى توجّه نكنيد.

امّا خود من به تمام مطالب اين كتاب معتقدم و آن را حجّت بين خود و پروردگارم مى‏ دانم، زيرا آنها خلاصه‏ اى از آيات قرآن و روايات متواتره‏ ى اسلامى و مذاق پاك «اهل بيت عصمت و طهارت» (عليهم السّلام) است كه انشاءاللّه تا بتوانم به مدارك آنها نيز اشاره خواهم كرد.



[1]      ــ بعضى از منتقدين وقتى مى‏ خواهند به مبانى حكمت الهى كه من در اين كتاب نقل كرده‏ ام، توهين كنند و از طرفى نمى‏ خواهند به دلائلى با شناختى كه از من دارند، لبه‏ ى تيز حملاتشان را مستقيما به طرف من قرار دهند، به آن استاد فرضى كه من به عنوان «او» از او ياد كرده‏ ام قرار مى‏ دهند و به او توهين مى‏ كنند و در همان نوشته با اصرار زيادى اثبات مى‏ كنند كه آن استاد فرضى خود مؤلّف بوده است. خدا آنها را از خواب غفلت بيدار كند.


منبع: کتاب ارزشمند در محضر استاد ، جلد اول


تهیه:    www.khodadost.blogfa.com


إن شاء الله ادامه دارد ...




برچسب‌ها: استاد , صفات رذیله , در محضر استاد , معرفت
+  نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 13:13  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  |