خدادوست

خدادوست

مذهبی

                         
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم عجل لوليك الفرج
باسلام ورود شما به پایگاه مذهبی خدادوست را خوش آمد میگوییم و امیدواریم ازمطالب این وبلاگ مذهبی بهره معنوی کافی را ببرید. لازم به ذکر است که این پایگاه به هیچ وجه جزء آن دسته از وبلاگها نیست که فقط مناسبت ها را تبریک و یا تسلیت میگویند و هیچ مطلب مفیدی درآنها پیدا نمیشود، بلکه این پایگاه علاوه بر تبریک و تسلیت مناسبتها، مطالب مفید و ارزنده ای را در اختیار بازدید کنندگان قرار میدهد که بسیار در فضای مجازی کمیاب اند و برای استخراج آنها از آیات و روایات زحمات زیادی توسط علماء کشیده شده است. (توجه: کپی برداری از مطالب این پایگاه در صورت عدم تغییر در محتوای آن مطالب جایز است و از طرف ما الزامی به ذکر منبع (لینک) برای انتشار مطالب و تصاویر پایگاه وجود ندارد).

(توجّه: تبادل لینک در این پایگاه با تمامی وبلاگها و سایتهای پیرو قوانین جمهوری اسلامی باشند انجام میشود. در صورت تمایل به تبادل لینک ابتدا مارا بانام "خدادوست" یا "پایگاه خدادوست" لینک کنید، سپس از طریق نظرات یا از طریق ایمیل به ما اطّلاع دهید تا شما را لینک کنیم.)
باتشّکر از شما عزیزان.
پیامبراکرم صلی الله علیه و آله
امیرالمؤمنین صلوات الله علیه
حضرت فاطمه زهراء صلوات الله علیها
امام حسن مجتبی صلوات الله علیه
حضرت سیدالشهداء صلوات الله علیه
امام سجاد صلوات الله علیه
امام باقر صلوات الله علیه
امام صادق صلوات الله علیه
امام کاظم صلوات الله علیه
حضرت علی بن موسی الرضا صلوات الله علیه
امام جواد صلوات الله علیه
امام هادی صلوات الله علیه
امام حسن عسکری صلوات الله علیه
حضرت بقیة الله ارواحنا لتراب مقدمه الفداء
حضرت زینب سلام الله علیها
حضرت رقیه سلام الله علیها
حضرت علی اکبر علیه السلام
حضرت معصومه سلام الله علیها
حضرت اباالفضل علیه السلام
عید غدیر
عید جمعه(روز جمعه)
عید قربان
عید فطر
اعیاد
شهادتها
قالبهای مذهبی بلاگفا
سَداَن سبیل الله به چه معناست؟
تصاویری زیبابمناسبت فرارسیدن عیدغدیر
آیا ما برای ظهور آماده هستیم؟
وقوع یک جریان درتثبیت امامت و ولایت حضرت علی(ع)
چه دلیلی وجود دارد که نمازمان را اول وقت بخوانیم؟
مدایح علی بن ابیطالب(ع)از زبان رسول اکرم(ص)
قضای الهی بخاطر کنار گذاشتن علی بن ابیطالب ع
چندتصویرازمسجدجمکران
حوادث اتّفاق افتاده ازروزدوّم محرم تاروزعاشورا
یک شعربسیارزیبابرای حضرت زهرا(س)
ملاقات حاج محمدعلی با امام زمان(عج)
تصاویری زیبابمناسبت فرارسیدن ماه محرم
ملاقات علامه حلی با امام زمان(عج)
پخش زنده حرم هادروبلاگ خدادوست
رازسعادت مندی وموفّقیّت انسان چیست؟
آیاملاقات با امام زمان(ع)درزمان غیبت امکان دارد؟
مطالبی درباره ی حضرت محمّد(ص)وامام جعفرصادق(ع)
بهترین سرمایه آخرت
قالب آیة الله سیدحسن ابطحی برای وبلاگ بلاگفا
تصاویر مذهبی
پرسش و پاسخ
پرسش و پاسخ سوالات عمومی
روایاتی که یک مسلمان نیاز به دانستن آنها دارد.
نوروز بی اهمیت و بی ارزش است
وبلاگهای دیگر ما
معنی «سیّدة نساء العالمین»
معرفت
ماه محرم الحرام
تشرفات به محضر حضرت بقیة الله ارواحنافداه
انجام واجبات و ترک محرمات
استقامت و صبر در مقابل گناه
صراط مستقيم چيست؟
آيا آيه‏ اى درشناخت صراط مستقيم در قرآن وجود دارد؟
در محضر استاد
درمان صفات رذیله
مراحل تزکیه نفس
تاريكيهاى روح و صفات رذيله‏ ى آن
آیا کسی که مادرش سیّده است جزء سادات محسوب می شود؟
بررسی زمان آغاز امامت امام زمان (ارواحنافداه)
بررسی مفهوم رفع القلم (روایت احمد بن اسحاق)
عید نهم ربیع الاول
تابش انوار رسالت
17 ربیع الاول
بحث های علمی
بررسی مفاهیم روایت نهم ربیع الاول
زندگینامه حضرت ابولؤلؤ (رحمه الله)
متن کامل روایت احمد بن اسحاق (نهم ربیع)

بسم الله الرحمن الرحیم

«ظلم و ستمگرى»

او می ‏گفت:

يكى از الطاف الهى نسبت به من اين بود كه من ذاتا از ظلم و ستم به ديگران منزجر و متنفّر بودم.

نه خودم به كسى ظلم می ‏كردم و نه از ظالمين و ستمگران خوشم می ‏آمد.

آخر ظلم از بديهى‏ ترين و واضح‏ترين صفات زشتى است كه وجدان انسان از آن متنفّر است.

خدا در قرآن ظالم و ستمگر را مكرّر لعن كرده و به او وعده عذاب اليم داده است.(1)

اگر اين صفت حيوانى در كسى وجود داشته باشد، فرسنگها از خدا و اولياء خدا دور است و به هيچ وجه او را در ميان انسانها راه نمی ‏دهند.

امّا يك روز يكى از قدرتمندان كه متأسّفانه داراى مقام مهمّى در دستگاه دولت هم بود، به عنوان مريضى كه نزد طبيب می ‏رود، نزد من آمد و گفت: من نمی ‏دانم چه كنم؟ هر وقت قدرتى بر كسى پيدا می ‏كنم، دوست دارم به او هر چه بيشتر ظلم نمايم.

خواستم او را نصيحت كنم، گفت: من خودم بيشتر از هر كس بدى ظلم را می ‏دانم، عواقب وخيم آن را می شناسم، می ‏دانم نزد خدا كسى بدتر از ظالم و عملى بدتر از ظلم نيست.

ولى از شما می ‏خواهم كه اگر می ‏توانيد، اين مرض كشنده را از من رفع كنيد و مرا از اين بدبختى نجات دهيد.

من مقدارى او را راهنمائى كردم و صريحا به او گفتم: كه تا صفت ظلم و بيدادگرى در تو باشد، از خدا دورى و به شيطان و شيطان سيرتان و طواغيت نزديكى.

مگر نمی ‏بينى كه خداى تعالى همه جا نام خودش را به «رحمن و رحيم» و «ارحم الرّاحمين» بودن ذكر كرده و در اوّل هر سوره از قرآن خودش را به اين نامها معرّفى فرموده و در سوره حمد كه لااقل هر روز ده مرتبه آن را در نمازهاى واجب می ‏خوانيم، كلمه «رحمن و رحيم» را تكرار كرده است.

مگر نمی ‏دانى كه خداى تعالى راضى نيست يك لحظه قدرت در دست ظالمين باشد و لذا فرموده: «لايَنالُ عَهْدِى الظّالمين».(2)

گفت: آقا من به شما عرض كردم كه من همه اينها را می ‏دانم، احتياج به نصيحت ندارم، نمك روى زخمم نپاشيد، فقط اگر معالجه‏ اش را می ‏دانيد، براى من نسخه كنيد.

گفتم: تو ممكن است گوش ندهى، ولى اگر تعهّد می ‏كنى كه هر چه بگويم ولو از نظرت جاهلانه باشد گوش دهى، فردا صبح نسخه‏ اى برايت می ‏نويسم، ساعت 8 صبح منتظرت هستم. او خداحافظى كرد و رفت.

حالا شايد تو با خودت بگوئى شما اگر چيزى می ‏دانستيد چرا همان روز به او نگفتيد؟

در جواب می ‏گويم: نه، من چيزى را كه براى او مفيد باشد و او را با سرعتى كه لازم بود متحوّلش كند، آن روز بلد نبودم و لذا می ‏خواستم نيمه شب از خدا و «ائمّه اطهار» (عليهم السّلام) بخواهم، شايد آنها مرا در معالجه مرضش راهنمائى فرمايند.

زيرا دعا با زبان غير، بهتر مستجاب می ‏شود، او خودش ظالم و گناهكار بود و با زبانش معصيت زيادى كرده بود، خيلی ها را رنجانده بود، خدا به آن زبان معصيت كار اعتنائى نمی ‏كرد و دعايش را مستجاب نمی ‏فرمود.

ولى او با زبان من معصيت نكرده بود، لذا دعاء من در حقّ او مستجاب می ‏شد.

آن شب من درِ خانه خدا خيلى تضرّع و زارى كردم، صورت به خاك گذاشته بودم، علاوه بر آنكه براى او طلب عفو می ‏كردم، شفاى مرض روحيش را هم از خدا می ‏خواستم.

تا آنكه طبق حساب معيّنى كه داشتم به حضرت «امام مجتبى حسن بن على» (عليهما السّلام) متوسّل شدم، بعد از آن شايد به اصطلاح شما به خواب رفته بودم، در همان عالم به من فرمودند: به او بگو كه فعلاً تو را از اين مرض نجات می ‏دهيم، ولى اين را بدان كه امراض روحى مثل اعتياد است، اگر كوچكترين غفلتى بكنى و يا دوباره كوچكترين ظلمی بكنى، آن مرض عود می ‏كند.

لذا هر زمان از اين به بعد نفست و يا شيطانت به تو پيشنهاد ظلم و ستمی را كرد، فورا خودت را به جاى طرفت قرار بده، يعنى خودت را مظلومی تصوّر كن كه در چنگال ظالم قرار گرفته(3) و بر كس مپسند آنچه تو را نيست پسند. در اطاق خلوتى مقابل آئينه بايست و خودت را تحقير كن و مزّه حقير شدن را مختصرى بچش تا ديگران را تحقير نكنى.

اى ظالم اين را بدان، هر كه جان و فهم و احساس دارد، مثل تو است، همان گونه كه اگر فشارى به تو وارد شود ناراحت می ‏شوى، درد تو را اذيّت می ‏كند، زندان و محدوديّت تو را رنج می ‏دهد، همچنين ديگران را هم ناراحت می ‏كند، آنها هم اذيّت می ‏شوند، آنها هم رنج می ‏برند، حتّى مورچه‏ اى نبايد از دست تو اذيّت شود.

تو كه هستى كه صدها حيوان جاندار به خاطر استراحت تو بايد از بين بروند؟!

تو كه هستى كه وقتى در اطاق استراحتت مورچه يا مگس پيدا شود، مواد سمّى را روى آنها می ‏ريزى و همه آنها را از بين می ‏برى؟!

تو كه هستى كه بايد خدا آنچه در آسمان و زمين خلق كرده، براى تو باشد و تو راحت باشى؟!

مگر آنكه تو رحم داشته باشى، آنچنان كه خدا رحيم است.

مگر آنكه تو ظلم نكنى، آنچنان كه خداى تعالى به احدى ظلم نمی ‏كند.

و بالأخره مگر آنكه تو مظهر صفات كماليّه الهى باشى تا تو را اشرف مخلوقات بدانند.

تو اگر ظالم و ستمگر باشى، به خدا نزديك نيستى. زيرا اگر به قدر سر سوزنى ظلم كنى، فرسنگها از خداى تعالى و انسانيّت دورى و از هر حيوانى پست‏ترى.

فرداى آن روز وقتى او را ديدم، مطالب فوق را با شرح مختصرى براى او نسخه كردم، او خيلى تحت تأثير واقع شد و چند روزى بيشتر نگذشت كه با فعّاليّتى كه خود او داشت به كلّى صفت ظلم از قلب او بيرون آمد و بعد از آن به قدرى دلرحم شده بود كه حاضر نبود حتّى مگسى را بكشد و يا مورچه‏ اى را آزار نمايد.

بله اين طور يك صفت حيوانى را انسان از خود دور می ‏كند، يعنى اوّل بايد انسان خطر را احساس كند و سپس ضررهاى آن را درك نمايد و بعد به هر نحوى كه شده بالأخصّ با توسّل به «اهل بيت عصمت و طهارت» (عليهم السّلام) آن صفت رذيله را از خود دور كند، چنانكه ملاحظه فرموديد كه چگونه شخص مذكور توانست اين صفت زشت پر خطر را از روح خود زائل نمايد.

او می ‏گفت:

استادى داشتم كه به من دستورى داده بود و لازم بود تا چهل روز قبل از بيرون آمدن از منزل آن را انجام دهم و همه روزه آن را انجام می ‏دادم.

فكر نكن كه آن دستور رياضت شيطانى بوده و يا ذكر و عملى بوده كه از «معصومين» (عليهم السّلام) نرسيده بود، بلكه اگر نمی ‏خواستم جريانى كه بعداً برايم اتّفاق افتاد براى تو نقل كنم، آن دستور را هم شرح می ‏دادم تا ببينى كه آن دستور بسيار ساده‏ اى بوده است.

به هر حال حدود بيست روز على‏ الدّوام آن عمل را انجام داده بودم، ولى روز بيست و يكم در خواب می ‏ديدم در حال ذكرم و پس از ذكر، وقتى از منزل بيرون آمدم، ديدم خيابان جلوى منزل ما مملوّ از حيوانات اهلى و وحشى است. اوّل تعجّب كردم كه چرا اين حيوانات را داخل شهر راه داده‏ اند، ولى وقتى دقيق شدم با توجّه به تذكّرى كه قبلاً استادم به من داده بود و گفته بود كه ممكن است چشم برزخى تو باز شود و مردم را به صورت حيوانات ببينى، متوجّه شدم كه اين همان حالت است كه به من دست داده است.

ضمنا يكى از دوستان قبلاً به من می ‏گفت: يك شب در عالم رؤيا ديدم در حرم مطهّر حضرت «على بن موسى الرّضا» (عليه السّلام) هستم، ولى در آن مكان مقدّس جز چند نفرى كه به صورت انسان بودند، بقيّه همه به صورت حيواناتند.

به هر حال چند قدم در خيابان راه رفتم، شخصى كه سيرتش به شكل خنزير و خوك وحشى بود، نزد من آمد و احوال مرا پرسيد.

به او گفتم: در چه فكرى؟ چرا تو را در اين حال می ‏بينم؟

گفت: شخصى پول زيادى دارد، ولى عقل كاملى ندارد و می ‏خواهد جنسى را كه تنها من آن را دارم و از خيلى قديم احتكارش كرده‏ ام، تهيّه كند. و لذا من تصميم گرفته‏ ام كه او را پيدا كنم و اين جنس را به او چند برابر قيمت اصليش بفروشم و سر او را كلاه بگذارم و از اين موقعيّت كاملاً سوء استفاده كنم.

من به او گفتم: اين كار را نكن، اين عمل ظلم است و خدا ظالمين را نمی ‏آمرزد.

تو الآن اگر متوجّه بودى كه چه سيرتى دارى، هيچ وقت اين كار را نمی ‏كردى.

عجيب اين بود كه خود او می ‏گفت: من می ‏دانم چه سيرتى دارم.

به او گفتم: چه سيرتى دارى؟

گفت: مثل خنزيرى هستم كه از كثافات و خوردن حرام لذّت می ‏برم، علاوه از ظلم به ديگران هم لذّت می ‏برم.

من به او گفتم: اى بيچاره مگر تو به مرگ اعتقادى ندارى؟ آيا پس از مرگ نمی ‏خواهى خدا به فريادت برسد و به تو مهربانى كند؟

مگر نمی ‏دانى كه خدا در قرآن فرموده: «وَاللهُ لايُحِبُّ الظّالِمينَ»(4) خدا ستمگران را دوست نمی ‏دارد؟

مگر نمی ‏دانى كه خدا در قرآن فرموده: «اِنَّهُ لايُفْلِحُ الظّالِمُونَ»(5) تحقيقا خداى تعالى ظالمين و ستمگران را رستگار نمی ‏كند؟

مگر نمی ‏دانى كه خداى تعالى در قرآن فرموده: «اِنَّ الظّالِمينَ لَهُمْ عَذابٌ اَليمٌ»(6) تحقيقا براى ستمگران عذاب دردناكى مهيّا شده؟

مگر نمی ‏دانى كه خداى تعالى در قرآن فرموده: «فَما لِلظّالِمينَ مِنْ نَصيرٍ»(7) در قيامت براى ستمگران يار و مددكارى نيست؟

وقتى اين آيات را براى او خواندم، اشكى از كنار ديدگانش جارى شد و او از آن عمل اظهار پشيمانى كرد و آن اشك چشم مثل آنكه او را شستشو داد و او را به صورت انسانى برگردانيد.

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1) ـ سوره زخرف / آيه 65.

(2) ـ سوره بقره / آيه 118.

(3) ـ قال ابوجعفر عليه السّلام: ايّاك و ظلم من لايجد عليك ناصرا الاّ الله.(بحارالانوار، جلد 72 / صفحه 308 / حديث 1).

(4) ـ سوره آل عمران / آيه 57.

(5) ـ سوره انعام / آيه 21.

(6) ـ سوره ابراهيم / آيه 22.

(7) ـ سوره فاطر / آيه 37.

کپی برداری با ذکر منبع اصلی و بدون تغییر در مطالب جایز می باشد.


تهیه و تنظیم:   www.khodadost.blogfa.com

منبع: کتاب گرانقدر در محضر استاد / نوشته: حضرت آیة الله استاد سید حسن ابطحی خراسانی (مد ظله العالی) / جلد اول / صفحه 71 .

إن شاء الله ادامه دارد ...

+  نوشته شده در  جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 15:12  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

آجرک الله یا بقیة الله فی مصیبة أمک فاطمة الزهراء (سلام الله علیها)

با عرض سلام شهادت مظلومانه حضرت فاطمه أطهر (سلام الله علیها) را به محضر آقای عزیزتر از جان و محبوبمان حضرت بقیة الله که جانهای عالمیان به فدای خاک پایش باد و همچنین تمامی شیعیان آن حضرت تسلیت عرض می نماییم. پروردگارا، چشمان مارا به جمال مقدس مولایمان روشن بفرما و ظهورش هرچه سریعتر برسان. اللهم عجل لولیک الفرج.

 

«رياكارى»

او می ‏گفت:

در ايّام جوانى كه خيلى دوست داشتم مردم مرا به خوبى و ديانت بشناسند و تا می ‏توانستم به هر وسيله‏ اى كه بود گناهانم را مخفى و خوبي هايم را اظهار نمايم، ديدم كم‏ كم مبتلا به ريا شده‏ ام.

يعنى نماز خواندنم در خلوت با نمازى كه در ميان مردم می ‏خوانم فرق می ‏كند، مناجاتها و اشك و آهم در جلسات و در ميان مردم بهتر از آن وقتى است كه همين اعمال را در خلوت انجام می ‏دهم، دوست دارم كه در بين مردم غذا كم بخورم و اوّل و آخر غذا «نمك» بخورم، «بسم الله» و «الحمد لله» را بلند بگويم تا مردم بگويند او به مستحبّات خوب عمل می ‏كند و مقيّد به آنها است.(1)

يك روز يك نفر به من گفت: خدا از گناهان من و تو بگذرد، در عين آنكه سر تا پا گناه بودم، از او خوشم نيامد. زيرا نمی ‏خواستم او مرا گناهكار بشناسد و مرا به خودش ضميمه كند.

يك روز ديگر به فكر افتادم كه پيشانيم را بيشتر به مُهر فشار دهم كه در پيشانيم آثار مُهر و پينه‏ آن ظاهر شود، تا مردم مرا با قيافه‏ دينى ببينند.

كوشش می ‏كردم لباس هاى قيمتى با آنكه ثروت داشتم، نپوشم تا مردم مرا يك زاهد و درويش تصوّر كنند.

مقيّد بودم موى سرم را با تيغ در حمّام با آنكه خيلى جوان بودم، بتراشم و خود را يك فرد مقدّس معرّفى كنم.

در مجالس وقتى به منبر می ‏رفتم و يا با مردم صحبت می ‏كردم، صدايم را نازك می ‏كردم و گاهى مثل كسى كه بغض راه گلويش را گرفته و حرفها در خودش اثر كرده و با زحمت اشكى هم از گوشه چشمم خارج می ‏كردم تا مردم را گول بزنم.

حتّى يك روز مردم را نصيحت می ‏كردم كه ريا نكنند و خودم در همان وقت ريا می ‏كردم.

گاهى در مجالس چون حرفى بلد نبودم بزنم ساكت بودم، ولى خودم را مثل كسى كه «صمت و سكوت» را پيشه كرده، نشان می ‏دادم.

گاهى كوشش می ‏كردم خودم را طورى معرّفى كنم كه مردم فكر كنند من تنها با اولياء خدا سر و كار دارم.(2)

امّا در تمام اين احوال ناراحت بودم. زيرا وقتى تنها می ‏نشستم نفس لوّامه‏ ام مرا به قدرى سرزنش می ‏كرد كه خود بخود متوجّه می ‏شدم، چقدر بدبختم.

و بالأخره يقين پيدا كرده بودم كه مرض «ريا» در من ريشه كرده و نزديك است مرا از پا درآورد.

يك شب كه بيشتر ريا كرده بودم و طبعا نفس لوّامه‏ ام مرا در خلوت بيشتر سرزنش كرده بود، با توسّل به حضرت «سيّدالشّهداء» (عليه السّلام) و گريه زياد براى مصائب آن حضرت به خواب رفتم، صحراء محشر را به خواب ديدم.

من ايستاده بودم و اعمال مرا ملكى در كيسه‏ اى ريخته بود و آنها را آورد كنار ميزانى گذاشت، اوّل نمازهاى مرا بيرون آورد، مثل سيبى بود كه كرمها او را خورده بودند و پوسيده بود، آن را در ميزان نگذاشت و بلكه بيرون انداخت.(3)

بعد روزه‏ هاى مرا بيرون آورد، آنها هم متأسّفانه مثل گلابي هائى بود كه گوشه و كنارشان را كرم خورده بود، می ‏خواست آنها را هم بيرون بريزد كه من دستش را گرفتم و گفتم: من در اين ولايت غربت تنها اميدم به فروختن همينها است كه بتوانم پولى به دست بياورم و زندگيم را تأمين كنم.

گفت: بسيار خوب ولى من می ‏دانم اينها را او قبول نمی ‏كند.

گفتم: كى قبول نمی ‏كند؟

گفت: خريدار.

گفتم: خريدار كيست؟

گفت: خدا.

گفتم: خوب از او سؤال می ‏كنم، ناگهان شنيدم كه صدائى آمد فرمود: چون در اينها ديگرى را شريك كرده‏ اى و من هم بايد شريك خوبى باشم، حقّم را به طرفم واگذار می ‏كنم، تو همه آنها را به شريكم بده.(4)

هر چه گريه كردم و گفتم كه: اى مولاى من، او پول ندارد، چيزى ندارد، خودش هم مثل من بيچاره است.

فرمود: حرف همين است، می ‏خواستى شريك مرا از بيچاره‏ ها انتخاب نكنى. سپس به ملكى كه اعمال مرا در كيسه كرده بود، خطاب كرد كه همه آنها را در زباله‏ دان بريز، آنها به درد نمی ‏خورند.

آن ملك هم كيسه را بدون معطّلى برداشت و به طرف محلّى كه آشغالها را می ‏ريزند، رفت و ته كيسه را گرفت و تمام محتواى آن را در ميان آن ظرف زباله ريخت و كيسه خالى را به دست من داد.

من چند لحظه متحيّر به آن ميوه‏ ها نگاه می ‏كردم، ناگهان خودم متوجّه شدم كه اين ميوه‏ هاى پوسيده و كرمو به درد بردن به بهشت هم نمی ‏خورد و اگر آنها را به بهشت می ‏بردم، اسباب خجالتم می ‏شد.

گفتم: پس خدايا دوباره مرا به دنيا برگردان تا توشه سالمی تهيّه كنم. امّا ديگر سكوت همه جا را گرفته بود، من فرياد می ‏زدم، ولى تنها صداى خودم برمی ‏گشت و به گوشم می ‏رسيد، گريه می ‏كردم، كسى به دادم نمی ‏رسيد، ناگهان از خواب بيدار شدم. و لذا از آن وقت تا مدّت زمانى هر وقت به فكر «ريا» می ‏افتادم، متذكّر آن خواب می ‏شدم، فورا خود را منصرف می ‏كردم تا بحمدالله ترك «ريا» عادتم شد و بحمدالله بعدها لذّتى كه در خلوت از عبادت می ‏بردم، غير قابل وصف بود.(5)

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1) ـ قال اميرالمؤمنين صلوات الله عليه: ثلاث علامات للمرائى، ينشط اذا رأى الناس و يكسل اذا كان وحده و يُحبُّ ان يحمد فى جميع اموره.(بحارانوار، جلد 69 / چاپ بيروت و جلد 72 / چاپ ايران / صفحه 288 / حديث 8).

(2) ـ اين مطالب را كه استاد به خود نسبت می ‏دهد، براى اين است كه اوقع در نفوس باشد و ممكن است هر يك از اين حالات متعلّق به يك فرد خاصّى باشد كه طبعا وقتى از خواب غفلت كسى بيدار شد و فهميد اين صفات نبايد در انسان باشد و خود عمل كرد و به ديگران سفارش نمود كه اين صفات را نداشته باشيد، خود استاد است و ما به عنوان استاد از او نقل می ‏كنيم.

(3) ـ سمعت ابا عبدالله عليه السّلام قال: يجاء بعبد يوم القيامة قد صلّى فيقول: يا ربّ صليّت ابتغاء وجهك، فيقال له، بل صليّت ليقال ما احسن صلاة فلان؟ اذهبو به الى النّار و ... (بحارالانوار، جلد 69 / صفحه 301 / حديث 44).

(4) ـ عن ابى عبدالله عليه السّلام قال: يقول الله عزّوجل: انا خير شريك فمن عمل لى و لغيرى فهو لمن عمل له غيرى. (بحارالانوار، جلد 69 / صفحه 299 / حديث 32).

(5) ـ ناگفته نماند كه آنچه در اين كتاب نوشته می ‏شود، استنباطى است كه از آيات و روايات شده است و چون «لا يأتيه الباطل» قول و كلام كسى نمی ‏تواند ناقض مطالب آن باشد و تا بحال هم نشده است.

تهیه و تنظیم:   www.khodadost.blogfa.com

منبع: کتاب گرانقدر در محضر استاد / نوشته: حضرت آیة الله استاد سید حسن ابطحی خراسانی (مد ظله العالی) / جلد اول / صفحه 67 .

إن شاء الله ادامه دارد ...

+  نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 21:47  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

«بسم الله الرحمن الرحیم»

حدود چند سال قبل درباره نوروز بحث مفصلی کردیم که اکنون هم در آرشیو موضوعات در دسترس است. اما برخی سعی دارند با آوردن توجیهاتی این مطلب را در پشت پرده نگه دارند که عید باستانی نوروز به هیچ وجه ریشه اسلامی ندارد، بلکه سنتی بوده که قوم بت پرست رسّ که در کنار همین رود اَرَس می زیسته اند و عاقبت مورد غضب الهی قرار گرفتند، آن را ابداع کرده اند.

یک روز هارون الرشید (لعنة الله علیه) حضرت موسی بن جعفر (علیه السلام) را مجبور کرد در عید نوروز حاضر شوند و به مردم تبریک بگویند. حضرت به هارون الرشید فرمودند: «إنّى قد فَـتَّشتُ الاخبارَ عن جدّي رَسُولِ اللهِ صلّى الله عليه و آله فلَم أجد لهذا العيـد خبرا، و إنّه سنة الفرس و محاها الاسلامُ و معاذ الله أن نحيى ما محاها الاسلام». من هرچه در روایاتی که از جدم رسول خدا (صلی الله علیه و آله) رسیده است تفحّص نمودم. تاکنون چیزی درباره این عید نیافته ام. و همانا این سنتی از سنت های عجم است و اسلام آن را محو ساخته است. پناه بر خداوند از اینکه آنچه را اسلام محو ساخته ما زنده کنیم.(1)

امیرالمؤمنین (علیه السلام) در روایتی مشروحاً به این مضمون بیان می فرمایند که: نوروز را اصحاب رسّ ابداع کردند. آنها مردمی بودند که درخت صنوبر را می پرستیدند، پیامبرشان را زنده در گور کردند (نقل ها متفاوت است)، به همین دلیل به اصحاب رسّ شهرت یافتند (رسوا نبیَهم). خلاصه آن قدر به کفر ورزی ادامه دادند تا عاقبت در همان روزى که مشغول بطرب و لهو و لعب و شادى در عیدشان بودند بطور ناگهانى باد تند سرخ رنگى وزیدن گرفت که به یکدیگر می خوردند و زمین در زیر پایشان مانند کبریت افروخته گردید و ابرى سیاه و تاریک بر سر آنها آمد و آتش بارید و چنان بدن هایشان گداخته شد که همانند مس گداخته گردید.(2)

«وَعَادًا وَثَمُودَ وَأَصْحَابَ الرَّسِّ وَقُرُونًا بَيْنَ ذَلِكَ كَثِيرًا * وَكُلًّا ضَرَبْنَا لَهُ الْأَمْثَالَ وَكُلًّا تَبَّرْنَا تَتْبِيرًا».(3) و عاد و ثمود و اصحاب رسّ و اقوام بسیار دیگری که بین اینها بودند از بین بردیم. و برای همه آنها مثلهایی زدیم و همه آنها را نابود کردیم.

خب آنها به خاطر این اعمال مضحک و کفرشان هلاک گردیدند ولی آن سنت ابداعیشان که به مرور زمان به برخی دیگر اقوام رسوخ کرده بود برجای ماند و اکنون ما پس از صدها سال با اینکه اسماً مسلمانیم، ولی رسماً پیرو آن کفار هستیم و داریم راه آنها را ادامه می دهیم.

یک نفر می گفت: با یک نفر درباره نوروز حرف می زدم که متوجّه شدم شدیداً بر این سنت تعصّب دارد و گویی که با قیر در ذهن او حک کرده اند که باید به این سنت پایبند باشد. به او گفتم: اگر امام زمان (ارواحنا فداه) ظهور بفرمایند و امر بفرمایند که دست از این کارها بردارید آیا می خواهی جلوی حضرت بایستی و مخالفت کنی؟

گفت: اگر امام زمان بخواهد بیاید و اینچنین (مخالفت با رسومات) کند، همان نیاید بهتر است!!!

آری، بسیارند کسانی که اسمشان شیعه امام زمان است، اما وقتی که یکی از دستورات حضرت با هوای نفسشان سازگاری نداشت، دشمنیشان را با آن حضرت ظاهر می کنند.

آیا وقت آن نرسیده که نگاهی به خود و اطرافمان بیاندازیم و ببینیم که از کجا آمده ایم و به کجا داریم می رویم؟

عنوان شرک و کفر فقط بر کار اصحاب رسّ صدق نمی کند!!! آنها بر درخت صنوبر سجده می کردند و ما بر سیره آن قوم سر تعظیم فرود می آوریم! اسم بت های آنها فروردین و اردیبهشت و امثال آن بود و اسم بت های ما هفت سین و سیزده بدر و امثال آن است.

آنها برای درخت صنوبر قربانی می بردند و ما برای هوای نفس خودمان هر سال چند صد هزار ماهی را هلاک و هزاران سبزه و گندم و اغذیه ای که از فقدانش در گوشه و کنار دنیا برخی جان می دهند را اسراف می کنیم و گناهان بسیاری را مرتکب می شویم که کمترین آن اختلاط نامحرمان است تا در سال آینده (که هر سال غافل تر از سال گذشته می شویم) شادی و خوشی به زندگیمان راه پیدا کند به خاطر انجام این رسومات که البته حقیقتش نکبت است. چون سالی که اینچنین آغاز شود ادامه اش معلوم است.(خشت اول چون نهد معمار کج...)

آیا وقتش نشده که دست از این بازی های بچه گانه برداریم و دنیا را از اصلش که لهو و لعب است (إِنَّمَا الحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ)(4) دنی تر و پست تر نکنیم و در لجن فرو نرویم؟

تا به کی می خواهیم متوجّه ظلمی که صدها سال است به خاطر غیبت امام زمانمان (ارواحنا فداه) و بلکه از آن روز که در خانه مولایمان امیرالمؤمنین (علیه السلام) را آتش زدند و در خانه وحی را بستند بر ما روا داشته شده بشویم و خود را از این لجنزار دنیا و رذائل و غفلت ها و تاریکی ها نجات دهیم؟

شاید خیلی ها چنین اعمال بچه گانه ای را توجیه کنند و اما توجیه اسم رویش است، یعنی وجه ساختن، خودش می داند دارد باصطلاح کلاه شرعی درست می کند، ولی باز هم کار خودش را می کند.

«بَلِ الْإِنسَانُ عَلَى نَفْسِهِ بَصِيرَةٌ * وَلَوْ أَلْقَى مَعَاذِيرَهُ».(5) بلکه انسان بر نفس خودش بیناست. اگرچه برای خود عذر هائی درست کند.

از جمله این عذرها این است که می گویند: ما که به قصد اینکه اعمال اصحاب رسّ را انجام داده باشیم یا راه آنها را پیروی کرده باشیم به نوروز پایند نیستیم.

- پس نه، آیا می خواست که تو به عنوان یک مسلمان از آنها تبعیت کرده باشی؟! یک مسلمان حقّ ندارد از پیش خود کاری کند. اصلا مُسلِم یعنی تسلیم شده. هرچه خدا و پیامبرش فرمودند ما می گوئیم: چشم! هرچه نهی کردند اطاعت می کنیم.

خدای تعالی می فرماید: «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا لَا تَتَوَلَّوْا قَوْمًا غَضِبَ اللهُ عَلَيْهِمْ».(6) ای کسانی که ایمان آورده اید! از قومی که مورد غضب خدا قرار گرفته اند پیروی نکنید.

نمی خواهد شما بگویید سیزده را به در می کنم قربة الی الاصحاب الرس، همین که عملاً به سیره آنها عمل می کنید و اهمیتی که به نوروز می دهید، اگر از عید غدیر بیشتر نباشد (که غالباً هست) کمتر نیست، یعنی شعائر شیاطین را با شعائر الله مساوی قرار می دهید. همین تبعیت است. حتماً نباید قصدی داشته باشید، امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمودند: «مَن تَشَبَّهَ بِقومٍ عُـدَّ مِنهم» كسي كه خود را شبيه به قومي نمايد، از آنها شمرده خواهد شد.

امام صادق (علیه السلام) فرمودند: خداوند به پيامبري از پيامبرانش وحي فرمود: «قل للمومنين: لاتلبسوا لباس اعدائي و لاتطعموا طعام اعدائي و لاتسلكوا مسالك اعدائي فتكونوا اعدائي كما هم اعدائي»، به مؤمنان بگو كه لباس دشمنان مرا نپوشيد و طعام دشمنان مرا نخوريد و راه هاي دشمنان مرا نپيماييد که شما هم مثل آنها از دشمنان من خواهید بود.
پس هیچ تقصیری پذیرفته نیست! آنکس که خود را شبیه دشمنان خدا نماید از آنها شمرده می شود. قصدش را داشته باشد یا نداشته باشد، به هر حال راه آنها را پیموده و ترویج کرده است. خصوصاً اگر دانسته چنین کرده باشد که امروز شاید خیلی ها این مطلب را بدانند از جمله شما که امروز این مطلب را خواندید.
والحمد لله رب العالمین و صلی الله علی محمد و آله اجمعین.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) - بحارالانوار، جلد 51 / صفحه 100.
(2) - علل الشرائع، جلد 1 / صفحه 40.
(3) - سوره فرقان، آیات 38 و 39.
(4) - سوره محمد (صلی الله علیه وآله)، آیه 36.
(5) - سوره قیامة، آیات 14 و 15.
(6) - سوره ممتحنه، آیه 13.
 
کپی برداری بدون تغییر و تصرّف در مطالب جایز است.
 

برچسب‌ها: مصیبت نوروز , عید نوروز , نوروز در اسلام , اصحاب رسّ
+  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:16  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

«بسم الله الرحمن الرحیم»

انقطاع از خلق و اعتماد به نفس

او می ‏گفت:

در يكى از روزهاى ماه شعبان مناجاتى را كه از حضرت «اميرالمؤمنين على» (عليه السّلام) نقل شده و معروف به مناجات «شعبانيّه» است می ‏خواندم، از اواسط دعاء حالم منقلب شد، نمی ‏دانستم كجا هستم و چه می ‏كنم، من در آن حال فقط خدا را با چشم دل می ‏ديدم و نور مقدّسى را بين خود و ذات اقدس متعال واسطه فيض مشاهده می ‏كردم.

تا اينكه به اين جملات رسيدم:

«اِلهى بِكَ عَلَيْكَ اِلاّ اَلْحَقْتَنى بِمَحَلِّ اَهْلِ طاعَتِكَ وَ الْمَثْوَى الصّالِحِ مِنْ مَرْضاتِكَ فَاِنّى لااَقْدِرُ لِنَفْسى دَفْعا وَ لااَمْلِكُ لَها نَفْعًا اِلهى اَنَا عَبْدُكَ الضَّعيفُ الْمُذْنِبُ وَ مَمْلُوكُكَ الْمُنيبُ فَلاتَجْعَلْنى مِمَّنْ صَرَفْتَ عَنْهُ وَجْهَكَ وَ حَجَبَهُ سَهْوُهُ عَنْ عَفْوِكَ اِلهى هَبْ لى كَمالَ الاِْنْقِطاعِ اِلَيْكَ وَ اَنِرْ اَبْصارَ قُلُوبِنا بِضِياءِ نَظَرِها اِلَيْكَ حَتّى تَخْرِقُ اَبْصارُ الْقُلُوبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ اِلى مَعْدِنِ الْعَظَمَةِ وَ تَصيرَ اَرْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ».(1)

من در آن موقع به قدرى محو جمال حق شده بودم، كه قدرت نداشتم با زبان بدنى اين جملات را بگويم، بلكه همه اين كلمات را با زبان دل می ‏گفتم و آنچه در اين عبارات است، در روح خود احساس می ‏كردم، من ديگر حجب نور را پاره كرده و به معدن عظمت و عزّت و كرامت متّصل شده بودم. و چون می ‏خواهم خصوصيّات اين مكاشفه را شرح دهم، لازم است ترجمه و شرح مختصرى از جملات مناجات «شعبانيّه» را كه در بالا نقل كردم، براى تو بگويم.

در اين بخش از دعاء می ‏گوئيم:

پروردگارا! به حقّ خودت قسمت می ‏دهم كه مرا به مقام اهل طاعت و به جايگاه شايسته از خشنوديت ملحق كن. زيرا من قدرتى كه از خود چيزى را دفع كنم، ندارم و مالك چيزى كه مفيد براى من باشد، نيستم.

محبوبم، معبودم، من بنده ضعيف گناهكار و مملوك برگشته به دامن تو هستم، پس مرا از كسانى كه از آنها رويت را برگردانده‏ اى و غفلت او از عفو تو محجوبش كرده، قرار مده.

محبوبم، معبودم، مرا به تمام معنى منقطع از خلق و متوجّه به خودت بفرما و ديده دلم را آنچنان به نور ديدارت روشن كن كه ديدگان دلم حجابهاى نور را پاره كند و به معدن عظمت و رحمتت برسد و ارواح ما وابسته به عزّت قدس و پاكى تو گردد.

من در اين مكاشفه معنى «حجب نور» را كه براى اكثر مردم نامعلوم است، فهميده بودم.

من در اين مكاشفه معنى رسيدن به معدن عظمت و رحمت را درك كرده بودم.

من در اين مكاشفه معنى عبوديّت كامل را شناخته بودم.

و می ‏دانستم كه در مقابل معبودم موجود ناچيزى هستم. حالا خواهى گفت: چطور اين مطلب را فهميدى و چگونه از جملات اين دعاء چهار مطلب فوق را احساس كردى؟

در جواب می ‏گويم: اگر چه بعضى از حالات روحى طورى است كه اگر انسان صدها صفحه كتاب را پر كند و يا ساعتها حرف بزند، نمی ‏تواند شرح يك لحظه آن را بيان كند. ولى در عين حال با حول و قوّه الهى مطالب فوق را تا جائى كه برايم ميسّر باشد و تو استعداد فهمش را داشته باشى، براى تو شرح می ‏دهم.

اوّل:

گفتم: من در اين مكاشفه معنى حجب نور را فهميده بودم.

بله عزيزم؛ معنى حجاب نور اين بود كه گاهى براى انسان هدفهائى غير از خدا كه در عين حال مورد رضايت الهى است وجود دارد، مثل عبادتهائى كه از ترس جهنّم و يا بعضى از اعمال مستحبّه كه براى وسعت رزق و يا عبادت براى رفع گرفتاريها، انجام می ‏شود كه واضح است، اين اهداف مورد غضب الهى نيست و بلكه پروردگار در قرآن مجيد و پيشوايان دين در ضمن روايات زيادى مردم را به منظور كردن اين اهداف تشويق هم فرموده‏ اند ولى در عين حال كسانى كه اين اهداف را دارند، به خدا نمی ‏رسند و در زمره محبّين و مخلَصين قرار نمی ‏گيرند. زيرا هدفشان خدا نبوده و او را نمی ‏خواسته‏ اند، بلكه اين اهداف براى آنها حجاب است. زيرا با خلوص واقعى منافات دارد آنها تنها خدا را نمی ‏خواهند، بلكه ثوابهاى الهى را می ‏خواهند، ولى نور است، زيرا مبغوض ذات اقدس متعال نمی ‏باشد، بلكه خداى تعالى آن را حلال كرده است. به خلاف وقتى كه انسان اهداف شيطانى و اعمال شيطانى داشته باشد، كه طيبعى است علاوه بر آنكه در حجاب قرار می ‏گيرد، حجابش هم ظلمانى است، او را تاريك می ‏كند و از همه چيز باز می ‏دارد.(2)

ولى وقتى انسان اين حجب نورانى را هم پاره كرد، يعنى به مقام خلوص رسيد و از همه خواسته‏ هاى نفسانى، حلال و حرامش صرف‏نظر كرد و جز خدا و وصل به او چيزى نخواست، سراسر قلبش مملوّ از محبّت خدا شد، حتّى سر سوزنى محبّت غير خدا در دلش نبود، انقطاع كامل از غير خدا پيدا كرد، حجب ظلمانى و نورانى را پاره كرده، به وصل محبوب نائل شده و به حقيقت رسيده است.

دوّم:

گفتم: من در اين مكاشفه معنى انقطاع از خلق را درست لمس كرده بودم.

بله دوست محترم، من در آن حال كه از حجب نور عبور كرده بودم و خلوص واقعى را بدست آورده بودم و متوجّه شدم كه تمام كمالات جماليّه و جلاليّه كه با فطرت ذاتى، آنها را دوست می ‏داشتم، در يك موجود همه آنها جمع شده و نام آن موجود «خداى تبارك و تعالى» است، فطرتم او را دوست می ‏داشت، او را من نه به خاطر نعمتهائى كه به من داده و نه به خاطر طمعى كه به او دارم دوست می ‏داشتم، بلكه چون او دوست داشتنى بود، او را دوست می ‏داشتم و در دلم جز او به چيز ديگرى فكر نمی ‏كردم و چيز ديگرى را هم دوست نمی ‏داشتم، تا چه برسد كه از ديگرى اميد كمك داشته باشم.

سوّم:

گفتم: من در اين مكاشفه معنى رسيدن به معدن عظمت و رحمت را فهميده بودم.

بله من متوجّه شدم كه هدف اصلى و حقيقى از «سير الى الله» رسيدن به اين معدن است و معدن مركز جواهرات و اشياء قيمتى است و بدون ترديد چيزى پر قيمت‏تر از عظمت و آقائى واقعى نيست و اگر خداى تعالى مختصرى از آن را به هر كس ببخشد، داراى كمالات روحى و لايق مقام قرب الهى می ‏گردد.

من در آنجا فهميدم كه معدن كمالاتى كه ما بايد به آن خود را برسانيم و من در آن وقت رسيده بودم انوار مقدّسه ارواح «معصومين» (عليهم السّلام) بود.

آن نورى كه «اوّل ما خلق الله» است.(3)

آن نورى كه آينه تمام نماى خداى تعالى است و تمام صفات كماليّه الهى در آن جمع شده است.

آن نورى كه در دعاء رجبيّه می ‏گوئيم: «بين تو اى خدا و بين آنها جز آنكه آنها بنده تو و مخلوق تواَند جدائى ديگرى نيست»(4) و بالأخره آن نور مقدّس حضرت «خاتم انبياء» و اولاد «معصومينش» (عليهم السّلام) بودند، زيرا آنها معدن رحمت الهى هستند كه در زيارت جامعه می ‏گوئيم: «السّلام عليكم يا اهل بيت النّبوّة و ... و معدن الرّحمة».

اين همان رحمتى است كه در دعاء كميل می ‏گوئيم: «و برحمتك الّتى وسعت كلّ شى‏ء»(5) اين همان رحمتى است كه اگر از بخش خصوصيش شامل حال كسى بشود، به عظمت و كمال رسيده است كه در تفسير كلمه «رحيم» امام (عليه السّلام) می ‏فرمايد: «للمؤمنين خاصّة»(6).

استاد در اينجا به من گفت: می ‏دانم كه خوب نمی ‏توانى مطلب را بفهمی ، بايد برايت بيشتر توضيح دهم.

خدا بود و هيچ چيز نبود.(7) سپس نور مقدّس «خاندان عصمت و رسالت» (عليهم السّلام) را خلق كرد(8) و آنها را آينه تمام‏ نماى خودش قرار داد و تمام صفات افعال خودش را در آنها ايجاد كرد و آنها همه صفات و خصوصيّات الهى به جز صفات ذات، مثل ازليّت و تجرّد مطلق را دارا شدند. چون خداى تعالى براى ارسال فيض، واسطه می ‏خواهد و چون آنها واسطه فيض بين بالا و پائين‏ اند،(9) يعنى واسطه بين خالق و مخلوقند و چون خداى تعالى بزرگتر از آن است كه مخلوقات پست هم بتوانند مستقيم با او در ارتباط باشند. (و به همين دليل در شريعت حتّى يك جمله بدون واسطه به كسى وحى نشده و تنها به نور مقدّس حضرت «خاتم انبياء» (صلى الله عليه و آله) وحى گرديده است).

بايد هدف و مقصود همه سالكين الى الله رسيدن به معرفت و كسب فيض و آينه تمام نماى اين ميزان اعمال(10) و ايجاد صفات و خصوصيّات اين معدن عظمت و رحمت در خود باشند كه اگر كسى به سر منزل مقصود رسيد، به حقيقت «مناجات شعبانيّه» رسيده، يعنى حجب نور را پاره كرده و به معدن عظمت و رحمت الهى رسيده و روحش به عزّت و پاكى پروردگار پيوسته است.

شايد تو در دلت خيال كنى كه چگونه من سير الى الله را به رسيدن به انوار «معصومين» (عليهم السّلام) تفسير می ‏كنم.

در جواب می ‏گويم: خيالت راحت باشد، اين هم سير الى الله است. زيرا رهبران معصوم ما خودشان فرموده‏ اند: «معرفتى بالنّورانيّة معرفة الله عزّوجل» يعنى: «على» (عليه السّلام) فرموده: شناختن من در بُعد روحى بوسيله علمی كه نور است، همان شناختن خدا است.(11)

و خودشان به ما دستور داده‏ اند كه در زيارتهايشان بگوئيم: «من عرفكم فقد عرف الله» كسى كه شما را بشناسد، خدا را شناخته است.

و قبول اين موضوع از نظر عقلى هم خيلى زحمت ندارد. زيرا آنچه از صفات خداى تعالى كه منحصر به خودش هست، (يعنى صفات ذات) كه شناخته نمی ‏شود و حتّى ما را از فكر كردن در آن نهى كرده‏ اند،(12) ولى آنچه از صفات افعال(13) كه ممكن است، در ديگرى بوجود آيد و می ‏شود آنها را شناخت و بايد به آنها معرفت پيدا كرد، قطعا آنها بطور كامل در رهبران «معصوم اسلام» (عليهم السّلام) وجود پيدا كرده است.

بنابراين، شناختن «معصومين» (عليهم السّلام) همان شناختن خدا است و حركت به طرف اين درياى معرفت، همان سير الى الله است.

چهارم:

گفتم: من در اين مكاشفه معنى عبوديّت كامل را درك كرده بودم و می ‏دانستم كه در مقابل معبودم موجود ناچيزى هستم.

آرى من متوجّه شدم كه چون اختيار هيچ نفعى و ضررى را براى خود ندارم و او بى‏ نياز مطلق و من فقيرم، او ولىّ مطلق و من در مقابل او بيچاره‏ ام، همه چيز من از او است و حتّى وجودم و نعمتهائى كه اطرافم قرار گرفته، همه از او می ‏باشد و بالأخره مخلوقى هستم كه در مقابل پروردگارم از خود هيچ ندارم و همه چيزم از او است.

دانستم كه بايد بندگى كنم، از خود رأيى نداشته باشم و به او توكّل كنم و در مقابل او تسليم باشم و هيچ اراده‏ اى از خود نداشته باشم.

بالأخره من می ‏خواستم با نقل اين مكاشفه دو چيز را به تو بگويم كه تا تو آنها را عمل نكنى، انسان كاملى نخواهى شد.

اوّل: آنكه بدان تا تمام صفات حسنه را در خود ايجاد نكرده‏ اى، به خدا و مظاهر الهى نزديك نمی ‏شوى. زيرا مثلاً چگونه ممكن است تو كه بخيلى با خداى جواد، خداى رازق، خداى رحمان و مظاهرش يعنى «معصومين» (عليهم السّلام) رفيق شوى؟ آيا خودت يك چنين كارى را می ‏كنى؟ يعنى حاضرى تو كه مثلاً خوش اخلاقى با يك مرد بداخلاق چند روزى رفاقت كنى و به او نزديك باشى؟ پس چگونه ممكن است تو كه ظالم و ستمگرى، با خدائى كه رحيم و رحمان و عادل است، نزديك شوى؟

پس اگر به مقدار سر سوزنى صفات روحى و اعمالت با «معصومين» (عليهم السّلام) سنخيّت نداشته باشد، تو در حجابى و از آنها و خداى تعالى فاصله دارى.

دوّم: آنكه بدان تا از همه مردم، تا از همه چيزهائى كه جنبه غير الهى دارد، تا از غير خدا دل نكنى و آنها را بى‏ اعتبار، چنانكه هست، ندانى و دلت را صد درصد به خدا ندهى و محبّت غير خدا را در دل ايجاد نكنى (از دل نکنی) و آنچنان كه «معصومين» (عليهم السّلام) كه از غير خدا بريده بودند و تنها به خدا دل بسته بودند نباشى، به مقصد كه حقيقت تشيّع و حقيقت اسلام و حقيقت انسانيّت است، نمی ‏رسى.

اگر خواهى آرى به كف دامن او

                 برو دامن از هر چه جز اوست برچين

 

او می ‏گفت:

در مجلسى كه دوستان متوسّل به حضرت «بقيّة الله» روحى و ارواح العالمين لتراب مقدمه الفداء شده بودند و حال خوشى داشتند، چند نفر مريض كه در آن مجلس براى استشفاء آورده بودند، ناگهان شفا يافتند. من به اين فكر فرو رفتم كه چگونه اين مريض هاى صعب العلاج يك مرتبه خوب شدند؟

ناگهان ملهم شدم كه علّت شفاى آنها انقطاع آنها از وسائل ظاهرى و اتّصالشان به منبع نيروى معنوى يعنى معدن رحمت الهى حضرت «بقيّة الله» ارواحنا فداه بوده است.

پس از اين الهام مؤيّداتى پشت سر هم از جريانات مختلف و آيات و روايات متعدّد كه در اين زمينه وارد شده، به فكرم رسيد كه آنها را مختصرا براى تو فهرست می ‏كنم.

يك:

ذات مقدّس متعال می ‏فرمايد: «فَاِذا رَكِبُوا فِى الْفُلْكِ دَعَوُا اللهَ مُخْلِصينَ لَهُ الدّينَ فَلَمّا نَجّيهُمْ اِلَى الْبَرِّ اِذا هُمْ يُشْرِكُونَ».(14) يعنى: پس وقتى سوار كشتى می ‏شوند و از همه وسائل ديگر قطع می ‏گردند، خدا را با خلوص می ‏خوانند، ولى وقتى آنها به خشكى بر می ‏گردند، مشرك می ‏شوند و با ديگران پيوند می ‏كنند.

دو:

در اين خصوص كه وقتى مردم سوار كشتى می ‏شوند و يا به ابتلائى دچار می ‏گردند و از غير خدا منقطع می ‏گردند و به خدا متوجّه می ‏شوند، آن وقت مشكلشان حلّ می ‏شود، روايات زيادى وارد شده است.

سه:

در جلسات زيادى ديده‏ ايم كه وقتى توجّه خوبى به خدا، يا به يكى از «معصومين» (عليهم السّلام) می ‏شود، در آن مجلس اگر مريضى باشد، شفا پيدا می ‏كند و يا لااقل تجليّاتى به صورتهاى مختلف از قبيل استشمام عطرهاى معنوى و رؤيت انوار و يا ديدن ارواح اولياء خدا خواهد بود و بدون ترديد اينها بوجود نمی ‏آيد جز به خاطر انقطاعى كه اهل آن مجلس و يا لااقل كسى كه آن تجلّيات را مشاهده كرده، از غير خدا و اتّصال و اتّكاء آنها به خدا و يا به آن انوار طيّبه می ‏باشد.

چهار:

در حرمها و مشاهد مشرّفه و حتّى امامزاده‏ ها مريض هاى زيادى دخيل شده‏ اند و شفا پيدا كرده‏ اند. وقتى از آنها سؤال می ‏شود: چه حالى پيدا كرديد كه شفاى خود را دريافت نموديد؟ بدون استثناء می ‏گويند: در اثر جوّ معنوى كه در آنجا بود، حالت انقطاعى در ما پيدا شد و قلب و دل ما كاملاً متوجّه آن ولىّ خدا گرديد و ما از او خواستيم كه ما را شفا دهد.

پنج:

بسيار ديده شده مريض هائى را كه اطبّاء جواب گفته‏ اند و آنها را مأيوس نموده‏ اند، به خاطر آنكه انقطاع از وسائل ظاهرى پيدا كرده‏ اند و ايمانى به نيروى معنوى داشته‏ اند و متوسّل به وسائل الهى يعنى ارواح مقدّسه معصومين (عليهم السّلام) گرديده‏ اند، معجزه‏ آسا آناً شفا يافته‏ اند.

اينها مرا معتقد كرد كه اگر انسان بتواند آن حالت انقطاع از وسائل ظاهرى يعنى منقطع شدن از غير خدا را در قلب و روح خود ايجاد كند و آن حالت بتواند دوام داشته باشد، يعنى هميشگى باشد، هميشه كارهاى معجزه‏ آسا برايش اتّفاق می ‏افتد، يعنى هر وقت هر چه بخواهد انجام می ‏شود. اراده او اراده الهى می ‏گردد و بالأخره همان گونه كه در مضمون بعضى از روايات آمده كه خداى تعالى در حديث قدسى فرموده:

«بنده من! اطاعت مرا بكن تا تو را مثل خودم قرار دهم،(15) من وقتى به چيزى می ‏گويم باشد، هست. تو هم وقتى به چيزى می ‏گوئى باشد، خواهد بود» می ‏گردد.

لذا استبعاد ندارد، اگر بگوئيم فلان ولىّ خدا به اتّكاء قدرت الهى می ‏تواند، در كائنات تصرّف كند. زيرا نمونه‏ اش را همه كس در همه جا ديده‏ اند.


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1) ـ دعاء شعبانيّه، مفاتيح الجنان صفحه 156.

(2) ـ قال الحسين عليه السّلام: ان قوما عبدوا لله رغبة فتلك عباده التجار و ان قوما عبدوا لله رهبة فتلك عباده العبيد و ان قوما عبدوا لله شكرا فتلك عبادة الاحرار و هى افضل العباده.(تحف العقول، صفحه 250 / حديث 5).

(3) ـ عن جابر بن عبدالله، قال قلت لرسول الله صلى الله عليه و آله: اوّل شيئ خلق الله تعالى ما هو؟ فقال: نور نبيّك يا جابر خلقه الله ثم خلق منه كلّ خير. (بحارلانوار، جلد 15 / صفحه 24 / حديث 43).

(4) ـ دعاى رجبيّه از ناحيه مقدّسه «امام عصر» عليه السّلام است: «لافرق بينك و بينها الاّ انّهم عبادك و خلقك». (بحارالانوار، جلد 98 و مفاتيح الجنان).

(5) ـ دعاى كميل، مفاتيح الجنان.

(6) ـ ذيل آيه شريفه «بسم الله الرّحمن الرّحيم». (تفسير برهان، جلد اوّل / صفحه 40).

(7) ـ روى عن اميرالمؤمنين عليه السّلام قال: كان الله و لا شى‏ء معه. (بحارالانوار، جلد 15 / صفحه 27). و دعاى يستشير: كنت قبل كلّ شى‏ء ـ و كوّنت كلّ شى‏ء ـ قدرت على كلّ شى‏ء و ابتدعت كلّ شى‏ء.

و خطبه حضرت زهراء (سلام الله عليها) كه در مسجد ايراد فرمودند: ابتدع الاشياء لا من شيئ كان قبلها و انشاها بالاجتذاء امثلة امتثلها. (احتجاج طبرسى، جلد 1 / صفحه 97 و بحارالانوار، جلد 29 / صفحه 220).

(8) ـ روى عن اميرالمؤمنين عليه السّلام قال: ... فاوّل ما خلق نور حبيبه محمّد (صلى الله عليه و آله) قبل خلق الماء و العرش و الكرسىّ و السماوات و الارض و اللّوح و ... (بحارالانوار، جلد 15 / صفحه 28).

(9) ـ اين السّبب المتّصل بين الارض و السّماء (دعاء ندبه).

(10) ـ السّلام على يعسوب الايمان و ميزان الاعمال.(مفاتيح الجنان، زيارت حضرت اميرالمؤمنين (عليه السّلام)، صفحه 353).

(11) ـ قال اميرالمؤمنين عليه السّلام: معرفتى بالنّورانيّه معرفة الله عزّوجل و معرفة الله عزّوجل معرفتى بالنّورانيّه و هوالدّين الخالص.(بحارالانوار، جلد 26 / صفحه 2 / حديث 1).

(12) ــ قال أبوعبدالله عليه السّلام: ايّاكم و الكلام فى الله تكلموا فى عظمته ولا تكلموا فيه فإن الكلام فى الله لايزداد إلا تيها. (توحيد صدوق، صفحه 457 / باب النهى عن الكلام و الجدال و... / حديث 17).

محمّد بن الحسن عن سهل بن زياد عن الحسن بن محبوب عن علىّ بن رئاب عن أبى‏ بصير قال: قال أبوجعفر (عليه السّلام): تكلّموا فى خلق الله ولا تتكلّموا فى الله فإنّ الكلام فى الله لايزداد صاحبه الاّ تحيّرا. و فى رواية أخرى عن حريز تكلّموا فى كلّ شى‏ء ولا تتكلّموا فى ذات الله. (اصول كافى، جلد 1 / صفحه 92 / باب النهى عن الكلام فى الكيفية ...).

(13) ــ صفات افعال آن اسمائى است كه روى كارى كه خدا كرده است می ‏گذارند، مثلاً: وقتى خداى تعالى چيزى را خلق كرد و يا رزق داد اسمش را خالق و رازق می ‏گويند همان گونه كه انسان تا وقتى نزده است به او ضارب نمی ‏گويند ولى وقتى كه كسى را زد به او ضارب می ‏گويند.

(14) ـ سوره عنكبوت / آيه 65.

(15) ـ قال الله تعالى فى حديث القدسى: «عبدى اطعنى اجعلك مثلى».(جواهر السّنيّه فى الاحاديث القدسيّه، صفحه 361).

 

کپی برداری با ذکر منبع اصلی و بدون تغییر در مطالب جایز می باشد.


تهیه و تنظیم:   www.khodadost.blogfa.com

منبع: کتاب گرانقدر در محضر استاد / نوشته: حضرت آیت الله استاد سید حسن ابطحی خراسانی (مد ظله العالی) / جلد اول / صفحه 55 .

إن شاء الله ادامه دارد ...

+  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:3  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

«جاه ‏طلبى»

او می ‏گفت:

در ايّام طلبگى در شرح حالات مرحوم «صاحب جواهر آية الله شيخ محمّد حسن» رحمة الله عليه خوانده بودم كه او به طلاّب و محصّلين نجف پس از امتحان اجازه اجتهاد می ‏داد.

يك روز يكى از طلاّب مطالبى در فقه جمع‏ آورى كرده بود و از دو نفر هم امضاء گرفته بود كه آنها تصديق كرده بودند كه آن مطالب متعلّق به او است، ولى در حقيقت او آن مطالب را از جاى ديگرى برداشته و به اسم خود كرده و آنها را نزد «شيخ محمّد حسن» برده و از معظّم له اجازه اجتهاد گرفته بود. پس از چند روز بعضى از طلاّب كه از موضوع اطّلاع پيدا می ‏كنند، به مرحوم «شيخ» جريان را می ‏گويند.

او هر چه تلاش می ‏كند كه آن طلبه را پيدا كند و اجازه اجتهاد را از او پس بگيرد، موفّق نمی ‏شود.

يك روز مرحوم شيخ به منبر می ‏رود و طلاّب را موعظه می ‏كند و به آنها از زشتى «حبّ جاه» و رياست‏طلبى سخن می ‏گويد و سپس گريه زيادى می ‏كند و می ‏فرمايد: اين امراض سعادت دائمی انسان را به خطر می اندازد و از منبر پائين می ‏آيد و ديگر به كسى اجازه اجتهاد نمی ‏دهد و بعد از چند روز از غصّه دق می ‏كند و از دنيا می ‏رود.

من از همان ايّام طلبگى كه اين قضيّه را شنيده بودم، هميشه با خود می ‏گفتم، اگر آن طلبه حبّ جاه و رياست نمی ‏داشت، چه احتياجى به اجازه اجتهاد داشت؟ آن هم با آن حيله و مكر آن را از آن عالم بزرگ بگيرد و سبب ناراحتى و حتّى قتل او گردد.

چرا انسان بايد تا به اين حدّ به اين صفات پست شيطانى پایبند باشد؟! لذا به فكر علاج اين كسالت، يعنى حبّ جاه و مقام از همان اوائل جوانى بودم و گاهى كه فكر می ‏كردم ديگر اين صفت در من وجود ندارد، خود را يك آزمايش عملى می ‏نمودم كه چند مرتبه رفوزه شدم، ولى دفعه آخر بحمدالله ديدم به ترك آن صفات موفّق شده ام.

حالا می ‏دانم تو خيلى دوست دارى كه بدانى، چگونه من اين صفت را از خود تزكيه كردم و چگونه خود را آزمايش می ‏نمودم. من هم چون تو را شاگرد خوبى می ‏بينم، همه‏ اش را براى تو شرح می ‏دهم، به شرط آنكه مقيّد باشى مو بمو آنها را عمل كنى.

من ابتداء براى بيرون كردن صفت حبّ جاه و رياست از خود، به عواقب آن فكر كردم. آخرين مرحله شغلى را كه من در آن بودم، در نظر گرفتم، ديدم من كه يك طلبه هستم، نهايت اين است كه آخرش مرجع تقليد می ‏شوم، آن وقت ميليونها مردم از من تقليد می ‏كنند، رياست عامّه شيعه را به عهده می ‏گيرم.

در آن موقع از دو حال خارج نيست، يا آنكه از اين رياست لذّت می ‏برم و نفسم را از خود راضى كرده‏ ام و به هيچ وجه خدا را در نظرم نگرفته‏ ام و تنها پول «سهم امام» (عليه السّلام) را از مردم گرفته و با مسئوليّت خود به طلاّب داده‏ ام، طلاّب هم نه به خاطر محبّت واقعى، بلكه به خاطر پولم به من اظهار علاقه كرده‏ اند.

در اين صورت شب اوّل قبر، اوّل بدبختى و بيچارگى من خواهد بود و روز قيامت قطعا مرا از يك كافر عوامی كه خدا و دين و «امام زمان» (عليه السّلام) را به بازى نگرفته بيشتر عذابم می ‏كنند، زيرا من همه آنها را وسيله ارضاء هواى نفس خود كرده‏ ام و آنها را به بازى گرفته‏ ام.

و يا آنكه از مرجعيّت لذّت نمی ‏برم، هواى نفسم را از بين برده‏ ام و بار گرانى كه نيابت حضرت «بقيّة الله» (عليه السّلام) باشد به دوش كشيده‏ ام و بالأخره به شرائط مرجعيّت و نيابت آن حضرت كه شرط اوّلش مخالف با هواى نفس بودن و شرط دوّمش مطيع مولا بودن است، عمل كرده‏ ام كه در اين صورت از همين الآن بايد حبّ جاه و رياست را از دل بيرون كنم تا لياقت آن مقام مقدّس را پيدا نمايم.(1)

بنابر اين حبّ جاه و رياست نبايد در من وجود داشته باشد.

حتّى در آن مدّت مقيّد شدم كه با مراجع تقليد بيشتر تماس بگيرم، شايد بهتر به اين حقيقت برسم و بتوانم كاملاً اين موضوع را عين‏ اليقين براى خودم بنمايم، همين طور هم شد. يعنى ديدم آنهائى كه اهل هوى بودند، با داشتن علم زياد زود شناخته می ‏شدند و ارزشى در اجتماع پيدا نمی ‏كردند.

زيرا خدا به خاطر داشتن ايمان و پاكى و نيكوكارى، محبّت انسان را به دل مردم می ‏اندازد و می ‏فرمايد:

«اِنَّ الَّذينَ امَنُوا وَ عَمِلُوا الصّالِحاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمانُ وُدًّا».(2)

يعنى: تحقيقا كسانى كه ايمان داشته باشند و عمل شايسته كنند خدا محبّت آنها را در دلهاى مردم قرار می دهد.

و امّا كسانى كه اهل هوى نبودند و پاك و پاكيزه بودند، آنها هم زودتر شناخته می ‏شدند. زيرا خداى تعالى خوبيها را آشكار می ‏كند و بديها را می ‏پوشاند، ولى از زحمات طاقت فرساى مرجعيّت، بخصوص كه خود را در زير بار مسئوليّت بسيار بسيار سنگينى می ‏ديدند، ناراحت بودند و لذّت نمی ‏بردند، زيرا ترسشان از خدا بيشتر بود، دلهره‏شان از ديگران زيادتر بود، حتّى يكى از مراجع به من می ‏گفت: فلانى، من آخر عمرى شغل صرّافى با مسئوليّت فوق‏ العاده سنگينى به عهده گرفته‏ ام. منظورش اين بود كه می ‏گفت: من بايد پول «سهم امام» (عليه السّلام) را از مردم بگيرم و مردم مسئوليّت آن را به گردن من بياندازند و من بين طلاّب تقسيم كنم و باز هم مسئول باشم، يعنى اگر يك ريال آن را بيجا مصرف نمايم، نزد خدا و «امام زمان» (عليه السّلام) مورد مؤاخذه قرار می ‏گيرم.

لذا من پس از مدّتى كه اين گونه فكر می ‏كردم و با اين بزرگان تماس می ‏گرفتم، خيال می ‏كردم كه به كلّى محبّت جاه و رياست از دلم رفته، ولى با يك آزمايش كه براى خود پيش آوردم، متوجّه شدم كه اشتباه می ‏كنم و آن اين بود كه:

مدّتها مرا براى رياستى دعوت می ‏كردند، آن روزها قبول كردم، وقتى به محلّ كار رفتم، ديدم خيلى دوست دارم كه خود را بر كارمندان و زيردستان ترجيح دهم، آنها غذاى بهتر را جلوى من بگذارند، وقتى وارد مجلسى می شوم، همه جلوى پاى من برخيزند، من با تأنـّى بيشترى با مردم حرف بزنم، كه مرا با شخصيّت بدانند، حتّى با كمال تأسّف يك روز ديدم، جمعى از ارباب رجوع مرا بى‏ جهت مدح می ‏كنند، خوشحال شدم و به آنها نگفتم اشتباه می ‏كنيد و بلكه يك روز هم كه خود را حاضر كردم كه بگويم اشتباه می ‏كنيد، طورى گفتم كه آنها بيشتر مرا مدح كردند.

شب به منزل آمدم، به اطاق خلوتى رفتم و نفسم را به محاكمه كشيدم و به او گفتم: آخر براى چه اين مرض را ترك نمی ‏كنى؟! چرا از حبّ جاه و رياست دست بر نمی ‏دارى؟ به هر حال با خودم فكر كردم كه بالأخره من مريضم، بايد معالجه شوم. كتاب «بحارالانوار» را باز كردم، با خود فكر می ‏كردم كه چون كلمات «ائمّه اطهار» (عليهم السّلام) نور است و روح من هم به خاطر داشتن حبّ جاه و رياست، ظلمانى شده، پس بايد با اين انوار، آن ظلمت را برطرف كنم. لذا صفحات 145 تا 146 كتاب بحارالانوار جلد 70 را مطالعه كردم. اين روايات نوشته شده بود:

1 ـ حضرت «امام رضا» (عليه السّلام) فرمودند: آن قدرى كه طلب رياست به دين انسان ضرر می ‏زند، دو گرگ درنده به گوسفندى بى‏ چوپان ضرر نمی ‏زنند.(3)

2 ـ «امام صادق» (عليه السّلام) فرمودند: كسى كه رياست ‏طلب باشد، هلاك می ‏شود.(4)

3 ـ «امام صادق» (عليه السّلام) فرمودند: بترسيد از اين رئيس هائى كه بر مردم رياست بى‏ جهتى می ‏كنند.(5)

4 ـ «امام صادق» (عليه السّلام) فرمودند: به خدا قسم صداى خوردن كفش به زمين پشت سر انسان، براى او جز هلاك شدن و هلاك كردن ديگران، فائده ديگرى ندارد.(6)

5 ـ «امام صادق» (عليه السّلام) فرمودند: كسى كه ادّعاى رياست كند، ملعون است و كسى كه اهتمام بر طلب رياست نمايد، ملعون است و كسى كه نفسش را به رياست وعده دهد، ملعون است.(7)

6 ـ «امام باقر» (عليه السّلام) فرمودند: اى ابا ربيع! به هيچ وجه طلب رياست نكن.(8)

7 ـ «امام صادق» (عليه السّلام) فرمودند: بترس از رياست، زيرا كسى نيست كه آن را طلب كند، مگر آنكه هلاك می ‏شود.(9)

8 ـ حضرت «على بن موسى الرّضا» (عليه السّلام) فرمودند: كسى كه طلب رياست براى خود كند، هلاك می ‏شود. زيرا رياست شايستگى ندارد، جز براى اهلش.(10)

و بالأخره ذات اقدس متعال در اين باره بهترين كلام را فرموده كه می ‏گويد:

اين خانه آخرت را براى كسانى كه برترى طلب در روى زمين و فساد كننده در آن نباشند، قرارش می ‏دهيم و عاقبت همه خوبيها متعلّق به متّقين است.(11)

اين روايات و اين آيه قرآن را خواندم.

ولى مگر سياهى دل من با اين مقدار از كلمات پر نور خاندان «عصمت» برطرف می ‏شد، اگر چه بعد از خواندن اين روايات تا چند روزى آرامتر بودم.

امّا يك روز ديدم خودم را گول می ‏زنم، زيرا به مردم كه تواضع می ‏كنم، براى اين است كه مرا دوست بدارند و بيشتر احترامم كنند. به همه كه سلام می ‏كنم، به خاطر اين است كه آنها را خجالت بدهم و بعدا آنها بر من سبقت به سلام بگيرند.

اگر يكى از مريدان دوزانو در مقابلم نمی ‏نشست، در دل ناراحت می ‏شدم!

وقتى وارد مجلس می ‏گرديدم و مردم به خاطر ورودم صلوات می ‏فرستادند، خوشحال می ‏شدم!

يك روز وارد مجلسى شدم، جمعيّت چند هزار نفره‏ اى كه براى ديدن من جمع شده بودند، همه از جا برخاستند و صلوات فرستادند و من در ضمن چند كلمه‏ اى كه براى مردم حرف می ‏زدم، گفتم: برادران شما كه اين گونه اظهار محبّت به من می ‏كنيد، شايد نفس من خوشش بيايد و حال آنكه من لياقت اين همه محبّت را ندارم، اينجا معلوم بود كه مردم به زبان حال و قال می ‏گفتند:

ببين چه آقاى خوبى است! چقدر شكسته نفسى می ‏كند! خيلى خوشم آمده بود. ولى وقتى به منزل رفتم و خوب به عمق مطلب فكر كردم، متوجّه شدم كه خود اين شكسته نفسى من به خاطر هواى نفسم بوده است.

ضمنا مطلب قابل توجّه اين بود كه وقتى از پشت ميز سخنرانى در آن مجلس به ميان مردم آمدم، پيرمرد دهاتى نورانى پيش من آمد و به من گفت: شما نبايد آن قدر ضعيف باشيد كه از ابراز احساسات مردم تغيير حال پيدا كنيد و نفستان خوشش بيايد و يا اگر به شما بى‏ اعتنائى كردند، ناراحت شويد. شرح صدر داشته باشيد و به اين مسائل اهميّت ندهيد.

من در آن مجلس از بس از اظهار محبّت مردم و احترامات آنها مست خوشحالى شده بودم. نفهميدم اين پيرمرد چه می ‏گويد. ولى وقتى در منزل فكر می ‏كردم، متوجّه شدم كه او مرا متنبّه كرده و به من فهمانده است كه اگر بر فرض من راست بگويم و از اين احترامات خوشم نيايد، تازه شرح صدر نداشته‏ ام و ضعيف بوده‏ ام.

اينجا بود كه من می ‏خواستم منفجر شوم، ديوانه شده بودم، با خود می ‏گفتم: پس من كى از آن سياهي هاى روحى، بخصوص از جاه طلبى و رياست‏ طلبى نجات پيدا می ‏كنم؟

گريه زيادى كردم و سپس چون بيشتر از اين نمی ‏توانستم از وسائل عادى استفاده كنم، دست به وسائل معنوى زدم. ناگهان به فكرم رسيد كه نماز استغاثه به حضرت «صدّيقه كبرى فاطمه زهراء» (سلام الله عليها) را بخوانم و از آن مخدّره و ملكه جهان هستى درخواست رفع اين بلاء و مرض روحى را بنمايم.

اين نماز را با همان آدابى كه در باب دوّم كتاب باقيات الصالحات (در نمازهاى مستحبّه) «مفاتيح الجنان» است خواندم، يعنى دو ركعت نماز به نيّت استغاثه به حضرت «فاطمه زهراء» (سلام الله عليها) خواندم و بعد از نماز سه مرتبه «الله اكبر» گفتم و سپس سر به سجده گذاشتم و صد مرتبه گفتم: «يا مولاتى يا فاطمة اغيثينى» (يعنى: اى مولاى من! اى فاطمه زهراء! مرا از شرّ اين دشمن پناه ده) بعد طرف راست صورتم را به زمين گذاشتم و همان جمله را صد مرتبه گفتم و باز طرف چپ صورتم را به زمين گذاشتم و همان جمله را صد مرتبه گفتم و باز سر به سجده گذاشتم و همان جمله را صد مرتبه گفتم. هنوز سر از سجده بر نداشته بودم كه آثار لطف حضرت «صدّيقه كبرى امّ الائمّه» (سلام الله عليها) ظاهر شد و مرا از آن سياهى يعنى صفت رياست‏ طلبى نجات داد و بعداً كه به قلبم مراجعه نمودم و دهها مرتبه خود را امتحان نمودم، بحمدالله اثرى از آن صفت در خود نديدم.

در اينجا تذكّر اين نكته لازم است كه بعضى از مردم گمان كرده‏ اند، شفاى امراض روح اهميّتش كمتر از شفاى مرضهاى جسمی است. لذا اگر گفته شود كه فلان كور به بركت حضرت «فاطمه زهراء» (سلام الله عليها) شفا يافت، از نظر آنها شگفت‏ انگيزتر از آن است كه گفته شود، فلان شخص رياست‏ طلب بود و به بركت آن حضرت (سلام الله عليها) شفا يافت.

و حال آنكه اهميّت و ارزش هر چيزى مربوط به نتيجه و فائده آن چيز است.

مثلاً اگر وقتى يك كور شفا پيدا می ‏كند، حدّاكثر فائده ‏اش اين است كه چند سالى بسيار محدود كه می خواهد در دنيا زندگى كند، چشم‏دار می ‏باشد و وقتى از دنيا رفت، ديگر بين كور و بينا فرقى نمی ‏باشد و فائده آن بينائى همين جا يعنى در اين دنيا تمام شده است.

ولى يك شخص حسود اگر شفا پيدا كند، از بدبختى هميشگى نجات پيدا كرده، زيرا صفات روحى به مانند خود روح اگر معالجه نشود هميشه با او هست و صفات بدنى هم به مانند خود بدن براى مدّت موقّتى باقى می ماند. بنابراين امراض روحى با امراض جسمی به هيچ وجه قابل مقايسه نيست، زيرا زندگى دنيا در مقابل زندگى آخرت صفر است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) ـ عن ابى عبدالله عليه السّلام قال: و امّا من كان من الفقهاء صائنا لنفسه، حافظا لدينه، مخالفا على هواه مطيعا لأمر مولاه، فللعوام ان يقلّدوه. (وسائل الشيعه، جلد 18 / صفحه 131 / حديث 33401، تفسير امام حسن عسكرى (عليه السّلام) / صفحه 299).

(2) ـ سوره مريم / آيه 96.

(3) ـ عن ابى الحسن عليه السّلام: انّه ذكر رجلاً فقال انّه يحبّ الرّياسة فقال: ماذئبان ضاريان فى غنم قد تفرّق رعاءها باضرّ فى دين المسلم من طلب الرّياسته.(بحارالانوار، جلد 70 / صفحه 145 / حديث 1).

(4) ـ عن ابى عبدالله عليه السّلام قال: من طلب الرّياسه هلك.(جامع السّعاداة، جلد 2 / صفحه 361 و بحارالانوار، جلد 70 / صفحه 150 / حديث 2).

(5) ـ قال الصّادق عليه السّلام: ايّاكم و هؤلاء الرؤساء الّذين يترأسّون. (جامع السّعاداة، جلد 2 / صفحه 361 و الكافى، جلد 2 / صفحه 297 / حديث 3 و وسائل الشيعة، جلد 15 / صفحه 350 / حديث 20710).

(6) ـ عن عبدالله بن سكان قال: سمعت ابا عبدالله عليه السّلام: يقول ايّاكم و هؤلاء الرؤساء الّذين يترأسون، فوالله ما خفقت النّعال خلف رجل الاّ هلك و أهلك. (بحارالانوار، جلد 70 / صفحه 150 / حديث 3).

(7) ـ قال ابو عبدالله عليه السّلام: ملعون من ترأس، ملعون من هم بها، ملعون من حدّث بها نفسه.(اصول كافى، جلد 2 / كتاب الايمان و الكفر / باب طلب الرّياسه / حديث 4).

(8) ـ قال الباقر عليه السّلام: لاتطلبن الرّياسه.(جامع السعاداة، جلد 2 / صفحه 361 و وسائل الشيعة، جلد  15 / صفحه 351 / حديث 20714 و بحارالانوار، جلد 70 / صفحه 151 / حديث 6).

(9) ـ قال ابو عبدالله عليه السّلام: ايّاك و الرّياسة، فما طلبها احد الاّ هلك.(بحارالانوار، جلد 70 / صفحه 153 / حديث 11).

(10) ـ من طلب الرّياسة لنفسة هلك، فانّ الرّياسة لاتصلح الاّ لاهلها.(بحارالانوار، جلد 70 / صفحه 154 / حديث 12).

(11) ـ «تِلْكَ الدّارُ الاْخِرَةُ نَجْعَلُها لِلَّذينَ لايُريدُونَ عُلُوّا فِى الاَْرْضِ وَ لافَسادا وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقينَ».(سوره قصص / آيه 83).

کپی برداری با ذکر منبع اصلی و بدون تغییر در مطالب جایز می باشد.


تهیه و تنظیم:    www.khodadost.blogfa.com

منبع: کتاب گرانقدر در محضر استاد / نوشته: حضرت آیت الله استاد سید حسن ابطحی خراسانی (مد ظله العالی) / جلد اول / صفحه 46 .

إن شاء الله ادامه دارد ...

+  نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:56  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

«بسم الله الرحمن الرحیم»

با عرض سلام محضر یکایک عشاق اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام). شما عزیزان می توانید کتابخانه الکترونیکی حضرت آیة الله استاد سید حسن ابطحی (مد ظله العالی) را که با امکانات بسیار عالی مناسب برای سیستم های اندروید برنامه ریزی شده است در ادامه مطلب دانلود نمایید. درضمن جهت دریافت همه کتابها لازم است پس از نصب نرم افزار بر روی گوشی یا تبلت به اینترنت متصل شده و پس از اجرای برنامه از قسمت بروز رسانی کتابهای مورد نظرتان را دریافت نمایید.

مکتبة سماحة آیة الله السید حسن الأبطحی (مد ظله العالی)

1-فارسی. 2-العربیة. 3-english.

جهت دانلود به ادامه مطلب مراجعه نمایید.

للتحمیل اضغطوا هنا


برچسب‌ها: کتابخانه الکترونیکی حسن آیة الله سید حسن ابطحی , مکتبة سماحة آیة الله السید حسن الأبطحی , apk , کتابخانه اندروید
ادامه مطلب
+  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:15  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

«حبّ دنيا»(1)

استاد در اين فصل با بيان جذّاب خود، خواسته محبّت دنيا را از دل سالك الى الله بيرون كُنَد و او را با فكرى راحت به سوى خداى تعالى، منزل به منزل سير دهد.

او می ‏ گفت:

اگر چه وقتى انسان توانست محبّت خود را به طرف ذات مقدّس پروردگار متمركز كند و چيزى را جز خداى تعالى و براى خداى تعالى دوست نداشته باشد خودبخود محبّت دنيا از دلش بيرون می ‏ رود، ولى در مقدّمه سير و سلوك و بلكه در حال يقظه و بيدارى بايد تا جائى كه محبّت دنيا مانع حركت او است، از دل بيرون كند و غل و زنجيرى كه او را در اين راه زمين‏گير كرده و از مقصد باز داشته كه على (عليه السّلام) در دعاى كميل می ‏فرمايد: «و قعدت بى اغلالى» از دست و پاى خود باز كند تا بتواند به سوى خدا و كمالات روحى حركت نمايد.

او می ‏گفت:

يك روز به زيارت حرم «حضرت رضا» (عليه السّلام) مشرّف شدم، زيارت «جامعه كبيره» را با توجّه می ‏خواندم، به جملات زيارت كاملاً دقيق بودم، همه را به قصد معنى و خطاب به «اهل بيت عصمت» (عليهم السّلام) می ‏خواندم، روحم به پرواز درآمده بود، حال خوشى داشتم، مثل كبوترى بودم كه از قفس پريده و می ‏خواهد به سوى چشمه خورشيد پرواز كند.

ولى افسوس، در وقت پرواز مثل آنكه سنگ بزرگى به پاهايم بسته باشم، مرا به طرف زمين كشيد و به روى زمين انداخت، در آن حال به آن سنگ نگاه كردم ديدم رويش نوشته «محبّت دنيا»، كه اصل همه بديها است.(2)

خدايا باز با اين مانع چه كنم؟ آه كه چقدر سنگ سنگينى جلوى پايم افتاده، عجب گرفتارى بزرگى برايم بوجود آورده است، چرا دل مرا «محبّت دنيا» فرا گرفته؟

مگر من نمی ‏دانم كه دنيا بازيچه است؟!

مگر من نمی ‏دانم كه هر چه داشته و دارم، بايد بگذارم و بروم؟!(3)

مگر دنيا همه چيزش اسباب زحمت نيست؟

مگر دنيا خانه‏ اى كه به بلا پيچيده شده است، نيست؟(4)

مگر دنيا به كسى وفا كرده؟

مگر كسى در دنيا باقى مانده؟ پس چرا من به آن دل ببندم؟!

چرا اين گونه خود را گرفتار او كنم؟ من نبايد حتّى به مقدار سر سوزنى محبّت دنيا را در دل داشته باشم و بايد فرض كنم كه الآن بايد از دنيا بروم و حتّى كوچكترين چيزى كه به آن محبّت دارم، نمی ‏توانم با خودم ببرم. خانه و زندگى را بايد بگذارم، زن و فرزند و املاك و زينتها را بايد بگذارم، حتّى لباسهايم را، حتّى بدنم را و بالأخره همه و همه را بايد ترك كنم و تنهاىِ تنها، مجردِ مجرّد بايد با خدا روبرو شوم. اگر دلبستگى به مال دنيا داشته باشم، در وقتى كه با خداى تعالى روبرو می ‏شوم، تمام توجّهم به او نخواهد بود، آنجا است كه مورد غضب الهى واقع می ‏گردم، او مرا طرد می ‏كند، او مرا لعنت می ‏كند، او مرا آن چنانكه شيطان را رانده درگاه خود قرار داد، مرا هم می ‏راند و تا روز قيامت لعنتش را نصيب من می ‏كند.(5)

پس چرا اين چنين دنيائى را دوست بدارم و براى خود اين همه زحمت درست بكنم؟ بحمدالله آن روز به بركت «خاندان عصمت و طهارت» (عليهم السّلام) و توسّل به آنها به كلّى «محبّت دنيا» را از دل كندم و مثل كبوترى كه پايش از تله در می ‏آيد و به سوى آسمان پر می ‏كشد، من هم به سوى حقايق و معنويّات پرواز نمودم.

او می ‏گفت:

روز عرفه‏ اى بود، من در آن روز دعاء حضرت «امام حسين» (عليه السّلام) در روز عرفه را در اطاق خلوتى می ‏خواندم، هنوز دعاء را تمام نكرده بودم كه مكاشفه‏ اى دست داد، در آن حال خود را در دنيا به صورتى كه تا چند لحظه ديگر شرح می ‏دهم، می ‏ديدم و چون دنيا را اين چنين ديدم، بغض دنيا را در دل گرفتم و ديگر به آن اعتماد نكردم.

در آن مكاشفه خود را در ميان درّه‏ اى كه كوهها از چهار طرف، سر به آسمان كشيده بودند می ‏ديدم، محلّى كه من در آن بودم، مثل چاهى بود كه هيچ راه فرار نداشت و اگر سنگى از قلّه كوه كنده می ‏شد، مستقيم به سر من می ‏خورد.

در اين حال به وحشت افتادم و وقتى ترس و وحشتم زيادتر شد كه می ‏ديدم از سر قلّه‏ هاى كوه هاى اطراف سنگهائى كنده شده و با سرعت به طرف من می ‏آيد، به روى هر سنگى يكى از بلاهاى دنيا نوشته شده و اگر همه آنها به روى من بريزند، مرا زير خود مدفون می ‏كنند و براى هميشه بدبخت و بيچاره‏ ام.

امّا در اين بين چشمم به انوار مقدّسه «اهل بيت عصمت و طهارت» يعنى «چهارده معصوم» (صلوات الله و سلامه عليهم اجمعين) افتاد كه بالاى سرم دور يكديگر نشسته‏ اند و به بيچارگى من نگاه می ‏كنند. به حضرت «بقيّة الله» ارواحنا فداه متوسّل شدم، عرض كردم: مولايم از اين همه بلاها كه اين گونه به سر من می ‏ريزد، به شما پناه می ‏برم.

به خودت قسم كه اگر به ما مردم لئيم، شخص ضعيفى كه دشمن به او حمله كرده، پناه بياورد و ما قدرت بر دفع آن بلا را از او داشته باشيم، به او پناه می ‏دهيم.

حالا من كه به شما پناهنده‏ ام، اينها هم دشمن منند و شما هم قادر بر دفع آنها هستيد و علاوه:

(تو كريمی، از اولاد كريم هائى و از طرفى امر شده‏ اى كه ما را در پناه خود ميهمان كنى، پس به من پناه بده و مرا مهمان كن، درود خدا بر تو و پدران پاك و پاكيزه‏ ات باد).(6)

حضرت «بقيّة الله» ارواحنا فداه اراده فرمودند كه همه بلاها (با آنكه بر سر من سرازير بودند) در جاى خود متوقّف شوند، در اين بين صدائى به آواز بسيار بسيار لطيف و دلربائى كه مثل آن صدا را در دنيا نشنيده بودم، اين آيات از قرآن را تلاوت می ‏كرد:

«وَ مَا الْحَيوةُ الدُّنْيا اِلاّ لَعِبٌ وَ لَهْوٌ وَ لَلدّارُ الاْخِرَةُ خَيْرٌ لِلَّذينَ يَتَّقُونَ اَفَلا تَعْقِلُونَ».(7)

«اَرَضيتُمْ بِالْحَيوةِ الدُّنْيا مِنَ الاْخِرَةِ فَما مَتاعُ الْحَيوةِ الدُّنْيا فِى الاْخِرَةِ اِلاّ قَليلٌ».(8)

«اِنَّ الَّذينَ لايَرْجُونَ لِقائَنا وَ رَضُوا بِالْحَيوةِ الدُّنْيا وَ اطْمَاَنُّوا بِها وَ الَّذينَ هُمْ عَنْ اياتِنا غافِلُونَ* اُولئِكَ مَأْويهُمُ النّارُ بِما كانُوا يَكْسِبُونَ».(9)

«اِنَّما مَثَلُ الْحَيوةِ الدُّنْيا كَماءٍ اَنْزَلْناهُ مِنَ السَّماءِ فَاخْتَلَطَ بِهِ نَباتُ الاَْرْضِ مِمّا يَأْكُلُ النّاسُ وَ الاَْنْعامُ حَتّى اِذا اَخَذَتِ الاَْرْضُ زُخْرُفَها وَ ازيَّنَتْ وَ ظَنَّ اَهْلُها اَنَّهُمْ قادِرُونَ عَلَيْها اَتيها اَمْرُنا لَيْلاً اَوْ نَهارا فَجَعَلْناها حَصيدا كَاَنْ لَّمْ تَغْنَ بِالْأَمْسِ كَذلِكَ نُفَصِّلُ الاْياتِ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ».(10)

«اِنَّ وَعْدَاللهِ حَقٌّ فَلا تَغُرَّنَّكُمُ الْحَيوةُ الدُّنْيا وَ لا يَغُرَّنَّكُمْ بِاللهِ الْغَرُورُ».(11)

«فَاَمّا مَنْ طَغى* وَ اثَرَ الْحَيوةَ الدُّنْيا* فَاِنَّ الْجَحيمَ هِىَ الْمَأْوى* وَ اَمّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَى النَّفْسَ عَنِ الْهَوى* فَاِنَّ الْجَنَّةَ هِىَ الْمَأْوى».(12)

«ترجمه آيات فوق»

«و دنيا جز بازيچه و لهو چيزى نيست، ولى خانه آخرت بهتر است براى كسانى كه تقوى داشته باشند، آيا شما تعقّل نمی ‏كنيد؟».

«آيا شما به زندگى دنيا در مقابل آخرت راضى می ‏شويد؟ و حال آنكه ارزش زندگى دنيا در مقابل آخرت چيزى نيست».

«كسانى كه اميد لقاء ما را ندارند و تنها به زندگى دنيا راضى شده‏ اند و به آن اطمينان پيدا می ‏كنند، آنها كسانى هستند كه از نشانه‏ هاى ما غافلند، آنها جايگاهشان جهنّم است و اين به خاطر چيزى است كه كسب كرده‏ اند».

«مَثَل زندگى دنيا مَثَل آبى است كه نازل می ‏شود از آسمان، پس مخلوط شود با روئيدني هاى زمين از گياهانى كه مردم و حيوانات می ‏خورند، تا آنكه زمين سبزى و خرّمی خود را دريافت دارد و اهل آن زمينها گمان كنند آنها نيرومند بر اين سبزى و خرّمی هستند، كه ناگهان شب يا روز اراده و امر ما برسد و آنچنان آن را درو كند مثل روز گذشته كه در آن چيزى نبوده، اين چنين خدا تفصيل می ‏دهد نشانه‏ هاى خود را براى كسانى كه فكر كنند».

«تحقيقاً وعده خدا حقّ است، پس شما را زندگى دنيا مغرور نكند و شما را دنيا به عفو پروردگار گول نزند».

«پس امّا كسى كه طغيان كند و زندگى دنيا را بر آخرت ترجيح دهد، پس تحقيقاً جهنّم مأواى او است».

به‏ به چقدر اين صوت دلربا بود، چقدر اين آيات مؤثر بود، چقدر براى كنده شدن از دنيا و متوجّه شدن به آخرت، اين مطالب پر فائده بود.

امّا من كه هنوز در آن درّه و يا به تعبير بهتر، گودالى كه در وسط كوه هاى سر به فلك كشيده بود، قرار گرفته بودم و نمی ‏دانستم چه بايد بكنم و با قطع شدن صدا دوباره همّ و غم و ترس شديدى مرا فرا گرفته بود و از طرفى هم ديدم باز دوباره سنگها به طرف من پرت می ‏شوند، به گريه افتادم و از صدمه هر يك از سنگها به يكى از «معصومين» (عليهم السّلام) پناه می ‏بردم و گاهى به معصومی از چند سنگ پناهنده می ‏شدم.

و بالأخره از صدمه سنگهاى پرتاب شده، در پناه «معصومين» سالم ماندم، ولى از همه اينها به اين نتيجه رسيدم كه دنيا جاى بدى است، كسى كه به آن محبّت پيدا كند، ديوانه است.

كسى كه دل به دنيا با آن همه بلاها كه دائماً به سرش فرود می ‏آيد ببندد، بى‏ عقل است.

و اگر كسى بخواهد از بلاهاى دنيا محفوظ بماند، بايد به انوار مقدّسه «معصومين» (صلوات الله عليهم اجمعين) پناهنده شود و خود را در زير سايه الطاف آنها قرار دهد.

«من اتاكم نجى و من لم يأتكم هلك»(13) (كسى كه درِ خانه شما آمد، نجات پيدا كرد و كسى كه از شما تخلّف نمود، هلاك شد).

استاد پس از نقل اين قضيّه می ‏گفت: الآن حدود بيست سال از آن مكاشفه می ‏گذرد، ولى بحمد الله حتّى يكى از آن بلاها هم متوجّه من نشده و از صدمه همه آنها در پناه خاندان «عصمت و طهارت» (عليهم السّلام) محفوظ مانده‏ ام.

او می ‏گفت:

روزى در مجلسى ذكر مصيبت اصحاب حضرت «سيّد الشّهداء» (عليه السّلام) شد، روضه‏ خوان، بى‏ محبّتى آن اصحاب كبار را به دنيا شرح می ‏داد، من هم يكى به خاطر ذكر مصيبت و ديگر به خاطر آنكه چرا من اين گونه نيستم، سر به زانو گذاشته بودم و گريه می ‏كردم، ناگهان خود را در حالى ديدم كه فكر نمی ‏كنم خواب بودم، بلكه احتمالاً همان مكاشفه بود ولى با مكاشفه‏ هاى معمولى مختصر فرقى داشت.

به هر حال خود را در زندانى می ‏ديدم كه داخل زندان هرج و مرج است، چند نفر قُلدر همه را اذيّت می ‏كنند، حتّى به زندانبان هم اعتنائى نمی ‏كنند، اخبار مختلفى از خارج زندان به داخل شايع شده است.

يكى می ‏گويد: اگر از اين زندان آزاد شويد، شاه پرقدرتى شما را دستگير می ‏كند و همه را شكنجه می ‏دهد و بلكه در آتش می ‏سوزاند و حتّى به شما مهلت نفس كشيدن نمی ‏دهد.

آنهائى كه اين شايعه را باور كرده بودند، به هيچ وجه نمی ‏خواستند از زندان بيرون بروند، باز همين زندان با همه ناراحتي هايش براى آنها بهتر بود.

جمعى هم كه از همه كم عقل‏تر و كم فكرتر و كم حافظه‏ تر بودند، حتّى خارج زندان را به كلّى فراموش كرده بودند و می ‏گفتند: اصلاً خارج از اين زندان چيزى نيست و هر چه هست همين زندان است، آنها هم نمی ‏خواستند از زندان بيرون بروند.

ولى عدّه‏ اى می ‏دانستند كه در زندانند، آن هم در زندان با اعمال شاقّه، آن هم در زندانى كه هرج و مرج است و حقوق محدود زندانيها پايمال می ‏شود و می ‏دانستند كه در خارج زندان چه نعمتها، چه لذّتها، چه قصرها، چه كاخها، براى آنها مهيّا شده است، اينها بودند كه براى آزادى لحظه شمارى می ‏كردند، همه روزه از زندانبان و مافوق و مافوق‏ تر او تقاضاى آزادى می ‏نمودند.

در آن حال شخصى به من گفت: مَثَل اين زندانيها و مثل اين زندان مثل دنيا و اهل دنيا است.(14) اگر به آن دو دسته از زنداني ها بگوئى: خدا شما را از زندان نجات دهد، مساوى است با آنكه به يكى از اهل دنيا بگوئى: خدا مرگت دهد، ولى اگر به اين دسته از مردم با شعور و با عقل و بلكه اولياء خدا بگوئى: خدا تو را مرگ دهد، مساوى است با آنكه به آنها بگوئى خدا تو را از زندان نجات دهد، آنها خوشحال می ‏شوند، آن چنانكه اصحاب «سيّد الشّهداء» (عليه السّلام) در شب عاشوراء خوشحال بودند كه فردا از زندان دنيا نجات پيدا می ‏كنند.(15)

قرآن در اين خصوص می ‏فرمايد:

قُلْ يا اَيُّهَا الَّذينَ هادُوا اِنْ زَعَمْتُمْ اَنَّكُمْ اَوْلِياءُ لِله مِنْ دُونِ النّاس فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ اِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ * وَ لا يَتَمَـنَّوْنـَهُ اَبـَدا.(16)

بگو اى كسانى كه يهودى هستيد، اگر گمان می ‏كنيد كه شما از اولياء خدائيد نه ساير مردم، پس تمنّاى مرگ كنيد اگر راست می ‏گوئيد، كه هرگز اين تمنّا را نخواهند كرد.

او می ‏گفت:

اگر كسى به رواياتى كه در مذمّت دنيا و رواياتى كه در مدح دنيا از ناحيه «معصومين» (عليهم السّلام) وارد شده توجّه كند، به خوبى مرض حبّ دنيا از او معالجه می ‏شود و از طرف ديگر ارزش دنيا را درك می ‏كند.

«ترجمه رواياتى در مدح دنيا و مال دنيا»

«رسول خدا» (صلى الله عليه و آله) فرمود:

«بهترين كمك و يارى دهنده بر طاعت پروردگار، دارائى و مال است.»(17)

«امام صادق» (عليه السّلام) فرمود:

«بهترين يارى دهنده براى بدست آوردن آخرت، دنيا است.»(18)

«پيامبر اكرم» (صلى الله عليه و آله) فرمودند:

«سه چيز از دنياى شما مورد پسند من است: بوى خوش، زنان و نور ديدگان من در نماز است.»(19)

«امام باقر» (عليه السّلام) به نقل از «پيامبر اكرم» (صلى الله عليه و آله) فرمودند:

«عبادت هفتاد جزء است كه بهترين و بالاترين آن، طلب روزى از راه حلال است.»(20)

«امام صادق» (عليه السّلام) به نقل از «پيامبر اكرم» (صلى الله عليه و آله) فرمودند:

«ملعون آن كسى است كه بار زندگى و خرج خود را بر مردم تحميل نمايد.»(21)

«امام سجّاد» (عليه السّلام) فرمودند:

«دنيا بر دو گونه است: دنيائى كه از آن به قدر نياز استفاده گردد و ديگرى دنياى ملعون (كه وسيله عيش و نوش و گناه باشد).»(22)

«حضرت باقر» (عليه السّلام) فرمودند:

«آن كس كه در دنيا روزى خويش را با بى‏ نيازى از مردم به دست آورد و آن را در راه تأمين كفاف خانواده و لطف به همسايه به كار برد، خدا را در حالى ملاقات می ‏كند كه صورت او همانند ماه شب چهارده باشد.»(23)

«امام صادق» (عليه السّلام) فرمودند:

«كوشش كننده براى بدست آوردن روزى عيال خود، همانند مجاهد در راه خدا است.»(24)

آن حضرت، درباره مردى كه گفت: «در خانه خود می ‏نشينم و نماز خوانده و روزه گرفته و خداى خويش را عبادت می ‏نمايم و روزى من خواهد رسيد،» فرمود:

«اين يكى از سه نفرى است كه دعاى آنها مستجاب نمی ‏شود.»(25)

و فرمودند: «خداوند سفر هاى غريبانه را كه در طلب روزى باشد دوست می ‏دارد.»(26)

و مردى به حضرتش گفت: به خدا كه ما دنيا را می ‏طلبيم و دوست داريم كه آن را بدست آوريم.

حضرت فرمود: دوست دارى كه با آن چه كنى؟

گفت: می ‏خواهم كه دنياى بدست آمده را براى خود و خانواده‏ ام به كار گيرم و با آن صدقه داده و به نزديكان رسيدگى كرده و زيارت حج و عمره بجا آورم.

آن حضرت فرمود: «اين طلب دنيا نيست و بلكه اين طلب آخرت است.»(27)

آن حضرت در جاى ديگر فرمودند:

«هر كسى كه دنياى خويش را در راه آخرت ترك گويد، از ما نيست.»(28)

«رواياتى در مذمّت دنيا»

«پيامبر اكرم» (صلى الله عليه و آله) فرمودند:

«اگر دنيا در پيشگاه خداوند به اندازه بال پشه‏ اى ارزش می ‏داشت، هرگز كافرى را از آن جرعه آبى نمی ‏نوشانيد!»(29)

و فرمودند: «دنيا ملعون است و هر چه در آن است نيز ملعون است. مگر قسمتى از دنيا كه براى خدا باشد.»(30)

و در جاى ديگرى فرمودند:

«آن كس كه دنياى خود را دوست بدارد، به آخرت خويش ضرر زده و آن كس كه آخرت را دوست بدارد، به دنياى خود زيان رسانده است. پس امور جاودان و ماندنى را بر امور نابود شدنى و فانى برگزينيد.»(31)

و فرمود: «دوستى دنيا سرچشمه و منشاء هر گناه است.»(32)

و فرمود: «شگفتى بسيار از كسى كه جاودانگى آخرت را تصديق كرده و براى دنياى فانى می ‏كوشد.»(33)

و فرمود: «آن كس كه صبح نمايد در حالى كه دنيا بزرگترين غم او باشد، در نزد خداوند ارزشى و جايگاهى ندارد و خداوند قلب وى را مبتلا به چهار خصلت می ‏نمايد: غمی كه هيچگاه از آن دور نشود و كارى كه هيچگاه از آن فارغ نگردد و فقرى كه هيچگاه او را رها نسازد و آرزوئى كه هيچگاه برآورده نشود و به كمال نهايت آن نرسد.»(34)

«امام صادق» (عليه السّلام) به نقل از «پيامبر اكرم» (صلى الله عليه و آله) فرمودند:

«دنيا خانه كسى است كه او را خانه‏ اى نيست (در آخرت جايگاهى ندارد) و آن را كه عقلى نباشد، براى دنيا می ‏كوشد و می ‏اندوزد.»(35)

و نيز آن حضرت به نقل از جدّ بزرگوارشان فرمودند:

«مرا با دنيا چه كار؟ مَثَل من و مَثَل دنيا، همانند سوارى است كه در روز گرم تابستان درختى بر او نمايان گردد و لحظه‏ اى به زير سايه آن بيارامد و آن را ترك گويد و برود.»(36)

و به «اميرالمؤمنين» (عليه السّلام) گفته شد: دنيا را براى ما وصف نماييد.

فرمودند: «چگونه توصيف كنم براى تو خانه‏ اى را كه هر كس در آن سالم باشد، از نيرنگ آن در امان نباشد و آن كس كه در آن بيمار گردد، پشيمان شود و آن كس كه در آن فقير گردد، غمگين شود و آن كس كه در آن بى‏ نياز گردد، مورد هجوم فتنه‏ ها واقع شود. در حلال آن حساب و در حرام آن عقاب و مجازات است.»(37)

و نيز فرمودند:

«جز اين نيست كه دنيا شش چيز است: خوردنى، آشاميدنى، پوشيدنى، مركبى كه سوار آن شوند و زنى كه به همسرى گيرند و عطرى كه بو كنند. پس نيكوترين خوردنيها عسل است كه آن جويده شده و خارج شده از زنبور است و بهترين آشاميدني ها آب است كه در آشاميدن آن نيكوكار و فاجر يكسانند و بهترين پوشيدنيها حرير است و آن نخى از كرمی می ‏باشد و بهترين مركبها اسب است كه بر پشت آن مردان به قتل رسند و والاترين منكوحات، زن است ... زيباترين جاى بدن خويش را (صورت) آرايش می ‏نمايد، ولى زشت‏ترين عضو او مورد نظر قرار می ‏گيرد. و بهترين عطرها مُشك است و آن خون حيوان است.»(38)

«حضرت صادق» (عليه السّلام) فرمودند:

«رسول خدا (صلى الله عليه و آله) از هيچ چيز دنيا در شگفت نگرديد مگر از گرسنه‏ اى كه در دنيا با ترس بسر برد. (يعنى رزق دهنده را كه خداوند است، فراموش كرده و به كفايت او بندگان خويش را ايمان نداشته باشد).»(39)

«حضرت لقمان» به پسرش گفت:

«اى پسرم! دنيايت را به آخرتت بفروش كه به اندازه تمام دنيا سود می ‏برى و آخرتت را به دنيا مفروش كه در هر دو زيان می ‏بينى.»(40)

«امام مجتبى» (عليه السّلام) اين بيت شعر را زياد به كار می ‏بردند:

«اى اهل لذّتهاى دنيا، براى لذّات دنيا بقائى نيست و مغرور شدن به سايه‏ اى كه رفتنى است، ابلهى است.»(41)

«رسول اكرم» (صلى الله عليه و آله) دنيا را از حيث مغرور شدن به آن و از دست دادن آن، اين گونه تمثيل فرموده‏ اند:

«دنيا رؤيا است و اهل آن، بر آن مجازات شده، عقاب می ‏شوند.»(42)

روايت گرديده كه حقيقت دنيا براى «عيسى» (عليه السّلام) آشكار گرديده پس آن را به صورت پيره زنى بى‏ دندان يافت كه همه گونه آرايشى نموده بود! پس عيسى به پيره زن گفت: تاكنون چند شوهر اختيار كرده‏ اى؟

پيره‏ زن گفت: شماره آنها را نمی ‏دانم!

«عيسى» گفت: آيا همه تو را طلاق دادند؟

پيره زن گفت: خير، تمامی آنها را كشتم!

پس «عيسى» (عليه السّلام) فرمود:

«واى بر حال شوهران باقى مانده تو! چگونه از فرجام شوهران گذشته عبرت نمی ‏گيرند كه تو چگونه آنها را يكى پس از ديگرى كشتى و چگونه از تو واهمه نداشته، دورى نمی ‏كنند؟»(43)

«دنيا به منزله پل است، پس از آن عبور كنيد و به آبادى آن نكوشيد.»(44)

«حضرت عيسى» (عليه السّلام) فرمودند:

«دنيا به منزله گذرگاه است، پس از آن عبور كنيد.»(45)

«اميرالمؤمنين» (عليه السّلام) در نامه‏ اى به سلمان، دنيا را اين گونه تشبيه فرموده‏ اند:

«مَثَل دنيا، مثل مارى است كه تن آن نرم و زهر آن كشنده است. پس از امورى از دنيا كه تو را خوش آيد دورى كن، زيرا كه زمان اندكى با تو همراه خواهد بود و چون يقين نمودى كه دنيا زودگذر است و رهايش خواهى ساخت، غم آن را مخور و در خوشايندترين لحظات دنيا، بيشتر از آن بر حذر باش، كه دنياپرست هر اندازه كه در لذّتى، بيشتر به دنيا اعتماد نمايد و از آن برخوردار گردد، دنيا او را به جائى می ‏برد كه خوشايندش نباشد.»(46)

«رسول اكرم» (صلى الله عليه و آله) فرمودند:

«مَثَل صاحب دنيا مثل آن كس است كه در آب راه می ‏رود، آيا آن كس كه در آب راه می ‏پيمايد، می ‏تواند از تر شدن پاهاى خود جلوگيرى كند؟»(47)

«حضرت صادق» (عليه السّلام) فرمودند:

«مثل خواستار دنيا همانند كسى است كه از آب دريا می ‏آشامد، هر اندازه كه بيشتر بياشامد، تشنگى او زيادتر می ‏شود تا آنكه او را به كشتن بدهد.»(48)

و از جهت مقايسه دنيا به آخرت، «پيامبر اكرم» (صلى الله عليه و آله) فرمودند:

«نسبت دنيا به آخرت، مثل اين است كه يكى از شما انگشت خويش را در آب دريا فرو برد، آنگاه ببيند كه چه اندازه از آب را به خود گرفته است.»(49)

«امام كاظم» (عليه السّلام) فرمودند:

«لقمان به فرزند خود گفت: اى پسر! همانا دنيا دريائى ژرف است كه خلق بسيار در آن غرق شده‏ اند، پس بايستى كشتى تو در آن دريا، تقوى و ترس از خدا و بار آن ايمان و بادبان آن توكّل و بهاى آن عقل و ناخدا و راهنماى آن دانش و فرمان آن شكيبائى باشد.»(50)

«امام صادق» (عليه السّلام) به نقل از پدرشان «حضرت باقر» (عليه السّلام) فرمودند:

«مثل دنياپرست، همچون كرم ابريشم است كه هر اندازه بر خويشتن بيشتر می ‏تند، بيرون رفتن خود را ناممكن‏تر می ‏سازد، تا آنكه در پيله خويش بميرد.»(51)

استاد رو به من كرد و گفت: تو روايات مذمّت دنيا و مدح دنيا را ديدى و خواندى پس اين را بدان كه محبّت دنيا بسيار بد است ولى دنيا داشتن و مال دنيا را براى راحتى خودت و زن و زندگيت و تأمين واجب‏ النفقه‏ ات و انفاقت به فقراء و مساكين و در راه خدا صرف نمودنت بسيار خوب است. كليه انبياء و ائمّه اطهار (عليهم السّلام) دنيا و مال دنيا را داشتند ولى محبّت دنيا را نداشتند و آنچه را كه رها می ‏كردند محبّت دنيا بود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1) ــ مهمترين صفت رذيله‏ اى كه ممكن است انسان را از خداى تعالى دور كند و حتّى مايه ايجاد بخش مهمّى از صفات رذيله در روح انسان بشود، «حبّ دنيا» و «حبّ جاه و مقام» و «حبّ رياست» است و اگر چه ممكن است انسان با گذراندن مراحل هفتگانه تزكيه نفس كه در كتاب «سير الى الله» شرح داده‏ ايم، اين صفات را بتواند از خود دور كند، ولى بهتر اين است كه اين امراض روحى را مستقلاً هم معالجه نمايد تا بهتر بتواند موفّق گردد.

(2) ـ حبّ الدّنيا رأس كلّ خطيئة. (بحارالانوار / جلد 72 / صفحه 90 / حديث 62).

(3) ـ الدّنيا دار ممّر و لا دار مقرّ (نهج البلاغه، حكمت 133).

(4) ـ دار بالبلاء محفوفه (نهج البلاغه، خطبه 217).

(5) ــ خوانندگان عزيز، شما اين قسمت از كتاب و يا قسمتهاى بعدى را كه استاد بعضى از صفات رذيله را به خود نسبت داده و راه علاجش را بيان فرموده وقتى می ‏خوانيد، آيا غير از اين فكر می ‏كنيد كه او می ‏خواسته با اين روش به توضيح مطلب بيفزايد و آنها را براى خوانندگان روشن كند؟ مسلّما خير. ولى متأسّفانه بعضى از نويسندگان كه مانند عروسك كوكى هستند، با بى‏ توجّهى به حقيقت مطلب و اظهار عناد می ‏گويند: استادى كه اين همه رذائل را داشته، چگونه می ‏تواند مربّى ديگران باشد؟ غافل از آنكه مخلوق بذاته فقير است و اگر فضل خداى تعالى نباشد همه بديها را به خاطر فقرش دارد و استاد ما از اين بُعد خود را اينگونه معرّفى می ‏نمايد.

(6) ــ «انت يا مولاى كريم من اولاد الكرام و مأمور بالضّيافة و الاجارة فاضفنى و اجرنى صلوات‏ الله عليك و على آبائك الطّبين الطّاهرين». زيارت روز جمعه، مفاتيح الجنان، صفحه 120.

(7) ـ سوره انعام / آيه 32.

(8) ـ سوره توبه / آيه 38.

(9) ـ سوره يونس / آيه 7.

(10) ـ سوره يونس / آيه 24.

(11) ـ سوره لقمان / آيه 33.

(12) ـ سوره نازعات / آيات 37 تا 42.

(13) ـ زيارت جامعه كبيره.

(14) ـ فى وصية النبى صلى الله عليه و آله لعلىّ (عليه السّلام) قال: يا على انّ الدّنيا سجن المؤمن و جنّة الكافر (الرواية) (وسائل الشيعة، جلد 16 / صفحه 17 / حديث 20846 / خصال، جلد اوّل / صفحه 108 / حديث 73).

(15) ـ خرج حبيب بن مظاهر يضحك فقال له يزيد بن الحصين الهمدانى ما هذه ساعة ضحك. قال حبيب: و اىّ موضع احقّ بالسّرور من هذا؟ ما هو الاّ ان يميل هؤلاء باسيافهم فنعانق الحور. (رجال كشى، صفحه 53 و مقتل الحسين، صفحه 216).

عن ابى جعفر الثانى عن آبائه (عليهم السّلام) قال: قال على بن الحسين (عليه السّلام) لما اشتد الامر بالحسين بن على بن ابى‏ طالب نظر اليه من كان معه فإذا هو بخلافهم لأنهم كلما اشتد الأمر تغيرت ألوانهم و ارتعدت فرائصهم و وجلت قلوبهم و كان الحسين (عليه السّلام) و بعض من معه من خصائصه تشرق ألوانهم و تهدأ جوارحهم و تسكن نفوسهم فقال بعضهم لبعض انظروا لايبالي بالموت فقال لهم الحسين (عليه السّلام) صبرا بني الكرام فما الموت إلا قنطرة تعبر بكم عن البؤس والضراء إلى الجنان الواسعة و النعيم الدائمة فأيكم يكره أن ينتقل من سجن إلى قصر و ما هو لأعدائكم إلا كمن ينتقل من قصر إلى سجن و عذاب إن أبي حدثني عن رسول الله (صلى الله عليه و آله) أن الدنيا سجن المؤمن و جنّة الكافر و الموت جسر هؤلاء إلى جنانهم و جسر هؤلاء إلى جحيمهم ما كذبت ولا كذبت. (بحارالانوار / جلد 44 / صفحه 297 / حديث 2).

(16) ـ سوره جمعه / آيه 6.

(17) ـ «نعم العون على طاعة الله المال». (وسائل الشيعه، جلد 6 / صفحه 17).

(18) ـ «نعم العون على الآخرة الدّنيا». (وسائل الشيعه، جلد 12 / صفحه 17).

(19) ـ «حبّب الىّ من دنياكم ثلاث: الطّيب و النّساء و قرّة عينى فى الصّلاة».(مسند احمد، جلد3 / صفحه 128 ـ سنن نسائى، جلد 7 صفحه 61).

(20) ـ «العبادة سبعون جزء افضلها طلب الحلال». (وسائل الشيعه، جلد 12 / صفحه 11).

(21) ـ «ملعون من القى كلّه على النّاس». (وسائل الشيعه، جلد 12 / صفحه 18).

(22) ـ «الدّنيا دنياءان: دنيا بلاغ و دنيا ملعونة». (اصول كافى، جلد 2 / صفحه 317).

(23) ـ «من طلب الرّزق فى الدّنيا استعفافا عن النّاس وسيعا على اهله و تعطّفا على جاره لقى الله عزّوجلّ و وجهه مثل القمر ليلة البدر». (وسائل الشيعه، جلد 12 / صفحه 11).

(24) ـ «الكادّ على عياله كالمجاهد فى سبيل الله». (اصول كافى، جلد 5 / صفحه 88).

(25) ـ رجل قال: لأقعدنّ فى بيتى و لاصلينّ و لاصومنّ و لاعبدنّ ربّى فامّا رزقنى فسيأتى، قال: «هذا احد الثلاثة الّذين لايستجاب لهم». (وسائل الشيعه، جلد 12 / صفحه 14).

(26) ـ «انّ الله ليحبّ الاغتراب فى طلب الرّزق». (اصول كافى، جلد 5 / صفحه 88).

(27) ـ «والله انّا لنطلب الدّنيا و نحبّ ان نؤتيها، فقال عليه السّلام: تحبّ ان تصنع بها ماذا؟ قال: اعوذ بها على نفسى و عيالى و اصل بها و اتصدّق بها و احجّ و اعتمر. فقال (عليه السّلام): ليس هذا طلب الدّنيا هذا طلب الآخرة». (وسائل الشيعه، جلد 12 / صفحه 19).

(28) ـ «ليس منّا من ترك دنياه لآخرته».(من لايحضره الفقيه، جلد 2 / صفحه 51 ـ وسائل الشيعه، جلد 12 / صفحه 49).

(29) ـ «لو كانت الدّنيا تعدل عند الله جناح بعوضة ما سقى كافرا منها شربة ماء».(محجّة البيضاء، جلد 5 / صفحه 353).

(30) ـ «الدّنيا ملعونة ملعون ما فيها الاّ ما كان للهِ منها». (محجّة البيضاء، جلد 5 / صفحه 353).

(31) ـ «من احبّ دنياه اضرّ بآخرته و من احبّ آخرته اضرّ بدنياه فاثروا ما يبقى على ما يفنى».(مستدرك حاكم نيشابورى، جلد 4 / صفحه 319).

(32) ـ «حبّ الدّنيا رأس كلّ خطيئة». (محجّة البيضاء، جلد 5 / صفحه 353 ـ خصال، جلد 1 / صفحه 11).

(33) ـ «يا عجبا كلّ العجب للمصدّق بدار الخلود و هو يسعى لدار الغرور». (محجّة البيضاء، جلد 5 / صفحه 353).

(34) ـ «من اصبح و الدّنيا اكبر همّه فليس من الله فى شى‏ء و الزم الله قلبه اربع خصال همّا لاينقطع عنه ابدا و شغلاً لايتفرّغ منه ابدا و فقرا لاينال غناه ابدا و املاً لايبلغ منتهاه ابدا».(محجّة البيضاء، جلد 5 / صفحه 355).

(35) ـ «الدّنيا دار من لا دار له و لها يجمع من لا عقل له». (اصول كافى، جلد 2 / صفحه 129 ـ محجّة البيضاء، جلد 5 / صفحه 355 ـ بحارالانوار، جلد 16 / صفحه 266 / حديث 67).

(36) ـ «مالى و للدّنيا انّما مثلى و مثلها كمثل الرّاكب رفعت له شجرة فى يوم صائف فنام تحتها ثمّ راح و تركها». (اصول كافى، جلد 2 / صفحه 134).

(37) ـ «و ما اصف لك من دار من صحّ فيها ما آمن و من سقم فيها ندم و من افتقر فيها حزن و من استغنى فيها فتن، فى حلالها الحساب و فى حرامها العذاب».(محجّة البيضاء، جلد 5 / صفحه 361 ـ نهج البلاغة عبده، خطبه 80).

(38) ـ «انّما هى ستّة اشياء مطعوم و مشروب و ملبوس و مركوب و منكوح و مشموم فاشرف المطعومات العسل و هو مذقة ذباب و اشرف المشروبات الماء يستوى فيه البرّ و الفاجر و اشرف الملبوسات الحرير و هو نسج دودة و اشرف المركوبات الفرس و عليه يقتل الرّجال و اشرف المنكوحات المرأة و هى مبال والله انّ المرأة ليزيّن احسن شى‏ء منها و يراد اقبح شى‏ء منها و اشرف المشمومات المسك و هو دم الحيوان».(محجّة البيضاء، / جلد 5 / صفحه 362).

(39) ـ «ما اعجب رسول الله صلى الله عليه و آله شئ من الدّنيا الاّ ان يكون فيها جائعا خائفا».(اصول كافى، جلد 2 / صفحه 129).

(40) ـ «يا بنىّ بع دنياك باخرتك تربحهما جميعا و لاتبع اخرتك بدنياك فتخسرهما جميعا».(محجّة البيضاء، جلد 5 / صفحه 369).

(41) ـ «يا اهل لذّات دنيا لابقاء لها / انّ اغترارا بظلّ زائل حمق».(محجّة البيضاء، جلد 6 / صفحه 9 ـ بحارالانوار، / جلد 73 / صفحه 122).

 

(42) ـ «الدّنيا حلم و اهلها عليها مجازون معاقبون».(محجّة البيضاء، جلد 6 / صفحه 10).

(43) ـ «تمثّلت الدّنيا لعيسى عليه السّلام فى صورة امراة زرقاء فقال لها: كم تزوّجت؟ قالت: كثيرا، قال: فكلّ طلّقك؟ قالت: بل كلا قتلت! قال: فويح ازواجك الباقين كيف لايعتبرون بالماضين؟».(بحارالانوار، جلد 73 / صفحه 125 / حديث 120 و جلد 14 / صفحه 330 / حديث 66).

(44) ـ «الدّنيا جسر فاعبروها و لاتعمروها».

(45) ـ «انّما الدّنيا قنطرة فاعبروها».(بحارالانوار، جلد 73 / صفحه 93 ـ خصال، جلد 1 / صفحه 33).

(46) ـ «امّا بعد، فانّما، مثل الدّنيا مثل الحيّة، لين مسّها قاتل سمّها، فأعرض عمّا يعجبك فيها لقلّة ما يصحبك منها، وضع عنك همومها لما ايقنت به من فراقها و تصرّف حالاتها و كن انس ما تكون بها احذر ما تكون منها، فانّ صاحبها كلّما اطمأنّ فيها الى سرور اشخصته عنه الى محذور، او الى ايناس ازالته عنه الى ايحاش والسّلام». (نهج‏ البلاغة، جلد 5 / نامه 68 و بحارالانوار، جلد 33 / صفحه 484 / حديث 689).

(47) ـ «انّما مثل صاحب الدّنيا كمثل الماشى فى الماء، هل يستطيع الّذى يمشى فى الماء ان لاتبتلّ قدماه». (محجّة البيضاء، جلد 6 / صفحه 12).

(48) ـ «مثل الدّنيا كمثل ماء البحر كلّما شرب منه العطشان ازداد عطشا حتّى يقتله».(اصول كافى، جلد 2 / صفحه 136).

(49) ـ «ما الدّنيا فى الآخرة الاّ كمثل ما يجعل احدكم اصبعه فى اليم فلينظر بم ترجع اليه من الاصل».(محجّة البيضاء، جلد 6 / صفحه 14).

(50) ـ «يا بنىّ انّ الدّنيا بحر عميق قد غرق فيه عالم كثير، فلتكن سفينتك فيها تقوى الله وحشوها الايمان و شراعها التوكّل و قيّمها العقل و دليلها العلم و سكّانها الصّبر».(اصول كافى، جلد 1 / صفحه 16 ـ بحارالانوار، جلد 78 / صفحه 299 / قسمتى از حديث 1، وصاياى حضرت موسى بن جعفر (عليه السّلام) به هشام).

(51) ـ «مثل الحريص على الدّنيا كمثل دودة القزّ كلّما ازدادت على نفسها لفّا كان ابعد لها من الخروج حتّى تموت غمّا».(اصول كافى، جلد 2 / صفحه 134 / حديث 20 و بحارالانوار، جلد 73 / صفحه 23 / حديث 13).

 

کپی برداری با ذکر منبع اصلی و بدون تغییر در مطالب جایز می باشد.


تهیه و تنظیم:    www.khodadost.blogfa.com

منبع: کتاب گرانقدر در محضر استاد / نوشته: حضرت آیت الله استاد سید حسن ابطحی خراسانی (مد ظله العالی) / جلد اول / صفحه 26 .

إن شاء الله ادامه دارد ...


برچسب‌ها: مرض محبت به دنیا , رفع حب دنیا , روایاتی در مذمت دنیا , روایاتی در مدح مال دنیا
+  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:36  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

انبساط و انقباض(1)

او مى‏ گفت:

يك روز جوانى كه من به او خيلى علاقه داشتم و او از خانواده بسيار نجيبى بود، نزد من آمد و گفت:

چند روز است كه ايمانم به كلّى از دستم رفته و خود را آنچنان بى‏ اعتقاد به حقايق جهان هستى احساس می ‏كنم كه نزديك است منفجر شوم، از شما تقاضا دارم هر چه زودتر اين مرض روحى مرا معالجه كنيد.

من چون او را می ‏شناختم و می ‏دانستم كه دلائل علمی و عقلى و نقلى اصول اعتقادات را نمی ‏داند، يعنى در اين باره تحقيق نكرده و حتّى كتابى هم مطالعه ننموده است، به او دستور دادم كه يك دوره اصول اعتقادات را درس بگيرد و عقائد خود را از نظر علمى محكم نمايد تا شايد ايمانش به او برگردد. (در پرانتز عرض می ‏كنم كه چون استاد به معارف قرآن بسيار اهميّت می ‏داد و بلكه تنها معارف قرآن را عرفان حقيقى و واقعى می ‏دانست، راه اعتقاد به عقائد حقّه را اين گونه تصوّر می ‏فرمود. او می ‏گفت: اوّلين كارى كه بايد يك مسلمان و يا حتّى يك غير مسلمان براى رسيدن به حقايق عمل كند، اين است كه اعجاز قرآن آن گونه كه خود قرآن می ‏گويد: (اگر جنّ و انس پشت به پشت يكديگر بدهند نمی ‏توانند مثل قرآن را بياورند) براى خود ثابت كند كه اگر اين كار را بكند، خدا را با علم و قدرتش براى خود ثابت كرده و رسالت رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) را معتقد شده و مهمتر از همه محتواى قرآن را كه معجزه است و از جانب خدا است و شامل بحث معارف و خداشناسى و معادشناسى و به طور كلّى معارف و احكام اسلامى است را راهنماى اعتقادات و عقائد خود قرار داده است. بحث مفصّل مطالب فوق را در مقدّمه جلد اوّل كتاب «توضيح آيات قرآن» و كتاب «دو مقاله» ذكر نموده‏ ايم.)

او به اين دستور عمل كرد و بحمدالله استاد خوبى هم نصيبش شد.

من به استاد او گفته بودم كه بايد برنامه درسى او را صحيح تنظيم كند تا در مدّت كوتاهى اصول اعتقاداتش را ياد بگيرد و او هم به اين دستور عمل كرد و بحمدالله ناراحتى روحى او رفع شد.

 او می ‏گفت:

مرد سالخورده‏ اى كه به قول خودش سالها در رشته فلسفه و عقائد اسلامى زحمت كشيده بود و خود را از علماء متخصّص در رشته عقائد می ‏دانست، روزى به من گفت: من نمی ‏دانم چرا با اينكه دلائل زيادى در اثبات وجود خدا و سائر مسائل اعتقادى دارم، در عين حال گاهى آن چنان بى‏ ايمان می ‏شوم كه می ‏خواهم منفجر گردم، در آن وقت مثل كسى هستم كه همه اين دلائل را براى انكار اين حقايق داشته باشد؛ حالا من بايد چه كنم؟

به او گفتم: خانه دل تو ممكن است مملوّ از صفات رذيله باشد، نفست را تزكيه نكرده‏ اى. لذا وقتى ايمان را با زنجير هاى دلائل به اين خانه می ‏كشانى و او مجبور می ‏شود كه وارد خانه دل تو گردد و از طرفى با آن صفات رذيله سر سازش ندارد، با اندك غفلتى از دل تو بيرون می ‏رود و آن وقت ديگر نمی ‏توانى به آسانى ايمان را به خانه دل خود برگردانى.

درست مثل كبوترى كه شما بخواهيد او را در لانه‏ اى كه پر از حيوانات درنده است، جاى دهى. طبيعى است كه او حاضر نمی ‏شود در آنجا بماند و مستقر گردد.

بنابراين اگر بخواهى خانه دل را مقرّ ايمان قرار دهى و او را در آنجا مستقر نمائى، بايد نفست را از صفات رذيله تزكيه كنى و قلبت را از جميع خصلتهاى زشت پاك نمائى.

او می ‏گفت:

روزى خدمت مردى كه سالها در سير و سلوك بوده و حقيقتا به كمالات معنوى خوبى رسيده و وجود او مايه بهره‏ هاى معنوى فراوانى است، رفتم و از او خواستم كه گوشه ‏اى از تجربيات خود را در امور معنوى و سير الى الله براى من نقل كند.

او گفت: من در سفر وصول به كمالات روحى می ‏ديدم كه گاهى حالت انبساط عجيبى دارم، يعنى به قدرى روحيّاتم خوب است كه مانند كسى كه همه حقايق و ماوراءالطّبيعه و معنويّات را به چشم می ‏بيند، می ‏باشم. ولى گاهى هم به قدرى در انقباض قرار می ‏گرفتم و همچون كسى بودم كه در تاريكى فوق‏ العاده‏ اى قرار گرفته و حتّى جلوى پايش را هم نمی ‏بيند.

ولى در هر حال به سير معنوى و تزكيه روحم ادامه می ‏دادم و اين انبساط و انقباض را اهميّت نمی ‏دادم و در حقيقت خود را مثل مسافرى كه در اتوبوس نشسته و طىّ طريق می ‏كند و در راه گاهى به شهرها و چراغها و مناظر زيبا می ‏رسد و آنها جلب توجّهش را می ‏نمايد و گاهى هم در بيابانهاى بى‏ آب و علف و تاريك كه هيچ چيز را نمی ‏بيند، تصوّر می ‏كردم.

فراموش نمی ‏كنم كه در آن زمانها گاهى خوابهاى بسيار خوب، مكاشفات بسيار جالب، استشمام عطرهاى معنوى و حتّى مشاهداتى كه فوق‏ العاده جلب توجّه مرا می ‏كرد، داشتم. امّا استادم به من می ‏گفت: مبادا اينها تو را سرگرم كند، زيرا تا وقتى به مقصد كه همان كمالات معنوى و تزكيه نفس است نرسيده‏ اى، اينها براى تو فائده‏ اى ندارد، حتّى وقتى به اينها می ‏رسى و در عين حال می ‏بينى كه هنوز در وجودت صفات غير انسانى وجود دارد، بايد بدانى كه گاهى همينها مايه توقّف تو و يا لااقل مايه سرگرمی تو از وصول به آن مقاصد است.

و همچنين وقتى خواب نمی ‏بينى و يا مكاشفه و مشاهده‏ اى ندارى و يا در انقباض مطلقى و حتّى نشاطى در دعاء و عبادت در خود احساس نمی ‏كنى، ولى مشغول تزكيه نفسى و به سوى خدا می ‏روى، خود را مثل كسى بدان كه در بيابان تاريكى در اتوبوس نشسته و به سفرش ادامه می ‏دهد و يا مثل كسى كه از بيابان بى‏ آب و علف عبور می ‏كند و آن بيابان هيچ چيز ندارد كه او تماشا كند. و علاوه كسى كه براى به دست آوردن خوابهاى خوب و يا مكاشفات غير علمى و يا حتّى براى كرامات و غيبگوئى در سير و سلوك قرار می ‏گيرد مثل كسى است كه در هواپيما فقط براى شكلاتى كه مهماندار به مسافرين می ‏دهد بنشيند و از مسافرت مقصد اصلى را منظور نكند و اگر به او شكلات ندادند ناراحت شود.

بايد سالك الى الله بكوشد كه به انقباض و انبساط و كشف و شهود و كرامات و غيبگوئى توجّه نكند و صد درصد به فكر كمالات روحى باشد.

و بالأخره اينها يعنى اين انقباضها و انبساطها نبايد سالك الى الله را از مقصد كه همان كمالات روحى است، باز بدارد و بلكه او بايد سرش را به زير بيندازد و به سير خود دائما ادامه دهد.

او می ‏گفت:

انقباض و انبساط بر دو قسم است، گاهى اين دو حالت براى غير سالك الى الله از مردم عادى روى می ‏دهد. طبعا انقباض مربوط به گناه و انبساط مربوط به كار خوبى است كه انجام داده است، ولى براى سالك الى الله انقباض لازم است، زيرا اين دو حالت علامت حركت و سير است. اگر اين دو حالت نباشد، معلوم است كه سالك الى الله حركتى ندارد. اگر انقباض نباشد، قدر انبساط دانسته نمی ‏شود و انقباض و انبساط براى سالك الى الله كار خدا است. زيرا او می ‏فرمايد: «اَللهُ يَقْبِضُ وَ يَبْسُطُ وَ اِلَيْهِ تُرْجَعُونَ».(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1) ــ اين بحث را قبل از توضيح پاك كردن نفس از رذائل در اينجا آورده‏ ايم كه اگر سالك الى الله در سفر به سوى خداى تعالى حالت قبضى در خود احساس نمود، بداند چه شده و چه بايد بكند.

(2) ــ سوره بقره آيه 245.

 

کپی برداری با ذکر منبع اصلی و بدون تغییر در مطالب جایز می باشد.


تهیه و تنظیم:    www.khodadost.blogfa.com

منبع: کتاب گرانقدر در محضر استاد  / جلد اول / صفحه 22 .

إن شاء الله ادامه دارد ...


برچسب‌ها: حالت انبساط روحی , حالت قبض روحی , علت انبساط و انقباض , سیر و سلوک
+  نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اسفند ۱۳۹۳ساعت 7:6  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

«مراحل سير و سلوك»

او (استاد) مى‏ گفت:

مراحل سير و سلوك و تهذيب نفس اينها است: اوّل يقظه، دوّم توبه، سوّم استقامت، چهارم صراط مستقيم است و استاد اينها را مفصلاً شرح مى‏ داد و ما آنها را در كتاب «سير الى الله» مفصلاً شرح داده‏ ايم.

و ضمنا مى‏ فرمود: اينكه مى‏ بينيد در هر نماز در سوره‏ حمد مى‏ خوانيم: «اِهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقيمَ» به خاطر اهميّت صراط مستقيم در سير و سلوك است.

زيرا همه مدّعيان سير و سلوك در صراط مستقيم نيستند يعنى پيرو هواهاى نفسانى مرشد و قطب و مدّعيان استادى مى‏ باشند و چون اكثر آنها منحرف‏ اند. بسيار سفارش شده كه از خدا بخواهيد تا خدا شما را در صراط مستقيم دين قرار دهد و خود قرآن صراط مستقيم را معرّفى كرده و فرموده:

«وَ اَنِ اعْبُدُونى هذا صِراطٌ مُسْتَقيمٌ»(1) البتّه از آيات مختلف قرآن استفاده مى‏ شود كه عبادت وقتى معقول است كه طبق گفتار و دستورات پيامبر اكرم (صلى الله عليه و آله) و ائمّه اطهار (عليهم السّلام) باشد، زيرا تنها و تنها راه رسيدن به مقام خليفهة اللّهى و كمالات روحى بندگى خدا است و بندگى خدا هم ميسّر نمى‏ شود مگر از طريق گفتار و دستورات خداى تعالى و رسول اكرم (صلى الله عليه و آله) و ائمّه اطهار (عليهم السّلام) و اين از امتيازات راه اهل بيت براى رسيدن به كمالات روحى است برخلاف مسلكهائى كه آنها كمالات روحى را متّكى بر رياضتهاى خود درآورده و بدعتهائى در دين مى‏ دانند.(2)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1) ــ سوره يس / آيه 61.

(2) ــ مراحل فوق مقدّمه‏ اى براى جهاد با نفس و مرحله عبوديّت است كه اگر كسى بتواند اين هفت مرحله يعنى: مرحله يقظه و مرحله توبه و مرحله استقامت و مرحله صراط مستقيم و مرحله محبّت به خدا و مرحله جهاد با نفس و مرحله عبوديّت را كه مراحل تزكيه نفس‏ اند صحيح و كامل بگذراند، با تجربه‏ اى كه ما داشته‏ ايم، يعنى بوسيله اين مراحل صدها نفر از همه صفات رذيله پاك شده‏ اند، صد درصد از آن سياهى كه در روح بوجود آمده بود و در بالا آنها را يادآورى كرده‏ ايم، پاك مى‏ گردد و حتّى يك نقطه تاريك در روح و نفس او باقى نمى‏ ماند.

کپی برداری با ذکر منبع اصلی و بدون تغییر در مطالب جایز می باشد.


تهیه و تنظیم:    www.khodadost.blogfa.com

منبع: کتاب گرانقدر در محضر استاد  / جلد اول / صفحه 20 .

إن شاء الله ادامه دارد ...


برچسب‌ها: مراحل صحیح تزکیه نفس , سیر و سلوک های انحرافی , تزکیه نفس در صراط مستقیم , پاک کردن روح در طریق اهل بیت علیهم السلام
+  نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 11:50  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

تاريكيهاى روح و صفات رذيله آن (قسمت سوم)

او مى‏ گفت:

در اينجا آن جلسه بهم خورد و آن چهار چيزى را كه آن شخص از هم جدا كرده بود،(1) باز به هم متّصل شد. ولى من خدا را شكر كردم كه لطف الهى شامل حال من گرديده بود و روح و نفس و حقائقى را در اين باره شناخته و وجدان كرده بودم و حالت يقظه و بيدارى از خواب غفلت به من دست داده بود.

و من بعدها كه به آيات قرآن و روايات مراجعه كردم، به وضوح ديدم كه حقيقت غير از اين نبود.(2)

لذا بعد از آن روز تمام توجّهم را به آن دود سياهى كه وارد روحم شده بود داده بودم و مى ‏خواستم به هر وسيله‏ اى كه شده، كم‏ كم او را از وجودم بيرونش كنم تا بتوانم سير الى الله را ادامه دهم و به وصل كامل برسم، ولى در اين بين متحيّر بودم كه از كجا شروع كنم و چگونه اين صفات رذيله را كه قلب و روحم را سياه كرده از خود بيرون نمايم، تا آنكه يك شب قرآن مى‏ خواندم و از كلام الهى استمداد مى‏ كردم كه به اين آيات رسيدم:

«يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا اتَّقُوا اللهَ وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللهَ اِنَّ اللهَ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ* وَ لاتَكُونُوا كَالَّذينَ نَسُوا اللهَ فَاَنْسيهُمْ اَنْفُسَهُمْ اُولئِكَ هُمْ الْفاسِقُونَ* لايَسْتَوِى اَصْحابُ النّارِ وَ اَصْحابُ الْجَنَّةِ اَصْحابُ الْجَنَّةِ هُمُ الْفائِزُونَ* لَوْ اَنْزَلْنا هذَا الْقُرْانَ عَلى جَبَلٍ لَرَأَيْتَهُ خاشِعا مُتَصَدِّعا مِنْ خَشْيَةِ اللهِ وَ تِلْكَ الاَْمْثالُ نَضْرِبُها لِلنّاسِ لَعَلَّهُمْ يَتَفَكَّرُونَ* هُوَ اللهُ الَّذى لااِلهَ اِلاّ هُوَ عالِمُ الْغَيْبِ وَ الشَّهادَةِ هُوَ الرَّحْمنُ الرَّحيمُ* هُوَاللهُ الَّذى لااِلهَ اِلاّ هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزيزُ الْجَبّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحانَ اللهِ عَمّا يُشْرِكُونَ هُوَاللهُ الْخالِقُ الْبارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الاَْسْماءُ الْحُسْنى يُسَبِّحُ لَهُ ما فِى السَّمواتِ وَ الاَْرْضِ وَ هُوَ الْعَزيزُ الْحَكيمُ».(3)

اين آيات را چند مرتبه براى آنكه در آنها بهتر تدبّر كنم خواندم و از طرفى چون مى‏ دانستم كه از «ائمّه‏ اطهار» (سلام الله عليهم اجمعين) نقل شده كه هر كس هر آيه و سوره‏ اى از قرآن را براى هر حاجتى كه دارد بخواند، حاجتش برآورده مى‏ شود،(4) من اين آيات را براى همين حاجت خواندم و از خدا خواستم كه مرا از اين تاريكيها و از اين سياهيها كه در روحم وارد شده نجات دهد.

ناگاه باز همان حالت جدا شدن روح از بدن و جدا شدن آن سياهى از روحم به من دست داد، ولى اين دفعه كه پس از ماهها انتظارش را مى‏ كشيدم، آن را به آسانى از دست ندادم و خودم آن سياهى را به آزمايشگاه بردم تا ببينم او چيست؟ و جنس اين رنگ سياه از چيست؟

خوش بختانه در همان آزمايش اوّل تمام وجودش را شناختم و متوجّه شدم كه از چه راهى مى‏ توانم آن را به كلّى از بين ببرم.

وقتى او را آزمايش كردم، ديدم سر تا پايش جهل و نادانى است. بنابراين طبيعى بود كه جهل را مى‏ توان با علم بر طرف كرد.

توضيح آنكه آن سياهى كه در روح من بود در اثر بى‏ توجّهى به مطالبى كه در عالم ارواح از مكتب اهل بيت (عليهم السّلام) ياد گرفته بودم و فراموشم شده بود، بوجود آمده بود. لذا نادانى و فراموشى جاى دانائى و علم را گرفته بود، بر همين اساس، شرارت جاى خير و كفر جاى ايمان را پر كرده بود.

بنابراين اگر من مى‏ توانستم ايمانم را محكم كنم، طبيعى بود كه كفر و كم‏ كم شرارت را از خود بيرون كرده بودم و يك مقدار از آن سياهى را از روحم برطرف نموده بودم.

و لذا باز به فكر چاره‏ جوئى براى رفع اين تاريكى افتادم و مايل بودم هر چه زودتر بتوانم اين سياهى را از وجودم برطرف كنم، امّا نمى‏ دانستم كه اين كار چقدر مشكل است، سالها طول كشيد و رياضتهاى زيادى كشيدم و من به وسائل مختلف متوسّل مى‏ شدم.

مثلاً گاهى دلائل علمى اثبات وجود خدا را مطالعه مى‏ كردم و گاهى به آيات آفاق و انفس(5) دقيق مى‏ شدم و گاهى ساعتها در ريزه‏ كاريهاى جهان آفرينش بخصوص در ارتباط با گياهان و حشرات و شعور حيوانى كه در آنها بود و كيفيّت خلقت آنها فكر مى‏ كردم. اگر چه همه‏ اينها در تقويت ايمانم مؤثر بود، ولى دلم آرام نمى‏ گرفت و پس از آن همه زحمت، تازه ايمان موقّتى پيدا كرده بودم، يعنى اين سياهى از اين به بعد كم و زياد مى‏ شد، گاهى ايمانم قوّت پيدا مى‏ كرد و دلم آرام مى‏ گرفت و گاهى كفر و جهل سر تا پاى وجودم را احاطه مى‏ كرد و تمام وجودم شرارت و بدى مى‏ شد، بالأخره ايمان مستقرّى نداشتم و اين خود بيشتر از سابق اسباب زحمت شده بود، زيرا وقتى ايمانم از بين مى‏ رفت نبودنش را بيشتر احساس مى‏ كردم و بيشتر مرا در طوفان و ناراحتى قرار مى‏ داد، امّا در عين حال خوشحال بودم كه براى ايمانم در دلم لانه‏ اى ساخته‏ ام و ايمان مانند كبوترى كه قدم در لانه‏ تازه مى‏ گذارد و هنوز به آن لانه عادت نكرده و بلكه چون در آن لانه جانوران موذى را مى‏ بيند (كه منظورم همان سياهيها است) از اقامت در آن مى‏ ترسد و فرار مى‏ كند، مى‏ باشد.

پس بايد لانه‏ دل را بررسى كنم و علّت عدم استقرار ايمان را در آن پيدا كنم تا شايد ايمانم در آن مستقر شود.

امّا متأسّفانه وقتى به روحم، به نفسم، به خودم و به اصطلاح به لانه‏ ايمانم مراجعه كردم، ديدم در آن جانوران زيادى بودند كه من آنها را براى تو اسم مى‏ برم و حتما يا همه‏ آنها و يا تعدادى از آنها در تو هست و به همين جهت ايمانت مستقر نيست و بايد آنها را از بين ببرى و هر يك به سهم خود در تشديد آن تاريكى و سياهى در روح، مؤثر است.

آنها عبارت بودند از:

«محبّت به دنيا، رياست‏ طلبى، ظلم به همنوع، نفاق، ناسپاسى، بى‏ مهرى نسبت به همنوع، عجله، كبر و عجب، سستى و نداشتن محبّت، شهرت‏ طلبى، حقد و حسد، بخل، خيانت، بى‏ حيائى، اسراف، حرص، طمع، قساوت، شهوت رانى، نمّامى، پست‏ طبعى، انتقام‏ جوئى، كم‏ صبرى، انكار و لجاجت، دروغ، فقر ذاتى در مقابل مردم و پست‏ طبعى، دشمنى نسبت به مردم، تفاخر و نداشتن تواضع».(6)

البتّه همه‏ اين صفات را من نداشتم، زيرا محيط زندگى و تربيت خانوادگى من خيلى از اين صفات را از من پاك كرده بود و يا بهتر بگويم، نگذاشته بود كه آنها در من بوجود بيايد، ولى من خيلى از اينها را هم داشتم، بخصوص محبّت دنيا و شهرت و رياست‏ طلبى كه تار و پود زندگى مرا به باد مى‏ داد و همين صفات بود كه سياهى غليظى در روح من بوجود آورده بود. ولى به بركت خاندان عصمت (عليهم السّلام) و توسّل به آنها و كمك استادم شروع به پاكسازى روحم از اين آلودگي ها كردم و بحمدالله موفّق هم شدم.(7)

و به يارى خدا تجربيّات خودم را براى تو مى‏ گويم تا تو هم إن شاء الله موفّق شوى.(8)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) ــ يعنى بدن و روح و سياهى و روح نباتى.

(2) ــ على (عليه السّلام) مى‏ فرمايد: «عجبت لمن يجهل نفسه كيف يعرف ربّه» يعنى تعجّب مى‏ كنم از كسى كه روح و نفس خود را نشناخته، چگونه ممكن است خدا را بشناسد؟ پس لازم است انسان روح و نفس خود را بشناسد. (غرر الحكم / صفحه‏ 233 / حكمت 4659)

(3) ـ سوره‏ حشر / آيه‏ 19 تا آخر سوره.

(4) ــ عن الحسن بن على (عليهما السّلام): من قرأ القرآن كانت له دعوة مجابة إمّا معجّلة و إمّا مؤجّلة. (بحارالانوار / جلد 89 / صفحه‏ 204 / حديث 31 / و جلد 90 / صفحه‏ 313 / و مستدرك الوسائل / جلد 4 / صفحه‏ 260 / حديث 4642 ـ 8).

(5) ــ منظور از انفس نشانه‏ هائى است كه خداى تعالى در وجود خود انسان براى اثبات وجود خودش قرار داده و منظور از آفاق نشانه‏ هائى كه خداى تعالى در خلقت آسمانها و زمين و نظم عجيب عالم قرار داده است كه در آيه‏ 53 سوره‏ فصّلت اشاره به همين معنى فرموده كه مى‏ گويد: «سَنُريهِمْ اياتِنا فِى الاْفاقِ وَ فى اَنْفُسِهِمْ حَتّى يَتَبَيَّنَ لَهُمْ اَنَّهُ الْحَقُّ اَوَلَمْ يَكْفِ بِرَبِّكَ اَنَّهُ عَلى كُلِّ شَىْ‏ءٍ شَهيدٌ».

(6) ـ روايت جنود عقل و جهل مفصّل است. اصول كافى / جلد اوّل / صفحه‏ 14.

(7) ــ خوانندگان عزيز توجّه داشته باشيد كه اين كتاب بر اساس احاديث و روايات و قرآن مجيد نوشته شده و به هيچ وجه مكاتيب فلسفى و سخنان دانشمندان متصوّفه در آن مورد توجّه واقع نشده است، زيرا همه‏ علماء و دانشمندان مسلمان بخصوص شيعيان كه كتابهاى مرا به زبانهاى مختلف خوانده‏ اند، مى‏ دانند كه من كوشش كرده‏ ام از افكار متصوّفه هيچ گونه استفاده نكنم و صراط مستقيم را فقط در كلمات خداى تعالى و معصومين (صلوات الله عليهم اجمعين) بدانم. امّا چون اظهار عقيده آزاد است و دوران قرون وسطائى سپرى شده و تفتيش عقايد ممنوع است و شاعر گفته:

تو سخن را نگر كه حالش چيست                   بر گزارنده‏ سخن منگر
و قرآن فرموده: «اَلَّذينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ اَحْسَنَهُ اُولئِكَ الَّذينَ هَديهُمُ اللهُ وَ اُولئِكَ هُمْ اُولُوا الْأَلْبابِ» (سوره‏ زمر / آيه‏ 18) و امام (عليه السّلام) فرموده: «انظر الى ما قال ولاتنظر الى من قال» (غررالحكم / صفحه‏ 58 / حكمت 612) من آنچه در اين كتاب مى‏ نويسم، بر اساس مبانى تصوّف و فلسفه نبوده بلكه دقيقا آنچه را كه از مذاق پاك اهل بيت پيغمبر اكرم (صلى الله عليه و آله) استفاده مى‏ شده نوشته‏ ام. ما در اين كتاب پيرو علماء بزرگى همچون شيخ طوسى و علاّمه‏ حلّى و علاّمه‏ مجلسى و مراجع بزرگ تقليد تا استاد بزرگوارمان حضرت آية الله بروجردى (رضوان الله تعالى عليه) بوده‏ ايم و اميدواريم بر اين عقيده و روش تا آخر عمر باقى باشيم.

(8) ــ دوستان عزيز كوشش كنيد به آنچه تا اينجا نوشته‏ ام توجّه نمائيد كه كليد همه‏ موفقيّت ها در توجّه به نكاتى است كه من با قلم ساده در اين قسمت نوشته‏ ام. زيرا اگر اهميّت ندهيد، ممكن است شيطان وسوسه‏ هاى مختلفى بكند. مثلاً اين استاد كيست؟ يا كسى كه اين همه صفات رذيله داشته چگونه ممكن است پاك شود و مشمول «قد افلح من زكّيها» گردد و آيا اينها راست است يا دروغ و چگونه ممكن است مطالب عرفانى و علمى اين گونه ساده نوشته شود كه حتّى من هم بفهمم و... اين افكار اگر در شما بوجود آيد، شيطان خودتان را وسوسه كرده و از راه خدا باز داشته است و اگر كسى اين حرفها را به شما بگويد او سدّ راه خدا شده و نگذاشته چكيده‏ احاديث و روايات و مطالب اسلامى را بفهميد و عمل كنيد. اعاذنا الله و ايّاكم.

کپی برداری با ذکر منبع اصلی و بدون تغییر در مطالب جایز می باشد.


تهیه و تنظیم:    www.khodadost.blogfa.com

منبع: کتاب گرانقدر در محضر استاد  / جلد اول / صفحه 14 .

إن شاء الله ادامه دارد ...


برچسب‌ها: تاریکی های روح , صفات رذیله , تزکیه نفس , شناخت روح
+  نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 13:58  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

تاريكيهاى روح و صفات رذيله آن (قسمت دوم)

او مى ‏گفت:

من در آن حال به آن سياهى كه از روحم جدا شده بود، دقيق شدم. ديدم به قدرى كثيف است كه قابل تصوّر نيست.

آن سياهى عينا مانند صورت زشت شيطان بود كه يك شب او را با همين حالت ديده بودم.

يعنى يك شب در اوائل جوانى در خانه‏ خلوتى در اطاق تنهائى خوابيده بودم و زن جوانى در اطاق ديگر، او هم تنها خوابيده بود.

ناگهان متوجّه شدم كه شخصى مرا بيدار مى‏ كند، نمى‏ دانم بيدار شده بودم يا بين خواب و بيدارى بودم كه ديدم يك موجودى شبيه به انسان ولى مثل دود سياه با قيافه‏ بسيار خائنانه مرا به طرف خيانت دعوت مى‏ كند. من از ترس به خود لرزيدم و فريادى كشيدم و بيهوش شدم.

حالا مى ‏فهمم كه اين تصوير صورت شيطانى داشته كه در روح شفّاف و پر نور من منعكس شده و همان خصوصيّاتى كه آن شيطان داشته، حالا در روح من بوجود آمده است.

پس همان طورى كه آن شخص مى‏ گفت، من بايد آن تصوير شيطانى يعنى آن سياهى را از خود دور كنم و الّا من هم مثل شيطان كه به خاطر جهلش، به خاطر خيانتش، به خاطر كبر و خودخواهيش و بالأخره به خاطر صفات زشتش از درگاه پروردگار مطرود شد و تا روز قيامت ملعون گرديد و در جهنّم مخلّد شد، من هم ملعون و مطرود و مخلّد در آتش خواهم بود.

لذا تصميم گرفتم با برنامه‏ اى كه براى تو آنها را خواهم گفت، آن ظلمت و سياهى را از روحم جدا كنم. يعنى اوّل قطعه قطعه ی آن سياهى را بشناسم و سپس روحم را از آنها تصفيه و تزكيه كنم و به مقام ارزندۀ معنوى برسم.

او مى‏ گفت:

من دقّت مى‏ كردم كه اين كثيفى و سياهى بيشتر از كجا در روحم ايجاد شده ناگهان متوجّه شدم كه در دوران كودكى كه عقل و ايمانم آن قدر نبود كه بتوانم براى خدا و شناخت حقيقت گناه(1) و صفات رذيله، از آنها صرف‏نظر كنم و دائما خود را به كثافات و اخلاق رذيله گرفتار مى‏ كردم، مثلاً به اسباب بازي هايم محبّت شديدى داشتم و اين محبّت وسيله‏ حرص و طمع و محبّت دنيا و تكبّر و خودخواهى و حسادت مى‏ شد و چون كودك بودم آنها مانند نقش در حجر در وجودم ثبت مى‏ گرديد(2) و هيچ رادع و مانعى برايش نبود و لذا لازم است كه هر كس به حدّ تكليف مى‏ رسد اوّل عقائدش را درست كند و سپس به پاك كردن روح و نفسش بپردازد والاّ محال است بتواند رستگار شود.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1)ــ انسان اگر بخواهد از گناهان پاك باشد بايد يا آنچنان خدا را بشناسد كه او را در مقابل خود حاضر بداند و يا بايد حقيقت گناه را بشناسد، چنانكه انسان وقتى ضرر «زهر» را دانست، به هيچ وجه آن را نمى‏ خورد.

(2)ــ عن اميرالمؤمنين (عليه السّلام): «العلم فى الصغر كالنقش فى الحجر»، («كنزالفوائد» / تأليف علاّمه‏ كراجكى / جلد 1 / صفحه‏ 319 / و «الطرائف» / تأليف سيّد بن طاووس / جلد 2 / صفحه‏ 514).

کپی برداری با ذکر منبع اصلی و بدون تغییر در مطالب جایز می باشد.


تهیه و تنظیم:    www.khodadost.blogfa.com

منبع: کتاب گرانقدر در محضر استاد  / جلد اول / صفحه 13 .

إن شاء الله ادامه دارد ...


برچسب‌ها: تاریکی های روح , صفات رذیله , تزکیه نفس
+  نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:32  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

تاريكيهاى روح و صفات رذيله ‏ آن

او مى‏ گفت:

سالها در فكر بودم كه من چه هستم؟ و از چه ساخته شده؟ و از چه چيزهائى تركيب گرديده‏ ام؟(1)

يك روز مى‏ ديدم، شخصى پشت ميز تشريحى ايستاده و مرا كنار ميزش آورده و مى‏ گويد: مى‏ خواهم تو را تشريح كنم تا ببينى از چه ساخته شده‏ اى و چه هستى. من هر چه خواستم از دست او فرار كنم، مثل آنكه از خود اراده‏ اى نداشتم و هر چه كردم موفّق به فرار از دست او نشدم.

بالأخره مرا روى ميز تشريح گذاشت و با چاقوئى كه در دست داشت، مرا به دو بخش تقسيم كرد. من آنجا احساس درد نكردم، ولى ناگهان متوجّه شدم كه من سه چيز هستم:

اوّل «بدن» همانكه وقتى انسان مى ‏ميرد، به ظاهر و در مقابل چشم مردم دنيا باقى مى‏ ماند، يعنى گوشت و پوست و استخوان و خون؛ آن شخص بدنم را كنارى انداخت، مثل كسى كه به او اصلاً كارى ندارد.

دوّم «روح نباتى» آن هم با كنار انداختن بدن به كنارى افتاد، اين روح تنها اسمش روح است، استقلال ندارد، تا بدن سالم است، اين روح با او هست، يعنى از وقتى كه انسان در رحم، نطفه‏ اش منعقد مى‏ شود، اين روح در او ايجاد مى‏ گردد و تا زمانى كه مى‏ ميرد، آنى اين روح از بدن انسان جدا نمى‏ شود و وقتى هم كه انسان مُرد، اين روح ديگر وجود مستقلّ خارجى ندارد.

سوّم «روح» يعنى خود ما، حقيقت ما، همان چيزى كه وقتى ما به خواب مى‏ رويم و يا بيهوش مى‏ شويم، در بدن از فعاليت مى‏ افتد. يعنى در حال خواب اثرى وجودى در بدن ندارد.

و خلاصه آن روحى كه در ما در حال بيدارى هست و در حال خواب نيست، آن را مى‏ گويم.(2)

بالأخره آن شخص آن روح را (يعنى من را) در دست گرفت و به من گفت: تو اين هستى، حقيقت تو اين است.

آن دو چيز ديگر انگل تو بودند، موقّت بودند، براى انجام كارهائى كه در دنيا بايد انجام دهى، بطور موقّت به تو داده‏ اند. بيا تا بر سر اين روح كار كنيم و ببينيم او در چه وضعى است.

من به آن روح (يعنى به خودم) نگاه كردم، ديدم روح چيزى است شبيه به بدنم، عينا مثل آنكه شما شيشه‏ اى را كه آبش يخ زده باشد شكسته باشيد و يخ قالبى او سالم مانده باشد.(3)

من به روح خودم دقيق‏تر شدم، ديدم مثل آنكه لايه‏ ى سياهى از دود سراسر وجود روحم را گرفته است، خوب معلوم است كه اين دود سياه با آن بخار منوّر كه خود روح بود، مخلوط شده و او را از نورانيّت انداخته است.

آن شخص كه عهده‏ دار «ميز تشريح» بود، با يك اشاره دستور داد كه اين دود از آن روح جدا شود. او هم اطاعت كرد و جدا شد و من بعد از اين تجزيه وقتى به روح نگاه كردم، به قدرى آن را شفّاف و زيبا ديدم كه مبهوت شدم.

آن شخص به من گفت: حالا حقيقت تو اين است، روز اوّل خدا اين را به نام تو خلق كرد، تو اين هستى، آن بدن و آن روح نباتى و آن سياهى كه من او را از روح تو بيرون كشيدم، هيچ كدام جزء وجود واقعى تو نيستند.

زيرا بدنت را بعدا به تو داده‏ اند كه بتوانى از لذائذ دنيا به وسيله‏ آن بهره‏ مند شوى و به وظائفى كه از طرف خدا به تو محوّل مى‏ شود و ناگزير بايد بوسيله‏ بدن، بعضى از آنها را انجام دهى، عمل كنى.(4)

علاوه بر اينها همه روزه و بلكه لحظه به لحظه سلولهاى بدنت از بين مى‏ روند و از تغذيه‏ اى كه مى‏ كنى، سلولهاى جديدى بوجود مى‏ آيند. يعنى در حقيقت بدنت مثل نهر آبى به سوى فنا و از بين رفتن جارى است و اگر چند روز از راه تغذيه آن را جبران نكنى، بدن ضعيف مى‏ شود و كم‏ كم از بين مى‏ رود، پس اين بدن آن قدر ارزش ندارد كه فكرش را بكنى.

امیرالمؤمنین (علیه السلام) مى‏ فرمايد: تعجّب مى‏ كنم از كسى كه اوّلش نطفه است و آخرش لاشه‏ گنديده است و در اين بين حامل عذره است چگونه تكبّر مى‏ كند.(5)

يعنى بدبخت آن كسى است كه فقط به بدنى كه اوّلش نطفه و پايانش لاشه‏ گنديده است توجّه داشته باشد و همه چيز را همان بداند و تكبّر كند.

توضيح اينكه ممكن است بعضى از دانشمندان مطالب فوق را با مسأله‏ حركت جوهرى متضاد فرض كنند ولى ما در اين كتاب تنها و تنها به آيات قرآن و سخنان پيشوايان اسلام (عليهم السلام) توجّه داريم و با همه‏ مشكلات و هجوم هاى مخالفين، به يارى خدا تصميم گرفته‏ ايم كه از نظرات آنها آن هم در خصوص مطالبى كه از نظر ما پنهان است و در آيات قرآن و روايات به وضوح گفته شده، پيروى كنيم و نگذاريم افكارمان به مطالب غير آنها متوجّه شود.

و امّا روح نباتى كه فقط براى زنده نگه داشتن همان بدن است، ارزشش خيلى كمتر از خود بدن خواهد بود. زيرا كار او رساندن مواد غذائى به سلولهاى بدن است و بالأخره آن چنانكه گياهان را همين روح زنده نگه مى‏ دارد و مايه‏ رشد و نموّ آنها مى‏ شود، همچنان بدن انسان را هم همين روح زنده نگه مى‏ دارد و لذا اسمش را روح نباتى يا روح گياهى گذاشته‏ اند.

و آن سياهى كه من از روح تو بيرون كشيدم، در حقيقت آلودگي هائى است كه انسان در عالم «ذر» و اين دنيا يا به خاطر انتخاب خود و يا به خاطر آلوده بودن محيط زيست، در روح خود بوجود آورده است كه بايد آن را تزكيه كنى و عمده‏ كار تو در دنيا همين است.

واضحتر بگويم: اين سياهى، اين ظلمت، اين تاريكى را تو به خاطر ندانم كاري هايت و توجّه زيادت به دنيا و تحت تأثير شيطان قرار گرفتنت در خودت بوجود آورده‏ اى و در دنيا تنها كارت اين است كه اين ظلمت را از خود دور كنى و ضمنا اين را بدان كه اين سياهى اگر فعلاً در وجودت از روحت فعّالتر نباشد، كمتر نخواهد بود، زيرا هر مقدار روحت و عقلت براى سعادتت فعاليت مى‏ كند، اين سياهى كه وقتى در روحت پيدا شد، بعضى نامش را «نفس امّاره‏ بالسّوء» و بعضى اسمش را روح حيوانى مى‏ گذارند، براى بدبخت كردنت فعاليت مى‏ نمايد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 

(1) ــ خوانندگان عزيز، مبانى در اعتقادات و اخلاق و تزكيه‏ نفس بين علماء مختلف است. جمعى كه در گذشته زياد نبودند و صد درصد در انزوا بودند، اعتقادات خود را از فلسفه‏ مشّاء و اشراق و تصوّف مى‏ گرفتند. ولى اكثر علماء دين، اعتقادات خود را از دلائل عقلى با راهنمائى قرآن و روايات اتّخاذ مى‏ كردند و هر دسته‏ اى به طرف مقابل خود حملاتى و بحث و مباحثه‏ اى با هم داشتند و به هيچ وجه اين گفتگوها جنبه‏ سياسى به خود نمى‏ گرفت. ولى متأسفانه در زمان ما اين بحثها گاهى جنبه‏ سياسى به خود مى‏ گيرد و اگر قدرت در هر طرف باشد، طرف مقابل را اذيّت و آزار مى‏ دهند.

(2) ـ عن ابى جعفر الثّانى (علیه السلام): ....نعم اما الرجل اذا نام فانّ روحه يخرج مثل شعاع الشّمس فيتعلق بالرّيح و الرّيح بالهواء فاذا اراد الله ان ترجع جذب الهواء الرّيح و جذب الرّيح الرّوح فرجعت الى البدن فاذا اراد الله ان يقبضها جذب الهواء الرّيح و جذب الرّيح الرّوح فقبضها. (بحارالانوار، جلد 58 ، صفحه‏ 39 ، حديث 9).

(3) ـ باسناده عن يونس بن ظبيان عن ابى عبدالله (علیه السلام): قال فاذا قبضه الله عزّوجل صير تلك الرّوح فى قالب كقالبه فى الدّنيا فيأكلون و يشربون فاذا قدّم عليهم القادم عرفوه بتلك الصورة الّتى كانت فى الدّنيا. (بحارالانوار، جلد 58 ، صفحه‏ 50 ، حديث 30 ـ كافى، جلد 3 ، صفحه‏ 245).

(4) ـ عن عبدالله بن الفضل الهاشمى قال: قلت لابى عبدالله (علیه السلام): لاىّ علة جعل الله عزّوجل الارواح فى الابدان بعد كونها فى ملكوته الاعلى فى ارفع محلّ؟ فقال (علیه السلام): انّ الله تبارك و تعالى علم انّ الأرواح فى شرفها و علوّها متى ما تركت على حالها نزع اكثرها الى دعوى الربوبيّة دونه عزّوجلّ فجعلها بقدرته فى الابدان الّتى قدّر لها فى ابتداء التّقدير نظرا لها و رحمة بها و احوج بعضها الى بعض و علق بعضها على بعض، و رفع بعضها على بعض و رفع بعضها فوق بعض درجات و كفى بعضها ببعض و بعث اليهم رسله، و اتخذ عليهم حججه مبشّرين و منذرين ـ يأمرون بتعاطى العبوديّه و التواضع لمعبودهم بالانواع الّتى تعبّدهم بها و نصب لهم عقوبات فى العاجل و عقوبات فى الاجل ـ و مثوبات فى العاجل و مثوبات فى الآجل ليرغّبهم بذلك فى الخير و يزهدهم فى الشّر و ليذلّهم بطلب المعاش و المكاسب، فيعلموا بذلك انّهم بها مربوبون و عباد مخلوقون، يقبلوا على عبادته فيستحقّوا بذلك نعيم الابد و جنّة الخلد ـ و يامنوا من النزوع الى ما ليس لهم بحقّ.

ثمّ قال (علیه السلام): يا ابن الفضل! انّ الله تبارك و تعالى احسن نظرا لعباده منهم لأنفسهم، ألاترى انّك لاترى فيهم الاّ محبّا للعلوّ على غيره حتّى انّه يكون منهم لمن قد نزع الى دعوى الربوبيّة و منهم من نزع الى دعوى النبوّة بغير حقّها، و منهم من نزع الى دعوى الامامة بغير حقّها و ذلك مع ما برون فى انفسهم من النقص و العجز و الضعف و المهانة و الحاجة و الفقر و الآلام و المناوبة عليهم و الموت الغالب لهم و القاهر لجميعهم ـ يا ابن الفضل انّ الله تبارك و تعالى لايفعل بعباده الاّ الأصلح لهم و لايظلم النّاس شيئا و لكنّ النّاس أنفسهم يظلمون. (علل الشرايع جلد اوّل صفحه‏ ى 15 و 16 بحارالانوار جلد 58 صفحه‏ ى 133 حديث 6).

(5) ــ عن اميرالمؤمنين (علیه السلام): عجبت لابن آدم اوّله نطفه و آخره جيفه و هو قائم بينهما وعاء للغائط ثمّ يتكبّر. (بحارالانوار، جلد 70 ، صفحه‏ 234 ، حديث 33).

 

کپی برداری با ذکر منبع اصلی و بدون تغییر در مطالب جایز می باشد.


تهیه و تنظیم:    www.khodadost.blogfa.com

منبع: کتاب گرانقدر در محضر استاد (تألیف: حضرت آیت الله استاد سید حسن ابطحی) / جلد اول / صفحه 8 .

إن شاء الله ادامه دارد ...


برچسب‌ها: تاریکی های روح , صفات رذیله , روح نباتی , شکل روح
+  نوشته شده در  شنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:27  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

با عرض سلام خدمت شما دوستان عزیز و تشکر از شما بخاطر اینکه پایگاه خدادوست را برای مطالعه مطالب ناب و مفید انتخاب کرده اید. از این پس ما قصد داریم إن شاء الله مطالب ناب و مفیدی در مورد درمان صفات رذیله حیوانی و شیطانی و نحوه درمان آنها در این پایگاه قرار بدهیم و پس از آن در مورد کمالات روحی إن شاء الله مطالب قرار خواهد گرفت. امید است که از این مطالب بهره معنوی کافی را ببرید و افراد گمراه و معصیتکار و آلوده به صفات رذیله با خواندن این مطالب که از کتاب ارزشمند «در محضر استاد» نوشته شده است و تمامی آن طبق آیات و روایات است و اسناد آن هم تا جایی که ممکن باشد ذکر خواهد شد از خواب غفلت بیدار شوند و از گناهان گذشته شان توبه کنند و به سوی خدای مهربان باز گردند، خود را از صفات رذیله در سایه الطاف اهل بیت (علیهم السلام) پاک کرده و به انس با پروردگار توفیق یابند و با توسل به خاندان عصمت و طهارت (علیهم السلام) و اراده قوی به کمالات روحی برسند به خواست پروردگار. 

در محضر استاد:

روزگارى بود، جوان بوديم، استاد خوبى داشتيم، چقدر مهربان بود، هر چه از او سؤال مى‏ كرديم جواب مى‏ داد، قصّه‏ هاى خوبى برايمان مى‏ گفت، چشمش باز بود و حقايق را با چشم دل مى‏ ديد، از عالم ارواح برايمان خيلى حرف مى‏ زد، موجوديّت و صفات روح را شناخته بود و حالات آن را توضيح مى‏ داد، دستش به دست نور مقدّسى بود و حقايق را مى‏ ديد و براى ما نقل مى‏ كرد، وقتى با او مى‏ نشستيم روحمان پرواز مى‏ كرد، عشق و علاقه ‏مان به خدا زياد مى‏ شد.

خودمان را در محضر خدا و «پيغمبر اكرم» (صلى الله عليه و آله) و «ائمّه‏ اطهار» (عليهم السلام) مى‏ ديديم، هيچگاه دست از پا خطا نمى‏ كرديم، واجبات را انجام مى‏ داديم و محرّمات را ترك مى‏ كرديم، او دست نوازش به سر ما مى‏ كشيد و با كمال محبّت ما را تربيت مى‏ كرد.

هميشه غمخوار ما بود و نمى‏ گذاشت كوچكترين ناراحتى در زندگى معنوى داشته باشيم.

حالا دوباره در اين كتاب مى‏ خواهم به ياد «محضر استاد» و لذّتهائى كه از آن برده‏ ام ساعتها سرگرم باشم، شايد باز همان حالات و همان عشق و علاقه تجديد شود و درهاى رحمت الهى به رويم باز گردد و شما خوانندگان محترم هم از آن بهره برداريد و راه و روش بدست آوردن كمالات روحى را از محضر استاد ما تعليم بگيريد.

اين استاد كيست و كجا است؟

شما از او چه مى‏ خواهيد؟ جز آنكه مايليد مطالب علمى و اخلاقى و روحى و معنوى او را ياد بگيريد و عمل كنيد.

اين را كه من براى شما مى‏ نويسم؛ اگر بدن اين استاد در مقابل چشم شما ظاهرا نباشد، چه مى‏ شود؟(1)

اصلاً فرض كنيد استادى در كار نبوده و من مى‏ خواسته‏ ام حقايق عاليه‏ روحى را با اين روش، بهتر در اختيار شما بگذارم، تا خوب متوجّه مطالب بشويد و حقيقت را دريابيد؛ عيبى دارد؟ فكر نمى‏ كنم.

خيالتان راحت باشد، هيچ اشكال شرعى و عرفى ندارد.

پس فكرتان را به اصل مطالب متوجّه كنيد تا حقيقت تزكيه‏ نفس و معارف عاليه‏ اسلامى را كه خيلى دقيق است و من خيلى زحمت كشيده‏ ام كه آن را ساده نوشته‏ ام، درك كنيد.

ضمنا در اين كتاب از اين استاد فقط به عنوان «او» ياد مى‏ شود، توجّه داشته باشيد كه منظور كس ديگرى جز او نبوده و به ديگرى توجّه نكنيد.

امّا خود من به تمام مطالب اين كتاب معتقدم و آن را حجّت بين خود و پروردگارم مى‏ دانم، زيرا آنها خلاصه‏ اى از آيات قرآن و روايات متواتره‏ اسلامى و مذاق پاك «اهل بيت عصمت و طهارت» (عليهم السلام) است كه إن شاء الله تا بتوانم به مدارك آنها نيز اشاره خواهم كرد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

لازم به ذکر است:

تمام آنچه ما إن شاء الله از این کتاب گرانقدر و بی نظیر در اینجا نقل می نماییم همگی مطابق با صراط مستقیم و طریق اهل بیت عصمت و طهارت (علیهم السلام) بوده و ما نیز به تمام آنچه نقل می گردد معتقدیم و آن را جزء حقایق مهمه و عالیه می دانیم. با ما همراه باشید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
(1) ــ بعضى از منتقدين وقتى مى‏ خواهند به مبانى حكمت الهى كه من در اين كتاب نقل كرده‏ ام، توهين كنند و از طرفى نمى‏ خواهند به دلائلى با شناختى كه از من دارند، لبه‏ ى تيز حملاتشان را مستقيما به طرف من قرار دهند، به آن استاد فرضى كه من به عنوان «او» از او ياد كرده‏ ام قرار مى‏ دهند و به او توهين مى‏ كنند و در همان نوشته با اصرار زيادى اثبات مى‏ كنند كه آن استاد فرضى خود مؤلّف بوده است. خدا آنها را از خواب غفلت بيدار كند.
 

کپی برداری با ذکر منبع اصلی و بدون تغییر در مطالب جایز می باشد.


تهیه و تنظیم:    www.khodadost.blogfa.com

منبع: کتاب گرانقدر در محضر استاد (تألیف: حضرت آیت الله استاد سید حسن ابطحی) / جلد اول / صفحه 6 .

إن شاء الله ادامه دارد ...


برچسب‌ها: استاد , صفات رذیله , در محضر استاد , تزکیه نفس
+  نوشته شده در  جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:7  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

آجرک الله یا بقیة الله فی مصیبة أمک فاطمة (سلام الله علیها)

با عرض سلام شهادت بنت رسول اکرم (صلی الله علیه وآله)، حضرت فاطمه أطهر (سلام الله علیها) را به محضر آقای عزیزتر از جان و محبوبمان حضرت بقیة الله که جانهای عالمیان به فدای خاک پایش باد و همچنین تمامی شیعیان متقی تسلیت عرض مینماییم. پروردگارا، چشمان مارا به جمال مقدس مولایمان روشن بفرما و ظهورش هرچه سریعتر برسان. اللهم عجل لولیک الفرج.

عنايت حضرت ولی عصر (ارواحنافداه) به يکی از شيعيان خالص

یکی از شیعیان خالص مولای متّـقیان حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به نام حاج محمد حسن در زمان مرحوم آیت الله سید مهدی بحر العلوم (رحمة الله علیه) کنار دجله‌ای در شهر بغداد قهوه خانه‌ای داشت که از آن امرار معاش می‌کرد.

یک روز صبح که باران مختصری آمده و هوای لطیفی به وجود آورده بود و حاج محمد حسن تازه مغازه را باز کرده و هنوز کسی از مشتریان به مغازه او نیامده بود، سر و کلّه یک افسر سنّی ناصبی پیدا شد.

او تازه برای چای خوردن نشسته بود که شروع کرد به فحّاشی و جسارت به خاندان عصمت و طهارت (علیهم السلام)، به خصوص به علی بن ابی‌طالب (علیه السلام) و حضرت فاطمه زهراء (علیها السلام) و مثل آنکه نمی‌توانست خود را کنترل کند، با خود حرف می‌زد و به آن بزرگواران جسارت می‌کرد.

حاج محمد حسن که خونش به جوش آمده بود و از خود بی‌خود شده بود، اطراف خود را خلوت دید، تصمیم گرفت که افسر ناصبی را بکشد ولی چطور؟! او مسلّح است و حاج محمد حسن اسلحه‌ای ندارد.

ناگهان فکری به نظرش رسید، با خود گفت: خوب است که از راه دوستی نزد او بروم و اسلحه‌اش را از دستش بگیرم و بعد او را با همان اسلحه بکشم.

لذا نزد او رفت و به او یکی دو تا چایی داغ و تازه دم داد و به او اظهار محبّت کرد و گفت: سرکار این خنجر که در کمر بسته‌ای خیلی زیبا به نظر می‌رسد، آن را چند خریده‌ای و کجا آن را درست کرده‌اند؟

آن احمق نادان هم مغرورانه خنجر را از کمر باز کرد و به دست حاج محمد حسن داد و گفت: بله، خنجر خوبی است، من آن را گران خریده‌ام، حتّی نگاه کن در دسته خنجر نامم را حکّاکی کرده‌اند.

حاج محمد حسن خنجر را از او می‌گیرد و با خونسردی کامل آن را نگاه می‌کند و ضمناً منتظر است که آن افسر ناصبی غفلت کند تا کار خود را انجام دهد، در این بین افسر ناصبی صورت را به طرف دجله بر می‌گرداند، ناگهان حاج محمد حسن با یک حرکت فوری خنجر را تا دسته در قلب او فرو می‌برد و شکم او را می‌شکافد و تا هنوز کسی به قهوه خانه وارد نشده آن را ترک می‌کند و به طرف بصره فرار می‌کند.

حاج محمد حسن گوید: من با ترس و لرز راه بغداد تا بصره را پیمودم، اول شب بود که وارد بصره شدم، نمی‌دانستم چه بسرم خواهد آمد، مگر ممکن است کسی افسر عراقی را در میان مغازه‌اش بکشد و او را همان جا بیاندازد و خنجرش را بردارد و فرارکند، ولی در عین حال از او دست بکشند و او را تعقیب نکنند؟!

به هرحال خودم را به امام زمان (علیه السلام) سپردم و گفتم: آقا من این کار را برای شما انجام دادم وسپس به طرف مسجدی رفتم که شب را در آن بیتوته نمایم.

آخر شب خادم مسجد که مرد فقیر و نابینایی بود وارد مسجد شد و با صدای بلند فریاد زد که هر که در مسجد است بیرون برود، چون می‌خواهم درب مسجد را ببندم، کسی جز من در مسجد نبود، من هم که نمی‌خواستم از مسجد بیرون بروم، لذا چیزی نگفتم.

او مطمئن نشد که کسی در مسجد نباشد، شاید هم با خود فکر می‌کرد که ممکن است کسی در مسجد خوابش برده باشد، به همین جهت با عصا دور مسجد به تجسّس برخواست و با فریادی که هر خوابی را بیدار می‌کرد دور مسجد گشت، ولی من از مقابل عصای او به طوری که او صدای پای مرا نشنود فرار می‌کردم.

بالأخره مطمئن شد که کسی در مسجد نیست لذا در مسجد را از داخل بست.

از پنجره مسجد نور مهتاب به داخل مسجد تابیده بود، تا حدودی تشخیص داده می‌شد که او چه می‌کند، او پس از آنکه درب مسجد را از داخل بست لباسش را کند و تشک کوچکی را کنار محراب انداخت و خودش دو زانو مقابل آن تشک نشست و با عصا به دیوار محراب زد و خودش جواب داد: کیه؟ (مثل کسی که میهمانی برایش آمده و او در می‌زند و این جواب را می‌دهد)، بعد خودش گفت: به به! رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) تشریف آوردند و از جا برخاست و در عالم خیال آن حضرت را وارد مسجد کرد و روی تشک نشاند و به آن حضرت عرض ارادت کرد و پس از چند لحظه باز به همان ترتیب با عصا به دیوار مسجد کوبید و گفت: کیه؟ و به خودش با صدای متین و سنگین جواب داد: ابوبکر صدّیق!!!

گفت: به به! ابوبکر صدّیق بفرمایید و او را در عالم خیال خود وارد مسجد کرد و کنار رسول اکرم (صلی الله علیه وآله) نشاند و به او هم عرض ارادت نمود و پس از آن عمر و عثمان را به همان ترتیب جداگانه وارد کرد ولی برای عمر (لعنة الله علیه) احترام بیشتری قائل بود و به آنها هم اظهار ارادت نمود.

پس از آنها عصای خود را آهسته به دیوار محراب زد، مثل کسی که با ترس در بزند، سپس گفت: کیه؟ خودش با صدای ضعیفی جواب داد: من علی بن ابی‌طالب هستم! او با بی‌اعتنایی عجیبی گفت: من شما را به عنوان خلیفه قبول ندارم و شروع کرد به جسارت و بی‌ادبی به حضرت امیرالمؤمنین علی بن ابی‌طالب (علیه السلام) و بالأخره آن حضرت را راه نداد و از آن حضرت تبرّی کرد.

من که خنجر افسر ناصبی را همراه آورده بودم، با خود گفتم که: بد نیست این سگ خبیث ناصبی را هم بکشم و بالأخره من که از نظر دشمنان حضرت امیرالمؤمنین و فاطمه زهراء مجرم شناخته شده‌ام و آب از سرم گذشته است، چه یک متر و چه صد متر فرقی نمی‌کند.

لذا از جا برخاستم و او را هم کشتم و در همان نیمه شب درب مسجد را که از داخل بسته بود باز کردم و به طرف کوفه فرار کردم و یکسره به مسجد کوفه رفتم و در یکی از حجرات مسجد اعتکاف نمودم و دائماً متوسّل به امام زمان (ارواحنافداه) بودم و عرض می‌کردم: آقا من این اعمال را به خاطر محبت به علی بن ابی‌طالب و فاطمه زهراء (علیهما السلام) انجام داده‌ام و الآن چندین روز است که زن و بچّه‌ام را ندیده‌ام، بالأخره سه روز از ماندن من در مسجد کوفه بیشتر نگذشته بود که دیدم در اتاق مرا می‌زنند، در را باز کردم، شخصی مرا به خدمت سیّد بحر العلوم دعوت کرد و گفت: آقا می‌خواهند شما را ببینند.

من به خدمت سیّد بحر العلوم که در مسجد کوفه در محراب حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) نشسته بودند رسیدم.

ایشان به من فرمودند: حضرت ولی عصر (علیه السلام) فرمودند: که ما آن خون را از دکّان تو برداشتیم، تو با کمال اطمینان به مغازه‌ات برو و به زندگیّت ادامه بده، کسی مزاحمت نخواهد شد.

گفتم: چشم قربان و دست سیّد بحر العلوم را بوسیدم و یکسره با اطمینانی که از کلام سیّد در قلبم پیدا شده بود به طرف بغداد رفتم.

وقتی به بغداد رسیدم وسط روز بود، اول با خودم گفتم: بد نیست به طرف قهوه خانه‌ام بروم و ببینم آنجا چه خبر است!

وقتی نزدیک قهوه خانه رسیدم، دیدم قهوه خانه باز است و جمعیّت هم به عنوان مشتری روی صندلی‌ها برای خوردن چایی نشسته‌اند و شخصی بسیار شبیه به من که حتّی برای چند لحظه فکر می‌کردم که در آینه نگاه می‌کنم و خودم را می‌بینم مشغول پذیرایی از مشتریان است!

مردم متوجّه من نبودند و من آرام آرام به طرف قهوه خانه رفتم تا آنکه به در قهوه خانه رسیدم، دیدم آن فردی که شبیه به من بود به طرف من آمد و سینی چای را به من داد و ناپدید شد، من هم با آنکه لرزش عجیبی در بدنم پیدا شده بود به روی خودم نیاوردم و به کارها ادامه دادم و تا شب در قهوه خانه بودم.

ضمناً به یادم آمد روزی که می‌خواستم از منزل بیرون بیایم زنم به من گفته بود که: مقداری شکر برای منزل بخر، لذا آن شب من چند کیلو شکر خریدم و به منزل رفتم.

وقتی در زدم، زنم در را باز کرد و من کیسه شکر را به او دادم.

او گفت: باز چرا شکر خریدی؟!

گفتم: تو چند روز قبل گفته بودی که شکر بخرم!

گفت: تو که همان شب خریدی! چرا فراموش می‌کنی؟ و بدون آنکه زنم از نبودن چند روزه من اظهار اطّلاع کند وارد منزل شدم و فهمیدم آن کسی که به شکل و قیافه من در دکّان بوده شب‌ها هم به منزل می‌آمده، تا آنکه موقع خوابیدن شد، دیدم زنم رختخواب مرا در اطاق دیگر انداخت.

گفتم: چرا جای مرا آنجا می‌اندازی؟!

گفت: خودت چند شب است که کمتر با من حرف می‌زنی و گفته‌ای که جای مرا در آن اطاق بینداز!(1)

من به او گفتم: درست است ولی از امشب دیگر با تو در یک اطاق می‌خوابم.(2)


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

(1) - در اینجا لازم به ذکر است که: احتمالاً شخصی که به شکل و قیافه حاج محمد حسن در مغازه او کار می‌کرده و به خانه او می‌رفته ملکی بوده است که خدای تعالی او را مأمور ساخته بوده که کارهای او را انجام دهد تا مردم متوجّه غیبت او نشوند و به کنجکاوی نپردازند.

(2) - الکمالات الروحیة، صفحات 101 تا 107.(نسخه فارسی این کتاب تحت عنوان ملاقات با امام زمان (علیه السلام) مجلد دوم موجود می باشد.)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

توجه:

 کپی برداری فقط در صورت عدم تغییر و تصرّف در مطالب جایز می باشد!

منبع: کتاب نهم ربیع ؛ فضیلتها ؛ شرافتها / صفحه 260.

تهیه و تنظیم:    www.khodadost.blogfa.com


برچسب‌ها: عنایت امام زمان علیه السلام , حاج محمد حسن , تبری , محبت اهل بیت علیهم السلام
+  نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:32  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

«بسم الله الرحمن الرحیم»

«اسعد الله ایامکم سعیدا»

با سلام، ولادت با سعادت امام حسن عسکری علیه السلام را به محضر مولایمان حضرت بقیة الله (ارواحنافداه) و تمامی شیعیان آن حضرت تبریک عرض مینماییم. ان شاء الله عیدیمان ظهور مولایمان باشد.

اللهم عجل لولیک الفرج

+  نوشته شده در  چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 22:55  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

«اسعد الله ایامکم سعیدا»

با سلام ولادت امام سعادت پیامبر اکرم (صلی الله علیه وآله) و امام صادق (علیه السلام) را به محضر آقا و سرورمان امام زمان (ارواحنافداه) و همچنین تمامی شیعیان اهل بیت عصمت (علیهم السلام) تبریک عرض می نماییم.

امروز هدیه گرانبهایی برای شما داریم که ان شاء الله برایتان مفید واقع گردد.

کتاب ملاقات با امام زمان (علیه السلام)، نوشته حضرت آیة الله سید حسن ابطحی، مجلد دوم (نسخه فارسی کتاب گرانقدر "الکمالات الروحیة")

جهت دانلود کتاب اینجا کلیک کنید.


برچسب‌ها: کتاب ملاقات با امام زمان علیه السلام , جلد دوم , ولادت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله , ولادت امام صادق علیه السلام
+  نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم دی ۱۳۹۳ساعت 21:50  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

جوانى به نام «محمد شوشترى» كه پدر و مادرش در تهران زندگى می‏ كنند و در يك حادثه‏ اتومبيل رانى از دنيا رفته و جريان عجيب زندگى عالم بعد از مرگ خود را براى يكى از دوستانش در مدّت ده شب هر شبى چند دقيقه كه اوائل در خواب و بعد در بين خواب و بيدارى و سپس در بيدارى بوده و تمام مطالبش از طرفى با آخرين نظرات علماء علم‏ الرّوح و از طرف ديگر با احاديث اسلامى كاملاً تطبيق می کند، چنين نقل كرده است.

دوستش كه از مردان معروف علم و دانش است می‏ گفت:

همان روزى كه او تصادف كرده بود و من نمی ‏دانستم كه او مرده، شبش وى را در خواب ديدم كه با عجله به طرف من می‏ آيد و با خوشحالى كامل می ‏گويد: من مرده‏ ام، من می ‏خواهم جريانات بعد از مرگم را هر شب چند دقيقه براى تو بگويم! تو حاضرى به آنها گوش بدهى؟ برايت خيلى آموزنده است.

من گفتم: بسيار خوب شروع كن.

او گفت: اين طور كه نمی ‏شود بيا با هم به ويلائى كه همين امروز تحويل من داده ‏اند برويم و آنجا روى مبل بنشينيم و تكيه بدهيم و ميوه و آجيل بخوريم و آن وقت من با خيال راحت براى تو جريانات بعد از مرگم را نقل كنم.

من گفتم: برويم. و با اين جمله، دو نفرى به راه افتاديم و به در باغ بزرگى رسيديم، درِ باغ از طلا و نقره و جواهرات ساخته شده بود. او با اشاره و اراده‏ اى بدون آنكه دستش را دراز كند و در را باز كند (مثل وقتى كه انسان اراده می کند دستش را بلند نمايد، بلند می ‏شود) درِ باغ را باز كرد و ما دو نفرى وارد باغ شديم و مستقيماً به طرف قصرى كه در وسط باغ بود رفتيم. حالا اين باغ چه خصوصياتى داشت بماند، زيرا در ضمن مطالبى كه براى من نقل می کند، خصوصيات باغ را هم تا حدّى خواهم گفت.

اين قصر اتاقهاى زيادى داشت ولى در وسط اين اتاقها تالار بزرگى وجود داشت كه صدها مبل مخملى نرم در اطرافش گذاشته بودند. من و او در گوشه‏ اى از اين تالار، پهلوى يكديگر نشستيم. او حس كرده بود كه من مبهوت اين باغ و اين قصر شده ‏ام و ممكن است به سخنانش گوش ندهم.

لذا به من گفت: اگر می ‏توانى شش دانگ حواست را به من بدهى  قضيّه ‏ام را شروع كنم.

گفتم: بسيار خوب اين كار را می ‏كنم. لذا با دقّت مطالب او را گوش دادم و به ذهنم سپردم و وقتى بيدار شدم فوراً آنها را نوشتم و اينك تحويل شما می ‏دهم.

او گفت: اولاً به شما بگويم كه راحت‏ترين مرگها براى كسى كه دلبستگى به دنيا ندارد و تزكيه‏ نفس كرده است، مرگ دفعی و ناگهانى است،(1) زيرا من وقتى تصادف كردم اصلاً متوجّه نشدم كه مرده‏ ام، فقط وقتى چشمم به بدنم افتاد كه فرمان ماشين به سينه‏ جسدم فشار آورده و قلب مرا له كرده، متوجّه شدم كه مرده ‏ام.

در اين بين كه نمی ‏دانم همان لحظه‏ اى بود كه تصادف كردم يا بعد از تصادف (چون به قدرى سريع بود كه اين موضوع را متوجّه نشدم) ديدم جوان خوش ‏قيافه ‏اى دست مرا گرفته و به طرفى می ‏برد. به او سلام كردم، او با تبسّم جواب خوبى به من داد و گفت: نترس من به تو از هر كسى مهربانترم، زيرا تو دوست دوستان و دوست ارباب من هستى.

گفتم: دوستان و ارباب شما چه كسانى هستند؟

گفت: من خدمتگزار خاندان پيامبر اسلامم و دوستان من هم همانها هستند،(2) من آمده ‏ام شما را به خدمت آنها ببرم، آنها به من گفته‏ اند شما می ‏آیيد و من به استقبال شما آمده ‏ام.

گفتم: اسم شما چيست؟

آن جوان گفت: اسم من «ملك الموت» است.

من به او گفتم: در دنيا شما را طور ديگرى معرّفى كرده‏ اند، اهل منبر می ‏گفتند: شما با مردم خيلى با خشونت و تندى رفتار می ‏كنيد ولى من حالا از شما اين همه مهربانى و محبّت می ‏بينم.

حضرت «ملك الموت» با چشمهاى بسيار زيبا و درشت و پلكهاى بلند و صورت نورانى و بسيار وجيه نگاه محبّت‏ آميزى به من كرد و با حياى عجيبى فرمود: راست می ‏گويند، بعضى از ما گاهى مجبوريم كه با دشمنان شما شيعيان و كسانى كه خيلى دنياپرستند قدرى خشونت كنيم،(3) آنها آن را می ‏گويند و الّاّ خداى تعالى در من و گروهى كه من در آنها هستم به هيچ وجه غضب بيجا و سبعيّت كه از صفات حيوانى است قرار نداده بلكه ما هم مثل حضرت «جبرائيل» افتخار خدمتگزارى «اهل بيت عصمت و طهارت» (عليهم السلام) را داريم و مطيع آنها هستيم، آنها هر صفت خوبى كه داشته باشند، ما هم بايد به همان صفت متّصف باشيم و آنها داراى خلق عظيم و مهربانى كاملى هستند.(4)

در اينجا من از خواب بيدار شدم و مطالب فوق را كه آقاى «محمد شوشترى» برايم گفته بود همه را يادداشت كردم و چون نمی ‏دانستم كه او فوت شده، متوحّش از خانه بيرون آمدم و يكسره به درِ منزل او رفتم كه متأسّفانه تازه خبر فوت او به اهل خانه‏ اش رسيده بود و آنها فوق‏ العاده  ناراحت بودند. فرداى آن روز آنچه را كه او از مطالب بالا براى من گفته بود، با احاديث اسلامى (كتاب بحارالانوار جلد 6) و سخنان دانشمندان غربى در كتابهاى «عالم پس از مرگ» و كتاب «انسان روح است نه جسد» و كتاب «عالم ماوراء قبر» و چند كتاب ديگر مقايسه كردم و ديدم مطالب او كاملاً با آنها تطبيق می کند.

ضمناً چون او به من وعده كرده بود كه تا ده شب اين برنامه را ادامه دهد و بعد متوجّه شدم كه رؤيايم هم صادقه بوده، زيرا من كه نمی ‏دانستم او فوت شده و تصادف كرده است و بعد ديدم همين طور بوده است لذا تا شب بعد، ساعت شمارى می ‏كردم كه باز به خواب بروم و او را ببينم تا وى از عالم پس از اين عالم به من اطّلاعاتى بدهد.

ساعت ده شب خوابيدم، هنوز به خواب نرفته بودم ولى چشمهايم گرم شده بود و به اصطلاح در حالت «خلسه» و يا بين خواب و بيدارى بودم كه ديدم باز او نزد من آمد و گفت: حاضرى بقيّه‏ جريان را بشنوى؟

گفتم: منتظرت بودم.

گفت: هنوز تو آمادگى ندارى كه من از اين زودتر نزد تو بيايم، تو نمی ‏توانى مرا در بيدارى ببينى، لذا صبر كرده ‏ام تا به خواب بروى و روحت از قيد جسدت رها شود و با من سنخيّت پيدا كنى تا بتوانم نزد تو بيايم، سپس گفت:

بالأخره آن جوان خوش قيافه يعنى حضرت «ملك الموت» با همان مهربانى و محبّت فوق‏ العاده مرا به خدمت «خاندان عصمت و طهارت» (عليهم السلام) برد و در بين راه دو نفر جوان خوش قيافه كه مثل خودش بودند و من همانجا فهميدم آنها حضرات «نكير» و «منكر» و يا «بشير» و «مبشرند» چند سؤال كوتاه از  من كردند و بعد به من اجازه‏ عبور دادند.(5)

در اينجا من از حضرت «ملك الموت» پرسيدم: پس سؤال قبر چه می ‏شود؟ ايشان گفتند: چون جسد تو له شده است، همينجا كه روى قبر تو است از روحت سؤال شد و سؤال قبر تو همين است.

گفتم: قبر من كجا است؟

گفت: همينجا و اشاره به زمين كرد. من نگاه كردم ديدم بدن مرا زير خاكها كرده ‏اند و من كنار بدن له شده‏ ام در راه عبور به خدمت «خاندان عصمت» (عليهم السلام) قرار گرفته ‏ام. خواستم مقدارى متأثر و محزون بشوم، حضرت «ملك الموت» فرمودند: بيا برويم معطّل اينها نشو، آنچه را كه امروز خواهى ديد سبب می ‏شود كه همه چيز را فراموش كنى و با يك چشم بهم زدن مرا به محضر مبارك «پيغمبر اكرم» (صلى الله عليه و آله) و «فاطمه‏ زهراء» و «ائمّه‏ اطهار» (عليهم السلام) رساند و خودش با من وداع كرد و رفت و من به محضر آنها مشرّف شدم.(6)

در اينجا ناگهان من از آن حال بين خواب و بيدارى پريدم و ديگر در آن شب هر چه كردم آقاى «محمد شوشترى» را نديدم.

ولى بعد كه به روايات مراجعه كردم، مطالبى را كه او در شب دوّم گفته بود يعنى مشرّف شدن به محضر «معصومين» (عليهم السّلام)، ديدم عيناً از «ائمّه‏ اطهار» (علیهم السلام) نقل شده كه به عنوان نمونه روايت اول و دوم و سوم و پنجم و ششم و هفتم و هشتم و نهم و دهم و چند حديث ديگر از باب هفتم ابواب موت بحار(7) شاهد صدق سخنان او می ‏باشد.

شب سوّم در اتاق خلوت قبل از خواب مقدارى دعاء خواندم و حال توجّهى پيدا كردم و ذكر «لاحول و لاقوّة الاّ بالله العلى العظيم» زياد گفتم، نمی ‏دانم به خواب رفته بودم يا هنوز بيدار بودم كه ناگهان ديدم:

شَبَح روح «محمّد شوشترى» در گوشه‏ اتاق ظاهر شد و گفت: امشب خوب كارى كردى كه اين دعاها، بخصوص «لاحول و لاقوّة الاّ بالله» را زياد گفتى، زيرا امشب با آنكه من زياد كار داشتم ولى مرا به خاطر دعاهاى تو اجازه دادند كه به نزدت بيايم و با تو بقيّه‏ قضايائى را كه امروز و ديشب اتّفاق افتاده در ميان بگذارم.

و سپس ادامه داد و گفت: من از وقتى كه به خدمت حضرات «معصومين» (عليهم السلام) مشرّف شده‏ ام با آنكه هيچ لياقت محضر آنها را ندارم، در عين حال مايل نيستم لحظه‏ اى از خدمتشان دور شوم، امّا در همان لحظات اوّل متوجّه شدم كه روح من از نظر بعضى از كمالات ناقص است و هنوز بعضى از صفات رذيله در من هست كه نبايد به خود اجازه بدهم با داشتن آن صفات، زياد در ميان آنها باشم.

و حال من عيناً مثل كسى بود كه با لباس چركين و دست و صورت كثيف و آلوده به مجلس بزرگان وارد شود و بخواهد با آنها مجالست نمايد.

امّا به مجرّد آنكه در خود احساس شرمندگى كردم يكى از اولياء خدا كه نبايد براى تو اسمش را نقل كنم نظافت و تزكيه‏ روح مرا به عهده گرفت و از امروز من مثل شاگردى كه به مدرسه می ‏رود مشغول تحصيل كمالات روحى شده‏ ام و بنا شد كه من اوّل خودم را از بعضى صفات رذيله با راهنمائى آن ولى خدا پاك كنم و سپس معارفم را تكميل نمايم و خود را به كمالات روحى برسانم و بعد لياقت معاشرت با «ائمّه‏ اطهار» (عليهم السّلام) را پيدا كنم.

و اى كاش من اين كارها را در دنيا انجام داده بودم كه ديگر اينجا معطّل نمی ‏شدم، زيرا انسان تا لذّت مجالست با «خاندان عصمت» (عليهم السّلام) را نچشيده، نمی ‏تواند بفهمد كه چقدر معاشرت با آنها ارزش دارد. وقتى لذّت معاشرت با آنها را احساس كرد آن وقت به او بگويند بايد بروى و مدّتها از ما دور باشى تا خودت را تميز كنى و اصلاح نمائى، آن وقت ناراحتى فراق عذابى بس اليم است.

اينجا آقاى «محمّد شوشترى» شروع به گريه كرد و گفت: بنابر اين به شما توصيه می ‏كنم تا در دنيا هستيد هر چه زودتر نفس خود را تزكيه كنيد و خود را به كمالات روحى برسانيد تا اينجا راحت باشيد،(8) حالا من با اجازه‏ شما می ‏روم تا به درسهايم برسم و انشاءالله شايد چند شب ديگر باز به سراغت بيايم.

من هم از آن حال كه نمی ‏دانم خواب بودم يا بيدار، بيرون آمدم و ديگر او را نديدم.

ضمناً همان گونه كه از اين ارتباط استفاده می ‏شود و در رواياتى هم به آن اشاره شده اگر شيعيان و مؤمنين در روحشان بعضى از صفات رذيله وجود داشته باشد، بايد آنها را در عالم برزخ تزكيه كنند و معارف حقّه را ياد بگيرند و به كمالات روحى برسند و خود را براى ورود به عالم قيامت و بهشت آماده نمايند،(9) زيرا ممكن نيست كسى كه  حتّى سر سوزنى در نفسش از اخلاق رذيله وجود داشته باشد به بهشت وارد گردد و باز تزكيه‏ نفس در عالم برزخ آسانتر از قيامت است و در حقيقت تزكيه‏ نفس در عالم برزخ آن هم با كمك اهل بيت عصمت (عليهم السلام) در حقيقت شفاعت آنها است كه مخصوص شهداء است.(10)

بعد از شب سوّم متأسّفانه تا چند شب هر چه دعاء خواندم و كلمه‏ «لاحول و لاقوّة الاّ بالله العلى العظيم» را گفتم از آقاى «محمّد شوشترى» خبرى نشد.

بعد از چهار شب وقتى كه مشغول نماز شب و تهجّد بودم ناگهان او را در بيدارى با لباس بسيار تميز و نورانى و صورت بسيار زيبا و وجيه در مقابل خودم ديدم.

اوّل مقدارى ترسيدم ولى او با صداى بسيار لطيفش به من گفت: نترس تا بقيّه‏ قضايايم را براى تو نقل كنم. و بعد ادامه داد و گفت: من در اين چند روز علاوه بر آنكه مشغول ياد گرفتن معارف و تزكيه‏ نفس بودم با دوستان و آشنايان هم ملاقات می ‏كردم.(11)

همه آنجا هستند، همه‏ دوستان سابقى كه مرده ‏اند و شيعه‏ حضرت مولا «اميرالمؤمنين» (عليه السلام) بوده‏ اند.

سه روز قبل كه به ميان اجتماع ارواح شيعيان در «وادى السّلام» رفتم(12) اوّل كسى را كه ديدم مرحوم فلانى بود (در اينجا نام يكى از علماء و مردان متّقى را كه با من و او رفيق بود برد.) او مرا به جمعى از دوستان حضرت مولا معرّفى كرد و آنها دور مرا گرفتند و هر يك از من احوال دوستانشان را می ‏پرسيدند.

يكى از من پرسيد: چند روز است از عالم دنيا آمده‏ اى؟ گفتم: همين ديروز بيرون آمده‏ ام. او با شنيدن اين جمله رو به سائر ارواح كرد و گفت: خيلى او را سؤال پيچ نكنيد، زيرا او خسته است و از ناراحتى فوق‏ العاده‏ جان كندن خلاص شده است.

من گفتم: نه اتفاقاً به قدرى در اين سفر راحت بودم كه هيچ خسته نشده‏ ام.

گفتند: مگر تو چگونه از دنيا بيرون آمدى؟

گفتم: با ماشين تصادف كردم و به كلّى درد احساس نكردم و فوراً حضرت «ملك الموت» با محبّت فوق‏ العاده‏ اى مرا به محضر «خاندان عصمت و طهارت» (عليهم السّلام) برد و نگذاشت من زياد ناراحت بشوم.

ديگرى از من پرسيد: تو اهل كجائى؟

گفتم: در فلان شهر زندگى می ‏كردم.

گفت: فلانى را می ‏شناسى؟

گفتم: بله او در دنيا است. باز نام فرد ديگرى را از من سؤال كرد كه او را هم می ‏شناختم، به او گفتم: او هم تا چند ماه قبل در دنيا بود. و باز از شخص ديگرى سؤال كرد كه اتّفاقا او مرد گناهكارى بود و از اعوان ظلمه بود و در رژيم طاغوت دست در كار بود و با اين شخص ظاهرا نسبتى داشت.

گفتم: او چند سال است از دنيا بيرون آمده. گفت: پس نزد ما نيامده، حتما اعمال زشتش دامنگيرش شده و او را حبس كرده‏ اند.

من سؤال كردم: او را كجا حبس می ‏كنند؟

 گفت: معلوم نيست، زندانهاى متعدّدى هست، ولى بيشتر احتمال دارد در ميان همان قبرش حبسش كنند.(13)

گفتم: من می ‏توانم با او ملاقات كنم؟

او گفت: براى تو چه فايده دارد جز آنكه ناراحت بشوى و براى او هم نمی ‏توانى كارى انجام دهى.

گفتم: مايلم براى آنكه قدر محبّت و ولايتم را نسبت به «خاندان عصمت» (عليهم السّلام) بدانم كيفيّت عذاب قبر را مشاهده كنم.

گفت: پس من هم همراه تو می ‏آيم، شايد اگر قابل عفو باشد از حضرت مولا براى او تقاضاى عفو كنيم.

بعد از آن ما با هم به قبرستان رفتيم. همان طورى كه او گفته بود آن شخص را در قبرش حبس كرده بودند، ما از ملائكه ‏اى كه موكّل او بودند اجازه گرفتيم كه با او ملاقات كنيم و با هر زحمتى بود او را ديديم.(14)

ابتداء از او پرسيديم: بعد از مرگ چه بر سرت آمد؟ او آهى كشيد و گفت: شما حال مرا می ‏بينيد، الآن چند سال است كه از همين سلول تنگ و  تاريك بيرون نرفته‏ ام، ابتداء وقتى حضرت «ملك الموت» با من روبرو شد خيلى با تندخوئى جان مرا گرفت، مرا خيلى اذيّت كرد. همه‏ ملائك با خشونت و تندى با من روبرو می ‏شدند. وقتى مرا در قبر گذاشتند مثل اين بود كه مرا در گودالى از آتش گذاشته‏ اند، می ‏سوختم و در عذاب بودم تا آنكه حضرت «اميرالمؤمنين» و سائر «ائمّه» (عليهم السلام) را ديدم و از آنها كمك خواستم. آنها گفتند: تو در دنيا ما را فراموش كردى و دوستان ما را زياد اذيّت نمودى حالا بايد تا مدّتى كفّاره‏ گناهانت را بپردازى و بالأخره به من اعتنائى نكردند و مرا در اينجا گذاشته‏ اند.(15) حالا دستم به دامنتان، شما كه آزاديد به پسرم بگوئيد تا براى من از مردم طلب رضايت كند و از فقراء و ضعفاء دستگيرى نمايد و از مال خودم كه نزد او هست براى من خيرات كند و پولى به كسى يا كسانى بدهد كه لااقل ده هزار صلوات بفرستند و ثوابش را به من نثار كنند، شايد من از اين مهلكه نجات پيدا كنم.(16)

در اين موقع آقاى «محمّد شوشترى» و آن منظره از مقابل چشمم ناپديد شدند و نور عجيبى بر من مستولى گرديد و من ديگر آنها را نديدم.

ضمنا مطالب او با احاديث و روايات و آخرين نظرات علمی دانشمندان علم الرّوح كاملاً تطبيق می کند.

زيرا در روايات آمده كه «امام صادق» (عليه السلام)  فرمودند: ارواح با يكديگر در جوّ ملاقات می ‏كنند و يكديگر را می ‏شناسند و وقتى روحى تازه بر آنها وارد می ‏شود، يعنى از دنيا نزد آنها می ‏رود می ‏گويند: او را راحت بگذاريد زيرا از هول بزرگى نجات يافته، بگذاريد استراحت كند.

بعد آنها احوال دوستانشان را كه در دنيا بوده‏ اند می ‏پرسند، اگر تازه وارد جواب داد كه: او هنوز در دنيا است، اميدوار می ‏شوند كه او به زودى به آنها ملحق می ‏شود و اگر بگويد او قبل از من از دنيا رفته، آنها می ‏گويند: واى، او نزد ما نيامده معلوم است اهل عذاب بوده است.(17)

در پنجمين شب كه او را ديدم (و از شرح چگونگى ملاقاتمان معذورم) او براى من خصوصيّات بهشت عالم برزخ را شرح داد.

آن شب باز خود را در گوشه‏ همان قصرى كه در باغ بزرگى بود و شب اوّل آن را در خواب ديدم مشاهده كردم.

او به من گفت: اين باغ و قصر تنها مال من است و به هر يك از مرده‏ ها كه مؤمن و شيعه باشند مثل اين و يا بهتر از اين باغ و قصر را می ‏دهند، اگر مايلى بيا با هم در اين باغ گردش كنيم و خانه‏ جديد مرا با جميع خصوصيّاتش ببين.

من اظهار تمايل كردم، او فوراً از جا برخاست و مرا به گردش برد.

باغ بسيار بزرگى بود، همه چيزش غير از آن چيزهائى بود كه ما در دنيا ديده ‏ايم. لطافت و ظرافت بر تمام اشياء آن باغ حكومت می ‏كرد. چند نهر در اين باغ جارى بود.

يكى از اين نهرها شير خالصى بود كه شفّافيّت فوق‏ العاده و مزّه‏ بسيار خوبى داشت، زيرا من براى آنكه بتوانم شرح آنها را براى شما نقل كنم از آن نهرها مقدارى آشاميدم.

نهر ديگرى از عسل مصفّا در گوشه‏ ديگر باغ جارى بود كه فوق‏ العاده زلال و روان و بدون چسبندگى و بسيار خوشمزه بود.

و همچنين نهر سوّم كه در وسط باغ جارى بود و از هر دو تاى آنها شيرين‏تر و شفّاف‏تر بود و اسمش نهر كوثر بود، زينت فوق‏ العاده‏ اى به باغ می ‏بخشيد. در اين باغ انواع بلبل ها به رنگهاى مختلفى كه حيرت‏ آور بودند، درختهائى كه پر از ميوه بودند، دوشيزگانى كه همه آماده‏ خدمت بودند و جوانهاى پسرى كه به نام «غلمان» همه مهيّاى انجام اوامر صاحب باغ بودند بسيار به چشم می ‏خوردند.

خاك اين باغ به قدرى معطّر بود كه انسان فكر می ‏كرد آن را از مشك و زعفران ايجاد كرده‏ اند.(18)

ولى آنچه مرا به حيرت انداخته بود اين بود كه اين باغ با همه‏ عظمتش براى من كه هنوز در دنيا بودم در بُعد و حالت دوّم واقع شده بود، يعنى عيناً مانند عكسهاى دو بُعدى بود كه وقتى از طرفى نگاه می ‏كنيم يك بُعدش ديده می ‏شود و وقتى از طرف ديگر به همان عكس نگاه می ‏كنيم بُعد ديگرش مشاهده می ‏گردد.

من محلّ آن باغ را وقتى به طور عادى نگاه می ‏كردم «نجف اشرف» و اطرافش را می ‏ديدم، يعنى همان شهر «نجف» و «وادى السّلام» و همان بيابان خشك را كه در اطراف «نجف اشرف» است مشاهده می ‏كردم، ولى وقتى مقدارى فكرم را متمركز می ‏نمودم و به اصطلاح به بُعد ديگر همان مكان مقدّس نگاه می ‏كردم، اين باغ و قصر و آنچه شرح دادم مشاهده می ‏شد.(19) امّا از حرفهاى آقاى «محمّد شوشترى» استفاده می ‏شد كه جريان براى او بعكس است، او در مرحله‏ اوّل حالت و بُعد برزخى آن محل را می ‏بيند يعنى آن باغ و آن قصر را مشاهده می کند و سپس در بُعد بعدى «نجف اشرف» و «وادى ‏السّلام» را می ‏بيند.

به هر حال اين مختصر اختلاف بين من و او بود، لذا او لذّت بيشترى از آن باغ و قصر می ‏برد و حتّى گاهى او چيزهائى كه خيلى لطيف و ظريف بود مشاهده می ‏كرد كه من آنها را درست نمی ‏ديدم و احساس نمی ‏كردم. مثلاً يكى از آنها اين بود كه او به من گفت: ببين اين نهر فرات كه ما در دنيا آن را آب گِل‏ آلود كثيفى می ‏پنداشتيم چقدر در اينجا شفّاف و درخشنده و معطّر و شيرين گرديده است. من وقتى آن را از بُعد دنيائى نگاه می ‏كردم آن نهر همان نهر فرات كنار شهر «كوفه» بود، ولى وقتى آن را از بُعد برزخى آن می ‏ديدم، صاف و شفّاف و درخشنده بود، امّا از عطر و شيرينى آن چيزى نمی ‏فهميدم.(20)

درختان ميوه‏ اى كه در اين باغ بود همه گونه ميوه داشت، يعنى گاهى يك درخت ده ها نوع ميوه آورده بود كه اكثر آن ميوه‏ ها با ميوه‏ هاى دنيا به هيچ وجه قابل مقايسه نبود.

هواى اين باغ به قدرى لطيف بود كه انسان از استنشاقش لذّت فوق‏ العاده‏ اى می ‏برد.

قصرى كه در اين باغ بود به قدرى به انواع تزئينات مزيّن بود كه غيرقابل وصف بود و من مبهوت در ميان آن باغ ايستاده بودم كه ناگهان به خود آمدم و از آن حالت خارج شدم و خود را تنها در اتاق خوابم مشاهده كردم.

در ششمين شبى كه او را در اواخر شب پس از تهجّد و نماز شب ديدم و او با من ارتباط روحى پيدا كرد، در مرحله‏ اوّل تعليمی براى نجات از ناراحتي هاى عالم قبر و برزخ به من داد كه مِن جمله به من می ‏گفت: ركوعت را خوب انجام بده زيرا اين عمل تو را از عذاب قبر نجات می ‏دهد.

در كتاب «دعوات راوندى» از «امام باقر» (عليه السلام) نقل شده كه فرمود: كسى كه ركوعش را صحيح و كامل انجام دهد، ترس از قبر به او راهى پيدا نمی کند.(21)

و مِن جمله به من گفت: از نمّامی و سخن‏ چينى و غيبت ديگران و ترشّح بول به بدنت خوددارى كن تا مبتلا به عذاب قبر نشوى. (اين مطلب مضمون حديثى است.)(22)

سپس او به من گفت: بيا با هم در عالم برزخ گردش كنيم تا مطالب مهمّى دستگيرت شود. من موافقت كردم و هر دوى ما مثل كبوترى به طرف عالم برزخ پرواز كرديم. اوّل به درياى بزرگى رسيديم، در ميان آن دريا كشتيهائى از نقره‏ خالص در حركت بودند. من و او سوار يكى از آن كشتيها شديم تا به جزيره و محلّى كه بسيار بزرگ و با عظمت بود و خيمه‏ هاى زيادى كه آنها را از نقره بافته بودند رسيديم. او به من گفت: می ‏دانى اين خيمه‏ ها مال كيست؟! اينها متعلّق به «اهل بيت عصمت و طهارت» (عليهم السلام) است، آنها در اينجا هر كدام خيمه‏ مستقلّى دارند.

در آن شب ما موفّق شديم كه با ارواح «خاندان عصمت و طهارت» (عليهم السلام) در آن خيمه‏ ها ملاقات كنيم و ده ها مطلب علمى و عرفانى را از آنها ياد بگيريم.

در اين محل و جزيره هر كسى راه پيدا نمی ‏كرد و در حقيقت آنجا مثل اندرونى و يا استراحتگاه «اهل بيت عصمت و طهارت» (عليهم السلام) بود، ولى از اوضاع استفاده می ‏شد كه گاهى بعضى از خواص را راه می ‏دهند، چنانكه ما توانستيم به آنجا برويم.

در آن جزيره كه وسعتش بيشتر از آسمان و زمين بود(23) همه گونه وسائل استراحت مهيّا بود و بالأخره خداى تعالى در آنجا از «اهل بيت عصمت» (عليهم السلام) خوب پذيرائى می ‏كرد.

سپس از آنجا مرا به كوه هائى كه اسمش «جبال رضوى» بود برد و در آنجا هم اهل بيت «عصمت و طهارت» (عليهم السلام) جايگاههاى مخصوصى داشتند ولى در آنجا بار عام داده بودند و ارواح مؤمنين دور آنها جمع شده بودند و از  ميوه‏ ها و غذاها و آشاميدنيهاى آنجا استفاده می ‏كردند.

ما در آنجا مدّتى سرگرم ملاقات مؤمنين بوديم و با آنها در فضائل «خاندان عصمت و طهارت» (عليهم السلام) حرف می ‏زديم و آن جلسات فوق‏ العاده براى ما لذّت‏ بخش بود(24) و از آنجا به آسمان چهارم رفتيم در يكى از كرات كه در مدارهائى كه در آسمان چهارم بود همه‏ انبياء و شهداء و صدّيقين و صالحين خانه و بهشتى داشتند و با اربابانشان سر يك سفره می ‏نشستند در حقيقت بهشت برزخى آنها بسيار شبيه به بهشت خُلد كه بعد از قيامت نصيب آنها می ‏شود بود.

سپس از آنجا به «وادى السّلام» در نجف اشرف در عراق رفتيم. در آنجا ارواح مردم با ايمان و تزكيه شده و مخلص جمع بودند، ولى مثل آنكه اينها لباسهاى مخصوص به تن داشتند كه به قدرى منوّر و برّاق بود كه چشم را خيره می ‏كرد و من مدّتى به لباسهاى تميز و فاخر آنها بهت زده نگاه می ‏كردم.

بعلاوه آنها روى مبلهائى كه از نور لطيفى ساخته شده بود متشخّصانه نشسته بودند و منتظر مقدم حضرت «ولىّ عصر» (عليه السلام) بودند.(25)

در اينجا باز ناگهان خود را در اتاقم ديدم و در حالى كه عرق سردى به بدنم نشسته بود از جا پريدم، ولى كسى را اطراف خود نديدم و بالأخره بعد از شب ششم تا چندين شب ديگر آقاى «محمّد شوشترى» به سراغ من نيامد، ولى  چهار شب كه از ملاقاتمان گذشته بود و من در آن شب بسيار ذكر گفته و عبادت كرده بودم و حال توسّل خوبى داشته و كاملاً خسته شده و در رختخواب از كثرت خستگى افتاده بودم، ناگهان ديدم سقف اتاق شكافته شد و مثل آنكه كسى مرا به پشت بام صدا می ‏زند، من با يك اراده روحم را از بدنم تخليه كردم و تا پشت بام رفتم، ديدم «محمّد شوشترى» آنجا ايستاده و منتظر من است كه باز هم با او به گردش در عالم برزخ بروم.

او به من گفت: امشب می ‏خواهم تو را به جائى ببرم كه ممكن است بترسى و ناراحت شوى ولى براى اطّلاعت از عالم برزخ لازم است، تو بايد آنها را ببينى و براى ديگران نقل كنى تا آنها از عذاب الهى بترسند و گناه نكنند.

بالأخره من و او با هم پرواز كرديم و به چند قبرستان متروك در ممالك كفر رفتيم. اين قبرستانها در بُعد برزخى مثل حفره‏هائى بودند كه در آنها سالها آتش افروخته باشند و اطرافشان را خاكستر گرفته و جز حرارت و سوزندگى چيز ديگرى نداشته باشند.(26)

وقتى ما دقيقاً به داخل آنها نگاه كرديم، در پائين آن گودالها يك نفر از كفّار افتاده بود و بدنش میسوخت و او فريادها می ‏كشيد(27) كه ما از بس ناراحت شديم در آنجا نتوانستيم حتّى لحظه‏ اى توقّف كنيم، سپس از آنجا به طرف كوههائى كه بين مكّه و مدينه واقع شده و بسيار سياه و وحشت‏ انگيز است رفتيم، در آنجا وقتى با بُعد برزخى به آن كوهها نگاه كرديم، جهنّم هولناكى بود كه جمعى در آنجا به انواع عذابها مبتلا بودند.(28)

آقاى «محمّد شوشترى» به من گفت: اينها قاتلين حضرت «سيّدالشّهداء» (عليه السلام) اند كه به انواع عذاب مبتلا هستند.

من در اينجا خوشحال شدم چون پرونده‏ آنها را می ‏دانستم ولى در عين حال حالم بهم خورد و از كثرت وحشت از آن حالت برزخى بيرون آمدم و خود را دوباره در اتاق منزلم ديدم.

ضمناً در احاديث مكرّرى نقل شده كه «ائمّه‏ اطهار» (عليهم السلام) فرموده‏ اند بعضى از كفّار در قبورشان تا روز قيامت معذّبند.(29)

و در كتاب «كامل الزّيارة» در ضمن روايتى نقل شده كه «عبدالله بن بكر ارجانى» گفته من در خدمت «امام صادق» (عليه السلام) در راه بين مكّه و مدينه می ‏رفتيم تا رسيديم به منزلگاهى كه نامش «عسفان» بود، سپس در طرف چپ راه كوه سياهى ديده می ‏شد كه فوق‏ العاده وحشتناك بود.

من به «امام صادق» (عليه السلام) عرض كردم: اى پسر پيامبر چقدر اين كوه وحشتناك است من در اين راه كوهى مثل اين كوه نديده‏ ام.

آن حضرت به من فرمود: اى پسر بكر می ‏دانى اين كدام كوه است؟

گفتم: نه.

فرمود: اين كوهى است كه مردم به آن «كمدى» می ‏گويند و اين كوه قلعه‏ اى از جهنّم است و در اين قسمت از جهنّم قاتلين پدرم حضرت «حسين سيّدالشّهداء» (عليه السلام)  عذاب می ‏شوند و آنها را در اينجا تا روز قيامت نگه می ‏دارند.(30)

«يحيى بن امّ طويل» می ‏گويد: با حضرت «امام سجّاد» (عليه السلام) در راه بين مكّه و مدينه می رفتيم، ناگهان مردى كه سياه شده و به گردنش زنجيرى بود خود را به دامن آن حضرت انداخت و فرياد می ‏زد: اى «على بن الحسين» به من آب بده. ناگهان ديدم شخصى سر زنجير او را كشيد و گفت: به او آب ندهيد، خدا نخواسته كه به او آب داده شود، او بايد تشنه بماند. من خودم را به حضرت «امام سجّاد» (عليه السلام) رساندم، آن حضرت به من فرمود: چه ديدى؟ من آنچه را كه ديده بودم به آن حضرت گفتم، او فرمود: اين «معاويه» لعنة الله عليه بود.(31)

شب هشتم كه بدون فاصله پس از شب هفتم ارتباطمان برقرار شد، از ميان همان اتاق خوابم بود.

آقاى «محمّد شوشترى» به من گفت: بيا تا با هم برويم و بقيّه‏ برنامه‏ كفّار را در عالم برزخ مشاهده كنيم.

من قبول كردم و خود را با يك اراده به طرف «حضرموت» كه در اراضى «يمن» است،(32) برديم و از آنجا به سوى «برهوت» رفتيم. در اينجا انواع عذابها براى دشمنان اولياء خدا فراهم شده بود.(33) من نمی توانم آنچه را كه در آنجا ديده‏ ام، براى شما نقل كنم، اين قدر می ‏گويم كه اگر انسان صدها سال در دنيا پا روى شهوات نفسانى بگذارد و ترك گناهان لذّت‏ بخش را بكند و دائماً عبادت بنمايد، براى آنكه آن محل مملوّ از عذاب را نبيند ارزش دارد، تا چه رسد كه در آن مكان معذّب هم باشد.

به هر حال چند جمله از آنچه در آنجا ديدم براى شما نقل می ‏كنم، امّا از قديم گفته ‏اند: شنيدن كى بُوَد مانند ديدن.

آسمان «برهوت» را دود غليظى كه تعفّن گوشت و چربى سوخته از آن می ‏آمد فراگرفته بود. صداى ضربات شلاّق هاى آتشين و جيغ و داد و فرياد جمعى در آن تاريكى مطلق بلند بود.

ما براى آنكه بدانيم آنها چگونه عذاب می ‏شوند درخواست كرديم كه يكى از آن كفّار و دشمنان اولياء خدا را نزد ما بياورند تا چند سؤال از او بكنيم.

يكى از ملائكه سر زنجيرى را كشيد و يك نفر را در حالى كه روى زمين كشيده می ‏شد و داد می ‏زد از ميان آن دود و آتش بيرون آورد و به او گفت: هر چه از تو می ‏پرسند جواب بده.

آقاى «شوشترى» از او پرسيد: تو كه هستى؟ و در دنيا چه می ‏كردى كه مبتلا به اين گونه عذاب گرديده‏ اى؟

او گفت: من در دنيا به خاطر رياست طلبى ظلم زيادى به مردم كرده‏ ام و من سلطان يكى از ممالك اسلامی بوده‏ ام، صدها نفر را در زندانها و سياه‏چالها دور از خانواده‏ هايشان شكنجه داده و آنها را به بدترين عذاب، مبتلا نموده‏ ام.

بعلاوه من با اولياء خدا و «اهل بيت عصمت و طهارت» (عليهم السلام) دشمنى می ‏كردم و نسبت به آنها حسادت می ‏نمودم و لذا هر مقدار خداى تعالى مرا  عذاب بكند كم كرده و من مستحقّ اين عذابها هستم.(34)

در اينجا او را دوباره به طرف آن آتشها كشيدند و من از ترس و ناراحتى از آن حالت به خود آمدم و ديگر در آن شب چيزى نديدم، امّا شب بعد كه نهمين شب ملاقاتمان با آقاى «محمّد شوشترى» بود پس از نماز مغرب و عشاء حال ضعف و كم‏ كم حال بيهوشى عجيبى به من دست داد.

در آن حال ضعف و بيهوشى ديدم آقاى «محمّد شوشترى» به من می ‏گويد: حالا با اين همه مطالب و اطّلاع كه از عالم برزخ به دست آورده ‏اى نمی ‏خواهى به ما ملحق بشوى و آنچه را كه من می ‏بينم تو هم ببينى؟

گفتم: مگر آنچه را كه شما می ‏بينيد من نمی ‏بينم؟

گفت: نه، فقط آنچه را كه محسوس است می ‏بينى، زيرا تو بُعد معنوى و روحى را از زاويه‏ بسيار ضعيفى مشاهده می ‏كنى و خيال می ‏كنى من هم مثل تو آنها را می ‏بينم ولى بدان فرق من و تو، مثل فرق كسى است كه همه چيز را تشخيص می ‏دهد با كسى كه فقط از راه لمس و دست كشيدن، بعضى از چيزها را احساس می کند.

حالا مايلى يك نمونه از لذّتهائى را كه تو نمی ‏توانى احساس كنى و من هميشه با آن در ارتباطم بدانى؟! پس بيا با هم به جائى برويم كه شايد در آنجا  مقدارى از آنچه را كه من می ‏گويم تو درك كنى.

پس از گفتن اين جمله دست مرا گرفت و با سرعت عجيبى كه خودش می ‏گفت از سرعت جاذبه هم سريعتر است، مرا به آسمانها برد، سپس مرا در آسمان چهارم به باغى كه از نظر وسعت فوق‏ العاده عجيب بود وارد كرد. من از همان لحظه‏ ورود به اين باغ به يك حال نشاط مست‏ كننده‏ اى كه نمی ‏دانم براى شما چگونه توصيف كنم، افتادم كه اگر در آن حال به من می ‏گفتند سلطنت جميع كره‏ زمين را بدون هيچ معارضى تا ابد به تو بدهند و تو فقط از لذّتهاى آن استفاده كنى حاضرى با يك ساعت اين نشاط و لذّت معاوضه كنى؟ قطعا پاسخ منفى می ‏دادم.

زيرا من در آنجا به وصل محبوبم يعنى خداى تعالى رسيده بودم و اگر شما اهل عشق باشيد و سالها در فراق محبوبتان سوخته و ناگهان در آغوش مهر و محبّت او افتاده باشيد، شايد يك سر سوزن از اقيانوس بی‏نهايت آنچه را كه من می ‏گويم بفهميد.

علاوه بر اينكه محبوب شما انسانى است كه سر تا پا نقص است و شايد (آن هم با توهّم شما) يك جهت كمال در او پيدا شده باشد كه مورد علاقه‏ شما واقع گرديده است، ولى محبوب من خدائى بود كه هيچ نقص نداشت، داراى كمال بینهايتى بود، بسيار دوست‏ داشتنى بود، پس باز هم اين مثال با آنچه من در آنجا فهميدم قابل مقايسه نيست و نمی ‏توانم لذّتى را كه در آن وقت بردم براى شما تعريف كنم.

به هر حال وقتى آقاى «شوشترى» ديد من نزديك است منفجر شوم و نمی ‏توانم آن لذّت و نشاط را تحمّل كنم، فوراً مرا از آن باغ بيرون آورد. در حالى كه باز به خاطر جدا شدن از آن وصل نزديك بود منفجر گردم به دست  و پاى او افتادم و اشك ريزان از او خواستم كه مرا دوباره به آن باغ وارد كند كه متأسّفانه دستى به سر و صورت من كشيد و مرا به بدنم وارد كرد و من به غفلت افتادم و فقط از آن به بعد گاهى كه در حال عبادت به ياد آن وصل و آن توجّه می ‏افتم غرق در نشاط می ‏شوم و از خداى تعالى تمنّاى نجات از زندان دنيا و رسيدن به آن وصل و نشاط را می ‏كنم.(35)

شب دهم كه به قدرى از فراق آن لذّت و آن وصل گريه كرده بودم كه چشم هايم تار شده بود و خواب به چشم هايم وارد نمی ‏شد، ناگهان ديدم درِ اتاق باز شد و آقاى «محمّد شوشترى» از در وارد شد.

او گفت: حالا حاضرى از اين دنيا بروى و همه‏ لذّتهاى دنيائى را ترك كنى و همه جا با من باشى؟

گفتم: علاوه بر آنكه حاضرم، از تو تقاضا هم دارم كه از خداى تعالى بخواهى مرگ مرا برساند و مرا از اين زندان نجات دهد.

او به من گفت: من ديشب تا به حال اين دعاء را براى تو كرده‏ ام ولى مثل آنكه هنوز امتحان نهائى تو انجام نشده و بايد مدّتى باز هم در اين دنيا بمانى و لذا ديگر من به سراغ تو نخواهم آمد و هر چه می ‏خواهى امشب از من سؤال كن تا جوابت را بدهم.

من از او پرسيدم: شما در عالم برزخ تا قيامت چه خواهيد كرد و وقتتان را چگونه می ‏گذرانيد؟

او به من پاسخ داد كه: براى ما مسأله‏ زمان مطرح نيست، زيرا تو  می ‏فهمی كه اگر ميلياردها سال انسان در آن باغ با آن نشاط و لذّت كه شب گذشته لحظه‏ اى از آن را تو احساس كردى باشد، مثل يك لحظه می ‏گذرد، زيرا گفته‏ اند: «سِنَةُ الْفَراقُ سَنَة وَ سَنَةُ الْوَصالُ سِنَهُ» (يعنى: لحظه‏ اى از فراق يك سال می ‏گذرد و يك سال وصال يك لحظه می ‏گذرد.)(36)

من از او پرسيدم: اگر كسى به كمالات روحى نرسيده باشد باز هم از لذّت وصال استفاده می کند؟

گفت: اگر در دنيا داراى اعتقادات صحيحى باشد و خدا و اولياء خدا را به عنوان محبوب خود انتخاب كرده باشد، نفس او را در مدّت كوتاهى تزكيه می ‏كنند و سپس او را به مقام قرب راه می ‏دهند تا او از لذّت وصال استفاده كند.

من از او پرسيدم: كسى كه محبّت دنيا و حبّ جاه و رياست دارد و يا به بعضى از صفات حيوانى و شيطانى ديگر مبتلا است، آيا نفس او را هم تزكيه می ‏كنند؟

گفت: اين طور كسى از دنيا سخت كنده می ‏شود و تا خود را از محبّت دنيا جدا نكند، به وصل محبوب و به لذائذ عالم برزخ نمی ‏رسد.

من از او پرسيدم كه: از نظر شما چه عملى در دنيا براى به دست آوردن لذائذ عالم برزخ و وصال محبوب مؤثّرتر است؟

او گفت: از همه مهمتر دوست داشتن خدا و دوستان خدا است، البته مودّتى كه سبب اطاعت از آنها بشود بهتر است.(37)

در اينجا ناگهان آقاى «محمّد شوشترى» از نظرم ناپديد شد و ديگر تا به حال او را نديده‏ ام.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1) ـ فى وصیة النبى صلى الله علیه و آله لعلى (علیه السلام): یا على موت الفجأة راحة للمؤمن. (من لایحضره الفقیه جلد 4 صفحه 362 و جامع الاخبار صفحه 177).

2) ــ عن النبى صلى الله علیه و آله لعلى (علیه السلام): فان الملائكة لخدّامنا و خدّام محبّینا. (كمال الدین صدوق جلد 1 صفحه 254).

3) ــ كتاب «در محضر استاد» جلد 1 صفحات 127 و 128.

4) ــ در مورد خلقت و صفات ملائكه توضیحات كاملى به همراه مدارك آن در كتاب «در محضر استاد» جلد 2 صفحات 228 تا 257 آمده است.

5) ــ بحارالانوار جلد 6 صفحه 279 و جلد 56 صفحات 209 و 216 و 234.

6) ــ بحارالانوار جلد 6 باب 7 مایعاین المؤمن والكافر عند الموت حدیث 6 و 7 و 8 و 9 و موارد دیگر.

7) ـ بحارالانوار جلد 6 صفحه 172.

8) ــ بحارالانوار جلد 6 صفحه 246 حدیث 78.

9) ــ بحارالانوار جلد 6 صفحه 246 حدیث 77.

10) ــ الكافى جلد 2 صفحه 310 باب الكبر حدیث 6 و 7 مستدرك الوسائل جلد 7 صفحه 13 باب وجود الجود و السخاء و بحارالانوار جلد 1 صفحه 152 باب علامات العقل و روایات بسیار زیاد دیگر.

11) ــ بحارالانوار جلد 6 صفحه 267 حدیث 117 و جلد 6 صفحه 234 حدیث 49 و جلد 6 صفحه 243 حدیث 65.

12) ــ بحارالانوار جلد 6 صفحه 267 و 268 حدیث 117.

13) ــ عن ضریس الكناسی قال سألت أبا جعفر علیه السّلام: قال قلت أصلحك الله ما حال الموحدین المقرین بنبوة محمّد (صلى الله علیه و آله) من المسلمین المذنبین الذین یموتون و لیس لهم إمام ولایعرفون ولایتكم فقال أما هؤلاء فإنهم فی حفرهم لایخرجون منها فمن كان منهم له عمل صالح و لم تظهر منه عداوة فإنه یخد له خد إلى الجنة التی خلقها الله فی المغرب فیدخل علیه منها الروح فی حفرته إلى یوم القیامة فیلقى الله فیحاسبه بحسناته و سیئاته فإما إلى الجنة أو إلى نار فهؤلاء موقوفون لأمر الله قال و كذلك یفعل الله بالمستضعفین و البله و الأطفال و أولاد المسلمین الذین لم یبلغوا الحلم فأما النصاب من أهل القبلة فإنهم یخد لهم خد إلى النار التی خلقها الله فی المشرق فیدخل علیهم منها اللهب و الشرر و الدخان و فورة الحمیم إلى یوم القیامة ثم مصیرهم إلى الحمیم ثمّ فی النار یسجرون ثمّ قیل لهم أین ما كنتم تدعون من دون الله أین إمامكم الذی اتخذتموه دون الإمام الذی جعله الله للناس إماما. (بحارالانوار جلد 6 صفحه 290 حدیث 14 و صفحه 286 حدیث 7).

14) ــ قبلاً در همین كتاب (عالم عجیب ارواح) صفحات 229 و 170 در مورد این دسته مدارك مفصّلى آوردیم.

15) ــ «فَیَوْمَئِذٍ لایُسْئَلُ عَنْ ذَنْبِه» قال منكم یعنى من الشیعة «اِنْسٌ وَ لا جانٌ» قال معناه أنه من تولى أمیرالمؤمنین صلوات الله علیه و تبرأ من أعدائه و أحل حلاله و حرم حرامه ثم دخل فی الذنوب ولم یتب فی الدنیا عذب لها فی البرزخ و یخرج یوم القیامة و لیس له ذنب یسئل عنه یوم القیامة. بحارالانوار جلد 6 صفحه 246 باب 8 حدیث 77 و تفسیر قمى ذیل آیه 39 سوره‏ى الرحمن.

16) ــ قال الرّضا علیه السّلام فى حدیث من لم یقدر على ما یكفّر به ذنوبه فلیكثر من الصّلاة على محمّد و آل محمّد فإنّها تهدم الذّنوب هدما. (وسائل الشیعة جلد 7 صفحه 194 حدیث 9093).

17) ــ قال الصادق علیه السّلام: إن الله آخى بین الأرواح فی الأظلة قبل أن یخلق الأبدان بألفی عام فلو قد قام قائمنا أهل البیت لورث الأخ الذی آخى بینهما فی الأظلة ولم یورث الأخ من الولادة و قال (علیه السّلام) إن الأرواح لتلتقی فی الهواء فتعارف و تساءل فإذا أقبل روح من الأرض قالوا دعوه فقد أفلت من هول عظیم ثم سألوه ما فعل فلان و ما فعل فلان فكلما قال قد بقی رجوه أن یلحق بهم و كلما قال قد مات قالوا هوى هوى و قال تعالى: «وَ مَنْ یَحْلِلْ عَلَیْهِ غَضَبی فَقَدْ هَوى» و قال تعالى: «وَ اَمّا مَنْ خَفَّتْ مَوازینُهُ فَأُمُّهُ هاوِیَةٌ وَ ما أَدْراكَ ماهِیَهْ نارٌ حامِیَةٌ» و مثل الدنیا كمثل البحر و الملاح والسفینة. بحارالانوار جلد 6 صفحه 249 باب 8 حدیث 87.

18) ــ بحارالانوار جلد 6 باب نهم باب الجنة و نارها.

19) ــ در این مورد توضیحات بیشترى در كتاب «در محضر استاد» جلد 2، صفحات 93 تا 100 داده شد و روایات در مورد فضیلت نجف اشرف و وادى السّلام و بُعد برزخى آنها زیاد است مانند بحارالانوار جلد 97 باب 1 فضل النجف و ماء الفرات، بحارالانوار جلد 6 صفحه 267 حدیث 17 و صفحه 292 حدیث 18.

20) ــ بحارالانوار جلد 97 باب 1 (فضل النجف و ماء الفرات).

21) ـ عن ابی جعفر علیه السّلام: من اتمّ ركوعه لم یدخله وحشة القبر. بحارالانوار جلد 6 صفحه 244، حدیث 71.

22) ــ روى عن ابن عباس: عذاب القبر ثلاثة اثلاث: ثلث للغیبة، ثلث للنمیمة و ثلث للبول. (بحارالانوار جلد 6 صفحه 245 حدیث 72.

23) ــ «وَ سارِعُوا اِلى مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَ جَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمواتُ وَالاَْرْضُ اُعِدَّتْ لِلْمُتَّقینَ» سوره‏ آل عمران آیه 133.

24) ــ عن زید الشحام عن أبی عبدالله علیه السّلام قال إن أرواح المؤمنین یرون آل محمّد (علیهم السّلام) فی جبال رضوى فتأكل من طعامهم و تشرب من شرابهم و تحدث معهم فی مجالسهم حتّى یقوم قائمنا أهل البیت علیهم السّلام فإذا قام قائمنا بعثهم الله و أقبلوا معه یلبون زمرا فزمرا فعند ذلك یرتاب المبطلون و یضمحل المنتحلون و ینجو المقربون. (بحارالانوار جلد 6 صفحه 243 باب 8 حدیث 66).

25) ـ بقیّه‏ روایت را در كتاب بحارالانوار جلد 6 صفحه 288 مطالعه فرمائید.

26) ــ عن على بن الحسین فى حدیث: ... ثم تلا «و من ورائهم برزخ الى یوم یبعثون» قال: هو القبر و ان لهم فیه لمعیشة ضنكا والله انّ القبر لروضة من ریاض الجنّة او حفرة من حفر النار الحدیث. بحارالانوار جلد 7 صفحه 105 حدیث 19.

27) ــ بحارالانوار جلد 13 صفحه 160 و جلد 6 صفحه 285 حدیث 6.

28) ــ بحارالانوار جلد 6 روایات باب 9 فى جنة الدنیا و نارها.

29) ــ روایات متعدّدى در بحارالانوار جلد 6 باب 8 و 9 در این مورد آمده است.

30) ــ بحارالانوار جلد 6 صفحه 288 حدیث 10.

31) ــ بحارالانوار جلد 6 صفحه 248 حدیث 14 و مثل آن از حضرت صادق علیه السّلام: بحارالانوار جلد 33) ــ صفحه 167 حدیث 439.

32) ــ بحارالانوار جلد 6 صفحه 289 احادیث 12و 14.

33) ــ بحارالانوار جلد 6 صفحه 288 حدیث 11.

34) ــ فى حدیث عن ضریس الكناسی قال سألت أبا جعفر علیه السّلام قال و إن لله نارا فی المشرق خلقها لیسكنها أرواح الكفّار و یأكلون من زقومها و یشربون من حمیمها لیلهم فإذا طلع الفجر هاجت إلى واد بالیمن یقال له برهوت أشد حرا من نیران الدنیا كانوا فیه یتلاقون و یتعارفون فإذا كان المساء عادوا إلى النار فهم كذلك إلى یوم القیامة (الى ان قال) فأما النصاب من أهل القبلة فإنهم یخد لهم خد إلى النار التی خلقها الله فی المشرق فیدخل علیهم منها اللهب و الشرر و الدخان و فورة الحمیم إلى یوم القیامة ثم مصیرهم إلى الحمیم ثمّ فى النّار یسجرون ثمّ قیل لهم أین ما كنتم تدعون من دون الله أین إمامكم الذی اتخذتموه دون الإمام الذی جعله الله للناس إماما. (بحارالانوار جلد 6 صفحه 289 باب 9 حدیث 14).

35) ــ عن النبى صلى الله علیه و آله: الدنیا سجن المؤمن و جنّة الكافر. (بحارالانوار جلد 78 صفحه 194 حدیث 51).

36) ــ بحارالانوار جلد 7 صفحه 47 حدیث 13 و جلد 7 صفحه 103 حدیث 13 و سوره‏ نازعات آیه 46 و سوره‏ى مؤمنون آیه 77.

37) ــ عن ابی ‏عبدالله (علیه السّلام) فى حدیث: انّ اوثق عرى الایمان الحب فى الله و البغض فى الله و توالی ولىّ‏ الله و تعادى عدو الله. (بحارالانوار جلد 27 صفحه 57 حدیث 13) و روایات دیگرى هم در همان جلد باب 4 آمده است.


منبع:  کتاب گرانقدر عالم عجیب ارواح، (نوشته: آیة الله سید حسن ابطحی)، صفحه 276.

 

تهیه و تنظیم: www.khodadost.blogfa.com

 

کپی برداری تنها در صورت عدم تصرّف در متن جایز می باشد.

+  نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۳ساعت 22:50  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

اسعد الله ایامکم

سؤال:

عمل كردن به اين آيه‏ شريفه‏ قرآن كه خداى تعالى مى‏ فرمايد: با امام رابطه برقرار كنيد[1] به چه صورت بايد باشد تا انسان مطمئن شود كه وظيفه‏ خود را انجام داده است؟

پاسخ ما:

آيه‏ اى در قرآن هست كه مى‏ فرمايد: «يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا وَاتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»[2] كلمه‏ «رابِطُوا» در ظاهر آيه به معناى اين است كه با هم ارتباط داشته باشيد و تفرقه نداشته باشيد. ولى در تفسير، يعنى باطن آيه معنائى را بيان كرده كه در روايت مى‏ فرمايد: «اى رابطوا امامَكم المنتظر»[3] با امام منتظرتان رابطه داشته باشيد.

به طور كلّى رابطه با امام بر دو قسم است چه امام حاضر باشد و چه غائب، فرقى نمى‏ كند. يك وقت منظور از رابطه داشتن با امام اين است كه هر وقت بخواهيم بتوانيم برويم او را ببينيم، يك وقت هم معناى رابطه اين است كه انسان مثل احمد بن اسحاق قمى كه با حضرت امام حسن عسكرى  عليه‏ السلام رابطه داشت، باشد. او در قم زندگى مى‏ كرد و امام حسن عسكرى  عليه‏ السلام در سامراء بودند سالى يك بار خدمت امام حسن عسكرى عليه‏ السلام مى‏ رسيد و سؤالاتش را مى‏ پرسيد و اگر سهم سادات يا سهم امام داشت به حضرت تقديم مى‏ كرد و آن حضرت هم به او دستور فرمودند كه مسجد امام حسن عسكرى عليه‏ السلام را در قم بسازد.[4] پس يك معنى رابطه به اين صورت است، حال شما بايد اين رابطه را با امام زمان خودتان داشته باشيد، يعنى حضرت ولىّ عصر (روحى فداه) شما را بشناسند و شما هم حضرت را بشناسيد. اين معناى رابطه است نه اينكه مثلاً روزى يك ساعت در خدمتشان بنشينيد، اگر اين رابطه است، پس رابطه‏ ابوسفيان با پيغمبر اكرم  صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله خيلى زياد بود، در حالى كه هيچ رابطه‏ معنوى نداشت.

ديدن و نشستن و چشم و ابرو نگاه كردن و با حضرت صحبت كردن، ولى معرفت نداشتن را رابطه نمى‏ گويند. نديدن و ملاقات نكردن، ولى امام را شناختن و به سخنانش توجّه كردن و حرفهايش را عمل كردن را رابطه مى‏ گويند و منظور قرآن شريف هم همين بخش از رابطه است كه مى‏ فرمايد: «يا اَيُّهَا الَّذينَ امَنُوا اصْبِرُوا وَ صابِرُوا وَ رابِطُوا وَاتَّقُوا اللّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ»[5] در زمان غيبت صبر كنيد و همديگر را وادار به صبر كنيد و با امام زمانتان روحا ارتباط برقرار كنيد.


[1] ــ قابل تذكّر است كه در آيه‏ 200 سوره‏ آل عمران رابطه برقرار كردن به صورت مطلق بيان شده است و منظور سؤال كننده‏ محترم روايتى است كه ذيل اين آيه‏ شريفه در پاسخ سؤال ذكر خواهد شد.

[2] ــ سوره‏ آل عمران آيه‏ 200.

[3] ــ عن أبى جعفر محمّد بن على الباقر  عليهما السلام فى قوله عزّوجل: «اصبروا و صابروا و رابطوا» فقال اصبروا على اداء الفرائض و صابروا عدوكم و رابطوا امامكم المنتظر». غيبة النعمانى صفحه‏ 17 و صفحه‏ 199 باب 11 حديث 13، تأويل الايات صفحه‏ 133 ذيل آيه 200 سوره‏ آل عمران.

[4] ــ گوشه‏ اى از شخصيّت جناب احمد بن اسحاق قمى به نقل از اعيان الشيعه جلد 2 صفحه‏ 478 تا 479 ذيل شماره‏ 3587 در پاورقى يك از صفحه‏ 181 در همين كتاب (منیع مطلب) آمده است و جهت مطالعه‏ بيشتر مى‏ توانيد به اعيان الشيعه جلد 3 صفحه‏ 154 و كتب ديگر رجال و تراجم مراجعه نماييد.

[5] ــ سوره‏ آل عمران آيه‏ 200.


برچسب‌ها: ارتباط با حضرت ولی عصر ارواحنافداه در عصر غیبت , تفسیر آیه 200 سوره آل عمران , ارتباط روحی
+  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم خرداد ۱۳۹۳ساعت 23:2  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

«بسم الله الرحمن الرحیم»

اسعد الله ایامکم

ضمن عرض سلام خدمت همه عزیزان شیعه ولادت با سعادت رسول اکرم صلی الله علیه وآله و امام جعفر صادق علیه السلام را به محضر مولایمان حضرت بقیة الله ارواحنافداه و همچنین شما عزیزان تبریک و تهنیت عرض مینماییم.


اما هدیه ما به شما عزیزان به این مناسبت:

«تابش انوار رسالت»

در سال 610 ميلادى مطابق با 27 رجب سال 6203 هبوط حضرت آدم؛ بهترين خلق خدا و محبوبترين موجودات نزد پروردگار متعال حضرت «خاتم انبياء» صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله در مكّه به رسالت مبعوث شد.

او كه از جانب پروردگار متعال مأموريّت داشت كه مردم دنيا را بسوى خوشبختى و سعادت دعوت كند. در آن روز حدود چهل سال و سه ماه و ده روز از عمر شريفش مى‏ گذشت.

قرآن و حقايق آن، كه در حقيقت حكمت و شناخت حقائق اشياء بود، مانند درياى بى‏ نهايتى در قلب بزرگ و مقدّسش موج مى‏ زد.

در آن روز بشريّت لياقت پيدا كرده بود كه از اين آب زلال حيات كم‏ كم استفاده كند و به تدريج آيات قرآن بوسيله‏ او بر مردم نازل مى‏ شد.

خداى تعالى در آن روز با كلمه‏ «بخوان» به اسم پروردگارت كه تو را خلق كرده بخوان، او را به خواندن آيات و علوم قرآن بر مردم وادار فرمود و درى از حقايق قرآن در آن روز به روى بشر باز شد كه:


مشروح قصّه از اين قرار بود.


در چهل سال قبل از اين تاريخ، كه مردم جزيرة العرب در بدبختى و جهل زندگى مى‏ كردند و كاسه‏ صبرشان بخاطر رسومات غلطشان لبريز شده بود در خانه‏ اى پر از صفا و محبّت «رسول اكرم» صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله متولّد شد كه قبل از تولّد، پدر را از دست داده و مادرش تنها در آن خانه زندگى مى‏ كرد.

در آن سال «ابرهه» با لشگرش كه اكثرا سوار فيل شده و براى خراب كردن خانه كعبه آمده بودند. خداى تعالى بخاطر بركت وجود اين نوزاد آنها را بوسيله‏ «ابابيل» و سنگريزه‏ هائى از «سجّيل» كه به منقار داشتند هلاك كرد و اين مسأله‏ مهم، مبدأ تاريخ آن زمان گرديد.

در آن سال يعنى سال اوّل عام‏ الفيل شياطين كه مى‏ توانستند تا آسمان چهارم بروند و از اسرار عالم اطّلاع پيدا كنند، از همه‏ آسمانها منع شدند و با تير شهاب، ملائكه آنها را تعقيب نمودند.

در آن سال يعنى در لحظه‏ تولّد آن حضرت تمام بتهائى كه مردم آنها را مى‏ پرستيدند، به رو به روى زمين افتادند و سقوط خود را اعلام كردند.

در آن سال يعنى زمان تولّد آن حضرت ساختمان و قصر پادشاه ابرقدرت ايران «كسرى» بلرزيد و ايوان آن قصر آنچنان كه هنوز هم اثرش باقى است، شكست خورد.

در آن سال يعنى آن ساعتى كه آن حضرت متولّد شد تخت پادشاهان دنيا سرنگون گرديد و سلاطين از ترسشان لال شده بودند.

در آن سال و در آن روز سحر ساحران و علم كاهنان باطل شد و اطّلاعات آنها لااقل براى مدّتى قطع شده بود.

حضرت «آمنه» مادر آن حضرت مى گفت: وقتى به او حامله بودم احساس سنگينى حمل را نمى‏ كردم و به خدا قسم وقتى پسرم متولّد شد، دستها را روى زمين گذاشت و سرش را به طرف آسمان بلند كرد و به اطراف آن نگاه مى‏ كرد و به وحدانيّت خدا لبهايش در حركت بود كه ناگهان از او نورى ساطع شد و همه چيز و همه جا روشن گرديد و با كمال تعجّب در آن نور قصرهاى شام را مى‏ ديدم.

او مى‏ گفت: در ميان آن روشنائى صدائى شنيدم كه مى‏ گفت: اى «آمنه»! تو زائيدى بهترين خلق خدا را، نام او را «محمّد» صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله بگذار. يعنى پسنديده‏ خدا و پسنديده‏ خلق.

امام صادق عليه‏ السلام فرمودند: زمانى كه «رسول اللّه» صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله متولّد شد چشم مادرش آمنه باز شد و او سفيدى ساختمان هاى فارس و قصرهاى شام را ديد.

حضرت آمنه مى‏ گفت: وقتى آن نوزاد را نزد حضرت «عبدالمطلب» پدربزرگش بردند و آن حضرت وقتى او را ديد به او محبّت كرد و در آغوش من او را گذاشت و او را به من سپرد و دست به دعا برداشت و گفت:

الحمدللّه الّذى اعطانى

هذا الغلام الطيب الاردان

  قد سادفى المهد على الغلمانِ

يعنى سپاس خدائى را كه اين پسر پاك و پاكيزه را به من عطاء فرمود. پسرى كه در گهواره آقاى سائر پسران است.

و سپس او را از من گرفت و به اركان كعبه (يعنى چهارگوشه‏ كعبه) ماليد و او را در پناه خداى تعالى قرارش داد.

ممكن است بگوئيد در اين جريان چرا نامى از پدر بزرگوار «رسول اكرم» صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله نمى‏ بريد؟

بايد بگوئيم كه:

حضرت «عبدالله» پدر پيامبر اسلام وقتى كه فرزندش در رحم مادر پنج ماهه بود. در مدينه در سفر شام كه براى تجارت رفته بود از دار دنيا رحلت فرمود و در محلّى به نام «دار النابغه» او را به خاك سپردند.

حضرت «عبدالله» آن روز كه در مدينه وفات كرد 25 ساله بود، جوان بود و به قدرى زيبا بود كه حدود دويست دختر و زن عاشق او بودند كه وقتى او با آمنه ازدواج كرد آنها از حسرت، فوق‏ العاده ناراحت شده بودند.

او به قدرى نزد همه عزيز بود كه وقتى حضرت «عبدالمطلب» خواست به نذرى كه در وقت حفر و ترميم چاه زمزم كرده بود عمل كند، يعنى اگر ده پسر خداى تعالى به او بدهد يكى را در راه خدا قربانى نمايد و قرعه به نام «عبدالله» افتاده بود، همه به دست و پاى «عبدالمطلب» افتادند و گفتند: تا جائى كه براى ما ممكن است نمى‏ گذاريم او را قربانى كنى.

ولى حضرت «عبدالمطلب» اقرار مى‏ كرد كه به تعهّدش عمل كند، بالاخره بنا شد كه بين ده شتر و «عبدالله» قرعه بكشند، باز هم به نام «عبدالله» قرعه افتاد، بر شتران افزودند تا به صد شتر رسيدند و قرعه بين صد شتر و «عبدالله» كشيدند، اين بار به نام صد شتر قرعه اصابت كرد و صد شتر را فداى «عبدالله» كردند و همه‏ مردم شادمانى نمودند.

لذا حضرت «رسول اكرم» صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله يتيم متولّد شد و حضرت «عبدالمطلب» و حضرت «ابوطالب» متكفّل او بودند.

بالاخره وقتى حضرت «رسول اكرم» صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله در شب جمعه هفدهم ربيع الاوّل قبل از طلوع صبح متولّد شد، رو به كعبه به سجده افتاد و دو دستش را بلند كرد و با خداى تعالى مناجات مى‏ كرد و «لااله الاّ اللّه» مى‏ گفت، كه ناگهان ابر سفيدى از آسمان پائين آمد و مثل هاله‏ اى از نور او را در برگرفت و در فضا صدائى بلند شد و به جمعى كه ظاهرا ملائكه بودند گفته مى‏ شد كه: او را به مشرق و مغرب و درياهاى زمين بگردانيد تا همه او را بشناسند و نام او را بدانند و صفات آن حضرت را درك كنند. پس از چند لحظه آن ابر برطرف شد حضرت آمنه فرزندش را روى حرير خزى در لباس سفيدى مشاهده كرد و ديد سه كليد مرواريد در دست دارد و همان صدا طنين انداخته و مى‏ گويد كه: «محمّد» صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله كليد نصرت و رحمت و نبوّت را در دست گرفته است.

سپس ابر ديگرى او را در برگرفته و زمانش بيشتر از قبل به طول انجاميد و باز همان صدا بلند شد و مى‏ گفت: حضرت «محمّد» صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله را به شرق و غرب بگردانيد و در معرض ديد روحانيّين از جنّ و انس قرار دهيد و حتّى پرندگان و درندگان او را ببينند و به او صفاء حضرت آدم و رقت حضرت نوح و خلت حضرت ابراهيم و زبان حضرت اسماعيل و جمال حضرت يوسف و بُشراى حضرت يعقوب و صوت حضرت داود و زهد حضرت يحيى و كرامت حضرت عيسى را بدهيد و به اين اوصاف او را معرّفى كنيد.

وقتى اين ابر برطرف شد حضرت آمنه ديد اين بار «پيغمبر اكرم» صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله پارچه‏ اى كه از حرير سفيد محكمى بافته شده در دست گرفته و همان صدا طنين انداخته و مى‏ گويد: «محمّد» صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله دنيا و آنچه در دنيا است، همه‏ اش را در دست گرفته و در قبضه‏ خود قرار داده است.

ضمنا چون حضرت آمنه شير كافى براى حضرت «رسول اكرم» صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله نداشته به همين جهت براى او دايه‏ اى پيدا كردند به نام «ثوبيه» كه قبلاً كنيز ابولهب بوده و آزاد شده بود. سه ماه به آن حضرت شير داد و سپس او را به «حليمه سعديه» سپردند كه او آن حضرت را شير دهد و نام شوهرش «حارث» بود.

وقتى «پيامبر اكرم» صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله به خانه‏ «حليمه‏ سعديه» وارد شد، درهاى رحمت و بركت الهى به روى آنها باز شد (كه در كتب مفصّله شرح حكاياتش را داده‏ اند).

حضرت آمنه شش سال بعد از تولّد حضرت «رسول اكرم» صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله به خدمت حضرت «عبدالمطلب» رسيد و عرض كرد: دائى‏ جان! اگر اجازه بدهيد مى‏ خواهم به مدينه كه اقوام و خويشاوندانم در آنجا هستند بروم و پسرم را هم با خود ببرم تا اقوامم او را زيارت كنند.

حضرت «عبدالمطلب» كه پيرمرد صد و بيست ساله‏ اى بود و كفالت حضرت «رسول اكرم» صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله را به عهده داشت به آمنه اجازه داد و او «پيغمبر اكرم» صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله را برداشت و با «امّ ايمن» كه دايه‏ «پيغمبر اكرم» صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله بود بسوى مدينه روانه شد و در محلّه‏ «دار النابغه» كه حضرت «عبدالله» در آنجا دفن شده بود يك ماه سكونت نمود و اقوام و خويشان خود را ديد و در برگشتن به مكّه در توقّفگاه «اَبْوا» كه بين راه مكّه و مدينه است «آمنه» مريض شد و وفات كرد و امّ‏ ايمن «پيغمبر اكرم» صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله را به مكّه به نزد «عبدالمطلب» برگرداند.

وقتى چشم حضرت «عبدالمطلب» به حضرت «رسول اكرم» صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله افتاد كه در سنّ شش سالگى مادر مهربانش را هم از دست داده به او بيشتر از قبل محبّت نمود و لحظه‏ اى او را تنها نمى‏ گذاشت و از او با كمال مهربانى پذيرائى مى‏ كرد.

ولى متأسّفانه پس از دو سال حضرت «عبدالمطلب» در مكّه وفات كرد و حضرت «ابوطالب» عليه‏ السلام كه عموى آن حضرت بود با كمال محبّت و ايمان متكفّل فرزند «عبداللّه» يعنى «پيغمبر اكرم» صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله كه هشت ساله بود گرديد.

حضرت «ابوطالب» او را از فرزند خود بيشتر دوست مى‏ داشت و براى او احترام خاصّى قائل بود. لذا وقتى او دوازده ساله شد و حضرت «ابوطالب» مى‏ خواست به سفر شام براى تجارت برود حضرت «رسول اكرم» صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله از عمويش «ابوطالب» سؤال كرد كه: پس مرا به كه مى‏ سپاريد؟ حضرت «ابوطالب» گريه كرد و گفت: عزيزم تو را با خودم مى‏ برم. بعضى از اقوام حضرت «ابوطالب» به او گفتند: او هنوز كوچك است و نمى‏ تواند زحمت سفر را تحمّل كند. حضرت «ابوطالب» فرمود: به هيچ وجه من نمى‏ توانم از او جدا شوم، او را بسيار دوست مى‏ دارم.

لذا وسائل مسافرت را تهيّه كرد و شتر آن حضرت را هميشه مقابل چشم خود قرار مى‏ داد كه مبادا آسيبى به آن حضرت برسد و در بيابان هائى كه آفتاب بود ابرى پيدا مى‏ شد و بر سر آن حضرت سايه مى‏ افكند.

در اين سفر قضيه‏ جالبى اتّفاق افتاد.

وقتى اهل قافله به شهر «بصرا» كه اوّل شهر از شهرهاى شام بود رسيدند، ديدند شخصى به نام «جرجيس» كه لقبش «بُحيرا» بود از صومعه‏ خود بيرون آمد و به آن حضرت نگاه كرد و گفت: اگر كسى كه من او را مى‏ طلبم وجود داشته باشد تو هستى.

«بحيرا» مردى بود كه فوق‏ العاده اهميّت اجتماعى داشت، انوشيروان شاه ابرقدرت ايران به او نامه مى‏ نوشت و براى او احترام خاصّى قائل بود.

«بحيرا» در كتب انبياء گذشته اوصاف «پيامبر اسلام» صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله را ديده بود و مى‏ دانست كه روزى پيغمبر اسلام از صومعه‏ او عبور خواهد كرد و با او ديدار خواهد نمود، او مكرّر به بام صومعه مى‏ رفت و به راه مكّه نگاه مى‏ كرد و آرزو و انتظار موكب همايونى آن حضرت را مى‏ كشيد.

در آن روز كاروانى را ديده بود كه مى‏ آيند و ابر سفيدى بر سر آنها سايه انداخته است. «بحيرا» از اين علامت متوجّه شده بود كه محبوب و مقصود او بايد در اين كاروان باشد. اينجا بود كه «بحيرا» از صومعه بيرون آمد و در ميان قافله رفت و با كسى حرف نزد وقتى به محضر حضرت «رسول اكرم» صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله رسيد و متوجّه شد كه ابر بر سر او سايه انداخته و درخت خشك خرما به بركت وجود آن حضرت سبز شده و ميوه آورده است. به صومعه برگشت و طعامى براى آن حضرت آورد و گفت: محافظ و ولىّ اين پسر كيست؟ حضرت ابوطالب فرمود: منم. «بحيرا» پرسيد: تو با او چه نسبت دارى؟ حضرت ابوطالب فرمود: من عموى اويم. «بحيرا» گفت: او عمو هاى زيادى دارد، تو كدام يك از آنها هستى؟ حضرت ابوطالب فرمود: من برادر پدر او هستم از يك مادر و پدر. «بحيرا» گفت: من يقين دارم كه او همان كسى است كه من انتظارش را مى‏ كشيدم، اگر اين چنين نباشد من «بحيرا» نيستم! سپس بحيرا به ابوطالب گفت: اجازه مى‏ دهى كه اين غذا را براى او ببرم؟ ابوطالب اجازه داد و به «رسول اكرم» صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله گفت: پسرم اين مرد دوست دارد كه تو را احترام كند از طعام او دورى نكن «رسول اكرم» صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله به بحيرا فرمود: همه‏ اهل كاروان مى‏ توانند از اين غذا استفاده كنند يا تنها آن را براى من آورده‏ اى؟ بحيرا گفت: خير فقط شما مى‏ توانيد از آن استفاده كنيد چون آنقدر زياد نيست كه همه بتوانند از آن بخورند.

«پيغمبر اكرم» صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله فرمود: من بدون اين جمعيّت غذائى را نمى‏ خورم. بحيرا گفت: من چه كنم بيشتر از اين غذا ندارم و نمى‏ توانم تهيّه كنم «رسول اكرم» صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله فرمود: تو اجازه بده كه اين خوردنى را من با آنها تقسيم كنم. بحيرا گفت: شما مجازيد. حضرت «رسول اكرم» صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله همه‏ اهل كاروان را كه صد و هفتاد نفر بودند دعوت كرد و همه را از آن غذاى كم خورانيد و همه سير شدند و بحيرا به آن منظره با تعجّب نگاه مى‏ كرد سپس بحيرا جلو رفت و سر و صورت آن حضرت را بوسيد و گفت: به خداى مسيح قسم تو همانى كه من انتظارش را مى‏ كشيدم، ولى مردم نمى‏ فهمند.

يكى از اهل كاروان به بحيرا گفت: ما از كنار اين صومعه زياد عبور كرده و توقّف نموده‏ ايم تو تا بحال ما را اينگونه اكرام نكرده بودى اين دفعه چه شده كه اين چنين اكراممان مى‏ كنى؟!

بحيرا گفت: آنچه را كه من مى‏ دانم و مى‏ بينم شما نمى‏ دانيد و نمى‏ بينيد، زير اين درخت پسرى نشسته كه اگر آنچه را من از او مى‏ دانم شما مى‏ دانستيد او را بر دوش خود سوار مى‏ كرديد و مى‏ برديد و من اين دفعه شما را بخاطر او اكرام و احترام كرده‏ ام. من نورى در مقابل او بين زمين و آسمان مى‏ بينم. اين ابر سفيد كه به هيچ وجه سايه‏ اش را از سر او برنمى‏ دارد علامتى براى صحّت گفتار من است. و اين درخت كه به بركت او سبز شده و برگ كرده و ميوه داده از علائم پيغمبرى است كه از مكّه خروج مى‏ كند و او از اولاد اسماعيل است.

سپس رو به «رسول اكرم» صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله كرد و گفت: از تو سه سؤال مى‏ كنم به حقّ «لات» و «عزّى» به من جواب بده. «رسول اكرم» صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله از اين دو اسم ناراحت شد و فرمود: با اين اسمها از من سؤالى مكن. زيرا من كسى را مانند آنها دشمن نمى‏ دارم. بحيرا او را به خداى تعالى قسم داد و مطالبى بين آنها از قبيل آنچه مربوط به رسالت آن حضرت بود از خواب و بيدارى و مطالبى كه در كتب سابقين نوشته شده بود ردّ و بدل شد و سؤالاتش را مطرح كرد و پاسخ شنيد و با آنچه مى‏ دانست آنها را تطبيق كرد همه را صحيح و درست ديد. لذا به پاى آن حضرت بوسه زد و گفت: تو همانى كه عرب و عجم خواهى‏ نخواهى از تو پيروى مى‏ كنند و بتها «لات» و «عزّى» را مى‏ شكنى و مكّه را مالك مى‏ شوى و سلاطين در مقابلت خاضع خواهند شد و من اگر زنده باشم و بعثت تو را درك كنم مثل يك سرباز در مقابلت شمشير مى‏ زنم. و روزى كه تو متولّد شدى زمين از خوشحالى خنديد و تا قيامت خندان خواهد بود و شياطين و اصنام بگريستند و تا روز قيامت گريان خواهند بود. سپس رو به حضرت ابوطالب كرد و گفت: بايد در حفظ و حراست او كوشش كنى. زيرا او دشمن زيادى خواهد داشت. يهود و نصارى با او دشمن‏ اند، اگر او را بشناسند به او صدمه خواهند زد.

بالاخره حضرت ابوطالب با كاروان بسوى شام حركت كرد، مردم شام كه كم‏ كم وصف «پيغمبر اسلام» صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله را شنيده بودند به ديدن او مى‏ آمدند راهبى به نام «نسطورا» سه روز متوالى به محضر آن حضرت مى‏ آمد و با كسى حرف نمى‏ زد، فقط به آن حضرت نگاه مى‏ كرد، روز سوّم حضرت ابوطالب از او پرسيد: تو اينجا چه مى‏ خواهى؟ راهب گفت: مى‏ خواهم بدانم اسم اين جوان چيست؟ حضرت ابوطالب گفت: اسم او «محمّد بن عبدالله» است وقتى راهب اين نام مقدّس را شنيد از كثرت محبّت رنگ از صورتش پريد و اشك از ديدگانش ريخت و درخواست كرد كه پشت نازنين آن حضرت را ببيند. حضرت ابوطالب وقتى لباس را از پشت آن حضرت كنار زد و آن راهب مُهر نبوّت را بر دوش آن حضرت ديد بوسه‏ اى بر كتف آن حضرت زد و گفت: اى ابوطالب او را هر چه زودتر به وطن برسان كه او دشمنان زيادى دارد و تا آن حضرت در شام بود «نسطورا» طعامى براى آن حضرت مى‏ آورد و روز حركت پيراهنى هديه براى آن بزرگوار آورد كه ابوطالب آن را براى آن حضرت نپذيرفت ولى بخاطر آنكه آن راهب بدش نيايد خودش پوشيد و از شام بسوى مكّه حركت نمودند.

مردم مكّه و تمامى قريش به استقبال آنها آمدند كه من جمله ابوجهل بود كه در حال مستى به استقبال آمده بود.

منبع:

کتاب رسول اکرم صلی الله علیه وآله، نوشته: حضرت آیة الله استاد سید حسن ابطحی، صفحات 12 تا 25.


کپی برداری تنها درصورت عدم تصرف در مطالب و ذکر منبع اصلی جایز میباشد.


برچسب‌ها: 17 ربیع الاول , مطالبی درباره پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله , ولادت رسول اکرم صلی الله علیه وآله , ولادت امام جعفر صادق علیه السلام
+  نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۲ساعت 23:26  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

اسعدالله ایامکم

ضمن عرض سلام به شما شیعیان و محبّین خاندان عصمت و طهارت (علیهم السلام) ولادت با سعادت امام حسن مجتبی (علیه السلام) را به آقا و مولایمان حضرت ولی عصر (ارواحنا لتراب مقدمه الفداء) و همچنین شما عزیز تبریک عرض می نماییم.

هم اکنون در ماه مبارک رمضان هستیم. ماهی که طبق روایات احتمال ظهور حضرت بقیة الله (ارواحنافداه) بسیار زیاد است، ماهی که ما میمان خدا هستیم و شیطان در غل و زنجیر است، پس چه خوب است که سعی کنیم این شبها را کمتر بخوابیم و به مناجات با پروردگار بپردازیم و برای ظهور آن حضرت دعا کنیم که إن شاء الله در این ماه پر برکت چشممان به جمال نورانیش منوّر گردد و بتوانیم در کنار آن حضرت باشیم و خدمت گزاریش را بکنیم و با او به تمامی کمالات چه از نظر دنیوی و چه از نظر اخروی برسیم.

اینک مطلب مفیدی را که برای شما عزیزان تدارک دیده ایم در اینجا قرار میدهیم، امید است که از آن بهره روحی و معنوی کافی را ببرید. التماس دعا

«تربيت فرزندان»

حضرت امام مجتبى  عليه‏ السلام بسيار مقيّد بودند كه فرزندانشان را خوب تربيت كنند. لذا فرزند ارشدشان حضرت «زيد بن الحسن» به قدرى جليل‏ القدر و با عظمت بود كه او را متولّى موقوفات و صدقات پيغمبر اكرم  صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله قرار داده بودند.

«زيد» به قدرى آقامنش و پاك‏طينت بود كه احدى از او كار بدى نديده بود.

او به قدرى سخىّ و نيكوكار بود كه شعرا در مدح او اشعار زيادى مى‏ گفتند و مردم مسلمان براى كسب فضائل از راههاى دور به زيارتش مشرّف مى شدند.

بنى‏ اميّه دائما با او خصومت و دشمنى مى‏ كردند لذا وقتى «سليمان بن عبدالملك» بر سر كار آمد به نماينده‏ ى خود در مدينه نوشت به مجرّد آنكه نامه‏ ى من به دستت رسيد «زيد بن الحسن» را از توليت صدقات پيغمبر اكرم  صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله معزول كن و به فلانى (كه يكى از بنى‏ اميّه و از اقوامش بود) بسپار.

ولى وقتى «عمر بن عبدالعزيز» به خلافت رسيد نامه‏ اى به والى مدينه نوشت كه «زيد بن الحسن» مرد بزرگ و شريفى است و در ميان بنى‏ هاشم از همه مسن‏ تر و بزرگتر است به مجرّد آنكه نامه‏ ى من به دستت رسيد توليت صدقات و موقوفات رسول اكرم صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله را به او بر مى‏ گردانى و به او كمك مى‏ كنى.

نمونه‏ ى ديگر از فرزندان تربيت شده‏ ى حضرت مجتبى عليه‏ السلام  «حسن بن الحسن مثنّى» است كه مورّخين درباره‏ اش نوشته‏ اند:

او جليل القدر بود. او جلالت و عظمتى داشت كه مردم به او احترام زيادى مى‏ گذاشتند و او را رئيس خود مى ‏دانستند.

او مرد دانشمندى بود كه مردم از علومش استفاده مى‏ كردند.

او مرد باتقوائى بود كه مردم به او اعتماد مى‏ نمودند.

او ولىّ صدقات و موقوفات حضرت اميرالمؤمنين عليه‏ السلام  بود و حضرت امام مجتبى عليه‏ السلام  او را بر اين كار گماشته بودند.

و حتّى تا زمان «حجّاج بن يوسف ثقفى» اين سمت را داشت.

او با «فاطمه» دختر حضرت «امام حسين» ازدواج كرد و جريانش از اين قرار بود كه:

روزى خدمت عمويش حضرت امام حسين عليه‏ السلام مشرّف شد و به او عرض كرد كه يكى از دخترانتان را به من  بدهيد تا او همسر من باشد. حضرت سيّدالشّهداء عليه‏ السلام فرمودند: هر كدام را مى‏ خواهى انتخاب كن، همه‏ ى آنها راضى‏ اند كه با تو ازدواج كنند. او حيا كرد و چيزى نگفت حضرت سيّدالشّهداء عليه‏ السلام فرمود: من دخترم «فاطمه» را براى تو انتخاب مى‏ كنم. زيرا او شباهت بيشترى به مادرم «فاطمه‏ ى زهرا» عليه االسلام دختر پيامبر خدا صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله دارد و اين زن به قدرى نسبت به آن حضرت با وفا بود كه وقتى «حسن مثنّى» از دنيا رفت «فاطمه» دختر امام حسين عليه‏ السلام  كنار قبر آن حضرت خيمه‏ اى زد و شبها را به عبادت و روزها را روزه مى‏ گرفت و نسبت به او ابراز وفادارى مى‏ نمود. اين برنامه را آن مخدّره تا يك سال ادامه داد.

«حسن مثنّى» در كربلا در محضر حضرت سيّدالشّهداء  عليه‏ السلام  بود و مجروح شد و اسير گرديد ولى «اسماء بنت خارجه» از «عمر سعد» درخواست كرد كه او را با خود به قبيله‏ اش ببرد و از او پرستارى كند. «عمر سعد» هم موافقت نمود و جراحاتش التيام پيدا كرد و تا سنّ 35 سالگى زنده بود.

او هيچگاه ادّعاى امامت نكرد و خود را به هيچ وجه در نظر مردم به اين عنوان معرّفى نفرمود.

حضرت «قاسم بن الحسن» يكى ديگر از نمونه‏ هاى تربيت شده‏ هاى حضرت امام مجتبى عليه‏ السلام است كه در كربلا شهيد شد و شيعيان حالات آن حضرت را در مقاتل و بيانات سخنوران ديده و شنيده‏ اند.

حضرت «عبداللّه بن حسن» فرزند ديگر حضرت امام مجتبى عليه‏ السلام است كه آن چنان به عمويش حضرت سيّدالشّهداء عليه‏ السلام  علاقه‏ مند بود كه در كربلا جان خود را فداى آن حضرت كرد.

يكى ديگر از فرزندان خوب امام مجتبى عليه‏ السلام حضرت «عمرو بن الحسن» كه در كربلا از خود رشادتهائى نشان داد تا آنكه به گفته‏ ى بعضى شهيد شد.

او با آنكه بيش از يازده سال از سنّش نمى‏ گذشت به گفته‏ ى بيشتر مورّخين اسير شد و به قدرى در آن سنّ شجاع بوده كه وقتى يزيد به او گفت: حاضرى با فرزندم «خالد» زورآزمائى كنى؟ «عمرو بن الحسن» گفت: نه، ولى اگر يك كارد به دست او بدهى و يك كارد هم به دست من بدهى با هم جنگ مى‏ كنيم و مى‏ بينى كه كدام يك از ما دو نفر موفّقيم. يزيد گفت: اى واللّه از چنين پدرى جز اين چنين فرزندى متولّد نمى‏ شود.(1)



1 ــ بحارالانوار جلد 44 صفحه‏ ى 166.


منبع: کتاب امام مجتبی (علیه السلام) نوشته حضرت آیة الله استاد سیّد حسن ابطحی، صفحه 27.

التماس دعا

برچسب‌ها: تربیت فرزندان , ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام , فرزندان امام حسن مجتبی علیه السلام , نیمه ماه مبارک رمضان
+  نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد ۱۳۹۲ساعت 20:0  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 
بسم الله الرحمن الرحیم
اللهم عجل لولیک الفرج
اسعد الله ایاکم یا أیها المؤمنین
ضمن عرض سلام خدمت یکایک شما عزیزان شیعه میلاد مسعود حضرت بقیة الله ارواحنا لتراب مقدمه الفداء را به شما محبین خاندان عصمت و طهارت علیهم الصلاة والسلام تبریک عرض می نماییم. إن شاء الله امشب قبل از آنکه به صبح برسد مولایمان به امر خداوند متعال ظهور بفرمایند و دنیا را پر از عدل و داد بفرمایند و ما را از این تاریکی و ظلمت ظلم و جهل و گناه و صفات رذیله و صد ها تاریکی دیگر نجات بدهند و افتخار بودن در رکابشان را داشته باشیم. به امید ظهورش....
التـــــــــــــــماس دعـــــــــــــــــــا
http://upload.tehran98.com/img1/m38jnavnq1lkgjgzxw26.jpg

به همین مناسبت هدیه گرانبهایی برای شما عزیزان تدارک دیده ایم که امید است بهره معنوی کافی را از آن ببرید.
کتاب ارزشمند «راز خوشبختی چیست؟» هدیه ای است از طرف ما به شما محبّین خاندان عصمت و طهارت (علیهم السلام) که میتوانید آن را از لینک زیر به طور رایگان دریافت نمایید و همچنین به دوستان و آشنایانتان هم آن را معرّفی نمایید و در ثواب آن شریک باشید.

http://s2.picofile.com/file/7692349351/raze_khoshbakhti.rar.html


برچسب‌ها: ولادت حضرت بقیة الله ارواحنافداه , نیمه شعبان , کتاب راز خوشبختی چیست , تبریک
+  نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر ۱۳۹۲ساعت 23:22  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 
بسم الله الرحمن الرحیم

اسعد الله ایامکم

با عرض سلام خدمت شما شیعیان و محبین خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام ولادت با سعادت مولی الموحدین امیرالمؤمنین علیه السلام را به محضر مولا و سرورمان حضرت بقیة الله ارواحنا لتراب مقدمه الفداء و همچنین شما عزیزان تبریک و تهنیت عرض می نماییم.

http://media.afsaran.ir/siOXfe_535.jpg

«محبّت رسول اكرم  صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله به على عليه‏ السلام»

حضرت رسول اكرم صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله  آن قدر على بن ابيطالب عليه‏ السلام  را دوست مى‏ داشت كه او را به عنوان جان خود معرّفى مى‏ كرد و خداى تعالى هم با كلمه‏ ى {«و انفسنا»} در آيه‏ ى مباهله آن را تأييد مى‏ فرمود.

گاهى مى‏ گفت: على جان من است. و گاهى مى‏ فرمود: على روح من است. و گاهى على عليه‏ السلام  را با خود از يك شجره معرّفى مى‏ كرد. و گاهى مى‏ فرمود: هر كه مرا دوست دارد بايد على را هم دوست داشته باشد. و هر كه من امير و فرمانده اويم على هم امير و فرمانده او است. و هر كه مرا مولاى خود مى‏ داند بايد على را هم مولاى خود بداند.

رسول اكرم صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله  به همه‏ ى امّتش فرمود: من و على دو پدر شمائيم و اگر كسى هر يك از ما را برنجاند عاق والدين است. گاهى روى مباركش را به على بن ابيطالب عليه‏ السلام مى‏ فرمود و با يك دنيا محبّت و عشق به او مى‏ گفت:

على جان، تو برادر منى،

على جان، تو وصىّ منى،

على جان، تو وارث منى،

على جان، گوشت تو گوشت من است و خون تو خون من است،

على جان، هر كس با تو در صلح و صفا باشد با من در صلح و صفا است و هر كس با تو بجنگد با من جنگيده است.

على جان، تو ظرف علم و حكمت منى،

على جان، تو باب شهر علم منى،

على جان، تو روز قيامت در كنار حوض كوثر جاى من مى‏ نشينى و دوستانت را از آب كوثر سيراب مى‏ كنى،

على جان، تو ديون مرا مى‏ دهى و به وعده‏هائى كه من به مردم داده‏ ام وفا مى‏ كنى.

على جان، شيعيان تو در بهشت بر بلنديهائى از نور در اطراف و در كنار من هستند و آنها را من به خاطر تو دوست مى‏ دارم.

على جان، اگر تو نبودى مؤمنين واقعى بعد از من شناخته نمى‏ شدند و مسلمانها امتحان نمى‏ گرديدند،

اى مردم على من، هادى گمراهان است، نورى براى كوردلان است.

على عزيز من ريسمان محكم خدا است.

على جانم راه راست به سوى خدا است.

على از همه به من نزديك‏تر است، از همه زودتر به من گرويده و از همه بيشتر به من ايمان دارد، هيچ كس منقبت و فضيلتى مانند على ندارد.

سپس با شعف و نشاطى و خشوع غير قابل وصفى دست به دعا بر مى‏ داشت و عرض مى‏ كرد: خدايا دوست بدار هر كه على مرا دوست مى‏ دارد و دشمن بدار هر كه على را دشمن مى‏دارد.

خدايا يارى كن هر كه على مرا يارى مى‏ كند و پستش كن هر كه على را پست مى‏ كند.


منبع: کتاب امیرالمؤمنین (علیه السلام)، صفحهات 37 تا 40، نوشته حضرت آیة الله سید حسن ابطحی.


برچسب‌ها: ولادت امیرالمؤمنین علیه السلام , سیزده رجب , عید , تبریک
+  نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد ۱۳۹۲ساعت 22:49  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

اعظم الله اجورکم

با عرض سلام خدمت شما شیعیان و محبین اهل بیت عصمت وطهارت (علیهم السلام) شهادت مظلومانه امام هادی (علیه السلام) را به محضر مولایمان حضرت بقیة الله (ارواحنافداه لتراب مقدمه الفداء) و همچنین شما عزیزان تسلیت عرض می نماییم.


برچسب‌ها: شهادت امام هادی علیه السلام , سوم رجب , تصویر , تسلیت
+  نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 0:4  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

اسعد الله ایامکم

با عرض سلام خدمت شما محبین و عشّاق و دوستداران خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام، میلاد مسعود امام باقر علیه السلام را به محضر مولایمان حضرت بقیة الله ارواحنا لتراب مقدمه الفداء و شما عزیزان تبریک عرض مینماییم. إن شاء الله که عیدی ما ظهور حضرت ولی عصر ارواحنافداه و توفیق بودن در رکاب آن حضرت باشد.

التماس دعا


برچسب‌ها: ولادت امام باقر علیه السلام , تصویر , تبریک , اعیاد
+  نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 23:19  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

با سلام ولادت با سعادت حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها را به محضر مولایمان حضرت ولی عصر ارواحنا لتراب مقدمه الفداء و همچنین تمامی شیعیان و محبین اهل بیت عصمت وطهارت علیهم السلام تبریک عرض می نماییم.

به همین مناسبت مطالبی را برای شما عزیزان تهیه کردیم که امید واریم بهره کافی را از آنها ببرید.

معنى «ابن»

بدون ترديد كلمه‏ ى «ابن» از نظر قرآن و روايات بر اولاد انسان و اولادِ اولاد او تا روز قيامت گفته مى‏ شود زيرا قرآن به مردم زمان بعثت خاتم انبياء  صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله و بعد تا روز قيامت فرموده است: «يا بنى آدم» و بدون ترديد به فرزندان دختر انسان فرزند گفته شده و كلمه‏ ى «ابن» در قرآن به آنها هم اطلاق گرديده است. بنابراين بر اولاد فاطمه‏ ى زهراء  عليهاالسلام  «ابن رسول اللّه» گفته مى‏ شود چنانكه در زيارتهاى ائمّه‏ ى اطهار  عليهم‏ السلام و حتّى در زيارت امامزاده‏ ها كلمه‏ ى: «يا ابن رسول اللّه» به فرزندان فاطمه‏ ى زهراء  عليهاالسلام  گفته شده كه طبعا اگر هيچ دليلى بر اثبات اين ادّعا جز همين زيارتها نبود كافى بود ولى بد نيست بحثى را كه با جمعى از دوستان درباره‏ى سيّد بودن كسانى كه مادرشان از اولاد پيغمبرند داشتيم و ارتباط به مطلب دارد مطالعه كنيد.

آيا كسى كه مادرش سيّده است جزء سادات محسوب مى‏ شود؟

روزى در بين جمعى از علما و طلاّب كه از حوزه‏ ى علميّه‏ ى قم به مشهد در منزل ما آمده بودند جوانى بود كه ادب و انسانيّتش بسيار جلب توجّه مى‏ كرد.

از اسم و خصوصيّات او سؤال كردم، معلوم شد طلبه‏ ى فاضلى است كه در قم مشغول تحصيل است و چون كتابهاى مرا خوانده علاقمند شده كه با اين جمع به ديدن من بيايد.

از او سؤال كردم كه: آيا تو سيّد و از اولاد پيغمبرى؟

گفت: نه، ولى مادرم سيّده است.

گفتم: اگر تو كه مادرت از فرزندان حضرت فاطمه‏ ى زهراء  عليهاالسلام  است انتسابت به پيغمبر اكرم  صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله بيشتر از كسى كه تنها پدرش از اولاد حضرت زهراء  عليهاالسلام  است نباشى قطعا كمتر نخواهى بود.

اينجا بود كه جنجالى بين حاضرين در جلسه در گرفت.

يكى گفت: شما معتقديد كه او هم سيّد است؟

گفتم: اگر كسى معتقد نباشد كه او هم مانند ساير فرزندان پيغمبر  صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله از شرافت سيادت برخوردار است، ضرورت مذهب تشيّع را انكار كرده است.

ديگرى گفت: يعنى او فرزند پيغمبر  صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله است؟

گفتم: اگر او فرزند پيغمبر  صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله نباشد، حضرت امام حسن و حضرت امام حسين  عليهماالسلام و ساير ائمّه  عليهم‏ السلام هم فرزندان پيغمبر نيستند و گفتن كلمه‏ ى «يا بن رسول اللّه» به آنها غلط است.

سوّمى رو به آن جوان كرد و گفت: پس از اين به بعد عمّامه‏ ات را سياه ببند.

چهارمى گفت: پس چرا خمس به آنها داده نمى‏ شود؟

پنجمى گفت: مادر جز ظرفى براى انعقاد نطفه‏ ى فرزند چيزى نيست.

ششمى گفت: اگر مادر به فرزند حقّ بيشترى دارد بايد در وقت جدا شدن زن و شوهر فرزند را به مادر بدهند.

هفتمى گفت: پس شعر معروف قديمى چه مى‏ شود كه شاعر عرب مى‏ گويد:

«بنونا بنوا ابنائنا و بناتنا بنوهنّ ابناء الرجال الاباعد».

فرزندان ما فرزندان پسران ما هستند، ولى فرزندان دختران ما فرزندان مردان دورى مى‏ باشند.

خلاصه متأسّفانه سر و صدائى بر پا شد. من بعد از اين اعتراضات ساكت نشسته بودم و نمى‏ خواستم مطالب خود را با جنجال و سروصدا هدر بدهم، امّا يكى از آقايان فرمود: پس چرا جواب اين همه اشكال را نمى‏ دهيد؟

گفتم: همه‏ ى اين اشكالات برگشتش به يك موضوع بيشتر نيست و آن بى‏ اطّلاعى آقايان از علم جديد و آيات قرآن و روايات و احاديث اهل بيت عصمت و طهارت  عليهم‏ السلام است. و لذا اگر تصميم بگيريد كه عرايضم را تا آخر دقيقا گوش دهيد و جنجال نكنيد، جواب همه‏ ى اين اشكالات را مى‏ دهم و نمى‏ گذارم بدون اثبات مدّعاى خودم شما اين مجلس را ترك كنيد.

در اين بين يكى از آقايان كه متأسّفانه از اخلاق اسلامى كمتر استفاده كرده بود، گفت: آقا، اين حرفها چيست؟ تا بحال كسى نگفته كه فرزند دختر انتسابش به پدربزرگ بيشتر از فرزند پسر به پدربزرگ است.

باز من ساكت نشستم و چيزى نگفتم، امّا ساير آقايان از او تقاضا كردند كه ديگر حرف نزند تا من شايد بتوانم مدّعاى خود را اثبات كنم و لذا از من تقاضا كردند كه بحث را ادامه دهم.

من گفتم: اصل ادّعا اين است كه؛ انتساب فرزند به مادر و پدر مساوى است و بلكه بايد انتساب فرزند به مادر بيشتر باشد؟ به عبارت ديگر آيا پدر و مادر هر دو در انعقاد فرزند نقش دارند يا پدر به تنهائى مؤثّر است؟

سپس اضافه كردم و گفتم: اين ادّعا يعنى انتساب كامل فرزند دختر به پدر بزرگ، از چهار طريق اثبات مى‏ شود:

     اوّل ــ از طريق علم جديد و تحقيقاتى در علم ژنتيك و جنين‏شناسى.

     دوّم ــ از راه آيات قرآنى.

     سوّم ــ از نظر احاديث و روايات صحيحه و زيارات مأثوره.

     چهارم ــ از طريق احكام و قوانينى كه در اسلام هست و مطلب ما را اثبات مى‏ كند.

در اينجا با آنكه از آن آقا تقاضا شده بود كه ديگر حرف نزند تا من مدّعاى خود را اثبات كنم، دوباره سرى تكان داد و گفت: شما لازم نيست از چهار طريق مطلب را اثبات كنيد، فقط بگوئيد كجاى قرآن نوشته كه فرزند دختر مثل فرزند پسر به پدربزرگ مساوى منتسب است.

من دوباره ساكت شدم و نگاه پر معنائى به ساير آقايان كردم يعنى نمى‏ گذارد من حرف بزنم.

آقايان حاضر در جلسه دوباره خواهش كردند كه او چيزى نگويد و از من تقاضا كردند كه سخنم را ادامه دهم.

گفتم: امّا از نظر علم جديد شما مى‏ دانيد كه انعقاد فرزند از «اسپرماتوزئيد» كه نطفه‏ ى مرد است و «اوول» كه نطفه‏ ى زن است تشكيل مى‏ شود. يعنى «اسپرماتوزئيد» كه مانند زالوئى است سرش را وارد شكم «اوول» كه شبيه به لوبيائى است مى‏ كند، سپس دُم «اسپرماتوزئيد» قطع مى‏ شود و اين مجموعه مايه‏ ى اوّليّه‏ ى نطفه انسان است.

(در اينجا شرح مفصّلى درباره‏ى ژنها و علم ژنتيك و مسأله‏ى وراثت و اينكه انسان بدون نطفه‏ى مادر ممكن نيست بوجود بيايد بيان كرديم كه چون در كتاب «سؤالاتى از تفسير قرآن» و كتاب «پاسخ ما» و كتاب «دو مقاله» مفصّلاً آنها را نوشته‏ام، دوست ندارم دوباره در اينجا تكرار كنم).

ولى اين مقدار جاى ترديد نيست كه اگر نطفه‏ ى مادر نبود، نطفه‏ى پدر به هيچ وجه نمى‏ توانست به تنهائى منعقد شده و فرزند بوجود بيايد، بلكه به تصديق علماى علم فيزيولوژى، نطفه‏ ى مادر در انعقاد فرزند عينا مثل نطفه‏ ى مرد مؤثّر است.

بالأخره وقتى اين موضوع مورد تصديق آقايان واقع شد همه گفتند: ترديدى نيست كه در سرمايه‏ ى اوّليّه و در ايجاد فرزند، مادر و پدر حقّ مساوى دارند و هر دو به طور مساوى در ايجاد نطفه مؤثّرند.

گفتم: از آن به بعد مادر به تنهائى در رشد فرزند تا خاتمه‏ ى دوران شيرخوارگى مؤثّر است. بنابراين از شما سؤال مى‏ كنم كه اگر دو نفر هر كدام سرمايه‏ ى اندكى بگذارند و بعد تمام كوشش و فعّاليّت براى ميليونها برابر شدن آن، به عهده‏ ى يكى از آن دو نفر باشد، باز هم مى‏ گوئيم كه حقّ فردى كه فقط نيمى از سرمايه‏ ى اوّليّه را گذاشته بيشتر از حقّ فردى است كه نيم ديگر سرمايه را داده و هم براى ميليونها برابر شدن آن به تنهائى فعّاليّت كرده است؟ قطعا جواب منفى است.

بنابراين چگونه ممكن است پدر كه از سرمايه‏ ى اوّليّه‏ ى وجود فرزند تنها نيمى را داده بر مادرى كه علاوه بر آنكه نيم ديگر را داده، ميلياردها برابر بر سرمايه‏ ى اوّليّه اضافه كرده است، حقّش بيشتر باشد.

در اينجا باز همان آقا كه مكرّر از او تقاضا شده بود كه حرف نزند گفت: من به شما عرض كردم كه از قرآن دليل بياوريد. اينها كه مى‏ گوئيد مطالبى است كه از حواس ما خارج است. ما فقط مى‏ بينيم كه از مرد نطفه‏ اى به رحم زن مى‏ ريزد و زن آن را پرورش مى‏ دهد و بعد به عنوان كودك از او متولّد مى‏ شود.

آقايان علماى حاضر در جلسه همه به او گفتند: مطالبى كه ايشان گفتند از نظر علمى به قدرى مسلّم است كه براى ما جاى ترديد باقى نگذاشته و در اين زمان، انسان يا خودش با چشم مسلّح اين حقايق را مشاهده مى‏ كند و يا آن قدر اين گونه مطالب به تواتر نقل شده كه انسان يقين به واقعيّتش مى‏ نمايد.

من گفتم: امّا از نظر قرآن و روايات و كلمات اهل بيت عصمت و طهارت  عليهم‏ السلام.

ابن بابويه در كتاب «عيون اخبار الرّضا  عليه‏ السلام» از حضرت موسى بن جعفر  عليه‏ السلام  نقل مى‏ كند كه فرمود:

«وقتى بر هارون الرّشيد وارد شدم، سلام كردم، او جواب داد. (تا آنكه مى‏ فرمايد:) هارون الرّشيد از من سؤال كرد و گفت: چطور شما مى‏ گوئيد كه ما فرزند و ذريّه‏ ى پيغمبريم و حال آنكه پيغمبر  صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله نسل و عقب نداشت. زيرا نسل انسان مربوط به پسر است و از دختر براى انسان نسل باقى نمى‏ ماند و شما كه فرزندان دختر او هستيد، نمى‏ توانيد خود را منتسب به پيغمبر  صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله بدانيد.

من گفتم: از تو خواهش مى‏ كنم اى اميرالمؤمنين، به حقّ قرابتى كه بين من و تو هست و به حقّ اين قبر مطهّر (يعنى قبر رسول اكرم  صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله) و به حقّ كسى كه در آن دفن است، مرا از جواب اين مسأله معاف بدار.

گفت: ممكن نيست مگر آنكه دليلتان را اى پسران على  عليه‏ السلام  براى من بگوئيد و تو رئيس و رهبر آنها و امام زمان آنها هستى. اين طور به من گفته‏ اند. نه، هرگز تو را معاف نمى‏ كنم تا دليلتان را از قرآن در هر مسأله‏اى كه از تو سؤال مى‏ كنم بياورى و شما فرزندان على  عليه‏ السلام  مدّعى هستيد كه تأويل و علم قرآن كه همه چيز در آن هست نزد شما است، حتّى واو و الفى هم از علوم قرآن از علم شما ساقط نشده و همه را شما مى‏ دانيد و استدلال مى‏ كنيد به اين آيه كه خداى تعالى فرموده ما در قرآن چيزى را فروگذار نكرده‏ ايم[1] و شما خودتان را به اين جهت از رأى و فتاوى و قياس علماء بى‏ نياز مى‏ دانيد.

من گفتم: اجازه مى‏ دهى جوابت را بدهم؟

گفت: بله.

گفتم: خداى تعالى مى‏ فرمايد: از ذريّه‏ ى ابراهيم، داود و سليمان و ايّوب و يوسف و موسى و هارون است و ما اين چنين جزا مى‏ دهيم نيكوكاران را و همچنين از ذريّه‏ ى ابراهيم، زكريّا و يحيى و عيسى است.[2]

(حضرت موسى بن جعفر  عليه‏ السلام  فرمود:) من گفتم: پدر عيسى كه بود اى اميرالمؤمنين؟

هارون گفت: عيسى پدر نداشت.

گفتم: خدا او را به ذريّه‏ى انبياء از طريق مادرش مريم ملحق كرده و همچنين ما را به پيغمبر اكرم  صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله از طريق مادرمان فاطمه‏ ى زهراء  عليهاالسلام  ملحقّ فرموده است. مى‏ خواهى زيادتر برايت دليل بياورم؟

گفت: بياور.

                      گفتم: كلام خدا كه فرموده: پس كسى كه با تو محاجّه مى‏ كند درباره‏ ى اسلام بعد از آنكه براى توعلم              

  آمده

                       آمده   است بگو بيائيد مباهله كنيد ما پسرانمان را مى‏ آوريم شما هم پسرانتان را بياوريد.[3] (تا آخر آيه).

  

                       (سپس حضرت موسى بن جعفر  عليه‏السلام  فرمود:) احدى ادّعا نكرده كه پيغمبر اكرم صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله

                      در روز مباهله با نصارى كسى را جز على و فاطمه و حسن و حسين  عليهم‏ السلام زير كساء داخل كرده

                       باشد. (تا آخر روايت)».[4]


                        بنابراين از كلمه‏ ى «ابنائنا» حضرت امام حسن و امام حسين كه فرزندان حضرت فاطمه  عليهم‏ السلام

                        هستند و پيغمبر اكرم  صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله آنها را به خود نسبت داده استفاده مى‏ شود كه فرزند دختر

                       عينا مانند فرزند پسر است.

                       من خود در مجموعه‏ ى عربى كه سالهاى قبل جمع‏ آورى كرده‏ ام و مفصّل است، متجاوز از صد حديث

                       نقل نموده‏ ام كه

                       به هر يك از ائمّه‏ ى اطهار  عليهم‏ السلام مكرّر كلمه‏ ى «ابن» و ذريّه‏ ى پيغمبر  صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله

                       اطلاق گرديده و صدها مرتبه در زيارتهاى ائمّه‏ى اطهار  عليهم‏ السلام جمله‏ ى: «يابن رسول اللّه»

                        به فرزندان حضرت فاطمه  عليهاالسلام گفته شده است.

آيا همين ها كافى نيست كه در مقابل شعرى كه منسوب به عمر بن خطّاب است كه گفته «فرزندان ما فرزندان پسران ما هستند و فرزندان دختران ما فرزندان مردان دور از ما مى‏ باشند» معتقد شويم كسى كه از طرف مادر به پيغمبر اكرم  صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله مى‏ رسد مثل كسى است كه از طرف پدر به آن حضرت مى‏ رسد.

     نبهائى صاحب كتاب «سعادة الدّارين» كه يكى از علماى متعصّب اهل سنّت است مى‏ گويد:

«امّا ذريّه‏ ى پيغمبر اكرم  صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله كه در بسيارى از احاديث دستور داده شده بر آنها صلوات بفرستيم چه كسانى هستند؟ (خود او در جواب مى‏ گويد:) بدون ترديد فرزندان آن حضرت و فرزندان فرزندان او تا روز قيامت خواهند بود.

حال آيا كلمه‏ ى ذريّه بر اولاد دختر هم اطلاق مى‏ شود؟ مذهب امام شافعى و امام مالك همين بوده و از امام احمد بن حنبل هم همين اعتقاد و نظريّه نقل شده است.

اينها گفته‏ اند كه كلمه‏ ى ذريّه بر فرزندان دختر هم اطلاق مى‏ شود چون همه‏ ى مسلمانان معتقدند كه اولاد حضرت فاطمه  عليهاالسلام  فرزندان و ذريّه‏ ى پيغمبر اكرم  صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله هستند».

يكى از آقايان علماى حاضر در جلسه گفت: فكر مى‏كنم استدلال شما براى اثبات مطلب كافى بود. حالا اگر مانعى ندارد اشكالات آقايان را هم جواب بگوئيد.

من گفتم: اگر اجازه بفرمائيد يك دليل ديگر هنوز باقى مانده آن را هم بيان كنم.

همه گفتند: براى كسب معلومات اشكالى ندارد آن را مى‏ شنويم، ولى بعد از آنكه علم جديد آن را تأييد كرده و قرآن و صدها حديث و روايت به اين حقيقت تصريح نموده است، چه احتياجى به دليل ديگرى داريم؟

من گفتم: اين هم دليل قرآنى و اسلامى است، همان طورى كه شما مى‏ گوئيد براى اطّلاعتان بد نيست بشنويد.

گفتند: بفرمائيد استفاده مى‏ كنيم.

گفتم: مسأله، فقهى است. آيا كسى از فقهاى سنّى و يا شيعه احتمال داده است كه ممكن باشد انسان بتواند با دختر دخترش و يا با زن پسر دخترش ازدواج كند؟

همه گفتند: خير، اين مسأله، اجماعى است و كسى نسبت به آن اشكالى ندارد.

گفتم: تأييد فرمايشتان روايت صحيحه‏ ى مفصّلى است كه از حضرت موسى بن جعفر  عليه‏ السلام  نقل شده كه من همان مقدار از مورد احتياج را نقل مى‏ كنم.[5]

حضرت امام كاظم  عليه‏ السلام  فرمود:

«در آن مجلس مفصّل، هارون گفت: چرا به مردم اجازه مى‏ دهيد كه شما را منتسب به پيغمبر  صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله بدانند و به شما بگويند: «يابن رسول اللّه»؟ و حال آنكه شما فرزندان على بن ابيطالب  عليه‏ السلام  هستيد و بايد انسان را به پدر نسبت دهند نه به مادر و حضرت فاطمه‏ ى زهراء  عليهاالسلام  مادر شما مانند ظرفى بوده است و پيغمبر اكرم  صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله از طرف مادر جدّ شما بوده نه از طرف پدر.

گفتم: اى اميرمؤمنان (يعنى هارون الرّشيد)، اگر پيغمبر اكرم  صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله زنده شود و از تو دخترت را براى ازدواج خواستگارى كند، به او مى‏ دهى؟

گفت: چرا ندهم؟ بلكه به عرب و عجم افتخار مى‏ كنم كه دامادى مانند پيغمبر  صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله داشته باشم.

گفتم: ولى پيغمبر اكرم  صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله دختر مرا خواستگارى نمى‏ كند و من هم به او دختر نمى‏ دهم.

گفت: چرا؟ (توضيح آنكه منظور هارون از اينكه گفت: چرا بايد حكم نوه‏ ى دخترى در اسلام اين باشد و حال آنكه دخترِ دختر انسان طبق عقيده‏ ى او مانند يك دختر بيگانه است).

لذا حضرت موسى بن جعفر  عليه‏ السلام  فرمود: علّتش اين است كه من از او بوجود آمده و توليد شده از او هستم، ولى وجود تو از او نيست.[6]

هارون گفت: نيكو گفتى (احسنت)».[7]

مرحوم كلينى در كتاب «روضه‏ ى كافى» حديث مفصّلى از امام باقر  عليه‏ السلام  در اثبات اين مطلب نقل مى‏ كند و در آخر حديث، آن حضرت به «ابى‏ جارود» خطاب مى‏ كند و مى‏ فرمايد:

«اى ابا جارود! الآن يك دليل محكم ديگر از قرآن براى اثبات اينكه حضرت امام حسن و امام حسين  عليهماالسلام اولاد پيغمبر  صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله و از صلب آن حضرت هستند برايت مى‏ آورم كه جز كافر كسى ديگر نتواند آن را منكر شود.

ابى جارود مى ‏گويد: گفتم فدايت شوم، آن دليل چيست؟

فرمود: از همين جا كه خداى تعالى مى‏ فرمايد: «حُرِّمَتْ عَلَيْكُمْ اُمَّهاتُكُمْ وَ بَناتُكُمْ وَ اَخَواتُكُمْ»، تا مى‏ رسى به اين كلمات:

«وَ حَلائِلُ اَبْنائِكُمُ الَّذينَ مِنْ اَصْلابِكُمْ»[8].

از زنانى كه بر مردان حرامند زن پسران آنها هستند كه از صلبشان باشند.

اى ابا جارود، از اين مردم بپرس آيا حلال است زنى را كه حضرت امام حسن و امام حسين  عليهماالسلام گرفته و بعد طلاق داده‏ اند، پيغمبر اكرم  صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله بگيرد؟

اگر بگويند بله جايز است، (چون آنها بر خلاف قانون مسلّم اسلام سخن گفته‏ اند) دورغگو و فاجر هستند. و اگر بگويند نه جايز نيست، پس بايد معتقد شوند كه حضرت امام حسن و امام حسين  عليهماالسلام فرزندان پيغمبر  صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله اند».[9]

روايت ديگرى كه مطلب ما را ثابت مى‏ كند.

شعبى مى‏ گويد: من روز عيد اضحى در شهر واسط بودم وقت نماز عيد شد و لازم بود كه با حَجّاج نماز بخوانيم. (تا آنكه مى‏ گويد:)

حجّاج، يحيى بن يعمر را احضار كرد و به او گفت: تو گمان مى‏ كنى كه رهبر عراقى؟ يحيى گفت: نه من فقيهى از فقهاء عراقم.

حجّاج گفت: از كجاى فقهت گمان مى‏ برى كه حسن و حسين فرزندان پيغمبرند؟ يحيى گفت: من گمان نمى‏ كنم بلكه مى‏ گويم و معتقدم و مطلب را حق مى‏ دانم.

حجّاج گفت: به چه حقّى اين مطلب را مى‏ گوئى؟ يحيى گفت: از كتاب خدا ـ قرآن ـ اين مطلب را اعتقاد پيدا كرده‏ ام.

حجّاج به من رو كرد و گفت: مى‏ شنوى چه مى‏ گويد آيا تو از كتاب خدا يك چنين مطلبى را ديده‏ اى؟ من كه تا به حال از كتاب خدا يك چنين مطلبى را نشنيده‏ ام.

شعبى مى‏ گويد: من هم هر چه فكر كردم چيزى در اين خصوص يادم نيامد. حجّاج هم سرش را پائين انداخته بود و فكر مى‏ كرد سپس سرش را بلند كرد و گفت: شايد آيه‏ ى مباهله را مى‏ گوئى كه خداى تعالى فرموده: {٭«فَمَنْ حآجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جآئَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ اَبْنآءَنا وَ اَبْنآءَكُمْ وَ نِسآءَنا وَ نِسآءَكُمْ وَ اَنْفُسَنا وَ اَنْفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَلْ لَعْنَةَ اللّهِ عَلَى الْكاذِبينَ»٭}[10]

پيغمبر اكرم صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله براى مباهله كه رفت، با خود، حضرت على و فاطمه و حسن و حسين را برد.

شعبى مى‏ گويد: من خوشحال شدم و با خود گفتم يحيى نجات پيدا كرد و حجّاج حافظ قرآن بود ولى يحيى گفت: اگر چه اين آيه كاملاً بر مطلب دلالت دارد و دليل بالغى بر مدّعى است ولى منظورم اين آيه نبود حجّاج متغيّر شد سرش را پائين انداخت و دوباره سرش را بلند كرد و گفت: اگر از قرآن غير از اين آيه چيزى كه بر مطلب دلالت كند داشته باشی من به تو ده هزار درهم مى‏ دهم و اگر نياوردى خونت بر من حلال باشد.

يحيى گفت: مانعى ندارد. (تا آن شخص مى‏ گويد:) يحيى به حجّاج گفت: كلام خدا كه مى‏ گويد: {٭«و من ذريّته داود و سليمان»٭}[11]

يحيى رو به حجّاج كرد و گفت: چه كسى را خداى تعالى از اين آيه منظور فرموده است؟

حجّاج گفت: ابراهيم را.

يحيى گفت: پس داوود و سليمان از فرزندان حضرت ابراهيم‏ اند.

حجّاج گفت: بله.

يحيى گفت: بعد از آن چه كسى را خداى تعالى به فرزندى حضرت ابراهيم تعيين كرده حجّاج بقيّه‏ ى آيه را خواند و گفت: و ايّوب و يوسف و موسى و هارون و اين چنين ما به محسنين پاداش مى‏ دهيم. يحيى گفت: ديگر چه كسى را از اولاد حضرت ابراهيم در اين آيات ذكر فرموده؟ حجّاج گفت: زكريّا و يحيى و عيسى. يحيى گفت: از چه راهى حضرت عيسى از ذريّه‏ ى حضرت ابراهيم است او كه پدر نداشت؟

حجّاج گفت: از طرف مادرش حضرت مريم. يحيى گفت: آيا حضرت عيسى به حضرت ابراهيم از طرف حضرت مريم نزديكتر بود يا حسن و حسين به پيغمبر اكرم از طرف حضرت فاطمه عليهاالسلام حجّاج ناراحت شد و تصديق كرد و گفت: ده هزار درهم را به او بدهيد.[12]

مانند اين سه روايت، احاديث بسيارى در كتب اخبار وارد شده كه اگر چه در آنها مطالب به صورت تحقيقاتى در علم جنين شناسى مطرح نشده بلكه تنها به صورت مذهبى و مسأله‏ ى دينى مطرح گرديده است، ولى در حقيقت، پيشوايان دين عليهم‏ السلام معجزه‏ آسا به مسأله‏ ى مهمّ علم جنين‏شناسى كه تا يك قرن قبل حتّى از ديد علمى جهان دانش مخفى بود، اشاره فرموده و بلكه تصريح كرده‏ اند، آن چنانكه دخترِ پسر و يا زن پسرِ پسر، بر انسان حرام است، همچنين دخترِ دختر و يا زن پسرِ دختر نيز بر پدربزرگ حرام است و اين موضوع طبعا بدون علّت نيست و قطعى است كه علّت آن مؤثّر بودن مادر در انعقاد نطفه‏ ى فرزند است، و الاّ اگر مادر (آن چنانكه هارون الرّشيد گفت) فقط ظرفى براى رشد فرزند مى‏ بود، لازم نبود اين حكم بر او بار شود.

امّا جواب اشكالات:

شما فرموديد: اين آقا كه تنها مادرش سيّده است، عمّامه‏ى سبز يا سياه ببندد.

من هم مى‏ گويم كه رنگ عمّامه يك قرارداد است و مربوط به مذهب شيعه مى‏ باشد و الاّ در ميان اهل سنّت اين قرارداد وجود ندارد، يعنى سادات آنها با سايرين در لباس تفاوتى ندارند.

بنابراين اگر قرار شد كه اين بخش از فرزندان حضرت فاطمه‏ ى زهراء  عليهاالسلام هم عمّامه‏ ى سياه و يا سبز بپوشند مى‏ پوشند و الاّ از فضيلت آنها سر سوزنى كم نمى‏ شود.

امّا شما كه فرموديد: پس چرا خمس به آنها داده نمى‏ شود، در جواب عرض مى‏ كنم كه اوّلاً جمعى از علماء معتقدند كه به آنها هم مى‏ توان خمس داد، زيرا آنها هم فرزندان پيغمبر  صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله هستند و با سائرين فرقى ندارند. ولى جمعى كه خمس را به آنها نمى‏ دهند، به خاطر روايت مرسله[13]اى است كه از امام نقل شده و در كتب فقهى ذكر شده است و چون مشهور علماء به آن عمل كرده‏ اند، تقويت گرديده است و الاّ به خاطر ضعف سند و اينكه امكان دارد آنهائى كه مى‏ خواسته‏ اند بين بنى‏ العبّاس و بنى‏ فاطمه فرقى نباشد، اين روايت را جعل كرده‏ اند و به خاطر آنكه اين فرق، خلاف صريح قرآن است و به ما گفته‏ اند آنچه از احاديث كه برخلاف قرآن بود به آن اعتنا نكنيد، از نظر من اين حديث اعتبارى ندارد، بخصوص كه عمل مشهور در زمانى بوده كه هنوز از نظر علمى مطلب تا اين حدّ روشن نشده بود و اكثرا فكر مى‏ كرده‏اند كه «مادر» هيچ نقشى در انعقاد نطفه‏ ى فرزند ندارد و لذا اين عمل مشهور كه بخصوص معلّل به علّت غير صحيحى است، اعتبار ندارد.

(بعلاوه در باب خمس در همين كتاب در معتبر نبودن اين حديث مطالب ديگرى بيان نموده‏ ايم كه مطرود بودن اين روايت را كاملاً ثابت مى‏ كند).

و امّا شما كه فرموديد: «مادر» جز ظرفى براى انعقاد نطفه‏ ى پدر چيزى نيست، طبعا در ضمن بحث آن را پس گرفته‏ ايد.

اهل جلسه همه گفتند: اگر پس نگرفته باشد خدمتى به عمر و هارون الرّشيد كرده است.

خود آن مرد محترم هم فرمود: نه، من پس گرفتم و خدا نياورد آن روزى را كه من بخواهم كوچكترين حقّى از حقوق فرزندان حضرت فاطمه‏ ى زهراء  عليهاالسلام  را ناديده بگيرم.

من گفتم: و امّا شما كه به عقيده‏ ى من مهم‏ترين اشكال را عنوان كرديد و فرموديد: اگر مادر به فرزند حقّ مساوى و يا بيشترى دارد، بايد در وقت جدا شدن و طلاق زن و شوهر، فرزند را به مادر بدهند و يا هر دو به فرزند حقّ مساوى داشته باشند.

در جواب عرض مى‏ كنم: اينكه فرزند را به پدر مى‏ دهند از جهت اين است كه نفقه و مخارج فرزند به عهده‏ ى پدر است و بايد او زندگى فرزند را تأمين كند نه آنكه چون مادر حقّى به فرزند ندارد، اين عمل انجام مى‏ شود. بلكه مادر پس از جدا شدن از پدر، يا شوهر ديگرى مى‏ كند و يا شوهر نمى‏ كند كه در هر دو صورت اگر مقرّر شود كه فرزند را به مادر بدهند، نفقه‏ ى فرزند بار سنگينى است كه بر دوش مادر و يا بر دوش شوهر جديد او قرار مى‏ گيرد و طبعا اين قانون ظالمانه است و اسلام هيچگاه به آن دستور نمى‏ دهد. لذا فرزند را به خاطر نفقه و تربيت، تحت اختيار پدر گذاشته با آنكه در عين حال حقوق مادرى را سلب نكرده است.

و امّا جواب شما را هم كه استناد به شعر معروف كرديد ضمن مطالبمان داديم و بطلان اين شعر واضح شد، ديگر فكر نمى‏ كنم كه احتياج به توضيح بيشترى داشته باشد.

در اينجا اين بحث در اين موضوع و بلكه اصل جلسه خاتمه يافت.

ضمنا تذكّر اين نكته لازم است كه بدون شكّ طبق آنچه در بالا تحقيق شد گفتن كلمات:

يابن رسول اللّه.

يا بنت رسول اللّه.

ذريّة رسول اللّه.

و ولد رسول اللّه.

بر اولاد حضرت فاطمه عليهاالسلام  تا روز قيامت جايز است، زيرا قرآن به مردم زمان پيغمبر اكرم  صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله خطاب مى‏ كند و مى‏ گويد: «يا بنى آدم»[14] با آنكه بيشتر از ده هزار سال از هبوط آدم  عليه‏السلام مى‏ گذرد و ضمنا كلمه‏ ى «اب» و پدر را فرزندان حضرت فاطمه‏ ى زهراء  عليهاالسلام  تا قيامت مى‏ توانند به رسول اللّه صلى‏ الله‏ عليه‏ و‏آله بگويند و او را حقيقتا پدر خود بدانند، چنانكه ما مى‏ گوئيم: «ابونا آدم» يعنى پدرمان حضرت آدم  عليه‏ السلام است.





[1] ــ سوره‏ ى انعام آيه‏ ى 38.

[2] ــ سوره‏ ى انعام آيه‏ ى 84: «اَعُوذُ بِاللّهِ مِنَ الشَّيْطانِ الرَّجيمِ. بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ وَ مِنْ ذُرِّيَّتِه داوُدَ وَ سُلَيْمانَ وَ اَيُّوبَ وَ يُوسُفَ وَ مُوسى وَ هارُونَ وَ كَذلِكَ نَجْزِى الْمُحْسِنينَ وَ زَكَرِيّا وَ يَحْيى وَ عيسى».

[3]                              ــ سوره‏ ى  آل عمران آيه‏ ى 61:

                                «فَمَنْ حاجَّكَ فيهِ مِنْ بَعْدِ ما جائَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعالَوْا نَدْعُ اَبْنائَنا وَ اَبْنائَكُمْ ...».

[4]                              ــ بحارالانوار جلد 48 صفحه‏ ى 125 و جلد 96 صفحه‏ ى 240.

[5]  ــ متن حديث در پاورقى صفحات قبل گذشت.

[6] ــ در اينجا امام  عليه‏ السلام  اشاره به مسأله‏ ى مهمّ جنين‏شناسى مى‏ كند كه آن روز هيچ كس به حقيقتش پى نبرده بود و امروز علم آن را اثبات كرده است.

[7] ــ بحارالانوار جلد 48 صفحه‏ ى 125 و جلد 96 صفحه‏ ى 240.

[8] ــ سوره‏ ى نساء آيه‏ ى 23.

[9] ــ بحارالانوار جلد 43 صفحه‏ ى 233 روايت 9.

[10] ــ سوره‏ ى آل عمران آيه‏ ى 61.

[11] ــ سوره‏ ى انعام آيه‏ ى 84.

[12] ــ بحارالانوار جلد 10 صفحه‏ ى 147 و 242.

[13] ــ روايت «مرسله» آن روايتى است كه يا سند ندارد و يا بعضى از روات از سند اسقاط شده و يا نام امام  عليه‏ السلام  در آن روايت برده نشده است.

[14] ــ سوره‏ ى اعراف آيات 26 و 27 و 31 و 35 و سوره‏ ى يس آيه‏ ى 60.



http://s3.picofile.com/file/7692226983/%D8%B3%D8%AE%D9%86%D8%A7%D9%86_%DA%AF%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1.png

منبع: کتاب انوار الزهراء سلام الله علیها صفحات 119 تا 139.


برچسب‌ها: سیادت , سادات مادری , اثبات سیادت سادات مادری , ولادت حضرت فاطمه سلام الله علیها
+  نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۲ساعت 19:21  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

«بسم الله الرحمن الرحیم»

اعظم الله اجورکم

با سلام خدمت شما شیعیان و محبین اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام شهادت مظلومانه حضرت فاطمه زهراء سلام الله علیها را به محضر مولا و سرورمان حضرت بقیة الله ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء و همچنین به تمامی شیعیان تسلیت عرض می نماییم.التماس دعا

السلام علیک یا فاطمةالزهراء سلام الله علیها


برچسب‌ها: شهادت حضرت فاطمه سلام الله علیها
+  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۲ساعت 0:11  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

«بسم الله الرحمن الرحیم»

اعظم الله اجورکم

با سلام خدمت شما شیعیان و محبین اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام شهادت مظلومانه حضرت فاطمه زهراء سلام الله علیها را به محضر مولا و سرورمان حضرت بقیة الله روحی و ارواح العالمین لتراب مقدمه الفداء و همچنین به تمامی شیعیان تسلیت عرض می نماییم.التماس دعا

http://negar.charchoob.com/wp-content/uploads/fatemeye3_tarahe-javan.jpg
برچسب‌ها: شهادت حضرت فاطمه سلام الله علیها
+  نوشته شده در  یکشنبه چهارم فروردین ۱۳۹۲ساعت 23:28  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

اسعدالله ایامکم

با عرض سلام خدمت شما شیعیان و محبین خاندان عصمت و طهارت علیهم السلام ولادت با سعادت حضرت امام حسن عسکری صلوات الله علیه را به محضر مولایمان حضرت ولی عصر ارواحنا لتراب مقدمه الفداء و همچنین شما عزیزان تبریک عرض می کنیم و از اینکه مطالب پایگاه خدادوست را برای مطالعه انتخاب کرده اید خشنودیم و از شما سپاسگذاریم و امیدواریم از مطالب این پایگاه بهره معنوی کافی را ببرید.

توجه: کپی برداری از مطالب این پایگاه فقط ذکر منبع جایز است!


بسم الله الرحمن الرحیم

تاريكيهاى روح و صفات رذيله ‏ى آن(قسمت دوم)

      او مى ‏گفت:

من در آن حال به آن سياهى كه از روحم جدا شده بود، دقيق شدم. ديدم به قدرى كثيف است كه قابل تصوّر نيست.

آن سياهى عينا مانند صورت زشت شيطان بود كه يك شب او را با همين حالت ديده بودم.

يعنى يك شب در اوائل جوانى در خانه‏ ى خلوتى در اطاق تنهائى خوابيده بودم و زن جوانى در اطاق ديگر، او هم تنها خوابيده بود.

ناگهان متوجّه شدم كه شخصى مرا بيدار مى‏ كند، نمى‏ دانم بيدار شده بودم يا بين خواب و بيدارى بودم كه ديدم يك موجودى شبيه به انسان ولى مثل دود سياه با قيافه‏ ى بسيار خائنانه مرا به طرف خيانت دعوت مى‏ كند. من از ترس به خود لرزيدم و فريادى كشيدم و بيهوش شدم.

حالا مى ‏فهمم كه اين تصوير صورت شيطانى داشته كه در روح شفّاف و پر نور من منعكس شده و همان خصوصيّاتى كه آن شيطان داشته، حالا در روح من بوجود آمده است.

پس همان طورى كه آن شخص مى‏ گفت، من بايد آن تصوير شيطانى يعنى آن سياهى را از خود دور كنم و الاّ من هم مثل شيطان كه به خاطر جهلش، به خاطر خيانتش، به خاطر كبر و خودخواهيش و بالأخره به خاطر صفات زشتش از درگاه پروردگار مطرود شد و تا روز قيامت ملعون گرديد و در جهنّم مخلّد شد، من هم ملعون و مطرود و مخلّد در آتش خواهم بود.

لذا تصميم گرفتم با برنامه‏ اى كه براى تو آنها را خواهم گفت، آن ظلمت و سياهى را از روحم جدا كنم. يعنى اوّل قطعه قطعه‏ ى آن سياهى را بشناسم و سپس روحم را از آنها تصفيه و تزكيه كنم و به مقام ارزنده‏ ى معنوى برسم.

      او مى‏ گفت:

من دقّت مى‏ كردم كه اين كثيفى و سياهى بيشتر از كجا در روحم ايجاد شده ناگهان متوجّه شدم كه در دوران كودكى كه عقل و ايمانم آن قدر نبود كه بتوانم براى خدا و شناخت حقيقت گناه[1] و صفات رذيله، از آنها صرف‏نظر كنم و دائما خود را به كثافات و اخلاق رذيله گرفتار مى‏ كردم، مثلاً به اسباب بازي هايم محبّت شديدى داشتم و اين محبّت وسيله‏ ى حرص و طمع و محبّت دنيا و تكبّر و خودخواهى و حسادت مى‏ شد و چون كودك بودم آنها مانند نقش در حجر در وجودم ثبت مى‏ گرديد[2] و هيچ رادع و مانعى برايش نبود و لذا لازم است كه هر كس به حدّ تكليف مى‏ رسد اوّل عقائدش را درست كند و سپس به پاك كردن روح و نفسش بپردازد والاّ محال است بتواند رستگار شود.



[1]      ــ انسان اگر بخواهد از گناهان پاك باشد بايد يا آنچنان خدا را بشناسد كه او را در مقابل خود حاضر بداند و يا بايد حقيقت گناه را بشناسد، چنانكه انسان وقتى ضرر «زهر» را دانست، به هيچ وجه آن را نمى‏ خورد.

[2]      ــ عن اميرالمؤمنين عليه السّلام: «العلم فى الصغر كالنقش فى الحجر»، («كنزالفوائد» تأليف علاّمه‏ ى كراجكى جلد 1 صفحه‏ ى 319 و «الطرائف» تأليف سيّد بن طاووس جلد 2 صفحه‏ ى 514).



منبع: کتاب ارزشمند در محضر استاد ، جلد اول

تهیه:    www.khodadost.blogfa.com

إن شاء الله ادامه دارد ....



برچسب‌ها: صفات رذیله , روح نباتی , در محضر استاد , تزکیه نفس
+  نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۱ساعت 20:39  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

تاريكيهاى روح و صفات رذيله ‏ى آن

او مى‏ گفت:

سالها در فكر بودم كه من چه هستم؟ و از چه ساخته شده؟ و از چه چيزهائى تركيب گرديده‏ ام؟[1]

يك روز مى‏ ديدم، شخصى پشت ميز تشريحى ايستاده و مرا كنار ميزش آورده و مى‏ گويد: مى‏ خواهم تو را تشريح كنم تا ببينى از چه ساخته شده‏اى و چه هستى. من هر چه خواستم از دست او فرار كنم، مثل آنكه از خود اراده‏ اى نداشتم و هر چه كردم موفّق به فرار از دست او نشدم.

بالأخره مرا روى ميز تشريح گذاشت و با چاقوئى كه در دست داشت، مرا به دو بخش تقسيم كرد. من آنجا احساس درد نكردم، ولى ناگهان متوجّه شدم كه من سه چيز هستم:

اوّل «بدن» همانكه وقتى انسان مى ‏ميرد، به ظاهر و در مقابل چشم مردم دنيا باقى مى‏ ماند، يعنى گوشت و پوست و استخوان و خون؛ آن شخص بدنم را كنارى انداخت، مثل كسى كه به او اصلاً كارى ندارد.

دوّم «روح نباتى» آن هم با كنار انداختن بدن به كنارى افتاد، اين روح تنها اسمش روح است، استقلال ندارد، تا بدن سالم است، اين روح با او هست، يعنى از وقتى كه انسان در رحم، نطفه‏ اش منعقد مى‏ شود، اين روح در او ايجاد مى‏ گردد و تا زمانى كه مى‏ ميرد، آنى اين روح از بدن انسان جدا نمى‏ شود و وقتى هم كه انسان مُرد، اين روح ديگر وجود مستقلّ خارجى ندارد.

سوّم «روح» يعنى خود ما، حقيقت ما، همان چيزى كه وقتى ما به خواب مى‏ رويم و يا بيهوش مى‏ شويم،در بدن از فعّاليّت مى‏ افتد. يعنى در حال خواب اثرى وجودى در بدن ندارد.

و خلاصه آن روحى كه در ما در حال بيدارى هست و در حال خواب نيست، آن را مى‏ گويم.[2]

بالأخره آن شخص آن روح را (يعنى من را) در دست گرفت و به من گفت: تو اين هستى، حقيقت تو اين است.

آن دو چيز ديگر انگل تو بودند، موقّت بودند، براى انجام كارهائى كه در دنيا بايد انجام دهى، بطور موقّت به تو داده‏ اند. بيا تا بر سر اين روح كار كنيم و ببينيم او در چه وضعى است.

من به آن روح (يعنى به خودم) نگاه كردم، ديدم روح چيزى است شبيه به بدنم، عينا مثل آنكه شما شيشه‏ اى را كه آبش يخ زده باشد شكسته باشيد و يخ قالبى او سالم مانده باشد.[3]

من به روح خودم دقيق‏تر شدم، ديدم مثل آنكه لايه‏ ى سياهى از دود سراسر وجود روحم را گرفته است، خوب معلوم است كه اين دود سياه با آن بخار منوّر كه خود روح بود، مخلوط شده و او را از نورانيّت انداخته است.

آن شخص كه عهده‏ دار «ميز تشريح» بود، با يك اشاره دستور داد كه اين دود از آن روح جدا شود. او هم اطاعت كرد و جدا شد و من بعد از اين تجزيه وقتى به روح نگاه كردم، به قدرى آن را شفّاف و زيبا ديدم كه مبهوت شدم.

آن شخص به من گفت: حالا حقيقت تو اين است، روز اوّل خدا اين را به نام تو خلق كرد، تو اين هستى، آن بدن و آن روح نباتى و آن سياهى كه من او را از روح تو بيرون كشيدم، هيچ كدام جزء وجود واقعى تو نيستند.

     زيرا بدنت را بعدا به تو داده‏ اند كه بتوانى از لذائذ دنيا به وسيله‏ ى آن بهره‏ مند شوى و به وظائفى كه از طرف خدا به تو محوّل مى‏ شود و ناگزير بايد بوسيله‏ ى بدن، بعضى از آنها را انجام دهى، عمل كنى.[4]

علاوه بر اينها همه روزه و بلكه لحظه به لحظه سلولهاى بدنت از بين مى‏ روند و از تغذيه‏ اى كه مى‏ كنى، سلولهاى جديدى بوجود مى‏ آيند. يعنى در حقيقت بدنت مثل نهر آبى به سوى فنا و از بين رفتن جارى است و اگر چند روز از راه تغذيه آن را جبران نكنى، بدن ضعيف مى‏ شود و كم‏كم از بين مى‏ رود، پس اين بدن آن قدر ارزش ندارد كه فكرش را بكنى.

امیرالمؤمنین (عليه السّلام) مى‏ فرمايد: تعجّب مى‏ كنم از كسى كه اوّلش نطفه است و آخرش لاشه‏ ى گنديده است و در اين بين حامل عذره است چگونه تكبّر مى‏ كند.[5]

يعنى بدبخت آن كسى است كه فقط به بدنى كه اوّلش نطفه و پايانش لاشه‏ ى گنديده است توجّه داشته باشد و همه چيز را همان بداند و تكبّر كند.

توضيح اينكه ممكن است بعضى از دانشمندان مطالب فوق را با مسأله‏ ى حركت جوهرى متضاد فرض كنند ولى ما در اين كتاب تنها و تنها به آيات قرآن و سخنان پيشوايان اسلام (عليهم السّلام) توجّه داريم و با همه‏ ى مشكلات و هجومهاى مخالفين، به يارى خدا تصميم گرفته‏ ايم كه از نظرات آنها آن هم در خصوص مطالبى كه از نظر ما پنهان است و در آيات قرآن و روايات به وضوح گفته شده، پيروى كنيم و نگذاريم افكارمان به مطالب غير آنها متوجّه شود.

و امّا روح نباتى كه فقط براى زنده نگه داشتن همان بدن است، ارزشش خيلى كمتر از خود بدن خواهد بود. زيرا كار او رساندن مواد غذائى به سلولهاى بدن است و بالأخره آن چنانكه گياهان را همين روح زنده نگه مى‏ دارد و مايه‏ ى رشد و نموّ آنها مى‏ شود، همچنان بدن انسان را هم همين روح زنده نگه مى‏ دارد و لذا اسمش را روح نباتى يا روح گياهى گذاشته‏ اند.

و آن سياهى كه من از روح تو بيرون كشيدم، در حقيقت آلودگيهائى است كه انسان در عالم «ذر» و اين دنيا يا به خاطر انتخاب خود و يا به خاطر آلوده بودن محيط زيست، در روح خود بوجود آورده است كه بايد آن را تزكيه كنى و عمده‏ ى كار تو در دنيا همين است.

واضحتر بگويم: اين سياهى، اين ظلمت، اين تاريكى را تو به خاطر ندانم كاري هايت و توجّه زيادت به دنيا و تحت تأثير شيطان قرار گرفتنت در خودت بوجود آورده‏ اى و در دنيا تنها كارت اين است كه اين ظلمت را از خود دور كنى و ضمنا اين را بدان كه اين سياهى اگر فعلاً در وجودت از روحت فعّالتر نباشد، كمتر نخواهد بود، زيرا هر مقدار روحت و عقلت براى سعادتت فعّاليّت مى‏ كند، اين سياهى كه وقتى در روحت پيدا شد، بعضى نامش را «نفس امّاره‏ ى بالسّوء» و بعضى اسمش را روح حيوانى مى‏ گذارند، براى بدبخت كردنت فعّاليّت مى‏ نمايد.



[1]      ــ خوانندگان عزيز، مبانى در اعتقادات و اخلاق و تزكيه‏ ى نفس بين علماء مختلف است. جمعى كه در گذشته زياد نبودند و صد درصد در انزوا بودند، اعتقادات خود را از فلسفه‏ ى مشّاء و اشراق و تصوّف مى‏ گرفتند. ولى اكثر علماء دين، اعتقادات خود را از دلائل عقلى با راهنمائى قرآن و روايات اتّخاذ مى‏ كردند و هر دسته‏ اى به طرف مقابل خود حملاتى و بحث و مباحثه‏اى با هم داشتند و به هيچ وجه اين گفتگوها جنبه‏ ى سياسى به خود نمى‏ گرفت. ولى متأسّفانه در زمان ما اين بحثها گاهى جنبه‏ ى سياسى به خود مى‏ گيرد و اگر قدرت در هر طرف باشد، طرف مقابل را اذيّت و آزار مى‏ دهند.

[2]      ـ عن ابى جعفر الثّانى عليه السّلام: ....نعم اما الرجل اذا نام فانّ روحه يخرج مثل شعاع الشّمس فيتعلق بالرّيح و الرّيح بالهواء فاذا اراد اللّه ان ترجع جذب الهواء الرّيح و جذب الرّيح الرّوح فرجعت الى البدن فاذا اراد اللّه ان يقبضها جذب الهواء الرّيح و جذب الرّيح الرّوح فقبضها. (بحارالانوار جلد 58 صفحه‏ ى 39 حديث 9).

[3]      ـ باسناده عن يونس بن ظبيان عن ابى عبداللّه عليه السّلام: قال فاذا قبضه اللّه عزّوجل صير تلك الرّوح فى قالب كقالبه فى الدّنيا فيأكلون و يشربون فاذا قدّم عليهم القادم عرفوه بتلك الصورة الّتى كانت فى الدّنيا. (بحارالانوار جلد 58 صفحه‏ ى 50 حديث 30 ـ كافى جلد 3 صفحه‏ ى 245).

[4]      ـ عن عبداللّه بن الفضل الهاشمى قال: قلت لابى عبداللّه عليه السّلام: لاىّ علة جعل اللّه عزّوجل الارواح فى الابدان بعد كونها فى ملكوته الاعلى فى ارفع محلّ؟ فقال (عليه السّلام): انّ اللّه تبارك و تعالى علم انّ الأرواح فى شرفها و علوّها متى ما تركت على حالها نزع اكثرها الى دعوى الربوبيّة دونه عزّوجلّ فجعلها بقدرته فى الابدان الّتى قدّر لها فى ابتداء التّقدير نظرا لها و رحمة بها و احوج بعضها الى بعض و علق بعضها على بعض، و رفع بعضها على بعض و رفع بعضها فوق بعض درجات و كفى بعضها ببعض و بعث اليهم رسله، و اتخذ عليهم حججه مبشّرين و منذرين ـ يأمرون بتعاطى العبوديّه و التواضع لمعبودهم بالانواع الّتى تعبّدهم بها و نصب لهم عقوبات فى العاجل و عقوبات فى الاجل ـ و مثوبات فى العاجل و مثوبات فى الآجل ليرغّبهم بذلك فى الخير و يزهدهم فى الشّر و ليذلّهم بطلب المعاش و المكاسب، فيعلموا بذلك انّهم بها مربوبون و عباد مخلوقون، يقبلوا على عبادته فيستحقّوا بذلك نعيم الابد و جنّة الخلد ـ و يامنوا من النزوع الى ما ليس لهم بحقّ.

     ثمّ قال عليه السّلام: يا ابن الفضل! انّ اللّه تبارك و تعالى احسن نظرا لعباده منهم لأنفسهم، ألاترى انّك لاترى فيهم الاّ محبّا للعلوّ على غيره حتّى انّه يكون منهم لمن قد نزع الى دعوى الربوبيّة و منهم من نزع الى دعوى النبوّة بغير حقّها، و منهم من نزع الى دعوى الامامة بغير حقّها و ذلك مع ما برون فى انفسهم من النقص و العجز و الضعف و المهانة و الحاجة و الفقر و الآلام و المناوبة عليهم و الموت الغالب لهم و القاهر لجميعهم ـ يا ابن الفضل انّ اللّه تبارك و تعالى لايفعل بعباده الاّ الأصلح لهم و لايظلم النّاس شيئا و لكنّ النّاس أنفسهم يظلمون. (علل الشرايع جلد اوّل صفحه‏ ى 15 و 16 بحارالانوار جلد 58 صفحه‏ ى 133 حديث 6).

[5]      ــ عن اميرالمؤمنين عليه السّلام: عجبت لابن آدم اوّله نطفه و آخره جيفه و هو قائم بينهما وعاء للغائط ثمّ يتكبّر. (بحارالانوار جلد 70 صفحه‏ ى 234 حديث 33).


منبع: کتاب ارزشمند در محضر استاد ، جلد اول

تهیه:    www.khodadost.blogfa.com
إن شاء الله ادامه دارد ....

برچسب‌ها: تاریکی های روح , صفات رذیله , روح نباتی , در محضر استاد
+  نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 19:12  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

با عرض سلام خدمت شما دوستان عزیز و تشکر از شما بخاطر اینکه پایگاه خدادوست برای مطالعه مطالب ناب و مفید انتخاب کرده اید از این پس ما قصد داریم إن شاء الله مطالب ناب و مفیدی در مورد درمان صفات رذیله حیوانی و شیطانی در این پایگاه قرار بدهیم و پس از آن در مورد کمالات روحی إن شاء الله مطالب قرار خواهد گرفت.امید است که از این مطالب بهره معنوی کافی را ببرید و افراد گمراه و معصیتکار و آلوده به صفات رذیله با خواندن این مطالب که از کتاب ارزشمند «در محضر استاد» نوشته شده است و تمامی آن طبق آیات و روایات است و اسناد آن هم تا جایی که ممکن باشد ذکر خواهد شد از خواب غفلت بیدار شوند و از گناهان گذشته یشان توبه کنند به سوی پروردگار معبودشان برگردند.التماس دعا. 

در محضر استاد:

روزگارى بود، جوان بوديم، استاد خوبى داشتيم، چقدر مهربان بود، هر چه از او سؤال مى‏ كرديم جواب مى‏ داد، قصّه‏ هاى خوبى برايمان مى‏ گفت، چشمش باز بود و حقايق را با چشم دل مى‏ ديد، از عالم ارواح برايمان خيلى حرف مى‏ زد، موجوديّت و صفات روح را شناخته بود و حالات آن را توضيح مى‏ داد، دستش به دست نور مقدّسى بود و حقايق را مى‏ ديد و براى ما نقل مى‏ كرد، وقتى با او مى‏ نشستيم روحمان پرواز مى‏ كرد، عشق و علاقه ‏مان به خدا زياد مى‏ شد.

خودمان را در محضر خدا و «پيغمبر اكرم» (صلى اللّه عليه و آله) و «ائمّه‏ ى اطهار» (عليهم السّلام) مى‏ ديديم، هيچگاه دست از پا خطا نمى‏ كرديم، واجبات را انجام مى‏ داديم و محرّمات را ترك مى‏ كرديم، او دست نوازش به سر ما مى‏ كشيد و با كمال محبّت ما را تربيت مى‏ كرد.

هميشه غمخوار ما بود و نمى‏ گذاشت كوچكترين ناراحتى در زندگى معنوى داشته باشيم.

حالا دوباره در اين كتاب مى‏ خواهم به ياد «محضر استاد» و لذّتهائى كه از آن برده‏ ام ساعتها سرگرم باشم، شايد باز همان حالات و همان عشق و علاقه تجديد شود و درهاى رحمت الهى به رويم باز گردد و شما خوانندگان محترم هم از آن بهره برداريد و راه و روش بدست آوردن كمالات روحى را از محضر استاد ما تعليم بگيريد.

اين استاد كيست و كجا است؟

شما از او چه مى‏ خواهيد؟ جز آنكه مايليد مطالب علمى و اخلاقى و روحى و معنوى او را ياد بگيريد و عمل كنيد.

اين را كه من براى شما مى‏ نويسم؛ اگر بدن اين استاد در مقابل چشم شما ظاهرا نباشد، چه مى‏ شود؟[1]

اصلاً فرض كنيد استادى در كار نبوده و من مى‏ خواسته‏ ام حقايق عاليه‏ ى روحى را با اين روش، بهتر در اختيار شما بگذارم، تا خوب متوجّه مطالب بشويد و حقيقت را دريابيد؛ عيبى دارد؟ فكر نمى‏ كنم.

خيالتان راحت باشد، هيچ اشكال شرعى و عرفى ندارد.

پس فكرتان را به اصل مطالب متوجّه كنيد تا حقيقت تزكيه‏ ى نفس و معارف عاليه‏ ى اسلامى را كه خيلى دقيق است و من خيلى زحمت كشيده‏ ام كه آن را ساده نوشته‏ ام، درك كنيد.

ضمنا در اين كتاب از اين استاد فقط به عنوان «او» ياد مى‏شود، توجّه داشته باشيد كه منظور كس ديگرى جز او نبوده و به ديگرى توجّه نكنيد.

امّا خود من به تمام مطالب اين كتاب معتقدم و آن را حجّت بين خود و پروردگارم مى‏ دانم، زيرا آنها خلاصه‏ اى از آيات قرآن و روايات متواتره‏ ى اسلامى و مذاق پاك «اهل بيت عصمت و طهارت» (عليهم السّلام) است كه انشاءاللّه تا بتوانم به مدارك آنها نيز اشاره خواهم كرد.



[1]      ــ بعضى از منتقدين وقتى مى‏ خواهند به مبانى حكمت الهى كه من در اين كتاب نقل كرده‏ ام، توهين كنند و از طرفى نمى‏ خواهند به دلائلى با شناختى كه از من دارند، لبه‏ ى تيز حملاتشان را مستقيما به طرف من قرار دهند، به آن استاد فرضى كه من به عنوان «او» از او ياد كرده‏ ام قرار مى‏ دهند و به او توهين مى‏ كنند و در همان نوشته با اصرار زيادى اثبات مى‏ كنند كه آن استاد فرضى خود مؤلّف بوده است. خدا آنها را از خواب غفلت بيدار كند.


منبع: کتاب ارزشمند در محضر استاد ، جلد اول


تهیه:    www.khodadost.blogfa.com


إن شاء الله ادامه دارد ...




برچسب‌ها: استاد , صفات رذیله , در محضر استاد , معرفت
+  نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۱ساعت 13:13  توسط محب اهل بیت (علیهم السلام)  |