توجّه:کپی فقط باذکرمنبع مجازمی باشد.
توجّه:تمام مطالبی که خواهیدخواندازکتاب مقتل امام حسین(علیه السلام)جلددوّم به ترجمه ی جوادمحدثی نوشته شده است.
امام حسین(علیه السلام)درکربلا
امام حسین(ع)روزچهارشنبه یاپنجشنبه دوّم محرم سال61واردکربلا شدبرای یاران خود خطبه ای خواند وفرمود:
امّابعدمردم بنده ی دنیایند،دین برزبانشان است ودرپی آنند،تاوقتی زندگی شان بگذرد.هرگاه بابلا آزموده شونددین داران اندک میشوند.سپس پرسید:آیا اینجاکربلاست؟
گفتند:آری.فرمود:اینجاجای محنت ورنج است؛اینجاست محل فرودآمدن ماومرکبهایمان وریخته شدن خونهایمان.
آمدن عمرسعدبه کربلا
حرآمدوهمراه سپاهش دربرابرحسین(ع)اردوزد.به ابن زیادنامه نوشت وفرودآمدن امام رادرسرزمین کربلا گزارش داد.ابن زیادبه حسین(ع)چنین نامه نوشت:
امّابعد،ای حسین!خبریافتم که به کربلا آمده ای.یزیدبه من نامه نوشته که دراوّلین فرصت تورابه قتل برسانم،مگرآنکه به فرمان من ویزید فرودآیی.
چون نامه اش به امام حسین(ع)رسیدوحضرت آن راخواند،نامه را دورانداخت وفرمود:هرگزرستگارمبادگروهی که خشم خدارابه رضای مردم فروختند.
پیک گفت:جواب نامه؟فرمود: نامه اش جواب ندارد.عذاب خدابراوحتمی شده است.پیک برگشت وابن زیادرا ازآنچه گذشته بودخبرداد.بشدّت خشمگین شد.یارانش راجمع کردوگفت:کدام یک ازشماجنگ باحسین رابه عهده می گیرد،درمقابل حکومت برهراستانی که بخواهد؟کسی پاسخ نداد.روبه عمرسعدکرد،درحالی که چندروزپیش فرمانِ حکومت ری رابه نام اوصادرکرده بود،ولی پنهان داشته واورابه جنگ بادیلم فرمان داده وحکم اوراهم نوشته بود،امّابه سبب درگیری اش باقزیه حسین(ع)به تأخیرانداخته بود.
گفت:ای عمرسعدتواین مأموریت را انجام بده،پس ازآن درپی حکومت خویش برو.عمرسعدگفت:اگرامیرمرا ازجنگ باحسین معاف داردبرمن منّت نهاده است.ابن زیادگفت:تورا معاف می کنیم.پس آن حکم امارت ری راهم به مابرگردان ودرخانه بنشین تادیگری رابه این مأموریت بفرستیم.عمرسعدمهلت خواست تادراین باره بیندیشد.مهلتش داد.عمرسعدبرگشت وبه مشورت بابردران وافرادمورداطمینان خودپرداخت.هیچ کدام صلاح ندانستندوبه اوگفتند:ازخدابترس وچنین مکن.خواهرزاده اش حمزةبن مغیره به اوگفت:دایی جان!تورابه خدا به جنگ حسین مروکه گناه می کنی وقطع رحم می نمایی.به خداقسم اگرثروت ودنیایت وحکومت برزمین را ازدست بدهی برایت بهترازآن است که خدا را درحالی ملاقات کنی که دستت به خون پسرفاطمه آغشته باشد.عمرساکت ماندولی دلش درهوای ری بود.صبح نزدابن زیادرفت.وی پرسید:چه تصمیم گرفتی؟گفت:ای امیر!این کاررا(جنگ بادیلم)به من واگذارکردی وحکم مراهم نوشته ای.مردم هم شنیده اند.اگرصلاح بدانی،جزمن کسی ازبزرگان کوفه رابه جنگ باحسین بفرستی؛کسانی ماننداسماءبن خارجه،کثیربن شهاب،محمداشعث،عبدالرحمان بن قیس،شبث بن ربعی وحجاربن الجبردرکوفه هستند.
ابن زیادگفت:پسرسعد!بزرگان کوفه رابه من معرفی نکن.درمأموریتی که می فرستمت،ازتونظرنمی خواهم.اگربه جنگ باحسین بروی واین مشکل ماراحل کنی،نزدمامحبوب ومقرّبی،وگرنه حکم مارابه مابرگردان ودرخانه ات بنشین.نمی خواهم مجبورت کنیم.عمرساکت شدوابن زیادخشمگین گشت وگفت:ای پسرسعد!اگربه جنگ حسین نروی وبا اوبه تندی برخوردنکنی گردنت رامی زنم،خانه ات راویران می کنم،اموالت راغارت می کنم وچیزی برایت باقی نمی گذارم.
عمرسعدگفت:فردابه خواست خدادرپی مأموریت می روم.ابن زیادبه اوپاداش دادوخشمش نسبت به اوفرونشست وبه اوجایزه ای دادوچهارهزارنفرهمراهش ساخت وفرمان دادکه برحسین سخت بگیروبین اووآب فاصله بینداز.عمرسعدفردای آن روزبا چهارهزارنفربه کربلارفت.حرهم هزارنفرداشت.پنج هزارنفرکامل شد.[مقتل الحسین،ج1،ص239]
دیدارامام بافرستاده عمرسعد
چون عمرسعدبه کربلا آمدیکی ازهمراهانش به نام عروت بن قیس رانزدحسین(ع)فرستادتا ازاوبپرسدبرای چه اینجا آمده است وچرا ازمکّه بیرون آمده؟عروه گفت:عمرسعد!من پیش ازاین باحسین نامه نگرای می کردم.خجالت می کشم نزداوبروم.کس دیگری بفرست.وی کثیربن عبدالله شعبی رافرستادکه مردی دلیروسوارکاروقاطع ودشمن سرسخت اهل بیت(علیهم السلام)بود.چون چشم ابوثمامه ی صائدی به اوافتاد،به امام عرض کرد:فدایت شوم یا اباعبدالله!بدترین مردم روی زمین وخونریزترین وآدم کش ترین افرادنزدتوآمده است.آنگاه نزداورفت وگفت:شمشیرت رازمین بگذارتابه خدمت اباعبدالله برسی وبا اوسخن بگویی.گفت:نه،نمی شود.من پیکم؛اگرمی خواهد،حرفم رابشنودوالابرمی گردم.ابوثمامه گفت:من دست برقبضه ی شمشیرت می نهنم.توهرچه می خواهی با امام سخن بگو ونزدیک آن حضرت مشو.تومردی تبهکاری.آن مردخشمگین شدونزدعمرسعدبرگشت وگفت:نگذاشتند نزدیک حسین شوم وپیام تورا برسانم.کس دیگری بفرست.وی قرة بن قیس فرستاد.چون نزدحسین آمد،امام پرسید:آیا این مردرا می شناسید؟حبیب بن مظاهرگفت:آری ای پسرپیامبر!اومردی ازبنی عتیم وبنی حنظله است.اورا آدم خوبی می دانستم.فکرنمی کردم دراین صحنه حضوریابد.آن مردجلوآمد سلام کردونامه ی عمرسعدرا رساند.امام فرمود:به رئیست بگومن خودم به این سرزمین نیامدم؛مردم شهرتودعوتم کردند که بیایم وبامن بیعت نمایندوازمن حمایت کنند.اگرمایل نیستند،به جایی که ازآنجا آمدم برمی گردم.حبیب بن مظاهرگفت:وای برتوقره!من توراهوادار اهل بیت می دانستم.چه چیزی توراعوض کردواین نامه را آوردی؟پیش مابمان واین مردرایاری کن که خداونداورابرای مارسانده است.آن مردگفت:به جانم قسم یاری اوسزاوارترازیاری دیگران است،امّاجواب نامه راپیش فرمانده ام می برم ودراین موردمی اندیشم.
بازگشت وجواب امام رابه اوخبرداد.ابن سعدخداراشکرکرد؛به این امیدکه ازجنگ باحسین معاف شده.نامه ای به ابن زیادنوشت به این مضمون که:کنارحسین اردوزدم وپیکی نزداوفرستادم وخواستم بگویدچرا به این شهرآمده.اوهم گفته که کوفیان نامه نوشته وخواستارآمدنش شده اندتا با اوبیعت نمایندو وی رایاری کنند،اگرنظرشان از یاری کردن برگشته است،به همان جایی که از آن آمده است برمی گرددودرمکه یاهرشهری که دستوربدهی می ماند،مثل یکی ازمسلمانان.دوست داشتم این خبر رابه امیربدهم تاتصمیم بگیرد.
ابن زیاد که نامه ی اوراخواند.مدّتی اندیشید.آنگاه پیش خودشعری خواند با این مضمون:اکنون که چنگهای مادراوآویخته،امیدرهایی دارد؟نه،روزنجات نیست!آنگاه گفت:آیاپسرابوتراب امیدنجات دارد؟هیهات!هیهات!خداوندمرا ازعذابش نرهانداگرحسین ازچنگ من برهد.به عمرسعدچنین نامه نوشت:
امّابعد،نامه ات وآنچه ازکارحسین نوشته بودی به من رسید.بارسیدن نامه ام،ازاوبخواه بایزیدبیعت کند.اگرپذیرفت وبیعت کردکه هیچ،وگرنه اورانزدمن بفرست.والسلام.
نامه ی اوبه عمرسعدرسید.آن راخواندوگفت: اِنالله واناالیه راجعون.عبیدالله صلح وآشتی نمی جوید.ازخدایاری می طلبم.عمرسعد دیگربیعت باحسین رامطرح نکرد.چون می دانست که آن حضرت بیعت بایزید راهرگزنمی پذیرد.[مقتل الحسین،ج1]
آمدن شمربه کربلاوقطع کردن آب
عبیدالله مردم را درمسجد کوفه جمع کرد،برمنبررفت وپس ازحمدوثنای الهی گفت:ای مردم!خاندان ابوسفیان را آزموده ایدوآنان راچنان یافته ایدکه دوست دارید.این امیرالمومنین یزیداست که می شناسیدش؛خوش رفتارونیکوکرداروپاک طینت ومردم دوست ونگهبان مرزهاوپردازنده حقوق به اهلش.دردوران او راهها امن وفتنه ها خاموش شده است.مثل دوران معاویه،پسرش یزید نیزبندگان را اکرام می کندوبا اموال بی نیازشان می سازدوبرکرامت وروزی شما صددرصد می افزاید.به من دستورداده تابه شما بیشترعطادهم وفرمانتان دهم که به جنگ دشمنش حسین بن علی بیرون شوید.بشنوید وفرمان برید.
از منبرفرودآمدوبه ریاست طلبان بخششهایی بیشترکردوندا دادهمه آماده رفتن وپیوستن به عمرسعدویاری اودرکشتن حسین باشند.اوّلین کسی که عزیمت کرد،شمربن ذی الجوشن باچهارهزارنفربود.نیروهای عمرسعد به نُه هزارنفررسید.درپی اویزیدبن رکاب بادوهزارنفر وحصین بن نمیرباچهارهزارنفر وفلانِ مازنی با سه هزارنفر ونصربن فلان بادوهزارنفرعزیمت کردند.درپی شبث بن ربعی فرستاد.اوخودرابه مریضی زدوپیغام دادکه ای امیرمن بیمارم،اگرمی شودمرامعاف دار.ابن زیادپیغام فرستادکه پیک من خبرداده که خودرابه بیماری می زنی.می ترسم ازآنان باشی که ((وقتی با مومنان برخوردمی کنند،می گویندما باشماییم...))[سوره ی بقرة،آیه14]بنگر! اگردرفرمان مایی،شتابان نزدمابیا.شبث بن ربعی آخرشب نزداورفت تاچهره اش دیده نشود ونشان بیماری مشاهده نگردد.چون واردشد،ابن زیادخوشامدگفت واورا نزدیک خودنشاندوگفت:دوست دارم فردا باهزارسوارازیارانت به عمرسعدبپیوندی.گفت:باشد.باهزارسوارعزیمت کرد.درپی اوحجاربن ابجرباهزارسواررفت.سپاه عمرسعدبه13هزاررسید.آنگاه ابن زیادبه اونوشت:امّابعد،برای توهیچ کم وکاستی ازنظرسپاه سواروپیاده نگذاشتم.هرصبح وشام هم خبرها را باهرکه می آیدومی رودبه من برسان.ابن زیادعمرسعدرابه کشتن حسین(ع)وشتاب درآن تشویق می کرد.عمرسعدهم نمی خواست که کشته شدن حسین به دست اوباشد.[مقتل الحسین،ج1،ص241]
یاری خواهی حبیب بن مظاهرازبنی اسد
تاشش روز ازمحرم گذشته،لشکرها نزد عمرسعد گردآمدند.حبیب بن مظاهرچون چنین دید،نزدامام حسین(ع)آمدوگفت:ای پسرپیامبر!درنزدیکی ما طایفه ای ازبنی اسدهستندآیا اجازه می دهی امشب نزدآنهابروم به ایشان رابه یاری شمادعوت کنم.امام فرمود:اجازه دادم.حبیب شبانه وناشناس ازلشکرگاه امام نزدآنان رفت.به آنان درودگفت،آنها اورا شناخته وپرسیدندکه چه کاری باما داری؟گفت:بهترین چیزی راکه کسی می تواند برای طایفه ی خودببردبرایتان آورده ام.آمده ام تاشمارا به یاری پسردخترپیامبرتان دعوت کنم که درجمع گروهی ازمومنانی است که یک نفرشان بهترازهزارنفراست.عمرسعدهم با22هزارنفراورا محاصره کرده است.شماقوم وقبیله ی من هستیدازمن اطاعت کنیدتابه شرافت دنیاوآخرت برسید.به خداسوگندهیچ کدام ازشمادر رکاب اوبرای خداکشته نمی شودمگراینکه دربالا ترین درجات بهشتی همراه محمّد(ص)خواهدبود.مردی ازبنی اسدبه نام عبدالله بن بشیربرخاست وگفت:من نخستین پذیرای این دعوتم ودرحمایت امام وپایداری در رزم،رجزی خواند.
مردان طایفه گردحبیب جمع شدندودعوتش را پاسخ مثبت دادند.90نفرگردآمدندوهمراه حبیب برای پیوستن به حسین(ع)بیرون آمدند.مردی ازطایفه به نام فلان بن عمرو،شبانه نزدعمرسعدآمدوخبرداد.وی ازرق بن حارس راباچهارصدسوار،همراه آنکه خبرآورده بود،به سوی بنی اسدفرستاد.آن گروه که همراه حبیب می آمدند،با این سواران درکنارفرات به هم رسیدند.تا اردوگاه امام حسین(ع)فاصله ی اندکی بود.بین آن دوگروه درگیری پیش آمد.حبیب برسرازرق بن حارس فریادزد:توباماچه کارداری؟مارا رها کن وبادیگری دربیفت.ازرق نپذیرفت.مردان بنی اسدچون دیدندتوان مقابله باسپاه عمرسعدراندارند،پراکنده شده به قبیله ی خودبرگشتند،ازبیم آنکه ابن سعدآنان راتحت فشارقرار دهدوشبیخون بزند،شبانه کوچ کردند.حبیب نزدامام آمدوخبرداد.امام فرمود:لاحول ولاقوةالابالله العلی العظیم.[همان،ص242]
دست یافتن به چشمه آب
آن سپاه برگشتندتادرکنارفرات فرودآمدندوبین امام ویارانش با آب فاصله انداختند.تشنگی بر امام حسین(ع)وهمراهانش صدمه زد.امام حسین(ع)بیلچه ای برداشت وپشت خیمه بانوان آمد.نوزده قدم به طرف قبله گاه برداشت.آنجا زمین راکندوچشمه ای شیرین جوشید.امام حسین وهمه همراهانش آب نوشیدندوظرفها ومشکهاراپرکردند.آنگاه چشمه خشکیدواثری ازآن دیده نشد.
این خبربه ابن زیادرسید.به عمرسعدنامه نوشت که شنیده ام حسین چاههامی کندوبه آب می رسدوخودویارانش آب می نوشند.همین که نامه ام رسید،تامی توانی ازحفرچاه حسین واصحابش جلوگیری کن وبرآنان تنگ بگیرونگذارحتی قطره ای آب بنوشندوبا آنان چنان کن که باعثمان کردند.
ابن سعدبشدت سخت گرفت وعمروبن حجاج زبیدی راباسپاهی انبوه مأمورحفاظت ازقسمتی ازشریعه فرات کردکه مقابل اردوگاه حسین(ع)بود.آن سپاه واردشریعه آب شدند.[همان]
طبری می گوید:
عمرسعد،عمروبن حجاج رابا500سوارفرستاد.آنان کنارفرات فرودآمدندونگذاشتندحسین(ع)واصحابش قطره ای آب بردارند.این سه روزقبل ازشهادت حسین(ع)بود.عبدالله بن ابی حصین به امام می گفت:ای حسین!این آب رانمی بینی که مثل دل آسمان است.به خدا قطره ای ازآن نخواهی نوشیدتا ازتشنگی بمیری.امام حسین(ع)فرمود:خدایا! اوراتشنه بکُش وهرگزاورانیامرز.
حمیدبن مسلم گوید:به خدا اورادربیماریش عیادت کردم.به خدای یکتاقسم آن قدرآب می خوردتاشکمش برمی آمدوقی می کرد؛بازهم آب می نوشید؛دوباره شکمش بادمی کرد اما سیراب نمی شد.چنین بودتا آنکه مُرد.[تاریخ طبری،ج3،ص311]
جنگ برسرآب
چون تشنگی برحسین(ع)واصحابش شدت یافت،شبانه برادرش عباس راباسی سواروبیست پیاده وبیست مشک فرستادتا آنکه نزدیک آب رسیدند.عمروبن حجاج گفت:کیستی؟نافع بن هلال گفت:منپسرعموی توهستم،ازیاران حسین(ع).آمده ام ازاین آبی بنوشم که شما مانع شدید.گفت:بنوش!گوارا!نافع گفت:وای برتو!چگونه آب بنوشم درحالی که حسین وهمراهانش ازتشنگی می میرند؟گفت:راست می گویی،ولی ما مأموریم وچاره ای جزاطاعت فرمان نداریم.نافع همراهانش راصدازد،واردفرات شدند.عمروهم سربازانش را صداکرد تانگذارند.بین آن دوگروه برسرآب پیکارسختی درگرفت.عده ای می جنگیدندوگروه دیگرمشکهاراپرمی کردند.مشکها پرشدوتعدادی ازسربازان عمروبن حجاج کشته شدند،اما ازیاران امام کسی کشته نشد.این گروه با آب به اردوگاه خودبرگشتند.حسین(ع)وهمراهانش آب نوشیدند.عباس را آن روز لقب((سقا))دادند.[مقتل الحسین خوارزمی،ج1،ص244]
دیدارامام باعمرسعد
امام حسین(ع)کسی نزدعمرسعدفرستادکه می خواهم باتو صحبت کنم؛امشب بین اردوگاه من واردوگاه خود،مرادیدارکن.عمرسعدهمراه بابیست سوار،امام نیزباهمین شمار،ازاردوگاه بیرون آمدند.چون به هم رسیدند،امام به یاران خودفرمودکناربروند.فقط برادرش عباس وپسرش علی اکبربا اوماندند.عمرسعدهم به همراهانش گفت کنارروند،تنهاپسرش حفص وغلامش لاحق با اوماندند.
امام حسین(ع)به عمرسعدگفت:آیا ازخدایی که بازگشت توبه سوی اوست پروانمی کنی؟آیا بامن می جنگی درحالی که می دانی من کیستم؟این گروه را واگذاروبامن باش که تورابه خدانزدیکترمی کند.گفت:می ترسم خانه ام ویران شود.فرمود:آن رابرایت می سازم.گفت:می ترسم زمینم را ازمن بگیرند.فرمود:از مال خودم درحجاز،بهترازآن را به تومی دهم.گفت:برخانواده ام بیمناکم.امام فرمود:سلامت آنان راتضمین می کنم.آنگاه عمرسعدساکت ماندوپاسخی نداد.امام نیزبرگشت،درحالی که می فرمود:خدابزودی دربسترتوراهلاک سازدو روزقیامت تورانیامرزد.به خدا که امید دارم جزاندکی ازگندم عراق نخوری.عمرسعدگفت:یااباعبدلله!جوبه جای گندم کافی است.عمرسعدهم به اردوگاه خودبرگشت.
نامه ای ازابن زیادبه اورسیدکه اورابراین درنگ وحوصله سرزنش می کرد،با این مضمون که اگرحسین ویارانش بیعت کردندوتسلیم شدند،آنان راسالم پیش من بفرست،وگرنه برآنان حمله کن وآنان رابه قتل برسان ومُثله کن که مستحق آنند.هرگاه حسین راکشتی برپشت وسینه اواسب بتازان که اونافرمان ومخالف وستمکاراست.اگرچنین کردی،پاداش شنوای فرمانبرداربه تومی دهیم،وگرنه ازسپاه ماکناربرو ولشکر را به شمر واگذارکه ازتو دوراند بیشترومصممتراست.
وگفته اند:ابن زیاد،حویرةبن یزید را فرا خواندوگفت:چون نامه ام رابه عمرسعدرساندی،اگرهمان دم به جنگ حسین پرداخت که هیچ،وگرنه اورابگیروببندوشهربن حوشب رابه فرماندهی مردم بگمار.نامه رسید.درنامه ازجمله چنین بود:ای پسرسعد!من تورابرای صحبت ومدارا باحسین نفرستاده ام.همین که نامه ام رسید،حسین رامخیرکن که یاتسلیم شود یا با اوجنگ کن.
امان نامه برای عباس وبرادرانش
چون نامه راپیچیدومهرزد،مردی به نام عبدالله بن ابی المحل به ابن زیادگفت:ای امیر!وقتی علی بن ابی طالب درکوفه نزدمابود،ازماخواستگاری کردومادخترعموی خودام البنین دخترحزام رابه همسری اودادیم واز اوچهارپسر(عبدالله،عثمان،جعفروعباس)به دنیا آمد.اینان خواهرزادگان مایندکه با برادرشان حسین بن علی هستند.اگراجازه بدهی امان نامه ای ازسوی توبرایش بنویسم.ابن زیادپذیرفت.عبدالله بن ابی المحل نامه رانوشت وبه غلام خودبه نام عرفان سپردتانزدعباس وبرادرانش ببرد.آنان چون امان نامه رادیدندگفتند:به دایی ماسلام برسان وبگوبه امان تونیازی نداریم،امان خدا برای مابهتراز امانِ پسرمرجانه است.غلام به کوفه بازگشت وخبر راگزارش داد.عبدالله بن ابی المحل دانست که آنان کشته خواهندشد.شمربه سمت لشکرگاه حسین رفت وصدازد:خواهرزادگان من کجایند؟عبدالله وعثمان وجعفر،پسران علی بن ابی طالب کجایند؟آنان ساکت ماندند.حسین(ع)فرمود:هرچندفاسق است،جوابش دهید،آنان ازداییهای شمایند.صدازدندچه می گویی وچه کارداری؟گفت:خواهرزادگان من!شمادرامانید؛خودرابابرادرتان حسین به کشتن ندهید.ازیزیدبن معاویه اطاعت کنید.عباس فریادزد:دستت شکسته بادشمر!لعنت خدابرتو وبرامان نامه ای که آورده ای.ای دشمن خدا!می گویی برادرمان حسین پسرفاطمه را رهاکنیم ودراطاعت ملعونان وملعون زادگان درآییم؟شمرخشمگین شدوبه لشکرگاه خودبازگشت.
هجوم سپاه عمرسعدبه طرف امام
چون نامه ابن زیادبه عمرسعدرسیدوحسین را ازآن آگاهانید،کسی ازسوی عمرسعدندا داد:ای سپاه خدا!سوارشوید.آنان سوارشدندوبه طرف اردوگاه امام حسین(ع)تاختند.امام آن لحظه نشسته سربرزانویش نهاده بود.صدای فریادوشیون زینب راشنیدکه نزدبرادرآمدواوراتکان دادوگفت:برادرجان!صدای همهمه رانمی شنوی که به مانزدیک می شوند؟حسین(ع)سربرداشت وگفت:خواهرم!اینک جدم پیامبروپدرم علی ومادرم فاطمه وبرادرم حسن را خواب دیدم که می گفتند:بزودی پیش ما می آیی.به خدا که آن وعده نزدیک است.زینب شیون کردوبرصورت خودسیلی زد.حسین(ع)فرمود:آرام باش وشیون مکن که اینان ماراشماتت می کنند.
حسین(ع)نزدبرادرش عباس رفت وگفت:برادرم!سوارشووپیش اینان برو وببین چه تصمیم دارندوبرایم خبربیاور.عباس بابرادرانش وده نفرسوارشدندونزدیک آنان رفتندوپرسیدند:چه می خواهید؟گفتند:از ابن زیادفرمان آمده که یاجنگ یاتسلیم.عباس گفت:پس شتاب نکنیدتابه حسین خبردهم.آنان ایستادند.عباس نزدامام آمدوخبرداد.امام ساعتی سربه زیر افکنده ومی اندیشیدویارانش بافرستادگان عمرسعدگفتگومی کردند.حبیب بن مظاهرمی گفت:به خدا که بدقومی اندآنان که فردای قیامت،خداورسول رادرحالی دیدارمی کنند که ذریه ی پیامبرواهل بیت اورا که اهل نیایش ونمازشب وذکرخدادرشب و روزند،وپیروان پاک ونیک اوراکشته باشند.مردی ازسپاه عمرسعدبه نام عروةبن قیس گفت:توتامی توانی ازخودت ستایش می کنی.زهیرگفت:ای پسرقیس!ازخدابترس وازآنان مباش که یاورگمراهی وکشنده ی انسانهای پاک وعترت برترین رسول وذریه اصحاب کسایند.پسرقیس گفت:توکه پیش ازما ازپیروان اهل بیت نبودی؛تا آنجاکه می شناختیم توعثمانی بودی.چه شدکه علوی شدی؟زهیرگفت:درست است آن گونه بودم،ولی چون دیدم حق حسین راغصب کرده اند،به یادجدش وجایگاهی که وی نزدرسول خدا داشت افتادم،تصمیم به یاری وهمراهی اوگرفتم تاجان خودرافدایش کنم،برای حفظ آن حقی ازخدا ورسول که شماتباه ساختید.آنان دراین گفتگوبودندوحسین(ع)نشسته دراندیشه ی جنگ بودوبرادرش عباس برابراوایستاده بود.[همان،ص249]
تأخیرجنگ به خاطرعبادت
حسین(ع)به برادرش عباس فرمود:برادرجان!نزداین گروه برو،ببین ا گربتوانی برای باقیمانده امروزجنگ رابه تأخیربیندازند،چنین کن.باشدکه امشب رادرپیشگاه خدایمان به نمازودعاواستعانت ازخداویاری طلبی درجنگ با اینان بگذرانیم.
عباس نزدآنان رفت که هنوزایستاده بودند.گفت:اباعبدالله ازشمامی خواهدامروزرابرگردیدتادراین باره بیندیشدوبه خواست خدافرداشمارامی بینیم.آنان به عمرسعدخبردادند.وی به شمرگفت:نظرتوچیست؟گفت نظرمن نظرتوست،هرگونه می خواهی تصمیم بگیر.گفت:من دوست نداشتم فرمانده باشم،وادارشدم.به همراهانش گفت:چه کنیم؟گفتند:توامیری.عمروبن حجاج گفت:سبحان الله!اگراینان ترک ودیلم بودندوازما امشب رامهلت می خواستند،سزاواربودمهلتشان بدهیمتاچه رسدبه اینان که خاندان پیامبرند!عمرسعدگفت:خبردهیدکه تافردامهلتشان می دهیم.اگرتسلیم شدند،آنان رانزدعبیدالله بن زیادمی بریم،والا با آنان می جنگیم.
هردوگروه به لشکرگاه خودبرگشتند.شب فرا رسید.امام حسین(ع)آن شب راتاصبح به رکوع وسجودوگریه واستغفارگذراند.یارانش نیز در زمزمه بودند.شمرنیمه شب به تجسس آمده بود.عده ای نیزهمراهش بودند.به خیمه گاه امام نزدیک شدند.دیدندکه آیه((ولایحسبَنَّ الّذین کفروا انّمانملی لهم...))[سوره آل عمران،آیه178و179]رامی خواند.یکی ازهمراهان شمرصدازد:به خدای کعبه،پاکان ماییم وآلودگان شماییدوخدابین ماوشمافاصله انداخته است.
بریربن خضیرنمازخودراشکست وندا داد:ای فاسق فاجرا!ای دشمن خدا!ای کسی که برپاشنه خودادرارمی کردی!آیا امثال شما ازپاکان باشندوحسین بن علی ازپلیدان؟به خدا که توجزحیوانی نفهم نیستی.بشارت بادتورابه خواری وعذاب روزقیامت،ای دشمن خدا!شمرصدازد:خداتو وامام تورابزودی می کشد.بریرگفت:آیا مرا ازمرگ می ترسانی؟مرگ درکنارپسررسول خدابرایم محبوبتراز زندگی باشماست.به خداقومی که خون ذریه پیامبرواهل بیت اورا بریزند،به شفاعت محمد(ص)نمی رسند.مردی ازیارانش آمدوگفت:ای بریر! اباعبدالله می فرمایدبه جای خودبرگردوبا آنان سخن مگو.به جانم سوگنداگرمومن آل فرعون قوم خودرا نصیحت کرد،من نیزنصیحت کردم وخیرخواهی ودعای خودرابه کمال رساندم.[مقتل الحسین خوارزمی،ج1،ص249]
لطفاًنظرخوددرباره ی مطالبی که خواندیدبنویسید.
دوستان عزیز نشاءالله ادامه ی مطالب محرم سال۱۴۳۳هجری قمری نوشته خواهد شد.