اسعد الله ایامکم
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا

در تفسیر امام حسن عسکری صلوات الله علیه روایت شده:
روز منافقان مدینه برای کشتن علی علیه السلام نقشه کشیدند، آنان حضرت علی علیه السلام را با یارانش کنار دیواری برای خوردن غذا دعوت نمودند.
طول این دیوار 30 ذراع(15 متر)، ارتفاع آن 15 ذراع(7.5متر)، و ضخامتش 2ذراع(1متر) بود.
آنها برای عملی کردن نقشه خود زیر دیوار را خالی کردند و عده ای از افرادشان را با چوبهایی پشت دیوار گماشتند تا به دیوار تکیه کرده و آن را بر سر علی علیه السلام و یارانش فرو ریزند.
علی علیه السلام با یارانش زیر دیوار نشسته بودند، وقتی آنان به دیوار فشار آوردند تا فرو بریزد حضرتش با دست چپش دیوار را گرفت و از فرو ریختن آن جلو گیری کرد، سفره غذائی در برابرشان آماده بود، حضرت به یارانش فرمود:«بسم الله»بفرمایید. و خود حضرتش نیز با دست راستش مشغول خوردن غذا شد، حضرت با دست چپش دیوار را نگه داشته بود و یارانش همچنان مشغول خوردن غذا بودند.
یاران حضرتش عرض کردند: ای برادر رسول خدا! شما، هم دیوار را نگه داشته و هم غذا میل می نمایید؟ شما با این کار به زحمت می افتید که دیوار را به خاطر ما نگه داشته اید؟
علی علیه السلام فرمود: إنی لست أجد له من المسّ بیساری إلّا أقلّ ممّا أجد من ثقل هذه اللقمة بیمینی.
سنگینی که من از نگه داشت این دیوار با دست چپم احساس می کنم کمتر از سنگینی لقمه ای است که در دست راستم دارم.[تفسیر امام حسن عسکری صلوات الله علیه: 193 ، بحارالأنوار 42/31 ح9 . ابن شهر آشوب این روایت را در المناقب: 2/269 (به صورت اختصار) نقل نموده است.]
منبع:
کتاب نفیس القطرة
در کتاب ارزشمند ملاقات با امام زمان ارواحنافداه در ملاقات سی و سوم چنین آمده است:
ملاقات سى و سوّم
مرحوم حاجى نورى در كتاب «نجمالثّاقب» از محى الدّين اربلى نقل مى كند كه او مى گفت:
من نزد پدرم نشسته بودم، شخصى كه نزد او بود چرت مى زد تا آنكه عمّامه از سرش افتاد، ديدم در سرش علامت ضربتهاى شمشير است.
پدرم از او سؤال كرد، كه اينها چيست؟
گفت: اينها ضربتهائى است كه در جنگ صفّين بر سرم وارد شده.
پدرم گفت: جنگ صفّين در زمان حضرت «اميرالمؤمنين» (عليه السّلام) واقع شده و خيلى با زمان ما فاصله دارد و تو كه در آن زمان نبودهاى!
گفت: چند سال قبل من به طرف مصر مى رفتم، در بين راه مردى از قبيله غره با من رفيق شد و همانطور كه مى رفتيم سخن از هر جا به پيش مى آمد و با هم حرف مى زديم.
تا آنكه از تاريخ جنگ صفّين سخن به ميان آمد!
او گفت: اگر من در جنگ صفّين مى بودم، شمشيرم را از خون «على» (عليه السّلام) و يارانش سير آب مى كردم!
من هم گفتم: اگر من هم در آن روز مى بودم، شمشيرم را از خون معاويه و يارانش سير آب مى كردم و الآن من و تو اصحاب «على» (عليه السّلام) و معاويه ايم، بيا با هم جنگ كنيم.
خلاصه شمشيرها را كشيديم و جراحتهاى زيادى بر يكديگر وارد كرديم.
تا آنكه من از شدت جراحت، بى هوش روى زمين افتادم.
ناگهان ديدم، مردى با سرنيزهاش مرا بيدار مى كند.
چشمم را كه باز كردم، ديدم مردى است سوار اسب، از اسب پياده شد دو دست مبارك را بر جراحتهاى من ماليد فورا تمام زخمهاى من خوب شد و فرمود اينجا باش، و بعد غائب شد.
چند لحظه بيشتر نگذشت كه ديدم، برگشته و سر آن رفيق من كه طرفدار معاويه بود، به يك دست گرفته و مهار اسب او را به دست ديگر دارد و مى آيد.
و به من فرمود:
اين سر دشمن تو است.
تو ما را يارى كردى! ما هم به كمك تو آمديم! و هر كه خدا را يارى كند خدا او را يارى مى نمايد.
من گفتم: شما كه هستيد؟
فرمود: من «حجة بن الحسن صاحب الزّمانم» و به من فرمود: هر كه سؤال كرد كه اين آثار زخم در سرت چيست بگو اين ضربت صفّين است.[1]
من گفتم: شما كه هستيد؟
فرمود: من «حجهبن الحسن صاحب الزّمانم» و به من فرمود: هر كه سؤال كرد كه اين آثار زخم در سرت چيست بگو اين ضربت صفّين است.[2]
برچسبها: عید غدیر , تشرف به محضر حضرت بقیة الله ارواحنافداه , عید بزرگ امامت و ولایت , مطالب مفید